اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

کلمات کلیدی

از دل سینما با عشق

از دل سینما با عشق
صوفیا نصرالهی‌

مراسم گلدن گلوب 2020 یکشنبه شب برگزار شد و دو فیلم «1917» و «روزی روزگاری در هالیوود» فاتحان اصلی این مراسم بودند

«روزی روزگاری در هالیوود» چه جایگاهی در کارنامه کوئنتین تارانتینو دارد و آیا نظر مخالفانش بعد از جوایز گلدن گلوب تغییر میکند؟

کم نبودند چه میان منتقدان و چه حتی دوستداران سینمای کوئنتین تارانتینو کسانی که از فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» دل خوشی نداشتند. بهنظرشان فیلم بینکته، خستهکننده و حتی خالی از مؤلفههای تارانتینویی بود! حالا فیلم در مراسم گلدن گلوب موفق شد سه جایزه بسیار مهم بهترین فیلمنامه، بهترین فیلم کمدی یا موزیکال و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را به خانه ببرد و به این ترتیب تبدیل به یکی از مهمترین فیلمهایی شده که میتوانید برای اسکار 2020 رویش حساب کنید.

واقعیت این جاست که «روزی روزگاری در هالیوود» نه تنها فیلم خوبی است که یکی از بهترین آثار کارنامه کوئنتین تارانتینوست منتها از آن فیلمهایی نیست که راحت بشود دوستشان داشت. اگر مثلاً در «حرامزادههای بیآبرو» داستان شوشانا و نازیها و آلدو رین از همان ابتدا نفسگیر و توأم با خشونت آغاز میشد یا در فیلم نه چندان خوبش «هشت نفرتانگیز» از همان لحظات اول شاهد دیالوگهای پینگپنگی داخل کالسکه بودیم، «روزی روزگاری در هالیوود» از آن فیلمهایی است که از دقیقه اول بهجز جو و اتمسفر چیزی به تماشاگرش نمیدهد. این جا نه قصه خشنی به شکل «حرامزادههای بیآبرو» داریم و نه خبری از دیالوگهای شوخطبعانه متوالی است. وارد شدن به جهان «روزی روزگاری در هالیوود» سختتر از بقیه فیلمهای تارانتینوست چون پیش نیاز میطلبد. پیش نیازی بیشتر از آنکه خشونت یا اغراق یا خرده داستانهای تارانتینویی را بپذیریم. این پیش نیاز به گستره شناخت سینما و تلویزیون دهه پنجاه امریکا و جو و اتمسفر هالیوود در اواخر دهه شصت است.

برای آنهایی که تصور میکنند تارانتینو از مسیرش فاصله گرفته باید کمی به عقبتر برگشت. کارنامه تارانتینو از ۱۹۹۲ با فیلم «سگهای انباری» آغاز میشود. البته پیشتر سال 1987 هم یک فیلم کمدی از همان کمدیهای خشونتبار خودش ساخته بود اما کسی «تولد بهترین دوستم» را به یاد نمیآورد. برای اهالی سینما شروع کار تارانتینو با «سگهای انباری» است. فیلم خشونت عجیبی داشت که مخاطبانش را در جشنواره ساندنس شوکه کرد اما چیزی که به جز خشونت در آن وجود داشت تعلق خاطر عمیق کارگردانش به ژانر بود.

یکی از منتقدان زمانی درباره تارانتینو نوشته بود: برای تارانتینو اقتباس، صادقانهترین شکل تمجید است و تارانتینو عاشق سینماست و یک خوره فیلم به تمام معنا که دلش میخواهد از هاکس گرفته تا دیپالما به همه فیلمهایی که دوست دارد به شیوه خودش ارجاع بدهد و در حقیقت از آنها تمجید کند. بهخاطر همین «سگهای انباری» میتوانست شاخکهای کسانی را که به سینما حساس هستند تیز کند که یک آدم عجیب و غریب مؤلف قرار است وارد سینما شود.

در ادامه «سگهای انباری» فیلم «پالپ فیکشن» (داستانهای عامهپسند) گام بزرگتری بود و به احتمال هنوز هم بهترین فیلم کارنامه تارانتینوست. اگر «روزی روزگاری در هالیوود» را جزو کاملترین فیلمهایش بدانیم، قطعاً لقب یکی از بهترین فیلمها به «پالپ فیکشن» میرسد. ژانرها به تارانتینو این فرصت را میدهند تا بر محور آنها خرده پیرنگهای خودش را بچیند و بازیگوشی کند. کاراکترهای اغراق شده، کلوبی که میا و وینسنت شب به آن میروند و یکی از جذابترین سکانسهای تاریخ سینما را رقم میزند، صحنه کوکائین و احیای میا همگی در ادامه روند منطقی فیلم اول هستند که حالا به شیوهای پختهتر و بخصوص با فیلمنامهای جذابتر روایت شده است. تارانتینو راه جدیدی در سینما باز میکند. خشونت را با چاشنی رنگ و شوخطبعی دیالوگهای کاراکترهایش مخلوط میکند و چیزی به مخاطب ارائه میدهد که به لحاظ بصری هوشربا و به لحاظ تأثیرگذاری نفسگیر است. این بخش از کارنامه تارانتینو تا نیمه قرن بیست و یکم ادامه پیدا میکند. «بیل را بکش» و «جکی براون» بخشی از همین شیوه فیلمسازی هستند. البته از «بیل را بکش» تمایل تارانتینو به حضور یک سری المان تاریخی و جغرافیایی در فیلمهایش نمود پیدا میکند. اتفاقی که در بخش دوم کارنامهاش که از «حرامزادههای بیآبرو» محصول 2009 سرآغاز فصل دوم فیلمسازی تارانتینوست که با همین فیلم آخرش یعنی «روزی روزگاری در هالیوود» به اوج میرسد. تارانتینو همچنان مؤلفههای فصل اول فیلمسازیاش را حفظ میکند اما از اغراق آنها میکاهد و به چند سکانس محدودشان میکند و در عوض مؤلفههای جدیدی به فیلمنامههایش اضافه میکند. او تاریخ را جوری که دوست دارد میخواند و روایت میکند. قتل عام نازیها در «حرامزادههای بیآبرو»، بردهداری در «جانگوی رها شده از بند» و اشاره به جنگ داخلی امریکا در «هشت نفرت انگیز» برای تارانتینو فرصتی است تا بتواند راههای جدیدتر و بازیگوشیهای بیشتر را امتحان کند. در فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» این ماجراجویی به اوج پختگی خودش میرسد.

چرا «روزی روزگاری در هالیوود» مهمتر از بقیه فیلمهای فصل دوم کارنامه تارانتینوست؟

اولین استدلال این است که این تنها فیلم تارانتینوست که فقط ارجاع به سینمای محبوبش نیست بلکه تماماً درباره آن سینماست. این جا دیگر فقط تصاویر و کاراکترها نیستند که به فیلمساز محبوب تارانتینو یعنی سرجیو لئونه اشاره میکنند. فیلم مستقیم نشان میدهد که چطور یک ستاره کلاسیک تلویزیون امریکا در اواخر دهه شصت، وقتی تلویزیون و سریالهای وسترن دیگر خریداری ندارند برای اینکه دوباره روی بورس بیاید مجبور میشود که در یک وسترن اسپاگتی بازی کند. انگار تارانتینو از آنهایی که وسترن اسپاگتیها را در سینمای امریکا دست کم میگرفتند انتقام میگیرد. زمانی تارانتینو درباره لئونه گفته بود: «با این ایده حال میکنم که یه ژانر که از قبل وجود داره رو بگیرم و دوباره بسازمش. همونطوری که لئونه کل ژانر وسترن رو دوباره خلق کرد.»(کتاب پرونده خوره یک فیلم سینمای کوئنتین تارانتینو). حالا خود تارانتینو همین کار را در «روزی روزگاری در هالیوود» انجام میدهد. او اینبار نه فقط یک ژانر سینمایی که کل سینمای دهه شصت هالیوود را دوباره خلق میکند با این تفاوت که دست آخر آن بلایی را سرش میآورد که دوست دارد.

این ماجرای ارجاعات طبعاً با دیدن فیلم «خدمه کشتی متلاشی» توسط شارون تیت (مارگو رابی) در سینما پیگیری میشود یا وقتی رد ریک دالتون را میگیریم و میگویند که از روی یک ستاره مشخص تلویزیون امریکا برداشت شده است.

از طرف دیگر این فیلمی نه فقط درباره سینما که درباره فرهنگ امریکا در یکی از جنجالیترین دوران خودش است. داستانهای پسزمینه فیلم برای ارتباط برقرار کردن با آن اهمیت دارند. در آن زمان جنبش هیپیها در اوج خودش بود. جنبشهای بین فرهنگی و موعظهها درباره صلح و عشق، میلیونها جوان در سرتاسر جهان را تحت تأثیر قرار داده بود. «تابستان عشق» آمده بود و جشنواره ووداستاک گواهی بود بر تغییراتی که در پیش است. در همین حین، چارلز منسون مردان ماهر در خشونت را دور هم جمع کرده بود. کسانی که به منسون و خشونت از صمیم قلب ایمان داشتند و از آن طرف فرهنگ مخدرهای روانگردان هم باعث شده بود که پیام هیپیها به بیراهه برود.

هالیوود شاهد انقلاب خودش بود: دوران طلایی سینمای امریکا به پایان خودش نزدیک میشد، در حالی که کارگردانان تازهوارد شورشی رهبری صنعت سینما را به دست گرفته بودند. آنها موج جدیدی از فیلمسازان را شکل دادند که به آنها هالیوود جدید میگفتند. اینها داستانهای پسزمینه «روزی روزگاری در هالیوود» هستند. کوئنتین تارانتینو روی این فرضیات و قصهها پایههای فیلمش را بالا برده است.

بهعلاوه برای دوستداران تارانتینو مهم است که سالها بعد از یکی از فیلمهای خوب دیگرش یعنی «جکی براون» تارانتینو به شهری برگشته که دوستش دارد: لسآنجلس. و اینبار اصلاً فیلمش درباره این شهر و فضایش است. تارانتینو تلاش کرده است نسخه شخصی خودش را از شهر ارائه بدهد. آن طوری که شهر برای او معنا دارد. او میخواهد شما را به سفری در مکانهایی ببرد که در تمام آن سالها در لسآنجلس از آنها عبور کرده یا در آنها زندگی کرده است.

در سینماکان سال ۲۰۱۸ تارانتینو که به همراه دیکاپریو در لاسوگاس حضور پیدا کرده بود درباره شباهتهای فیلم جدیدش با شاهکار سال ۱۹۹۴ یعنی «پالپ فیکشن» (داستانهای عامهپسند) صحبت کرد: «این احتمالاً نزدیکترین فیلم به «پالپ فیکشن» است که تا به حال ساختهام. یک فیلم لسآنجلسی که چند کاراکتر اصلی دارد.»

بهعلاوه «روزی روزگاری در هالیوود» نشان میدهد که تارانتینو چطور توانست بدون هاروی واینستاین، مرد مقتدری که تهیهکننده فیلمهایش بود و این روزها بهخاطر شایعات رسوایی جنسی در انزواست، بیش از صد میلیون دلار بودجه برای فیلمش تهیه کرد و چنین اثر دیوانهواری ساخت. احتمالاً برای خیلیها جالب است بدانند که چطور تارانتینو توانسته استودیو را راضی به سرمایهگذاری روی فیلمی کند که داستان دو خطیاش را نمیتوانید برای کسی تعریف کنید. فقط میتوانید بگویید: این فیلمی است که در تابستان سال 1969 در هالیوود اتفاق میافتد. درباره یک بازیگر تلویزیون که رو به افول است و میخواهد دوباره جایگاهش را پیدا کند و یک بدلکار دارد که تبدیل به رفیقش شده و خیابانهای لسآنجلس پر از هیپیهای طرفدار منسونهاست و راستی کاراکتر شارون تیت هم در این فیلم حضور دارد!

احتمالاً تنها جوابی که برای این سؤال وجود دارد این است که: او کوئنتین تارانتینوست. مردی که میداند چطور در یک سوم پایانی فیلمش خون و خشونت را جوری سرازیر کند که نفستان در سینه حبس شود، میداند که کاریزما و شیمی برد پیت و لئوناردو دیکاپریو کنار هم کافی است تا چشمهای تماشاگران به پرده خیره بماند و میداند که رابرت ریچاردسن چه تصاویری باید بگیرد که با آن رنگ غالب زرد تارانتینویی فضای آفتابی لسآنجلس را زنده کند.

آنهایی که به سختی به «روزی روزگاری در هالیوود» حمله کردند حالا با جوایز گلدن گلوب شاید فیلم را باید دوباره ببینند تا به این نتیجه برسند که این یک اثر سینمایی تمام عیار در ستایش سینماست و در تحسین دههای که خود تارانتینو به آن عشق میورزد. اگر قرار بر عدد ۱۰ نبود این میتوانست آخرین فیلم تارانتینو باشد. فیلم وصیتنامهای او. ادای دینی تمام و کمال به همه آن چیزهایی که سینمایش در طول این سالها از آن الهام گرفته و حالا دوباره همانها را به سینما هدیه کرده است. فیلمش مخدری است که به آرامی زیر پوست میرود و تهنشین میشود.

مهمترین رقیبش میتوانست «ایرلندی» باشد ولی با قد علم کردن «1917» سام مندس حالا در اسکار رقیب جدیدی دارد. فصل جوایز همیشه در مورد فیلمنامه با تارانتینو بیشتر همراه بوده است. در گلدن گلوب هم جایزه بهترین فیلمنامه را به او دادند و نه بهترین کارگردانی. با این حال توانست جایزه بهترین فیلم کمدی یا موزیکال را هم ببرد. این ترکیب میتواند ترکیب برنده اسکار هم باشد. اسکار به خورههای فیلم و عشاق سینما این لحظه را مدیون است؛ لحظهای که تارانتینو برای دریافت اسکار بهترین فیلم روی سن برود.‌‌/ایران جمعه 

 

 

 

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.