اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران
داستان دنباله دار - قسمت دوم

یک گردش هیولایی

یک گردش هیولایی
منبع: سایت هلوکیدز ترجمه: راضیه خوئینی

در قسمت قبل از زبان پسربچه‌ای که شخصیت اصلی داستان است خواندیم که او به پیشنهاد پدرش، همراه با اعضای خانواده و همین‌طور دوستش «تیری» برای گردش شبانه راهی جنگل «مورتلون» می‌شوند.او و تیری برای پیدا کردن چوب خشک به اعماق جنگل می‌روند اما ناگهان با شنیدن صدایی عجیب، سر جایشان میخکوب می‌شوند. آنها شروع به فریاد زدن می‌کنند اما کسی صدایشان را نمی‌شنود. در همان حال شبحی به بچه‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. و حالا ادامه داستان.

  آن موجود یک هیولای ترسناک بود که هر لحظه جلوتر می‌آمد. هیولا دو دست خیلی بزرگ داشت، آنقدر که تا ساق پاهایش می‌رسید؛ چشم‌هایش زرد و بی‌رحم به نظر می‌آمد. دندان‌های بسیار تیزش می‌درخشیدند و دماغش تا روی لبش پایین آمده بود.
علاوه بر این، رنگ آن غول کاملاً بنفش بود. او یک لحظه از بالا و پایین پریدن دست برنمی‌داشت. از ترس می‌لرزیدیم و حتی جرأت کوچک‌ترین حرکتی نداشتیم. غول به ما گفت:«سلام بچه‌ها. شما برای بازی کردن به اینجا آمده‌اید؟» با تعجب گفتیم:«بازی؟» گفت:«بله، یک بازی جالب مخصوص همین امشب.» بدون اینکه از ماجرا خبر داشته باشیم، فقط از روی ترس گفتیم: «بله.» هیولا گفت: «آه چقدر خوب. من فکر می‌کردم که هیچ کس حاضر به انجام این بازی نخواهد شد. چون که خیلی بازی سختی است.» تیری که مثل گچ دیوار سفید شده بود پرسید: «چطور مگر؟» هیولا گفت: «بله، چون توی این بازی هرکسی ببازد باید خورده شود. بازی به این شکل است که من تا 10 می‌شمارم و وقتی که شماره 10 را گفتم دنبال شما می‌گردم. اگر من شما را پیدا کنم خیلی خوب می‌شود. چون که من سه ماهی است که هیچ غذایی برای خوردن پیدا نکرده‌ام و خیلی خیلی گرسنه‌ام.» هیولا بدون درنگ شروع به شمردن کرد: «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه! ده!» پیش از آنکه ما زمانی برای واکنش نشان دادن داشته باشیم و بتوانیم کاری انجام بدهیم، هیولا روی تیری پرید. دهان هیولا شروع به بزرگ شدن کرد و آنقدر بزرگ و بزرگ‌تر شد که تیری را مثل یک لقمه کوچک یکدفعه بلعید.  من از وحشت مانند دیوانه‌ها شروع به دویدن کردم. اما هیولا همان جا بود، درست پشت سر من. 
با اینکه در مدرسه من قهرمان دوندگی بودم و در آن لحظه داشتم با تمام توان و قدرت خود فرار می‌کردم، اما هیولا خودش را آرام آرام به من رساند و ناگهان مرا در دام انداخت. تیزی پنجه‌هایش را روی شانه‌های خود احساس می‌کردم و بعد من روی شاخ و برگ‌های خشک افتادم. او بازوی مرا گرفته بود و داشت بشدت تکان می‌داد... «بلند شو! بلند شو! باید برای رفتن به مدرسه آماده شوی.» وای، خدای من! این یک کابوس وحشتناک بود و این پدرم بود که بازوی مرا در دستش گرفته بود و تکان می‌داد تا بیدارم کند. حالا که از خواب بیدار شدم نفس راحتی کشیدم و متوجه شدم که امروز روز جشن است. پدرم در همان لحظه گفت:«من یک ایده عالی دارم. با والدین تیری هم هماهنگ کرده‌ام و آنها هم موافق هستند تا امشب برای گردش به جنگل مورتلون برویم!»
 پایان
 
کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار