اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹

گفت‌وگوی «ایران ماه» با هادی خانیکی:

خشم و نفرت رؤیای وارونه می‌سازد

خشم و نفرت رؤیای وارونه می‌سازد
میترا فردوسی پژوهشگر مطالعات فرهنگی

در خیلی از جوامع، این مرگ رؤیا می‌تواند منجر به یک تلنگر یا شوک شود که ما را بیدار کند؛ اما گاهی آینده‌ای که واقعاً کابوس ‌واره است می‌تواند تبدیل به انگیزه‌ای برای فعالیت و تلاش بی‌هدف و مخرب در تصویر وضع موجود شود.

حدود دو سال پیش وقتی که از طرف روزنامه ایران با دکتر هادی خانیکی- استاد ارتباطات و رئیس کرسی ارتباطات علم و فناوری یونسکو در ایران- تماس گرفتم تا با او مصاحبهای درباب امید اجتماعی داشته باشم جملهای گفت که این بار هم وقتی با سوژه رؤیای ایرانی سراغش رفتم آن را تکرار کرد. «الآن هرکس دم از امید و رؤیا بزند فحش میخورد!». این موضوع را البته از افراد دیگری هم شنیده بودم اما بر این باور هستم که رؤیای ایرانی فارغ از لحن خوشحال و آرامی که دارد لزوماً به معنای این نیست که بگوییم همه چیز گل و بلبل است و مثلاً زمانی که فضای جامعه ملتهب است بخواهیم آتش نگرانی مردم را تندتر کنیم. رؤیای ایرانی همین فکر کردن به آینده و چشمانداز کشورمان است و اتفاقاً اکنون که در فضایی ملتهب زیست میکنیم لزوم صحبت کردن درباره آن و تعریف شاخص‌‌ها و نقش هرکدام از ما در ساخت یا تحقق آن ضروریتر ازهمیشه بهنظر میرسد. این ضرورت را  با دکتر خانیکی در میان گذاشتم  و او نیز مانند همیشه با صبوری و حوصله پای این گفتوگو نشست تا درباره ماهیت رؤیای ایرانی و رخدادهایی که حیات این رؤیاها را تهدید میکنند صحبت کنیم. هادی خانیکی معتقد است در مقطعی از تاریخ قرار داریم که بهخاطر تکثر خشم و نفرت، رؤیاهای وارونه و ویرانشده، جایگزین رؤیاهای توسعهمحور و پیشبرنده شدهاند. او در جایجای این مصاحبه به نقش مؤثر نهادهای مدنی و جامعه روشنفکری در بازتعریف رؤیاهای جمعی و فراهم کردن زمینه برای تحقق رؤیاهای جمعی مردم ایران تأکید کرده است.

 چه لزومی دارد که جامعهای به رؤیاهایش فکر کند یا بهتر بگویم، چه لزومی دارد که یک جامعه اساساً رؤیای جمعیای داشته باشد؟

هرجامعهای رؤیاهای خاص خودش را دارد. رؤیا تصویری کلی است که جامعه از آینده خودش، نسبت به مسألهای که با آن مواجه است و نسبت به آرمانهایی که داشته، میسازد. جامعه ایرانی مبتنی بر ظرفیتها و تواناییهای بالای تمدنی، تاریخی و فرهنگی است و وارث یکی از تمدنهای بزرگ جهان با پیشینه فرهنگی غنی شناخته میشود. طبیعتاً این جامعه رؤیاهایی داشته که در قالب ادبیات، هنر، اسطورهها، افسانهها، تلاشهای اجتماعی و هدف گذاریهای سیاسی بروز و ظهور پیدا میکند.تصور کلی جامعه ایرانی، در یک مقطع از تاریخ، این بوده که بسیار تواناست. اما در جریان جنگهای ایران و روس در ابتدای دوران قاجار، ایران بهجایی رسید که ناتوانیهای خود را دید. ایرانیها رفته بودند که مسکو را بگیرند ولی قسمتهایی از سرزمین خود را هم از دست دادند. همین جا بود که جامعه ایرانی به تأمل پیرامون دلایل عقب ماندگی خود پرداخت؛ اول فهمید که عقب مانده و دوم دنبال علل عقب ماندگی گشت. از رویکردهای روشنفکران، علما و فعالان سیاسی و اجتماعی آن زمان میتوان فهمید که علل عقب ماندگی ایران را در نبودن وحدت، نبودن قانون، نبودن عدالت، نبودن آزادی میدیدند! نظریههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که صاحبنظران ایرانی در آن زمان مطرح می کردند نشان میداد که جامعه ایرانی در پی چاره ای برای رفع عقبماندگی، استبداد و خودکامگی موجود بود. آنها با این سؤال مهم روبهرو بودند که چه چیزی میتواند به استقلال این جامعه در برابر مداخلههای خارجی کمک کند؟ از همین جاست که اندیشه پیشرفت، آزادی، عدالت و استقلال بخشی از رؤیای جامعه می شود. اینکه رؤیا چقدر زمینی یا چه اندازه آسمانی باشد برمیگردد به فهمی که از مسأله آن جامعه داریم. این فهم معمولاً چندوجهی و پیچیده است و جنبههای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دارد.

  اگر درست فهمیده باشم منظورتان این است که از دوران قاجار به این سو رؤیای جامعه ایرانی در راستای مطالبه برای توسعه و ذیل گفتمان پیشرفت تعریف میشود؟

بله تاحدودی همین است. در واقع این دغدغه وجود داشت که باید دید برای اینکه توسعه شکل بگیرد چه نوع رؤیاهایی لازم داریم. چه رؤیاهایی توسعه را تسهیل میکنند؟ اگر امید به آینده نباشد یا پایین باشد؛ اگر یک جامعه افقی تاریک یا مبهم را پیش روی خود ببیند طبیعتاً توسعه از قوام و دوام لازم برخوردار نخواهد بود.

آقای دکتر! در دوران اخیر شاهد این هستیم که داشتن «رؤیای جمعی» تبدیل به مسألهای مهم برای جوامع بشری شده است. عدهای از متفکران جهانی حتی کتابهایی در باب پایان رؤیاهای جمعی بواسطه اتمیزه شدن جوامع و فردگرایی افراطی نوشتهاند و نگرانیهایی مطرح میشود دراینباره که رؤیاهای فردی و شخصی دارند جایگزین رؤیاهای جمعی و هویتهای ملی و عمومی میشوند. چقدر فکر میکنید این موضوع در ایران تبدیل به مسأله شده و توجه روشنفکران و جامعه نخبگان کشور مارا به خود جلب کرده است؟ «رؤیا داشتن» اصلاً برای ایران یک مسأله است؟

متفکران یکی از بارزترین مشخصههای تحولات جهان اخیر را «شبکهای شدن جوامع» و «تغییر ارتباطات همبسته از بالا بهسمت ارتباطات شبکهای افقی» میدانند. در چنین جهانی، به جای یک رؤیا میتوان از «رؤیاها» صحبت کرد. از این پس باید بگوییم «رؤیاهای ایرانی»! رؤیاهای ایرانی، متناسب با تحولات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی متفاوت میشوند. مثلاً رؤیای هر نسل الزاماً با رؤیای نسل دیگر یکسان نیست. هر قومی رؤیای مشابه با قوم دیگر ندارد. هر گروه یا طبقه اجتماعی و هر جریان سیاسی میتواند رؤیای خاص خود را داشته باشد. فارغ از اینکه بار ارزشی مثبت یا منفی روی تحولات اخیر بگذاریم، تحقیقات انجام گرفته در ایران، ازجمله «طرح ملی مقایسه ارزشها و نگرشهای ایرانیان»، نشان میدهد جامعه ایران هم، در پی تحولات جدید، بهسمت فردگرایی و اولویت دادن به ارزشهای مادی بهجای ارزشهای معنوی رفته است. وقتی جامعه فردگرا و مادیگرا شود پدیدههایی مثل «خیر عمومی»، «مسئولیت جمعی» و «همبستگی اجتماعی» نیز در آن در معرض تهدید قرار میگیرد. نهادهایی مثل «سیاست»، «آموزش» و «دین» میتوانند قدرت همبستگی اجتماعی را تقویت کنند و کجکارکردی هر کدام از این نهادها، فردگرایی یا گرایش به ارزشهای معطوف به نفع آنی و فردی را میتوانند تشدید کنند.

متأسفانه شاهد این هستیم که هر چه شتاب تحولات و تأثیر فناوریهای جدید بیشتر شده، نهادهای قوام بخش مثل شبکههای مدنی ضعیفتر شدهاند؛ و از سوی دیگر کاهش سرمایههای اجتماعی، مداخلههای سیاسی، کارکرد ضعیف نهادهای آموزشی و از دست رفتن نقش انسجام بخش دین را شاهد بودیم؛ در نتیجه این اتفاقها در حیات اجتماعی مردم ایران، رؤیای مشترک ایرانی و تصویر مشترکی که ایرانیها میتوانستند برای آینده میهن داشته باشند خدشه دار شده است.

 خدشه دار شدن رؤیای ایرانی دقیقاً به چه معنایی است؟

منظورم این است که رؤیایی که ایرانیان در سر میپروراندند تبدیل به رؤیاهای متکثر و حتی گاهی متضاد و متناقض شده است. اکنون شاید وقت این رسیده که اندیشیدن درباره رؤیای ایرانی از سر گرفته شود و پیگیری این رؤیا مستلزم پیگیری این سؤال است که «جامعه ایرانی، آینده خود را چگونه میبیند؟ آیا آینده خود را بهتر از امروز میداند؟ آیا رؤیای خود را بهجای آینده در گذشته جستوجو میکند؟»

بله، اتفاقاً «رؤیای بازگشت» برای خیلی  از ایرانیها جدی است.

اتفاقاً در دنیای رسانه ای شده امروز میدانیم که سطح انتظارات و مطالبات، بر اثر استفاده از رسانهها، بالاتر میرود و هنگامی که ساز و کارهای تأمین آن از جانب نهادهای مدنی وجود نداشته یا ضعیف باشد؛ توقعات فزاینده منتج به سرخوردگی فزاینده میشوند. سرخوردگی فزاینده، دو تهدید جدی را بهدنبال دارد؛ یکی بازگشت به گذشته یعنی احساس شکست در دستیابی به رؤیاها و آرمانها! بدین ترتیب گذشته «ایده آلیزه» میشود یعنی گذشته شکلی مطلوب و ایده آل در ذهنها پیدا میکند. دومین نکته اینکه، جامعه بدون شکل گیری ساز و کارهای لازم، سعی و تلاش برای دستیابی به رؤیاهای خود میکند. بدین ترتیب دو خطر «میل به گذشته» (گذشتهگرایی) و «میل به خشونت» پیش میآید. اینها نتیجه شکست در ایدهآلهای آینده یا رسیدن به ایدهآلها است.

 در شرایط کنونی میدانیم که جامعه از نظر ظرفیت امید و سرمایههای اجتماعی وضعیتی شکننده دارد. با توجه به اینکه گفتید که رؤیای ایرانی نسبتی با آینده و چشم انداز مردم دارد حال به اعتقاد شما شرایط کنونی تا چه حد به مرگ رؤیاها می انجامد و این آینده را پیش روی مردم تاریک و تار میکند؟ آقای دکتر فکوری در مصاحبه‌‌ای که با ایشان داشتم از تعبیر رؤیاها به کابوس برای تبیین وضعیت استفاده کردند؛ نظر شما چیست؟

بهنظر من، ما با مسألهای جدی تر و تلختر از «تبدیل شدن رؤیاهای آینده به کابوس» مواجهیم.

 و این مسأله چیست؟

ببینید! اگر رؤیاهای ملی به کابوس ملی تبدیل شوند باید در وضعیت امروز خودمان تأمل و بازاندیشی کنیم. وقتی چشم انداز نگران کننده ای در برابرمان قرار میگیرد از خود میپرسیم «چکار میشود کرد که به آینده تلخ نرسیم؟»  در خیلی از جوامع، این مرگ رؤیا میتواند منجر به یک تلنگر یا شوک شود که ما را بیدار کند؛ اما گاهی آیندهای که واقعاً کابوس واره است میتواند تبدیل به انگیزهای برای فعالیت و تلاش بیهدف و مخرب در تصویر وضع موجود شود. این خیلی خطرناکتر است؛ یعنی به یک «ناکجاآباد» میاندیشیم که فکر میکنیم بهتر از وضع کنونی است.

 یعنی رؤیای ناکجاآباد ساختن؟

بله یک «رؤیای ناکجاآباد» شکل میگیرد که فکر میکنیم از این وضع بهتر است. با این شعار که: «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم».

 این رؤیای جمعی که وجهی سلبی دارد و مهمترین مطالبهاش این است که «فقط این نباشد» و نمیداند چه چیز را میخواهد جایگزین وضع فعلی کند چه مضراتی برای یک جامعه میتواند داشته باشد؟

نارضایتی از وضع موجود میتواند منجر به عصیان علیه وضع موجود شود. در دل عصیان علیه وضع موجود، خشونت، نفرت و ابهام هم به وجود میآید و تبدیل به نوعی «کنش انبوه خلقی» یا نوعی کنش مبتنی بر تلقین، تقلید و سرایت میشود. این دیگر، حتی کنشگری انتقادی هم نسبت به وضع موجود نیست. لازمه «امید» و «رؤیا» وقوف به امکان تغییر و بهسازی وضع موجود است؛ یعنی بدانیم که وضع کنونی بهتر میشود: «هر چقدر هم که وضع بد باشد، فرصتهایی پیش رویمان قرار گرفته که باید آنها را خلق یا کشف کنیم». وقتی در معرض «نفرت انباشته شده» قرار بگیریم، افراد بهسمت واکنشهای هیجانی و کور سوق داده میشوند که، نه تنها عقلانیتی در آن نیست، بلکه بهدلیل نگران نبودن از آینده، از سر ناچاری و استیصال، کارهایی انجام میدهند که آیندهای بدتر از حال را برایشان رقم بزند.

 یکی از رؤیاهای امروز برخی از ایرانیها این است که مهاجرت کنند و در رؤیای دیگر ملتها شریک شوند؛ مثلاً رؤیای رفاه امریکایی، رؤیای آزادی فرانسوی و...! شریک شدن در سفره رؤیای دیگران برای خیلیها رؤیاست و نسل به نسل قویتر میشود.   آیا، غیر از مهاجرت، چند مثال دیگر از رؤیای جمعی ایرانیان در شرایط امروز میتوانید بیاورید؟

رؤیای کسانی که از وضع موجودشان ناراضی هستند، با رؤیای کسانی که از وضع موجودشان عصبانی هستند فرق میکند. رؤیای افراد ناراضی این است که به گزینهها و آلترناتیوهای مختلف بیندیشند و انتخاب کنند؛ چون این راه، برای رساندن آنها به رؤیاها و آرمانهایشان، گرچه کندتر ولی کم هزینهتر است. جامعهای که عصبانی باشد به این موضوع نمیاندیشد و تصویر رهاییبخش خود را تصویری سلبی میداند. مهاجرت در طول تاریخ بشر همیشه وجود داشته و در ایران هم بوده است. در خیلی از کشورهای جهان، این مهاجرتها، نه تنها چیزی از توانمندی و همبستگی جامعه کم نکرده بلکه به آن افزوده است. وقتی کسی میرود آموزش میبیند، ثروتمند میشود یا کسب قدرت میکند، این دستاوردها را در خدمت سرزمین و جامعه خود قرار میدهد. همانطور که اشاره کردید، خدمت افراد به جامعه خود بهدلیل پدیدهای بهنام «هویت ایرانی» است. هویت ایرانی، هویتی همبسته، دموکراتیک و متکثر است؛ نه هویتی منتج از شئونیسم یا فاشیسم! وقتی جامعه احساس کند در برابر «هویتهای مشروعیت بخش» برای او، هویتهای دیگری به وی تحمیل شدهاند، اینجاست که «هویت مقاومت» شکل میگیرد. هویت مقاومت، محرکی است که موجب میشود فرد دست به هر اقدامی برای برونشد از آن وضعیت بزند.

 درست متوجه منظورتان نشدم. یعنی در شرایط فعلی رؤیای افراد عصبانی و ناراضی میشود: مقاومت در برابر هر چیزی؟

رؤیای وارونهای شکل میگیرد که باعث میشود فرد اصلاً به آینده بهتر فکر نکند، فقط به مقاومت در برابر وضع موجود بیندیشد. مقاومت در برابر وضع موجود منجر به اتلاف همه منابع مادی و معنوی خواهد شد. همانطور که اشاره کردید، مهاجرت نوعی رؤیا برای نسل جدید ایران است اما روی دیگرسکه هم میشود نوعی درونگرایی افراطی و مهاجرت به درون. گاهی افراد در یک جامعه دچار درونگرایی افراطی میشوند. در طول تاریخ نیز همین شرایط را میدیدیم. وقتی جامعه ایرانی با شکست روبهرو میشود، گرایشهای صوفیانه، انزواطلبانه و فردگرایانه در آن خیلی رشد میکرد و افراد به شکل اختیاری یا اجباری به سمت آسیبهای اجتماعی روی میآورند.

 چه نوع از آسیبها مدنظرتان است؟

اعتیاد نشان دهنده اوج ناتوانی فرد است، اما مثالهای دیگری مثل طلاق، تضعیف بنیانهای خانواده، خیانت، خشونت، آسیب زدن به دیگران و آنومیک شدن جامعه را نیز میتوان ذکر کرد.

 به نوعی شکلگیری یک «رؤیای وارونه جایگزین»؟

بله! یا حتی شکلگیری رؤیاهای ویران شده! در چنین رؤیاهایی هیچ فکر و تصویری نیست. بهنظر من عامل دیگری که روی رؤیای ایرانی و رؤیای اجتماعی تأثیر دارد، ادراک فرد از وضعیتی است که خودش و دیگران در آن قرار دارند.

 در تاریخ معاصر و در بین کشورهای اطراف‌‌مان میبینیم که داشتن دو رؤیای مختلف باعث میشود دو کشوری که به هم نزدیک بودهاند با دو سرنوشت مختلف روبهرو شوند: مثلاً کرهشمالی و کرهجنوبی! حاکمان آنها سرنوشت کاملاً متفاوتی را برایشان رقم زدهاند. با این مقدمه بهنظر شما در ایران، رؤیای حاکمیت ایران امروز چیست؟ و آیا رؤیایی که حاکمان برای جامعه ایرانی متصور هستند در یک نقطه با رؤیای مردم عادی یا جامعه روشنفکر به هم میرسد؟

حتی قبل از جریان اعتراضات اخیر به قیمت بنزین و تبعات و خسارتهای سنگین مادی و معنوی که در پی داشت، بارها گفتهام که چه اسمش را رؤیا بگذاریم، چه اندیشه پیشرفت، همبستگی اجتماعی، چه آرمانگرایی اسلامی و ایرانی، در هر کدام از این حالتها، وقتی رؤیایی به شکل مشترک و با سازوکار گفتوگویی و تعاملی خلق میشود، پشتوانهای مشروعیت بخش دارد که هم حکومت و هم جامعه با کمترین فاصله، چنین رؤیایی را دنبال میکنند. این همان چیزی است که اسمش را «سرمایه اجتماعی» میگذارند و اعتماد سیاسی، اعتماد مدنی و اعتماد اجتماعی را بهدنبال میآورد. مشارکت، همبستگی و امید به آینده در همین شرایط شکل میگیرد. اگر آن گفتوگوی مشترک دچار صدمه شود به رؤیای مشترک نمیرسند. گسستهای جامعه ما فقط میان حاکمیت و ملت نیست. در درون ملت و درون حاکمیت نیز گسست میبینیم. بین نخبگان و مردم و همچنین بین نخبگان و حاکمیت هم گسست میبینیم. این گسستها، امکان و مهارت گفتوگو را تضعیف و نوعی اختلال ارتباطی را ایجاد کرده است. در زمان اختلال ارتباطی، فراتر از اینکه هرکدام از طرفین چه تواناییها یا ناتوانیهایی داشته باشد، تصویرهایی از توانایی و ناتوانی در جامعه شکل میگیرد و این تصویرها هستند که با هم میجنگند. بیاعتمادی بزرگ میشود و اعتماد آب میرود. شاید رؤیا یا تصویری از آینده بهتر، هم درون نهادهای رسمی و هم درون نهادهای غیررسمی وجود داشته باشد، حتی شاید اشتراکات هم زیاد باشد ولی تصور از آن اشتراکات چندان زیاد نیست. در «جامعه گشوده» در «جامعه گفتوگویی» و «جامعه امیدوار» رؤیای مردم به رؤیای حاکمیت نزدیک است. البته جامعه امیدوار، لزوماً میتواند جامعه ناراضی هم باشد. نارضایتی را نباید نشانه ناامیدی یا توسعه نیافتگی دانست. هر تحرک توسعهای انبوهی از نارضایتیها را بهوجود میآورد؛ مهم این است که چه ساز و کاری در مواجهه با نارضایتیها بهکار ببندیم. آیا نارضایتیها را بهسمت عصیان میبرند یا بهسمت انتقاد یا مشارکت؟

 بر اساس تجربه جهانی، مثل مقایسهای که بین دو کره کردید یا مقایسه جوامع غربی و شرقی، هرچه جامعه به سمت گشودگی برود فاصله رؤیای مردم و حاکمیت نزدیکتر میشود البته منظورم از گشودگی این است که در جامعه «گفتوگو» شکل بگیرد، نه «شبه گفتوگو». در برخی از جوامع پیشرفته صنعتی هم چون شاهد بیعدالتی و تبعیض هستیم، رؤیاهای مردم و حاکمیت خیلی فرق میکند. مسأله «فرودستی و فرادستی» فقط مسأله جهان توسعهیافته یا جهان توسعهنیافته نیست. «حاشیهها» فقط مسأله جوامعی نظیر ما نیستند؛ در جوامع غربی هم مسأله هستند.

 هر تحرک توسعهای، مسألهای را حل و مسألهای را ایجاد میکند؛ اما جامعه آزاد، جامعهای که در آن حقوق اساسی انسانها پاس داشته شود، جامعهای که صدای خاموش آن دیده و شنیده میشود، جامعهای که در آن بیرون ایستادگان از نظم رسمی هم حس میکنند که به آنها توجه میشود، میتواند در مورد این جامعه حکم کلی داد که «آینده بهتری دارد نسبت به دیگر جوامع». تجربه دو کره نشان میدهد، گرچه دو کره در گذشته به هم نزدیک بودند، کرهجنوبی از نظر توسعه جلو افتاده است. اگر «ملت» و «حکومت» را دو نقطه مقابل هم بدانیم، وقتی تصور هر یک از طرفین، ترس و هراس از دیگری باشد، طبیعتاً از یکدیگر گریزان خواهند بود و ارتباطی بینشان شکل نمیگیرد. من مسأله اصلی جامعه امروز را ضعف و اختلال ارتباط و گفتوگو میدانم.

 اگر «رؤیا داشتن» را برای جوامع بهعنوان یک پروژه مشارکتی تعریف کنیم، فکر میکنید سهم جامعه روشنفکری، دانشگاهیان و نخبگان کشور باید در این پروژه چقدر باشد؟ و اینکه این مشارکت باید از چه جنسی باشد؟ آیا باید رؤیاها را بسازند و به جامعه تزریق کنند، یا باید کاری در راستای فراهم شدن زمینه‌‌های محقق شدن رؤیاهای مردمان انجام دهند؟

من با «تزریق» موافق نیستم چون کار روشنفکر و نخبه را گفتوگو و مشارکت میدانم. وقتی از «تزریق» صحبت میکنیم یعنی یک طرف بیمار است و دیگری میخواهد شفا دهد که طرز فکر صحیحی نیست. گاهی روشنفکر و نخبه هم باید از مشارکت با مردم و مشارکت در امور اجتماعی بیاموزد. خیلی وقتها اتفاقاً در جامعه روشنفکری، جامعه آکادمیک و جامعه سیاسی، فروبستگی بیشتری میبینی و باید به بخشی از جامعه پناه ببری که توانسته دردهای خود را ترمیم کند. وقتی به سراغ نهاد «طلوع بینشانها» میروید میبینید حتی کارتنخواب هم توانسته خود را نجات دهد؛ نه تنها خودش را نجات داده بلکه برای کارتنخوابهای دیگر هم نجات بخش بوده! دیدن این وضعیت خیلی امیدوارانه است. سیلی که چندماه پیش رخ داد را که یادتان هست؟ زمانی که رخ داد در اوج ضعف همبستگی اجتماعی بود؛ ولی زمانی که مردم از انجام وظیفه نهادهای رسمی مأیوس بودند، ارتباط بین خودشان را ترمیم کردند و اعتماد را بالا بردند. در شرایط خطیر و پیچیده فعلی نیز کار نخبه، کار کنشگر مدنی، کار کنشگر سیاسی و کار روشنفکر مثل کارآفرینان میماند. کارآفرینان فقط به ظرفیتهای موجود در کسب و کار نمیاندیشند بلکه در پی خلق فرصتهای جدید هستند. به اعتقاد من الان دو مسأله یا دو ضرورت پیش روی ماست؛ یکی حساس بودن و حساس کردن مردم نسبت به بیافقی و بیآیندگی! انباشت خشونت و نفرت میتواند آینده ایران را بدتر از امروز کند. دوم آنکه، در گام بعد، به سراغ همان چیزی برویم که در خیلی از جوامع تجربه شده: پیدا کردن ظرفیتهای جدید!

 یک جور کارآفرینی در فرهنگ!

بله، میتوان اسمش را کارآفرینی سیاسی یا کارآفرینی فرهنگی یا کارآفرینی اجتماعی گذاشت!

 این همان بخش دوم سؤال من است: یعنی نظرتان این است که روشنفکران و... باید برای خلق رؤیای اجتماعی جدید زمینهسازی کنند؟ درست فهمیدم؟

بله، اینجاست که قدرت خودترمیمی جامعه بالا میرود؛ یعنی اگرچه مردم لطمه دیدهاند، دلها شکسته و نگاهها تیره شده، مردم یاد میگیرند که مسأله را بشناسند و ترمیم کنند./ ایران ماه

کپی