اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

همه لژیونرهای یک آلبوم

همه لژیونرهای یک آلبوم
بهاءالدین مرشدی داستان‌نویس

غروب دل‌انگیز است یا غم‌انگیز؟ خورشید که در دریا غروب می‌کند و پرندگان می‌خوانند غم‌انگیز است یا دل‌انگیز؟ شروع این نوشته و این سؤال‌ها برای من راه ورود است به یک آقای مولانا. این روزها دور و اطراف من پر شده از همین آقا.

یکی از همین پر شدن‌ها موسیقی‌ای است که آقای چاوشی ساخته است و همان خود آقای چاوشی هم خوانده است. آلبوم «بی‌نام» که بیشتر شعرهایش از آقای مولانا است. همین آقای مولانا وقتی با آقای سعدی دست به دست هم بدهند غوغا می‌کنند. اما شما نمی‌دانید این شعرها مثل همان غروب آفتاب غم‌انگیز است یا دل‌انگیز. حتی وقتی آقای مولانا شور به ریتم شعرش می‌دهد یا سعدی شوخ و شنگی‌اش را وارد داستان می‌کند با خودتان فکر می‌کنید ای آقا شما چطور دارید این‌ همه غم را شاد یا این همه شاد را غمدار می‌کنید. بعد این وسط آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که صدای‌شان پر است از غم عالم و بعد می‌خواهند همین شعرهای دو سردار را شاد بخوانند. به شما می‌گویم ترکیب حیرت‌انگیز است. درست انگار کنار دریا ایستاده باشید و آفتاب در اعماق دریا غروب کند در دوردست‌ها، مرغان دریا صدای‌شان را ول داده‌ باشند توی آن‌همه رنگ و بعد شما خیال‌تان را به این تصویر بدهید و پیش خودتان بگویید: «وای... وای... وای... چه حیرت‌انگیز.»
این است که وقتی پای صدای نی‌همبان آقای شریفیان هم وسط باشد می‌شود «بحر تفکر». درست عین شعر آقای سعدی علیه‌الرحمه که می‌گوید: «ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی.»
حالا ما کجاییم؟ با این پرسش ادامه می‌دهم ماجرا را. ما درست وسط حادثه هستیم. شعر حادثه است. موسیقی حادثه است. حادثه‌های ویرانگری که بنیاد هستی آدمی را به باد می‌دهند. درست همان‌جایی که پای قله‌های ادبیات در میان باشد. شما می‌توانید در کنار غروب آفتاب بایستید و خودتان را در حادثه غروب غرق نکنید؟ آن آفتاب به پهنای دریایی که خودش را پشت آب‌ها پنهان می‌کند. همان دریای سهمگینی که موج‌هایش با خروش به ساحل می‌خورند و همان ساحل که ما در امن و آسایش کنارش ایستاده‌ایم و لذت می‌بریم. آقای چاوشی با انتخاب‌هایش در این آلبوم موج‌ها را محکم به ساحل می‌کوبد. او سهمگین به ساحل می‌کوبد آب‌ها را. درست عین همان جمله‌ای که در شعر آقای مولانا هست. همان‌جا که آقای چاوشی سهمگین می‌گوید: «سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر.»
اگر این اتفاق سهمگین نیست پس چیست؟ اگر آن کوبه‌ای که در موسیقی این آهنگ ضربه می‌زند هولناک نیست پس چیست؟ اگر این ریتمی که آقای مولوی در این شعر ریخته هراس‌انگیز نیست پس چیست؟ این شعرها هراس مدام است. وقتی ایشان می‌گوید: «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش...» این آقا در این شعر چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ همین آقای قماربازی که باخته هرچه بودش. همین‌جا را با صدای آقای چاوشی بشنوید. بی‌قیدی‌ای که در این آهنگ هست را بشنوید. شعری که خودش یله است و یله و بی‌قید خوانده می‌شود را بشنوید تا ببینید چه اتفاق‌ تر و نرم و هولناکی رخ می‌دهد. می‌گویم این آلبوم را بشنوید و در شعرها و موسیقی و سازها و ترکیب‌ها یله بشوید. یا هنگامی که پای آقای سعدی و آقای وحشی بافقی در آهنگ «من ندانستم» به میان می‌آید هم همین اتفاق می‌افتد. این درد را در این شعر آقای سعدی با صدای آقای چاوشی بشنوید: «شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن، تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی» و خلاص.

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.