اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

کلمات کلیدی

در حسرت جامعه آباد، آزاد و اخلاقی/ روایت الویری از همنشینی با مسعود رجوی تا حسین شریعتمداری

در حسرت جامعه آباد، آزاد و اخلاقی/ روایت الویری از همنشینی با مسعود رجوی تا حسین شریعتمداری
بهناز عابدی روزنامه نگار

راننده خودرویی که او را از سربالایی جاده مجموعه فرهنگی رایزن به مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی میآورد، محال است بداند مردی را به مقصد رسانده که از همه بافتهای مدیریتی ایران گذر کرده است؛ از سپاه، دولت، سفارت و  نماینده مجلس تا شهرداری و شورای شهر پایتخت. مرتضی الویری پلههای مرکز را بالا میآید و میرسد به روزگار کودکیاش، به ساعتهای نوجوانی که دستفروشی تمام عیار بوده و تصاویر و آوازهای بازار گرم کن آن روز، هاشور میخورد توی ذهنش. روی صندلی مینشیند، دستش به یک وجبی لیوان آب میرسد، درست شبیه آنچه میان او و مسعود رجوی در اوین میگذرد و چهره در چهره مرد شماره یک مجاهدین خلق(منافقین) مینشیند. تُن صدایش از یک خط ممتد بالاتر نمیرود و کیست که باور کند او که از آرامترین سیاستمداران پساانقلابی است، از تندروترین انقلابیون پیشاانقلابی بوده است. دستش آرام و قرار ندارد، انگار روایتهایش ناقص میماند اگر توی هوا رد نیندازد، تا هوا هم خاطرش بماند الویری هم روی دولتیترین، هم خارجیترین و هم محلیترین کرسیهای مدیریتی جلوس داشته و البته صفتی منحصر به فرد دارد: اولین شهردار پایتخت در عصر شوراها. نفسهای آخر بهار است، آفتاب از لای درختان نیاوران خودش را تا کف اتاق رسانده تا بنشیند به شنیدن حکایت روزگاری که گذشت.

 نام خانوادگی مرتضی الویری از کجا میآید؟

این اسم به یکی از دهستانهای ساوه با نام الویر اطلاق میشود. پدربزرگم در زمان رضاشاه در الویر معلم فرهنگ بود. در آنجا، یک شب میهمانی به خانه میآورد و خانمش اعتراض میکند که چرا میهمان آوردید. همین موجب بگو و مگوی جدی بین آنها میشود و پدربزرگ تصمیم میگیرد خانمش را طلاق بدهد و به دماوند برود. وقتی به دماوند میآید، فامیلیاش هنوز امیرحسینی بوده اما درست همان مقطع که فامیل تازه تعیین میکردند، او هم ترجیح داد، الویری را انتخاب کند که به آن دهستان اطلاق میشود.

 شما همزاده همان دهستان هستید؟

من در چالکای دماوند متولد شدم که یکی از محلههای آن منطقه است. پدرم در یک خانه سرایداری زندگی میکرد چرا که تازه معلم شده بود و بهدلیل نامساعد بودن وضع مالی، امکان پرداخت اجاره برای او وجود نداشت به همین دلیل در خانهای بهنام خانه نقیان که متعلق به یک باغدار بود و خودش در تهران زندگی میکرد، زندگی میکردیم. دوره طفولیتم یعنی از یک تا شش سالگی را در آنجا گذراندم و تصویر  واضحی که الان از آن خانه به ذهنم میآید این است که سقف خانه چکه میکرد چون ایزولاسیون درستی نداشت. یادم میآید ظرفهای مختلفی زیر چکههای باران میگذاشتیم تا کف اتاق گل نشود.

  به رسم قدیم، خانوادهای پرجمعیت بودید؟

من بچه اول خانواده بودم. در همان خانه نقیان که سرایدار بودیم خواهر من یعنی فرزند دوم خانواده پدرم در همانجا به دنیا آمد و تقریباً 7 ساله بودم که خانواده صاحب یک دو قلوی دختر هم شد. البته یکیاز آنها در همان چند روز اول فوت کرد و یکی باقی ماند؛ متعاقب آن چیزی که الان صحبت میکنم، دارای سه خواهر و یک برادر هستم.

 همه دوران تحصیل در دماوند گذشت؟

تا کلاس هشتم. دبیرستان آنجا رشته ریاضی نداشت. این مقطعی بود که من علاقهمند شده بودم در رشته مهندسی تحصیل کنم، بنابراین هم پدرم کمک کرد و هم عمویم تا من به تهران بیایم و بتوانم در دبیرستان خوبی ادامه تحصیل بدهم.

 پدر و پدربزرگ فرهنگی بودند و معلم. چرا به راه آنها نرفتید؟

وقتی بچه بودم، هروقت از من سؤال میکردند میخواهی در آینده چه کاره بشوی، فکر میکردم که بهترین حرفه پزشکی است، چون عمویم هم پزشک بود. ولی بعد که به دبیرستان آمدم به رشتههای فنی و مهندسی علاقهمند شدم به همین جهت به این مسیر رفتم و فارغالتحصیل مهندسی برق از دانشگاه صنعتی آریامهر قدیم و شریف امروز شدم.

 یعنی هرروز میرفتید تهران و برمیگشتید؟

نه. آن موقع راه به این ترتیب هموار و آزادراه نبود. روزی یک اتوبوس از دماوند به تهران میآمد و برمیگشت. برخلاف الان که در عرض کمتر از یکساعت میتوان از تهران به دماوند رفت، آن موقع این مسیر دو ساعت و نیم طول میکشید. بنابراین امکان رفت و برگشت مدام، مطلقاً نبود، مخصوصاً اینکه مسیر در زمستان مسدود میشد. به همین جهت تصمیم گرفتم در همین تهران بمانم، اما امکانات مالی خانوادگی اجازه نمیداد جای مستقلی تهیه کنم و همین شد که عمویم مسئولیت من را به عهده گرفت و به منزل آنها رفتم. تقریباً یک سال را با آنها گذراندم.

  این عموی ثروتمند طبیعتاً برادرزاده را به مدرسه دولتی نمیفرستاد.

من در دبیرستان هدف مشغول به تحصیل شدم که ملی محسوب میشد و غیردولتی بود. آن زمان در تهران، سه دبیرستان معروف ملی وجود داشت که بهترین دبیرستانهای تهران هم بودند البرز، هدف و خوارزمی. محل دبیرستان ما درست روبهروی کاخ مرمر آن موقع یا کاخ ریاست جمهوری کنونی بود.

  شهریههای آن موقع هم شبیه امروز نجومی بود؟

یادم است شهریه من 650 تک تومانی بود. به پول امروزی شاید به 12 تا 15 میلیون تومان باشد. طبیعتاً چنین مبلغی برای یک خانواده معلم و ضعیف امکانپذیر نبود منتها بهدلیل اینکه شاگرد ممتاز بودم و معدلم حدود 19 بود، پذیرفتند که این شهریه را 50 درصد یا کمتر از 50 درصد بگیرند، آن به هم بهصورت اقساطی.

  هیچ وقت مجبور شدید در دوران نوجوانی در کنار درس، کار کنید؟

تابستانها برای تأمین منابع مالی کار میکردم. کارم این بود که میرفتم از میدان میوه و ترهبار خیار و بادمجان میخریدم، میآوردم و میفروختم. یادم است برای اینکه مشتری جذب کنم داد میزدم و میگفتم «مرغ سیاه بینفس بادمجان»، یا «گل به سر دارم خیار- چادر به سر دارم خیار». فروش دوغ هم کار دیگر من بود. آن موقع ایلات و عشایر میآمدند از دماوند رد میشدند؛ ما از آنها دوغ میخریدیم. دوغشان غلیظ بود به همین خاطر مقداری آب قاطی آن میکردیم و می ریختیم در شیشههای کوچک و ردیف میگذاشتیم تا افرادی که رد میشدند دوغ بخرند.

  یک نوجوان دستفروش فصلی.

بله و بخشی از هزینههای زندگیام را از همین طریق تأمین میکردم.

 آن موقعها چقدر از سیاست سردرمیآوردید و پیگیرش بودید؟

سال 1332 که جریان سرنگونی دولت مصدق پیش آمد، من تازه وارد دبستان شده بودم و چون خانواده ما، خانوادهای سیاسی نبود طبیعتاً آن دوران را به دور از مسائل سیاسی سپری کردم. تا سال اول و دوم دبیرستان هم که در دماوند بودم تقریباً فضا برای من بههمین شکل بود، اما زمانی که به تهران آمدم چند عامل موجب شد که به مسائل سیاسی گرایش پیدا کنم: اول، وجود شکاف طبقاتی در جامعه بود. من بهدنبال صدای معترضی میگشتم بتواند با آن شکاف طبقاتی مقابله کند. همان شکافی که در خانواده خودمان هم احساسش میکردم؛ اینکه خانواده ما در اوج فقر بود اما در مقابل برخی بستگان و مثلاً عمویم از تمکن بالایی برخوردار بودند. این دقیقاً همان چیزی بود که در جامعه هم احساس میکردم.

 خیلی از کسانی که شبیه شما فعال انقلابی شدند یکی از دغدغههایشان مبارزه با شکاف طبقاتی در رژیم پهلوی بود. فکر میکنید آن شکاف رفع شد؟

نه؛ رفع نشد. بنابراین من یکی از آرزو به دلها هستم که احساس میکنم نه تنها مشکل شکاف طبقاتی را حل نکردیم، بلکه متأسفانه افرادی بهدلیل ناتعادلیهای موجود در جامعه ثروتهای بادآوردهای را بهدست آوردند. موضوع دیگری که من را به مسائل سیاسی کشاند، فعالیت گسترده گروههای کمونیستی و مارکسیستی در دماوند بود. همان زمان من گرایش مذهبی جدی پیدا کردم و این مسأله متأثر از دبیر فقه یا همان تعلیمات دینی ما در دبیرستان بود. ایشان آقای هنجنی نام داشت که وقتی بعد از انقلاب بنده نماینده مجلس شدم، ایشان هم از شهرستانی دیگر به گمانم از کاشان نماینده شده بود.

این عوامل دستبهدست هم داد تا من اولاً گرایش راسخ مذهبی پیدا کنم به طوری که از همان سالهای اول بلوغ نمازخوان شدم و مقید به مسائل مذهبی و دوماً گرایش سیاسی ضد رژیم شاه در من ایجاد شود. احساس میکردم شکاف طبقاتی موجود برآمده از رژیم پادشاهی و شاهنشاهی است که در کشور حاکم است. در همان مقطع که به تهران آمده بودم سال قبل از آن ماجرای 15 خرداد 42 شکل گرفته بود. فروردین 42 که حمله به مدرسه فیضیه اتفاق افتاد من هم به اتفاق پدرم به قم رفته بودیم. قم آمال و آرزوی من بهعنوان یک سفر برونشهری بود.

  مگر تا آن موقع سفر نرفته بودید؟

اصلاً من تا دوران دبیرستان پایم را از استان تهران بیرون نگذاشته بودم. دورترین جایی که رفتم، قم بود. اولین سفر برون استانی من حدوداً سال اول دانشگاه یعنی 1346 اتفاق افتاد که با آقای حسین شریعتمداری که در یک شرکت کار میکرد به بابلسر رفتم. وی یک مأموریت کاری داشت که من هم با وی رفتم.

 قهرمان ذهنی هم داشتید؟

آن موقع تنها چهرهای که برای من خیلی بهعنوان نماد مطرح بود مرحوم امام خمینی بود برای اینکه هیچ فرد دیگری را در آن مقیاس برایم مطرح نبود. البته در خارج از کشور چهرههایی مانند سیدقطب محمد قطب یا جمیله بوپاشا در الجزایر یا جریاناتی که در شهر کشمیر پاکستان بود مطرح بودند ولی در داخل کشور تنها چهره مبارز و خیلی روشن، مرحوم امام خمینی بود. در همان دوره دبیرستان توانستم عکسی از ایشان پیدا کنم به دیوار اتاقم بزنم، درست جایی که محل درس خواندنم بود. البته موقعی که وارد دانشگاه   شدم چهرههای دیگری بتدریج در سایه روشنها مشخص شد. مثلاً یکی از چهرههایی که از نظر حضور در صحنههای سیاسی و همچنین عمیقتر شدن مطالعات اسلامی کمک بسیاری به من کرد، مرحوم مهندس بازرگان بود. ایشان آن زمان در زندان بود و ما از طریق کتابهایش با اندیشههایش آشنا میشدیم.

کتابهای بازرگان را شرکت «انتشار» منتشر میکرد آن موقع کتابهای او از جمله «راه طی شده» یا «ذره بیانتها» یا «مطهرات در اسلام» بسیار خریدار داشت. بعد از آن، مرحوم دکتر شریعتی با تأخیر زمانی دو، سه سال گل و ظهور کرد. تقریباً همان زمان بود که من وارد فعالیتهای گروهی و تشکیلاتی شدم زیرا احساس میکردم برای مبارزه با رژیم شاه احتیاج به کار جمعی وجود دارد. این کار جمعی بهصورت علنی امکانپذیر نبود و موجب دستگیری میشد، بنابراین باید مخفیانه عمل میکردیم.

 و اولین گروهی که به آن پیوستید؟

در سال 1348 برای اولین بار وارد گروه و تشکیلات شدم اما چون عمرش کوتاه بود حتی فرصت نامگذاری هم پیدا نکردیم.

 چه کسانی در آن جمع بودند؟

چهرههایی مثل عزت شاهی، علی خلیلنیا، بهروز ذوفن و آقای حسین کاتوزیان که اوایل انقلاب اعدام شد. همچنین در جریانات قبل و بعد از انقلاب آقای ذوفن و چند نفر دیگر به زندان افتادند، بعضیها اعدام شدند و بعضیها هم الان جزو چهرههای مدافع نظام جمهوری اسلامی هستند. ما همگی این تشکیلات را راه انداختیم برای اینکه بتوانیم با رژیم شاه مبارزه کنیم اما تقریباً یک سال از عمر تشکیل این گروه نگذشته بود که یکی از اعضا در صحبتهایش توهینی به مرحوم امام خمینی کرد. همین موجب شد تا عضو دیگری بشدت برآشفته شود و با تندی و عصبانیت گفت در گروهی که به امام خمینی توهین شود من نمیمانم. بگومگوها بالا گرفت و چون افراد گروه، اطلاعاتی از همدیگر داشتند ترجیح دادند دیگر با همدیگر ادامه فعالیت ندهند. مبادا به وسیله افرادی که از گروه خارج میشوند لو بروند، بنابراین آن گروه کارش را خاتمه داد. جالب است بدانید آن کسی که بشدت در مقابل توهین به امام خمینی برآشفت همان کسی بود که بعد از انقلاب اعدام شد.

 یعنی آقای کاتوزیان؟

بله.

  بعد از برهم خوردن آن تشکیلات، مبارزه را چطور ادامه دادید؟

 یک تشکیلات تقریباً علنی در دماوند داشتیم بهنام انجمن کاوشهای دینی و علمی که سعی میکردیم چهرههای مبارزه و انقلابی را برای سخنرانی به آنجا ببریم. هدف از این کار، تأثیرگذاری این سخنرانیها بر مذهب سنتی و رایج روحانیون در دماوند بود که به دور از دیدگاههای امام خمینی فعالیت میکردند. از جمله اعضای انجمن کاوشهای دینی و علمی افرادی مثل حسین شریعتمداری و اصغر نوروزی و محمود صفری بودند.

  شما و آقای شریعتمداری؟ دو اصلاحطلب و اصولگرای دوآتیشه امروز، همتشکیلاتی دیروز؟ عجیب نیست؟

آن زمان، چیزی که ما را دور هم جمع میکرد این بود که باورهای مذهبی ما و رعایت محرمات الهی و انجام واجبات برای ما شفاف و روشن بود؛ همگی بر این باور بودیم که باید با رژیم شاه مبارزه کرد و مذهبی که بتواند در مقابل ظلم موضعگیری کند را ترویج کرد. طبیعتاً فصل مشترک دیدگاههای ما دیدگاههای مرحوم امام خمینی بود، لذا بحثهای امروزی مطلقاً در میان نبود. بسیار با هم صمیمی و گرم بودیم و اصلاً به اختلافی نمیخوردیم. اختلاف جدی ما با همان جریانهای مارکسیستی بود که در دماوند وجود داشت.

همینجا اشاره کنم که حزب توده در دماوند بسیار پرنفوذ و پرقدرت بود، بنابراین جریانهای کمونیستی که گفتم شاید تتمه و باقیمانده از حزب تودهای بودند که دیگر نبود ولی این جریانات گریز از مذهب کار خودش را انجام میداد به نحوی که جوانها هم عادت کرده بودند به محض اینکه دو کلمه انگلیسی یاد میگرفتند سعی میکردند تظاهر کنند از مذهب هم فاصله گرفتهاند؛ یعنی مد شده بود.

 یعنی نماد مدرنیته و روشنفکری شده بود؟

در واقع گریز از مذهب و تظاهر به مخالفت با نمادهای مذهبی با مدرنیته و روشنفکری کاملاً تطابق داشت. اما انجمن کاوشهای دینی و علمی این ادبیات را جاری و ساری کرد که میتوان تحصیلکرده و دانشجو بود ولی به مذهب هم اعتقاد داشت. ما سعی میکردیم با برگزاری برنامههای تفریحی مختلف، افراد را جذب کنیم و هدفمان این نبود که فقط به وسیله سخنرانی یارگیری کنیم. برای مثال، اردوی سه روزه به دریاچه دماوند میگذاشتیم و افراد خود به خود به ما میپیوستند.

  از چه زمانی مبارزات تان از شکل فرهنگی وارد فضای مسلحانه شد؟

فعالیتی که در دماوند داشتیم به هیچ وجه رنگ مسلحانه نداشت و با اینکه حرکتی فرهنگی بود باز به پای ما میپیچیدند و ساواک و سازمان امنیت دل خوشی از ما نداشتند. فعالیت اصلی من اما در تهران و بهصورت مخفی بود. پس از آنکه گروه اولیهمان در تهران منحل شد، علاقهمند شدم به گروههایی بپیوندم که فعالیتهای مسلحانه دارند. تنها گروه مذهبی که این ویژگی را داشت، مجاهدین خلق بود.

  رابط شما برای پیوستن به این گروه چه کسی بود؟

در مقطع شهریور 1350 که گروه مجاهدین خلق ضربه سختی خوردند و عدهای از آنها دستگیر شدند، متوجه شدم چند نفر از دوستان صمیمی من نیز در این گروه فعال هستند و من بیخبر بودهام. برای مثال آقایان مجید شریف واقفی، محسن فاضل، حسن محرابی، وحید افراخته و حسین مشارزاده همگی از دوستان صمیمی من بودند؛ همین شد که احساس کردم از دوستانم عقب ماندهام و مشتاق شدم هرچه زودتر به آنها ملحق شوم. در یکی از روزهای پاییز سال 50 بود که بهصورت اتفاقی وحید افراخته را در خیابان دیدم. او آن زمان بهدلیل اینکه سازمان مجاهدین خلق لو رفته بود، فراری بود. من برای همکاری با سازمان بشدت ابراز تمایل کردم و ایشان هم به گرمی پذیرفت. همان موقع به خانهمان در خیابان دامپزشکی در غرب تهران دعوتش کردم و دو تخممرغ برای ناهار درست کردم و خوردیم و همین شد مبدأ همکاری من با سازمان مجاهدین که تا سال 52 هم ادامه داشت که البته در سال 51 به اتهام همکاری با سازمان دستگیر شده بودم.

  این اولین دستگیری شما بود؟

نه، دومین. اولین دستگیری در بهار 50 بهدلیل پخش سخنان حضرت امام که از نوار پیاده و چاپ کرده بودیم، اتفاق افتاد. وقتی در تابستان 51 من را دستگیر کردند مدارک محکمی نداشتند، با این حال شش ماه محکوم شدم در زندان قصر زندانی بودم. حضور در زندان قصر موجب شد تا ارتباط خیلی نزدیک و صمیمی با موسی خیابانی و مسعود رجوی از سران مجاهدین خلق داشته باشم.

 و به اصل و رأس کار وصل شدید!

دقیقاً به مبدأ و اصل متصل شدم. این ارتباط برای من بسیار آموزنده بود و توانستم سازمان را بخوبی بشناسم. آنجا بحثهای اصولی و مبنایی در مورد فلسفه مبارزه، دیدگاههای جهان شناسی و نظیر آنها مطرح میشد. شبیه گذراندن یک دوره دکترای کامل بود، آنهم نه ظرف چند سال که فقط در طول چندماه. آنها خیلی تمایل داشتند که من پس از آزادی همکاریام با سازمان را خیلی محکم ادامه دهم، برهمین اساس، آخرین شب حضورم در زندان، رجوی پتو و متکایش را برداشت از اتاق دیگری که بود آورد کنار من انداخت و تا ساعت 3 و 4 نصف شب بیدار ماندیم و با هم صحبت میکردیم. اما وقتی از زندان بیرون آمدم، برخلاف تصوری که رجوی داشت، ذهنم انباشتهای از تضادها و اختلاف نظرهایی شده بود که احساس میکردم با آن جمع دارم. رجوی آنقدر به من اعتماد داشت که آنچه درون زندان روی برگهای سیگار مینوشتند را به من داد تا در بدنم جاسازی کنم و با خودم به بیرون از زندان ببرم. نمیدانم از خوششانسی بود یا بدشانسی که وقتی از زندان آزاد شدم، این کاغذها را در جیبم گذاشتم تا سروقت بازنویسی کنم اما همسرم لباسم را در تشت لباسشویی انداخت و همه کاغذها از بین رفت.

  روی کاغذها چه نوشته شده بود؟

در مورد دینامیسم قرآن بود؛ حرف اساسی این بود که قرآن یک کتاب ثابت و یک وجهی نیست، بلکه وجوه مختلفی دارد و باید این دینامیسم را بشناسیم. اینکه قرآن متشابه و محکم دارد؛ ناسخ و منسوخ دارد، اصل و فرع دارد، مطلق و مقید دارد و بدون توجه به این نکات نمیتوان قرآن را فهم کرد. البته یادداشتهای دیگری هم بود که یادم نمیآید. بعد از آنکه در زمستان 51 آزاد شدم، دوباره در اردیبهشت 52 دستگیر شدم. با اینکه با وحید افراخته بسیار صمیمی بودم اما احساس میکردم اختلاف نظرها و دیدگاههایم با او و سازمان خیلی جدی و عمیق است. دستگیری مجدد باعث شد تا این بار با دوستان دیگری در زندان اوین به نام حسن و محمد منتظرقائم آشنا شوم و اینجا بود که تصمیم گرفتیم دیگر دنبالهروی سازمان نباشیم و به امید مجاهدین خلق ننشینیم. همین جا بود که گروه فلاح را به وجود آوردیم.

 متولد اوین؟

بله و دوران طفولیت این گروه هم تا سال 54، 55 در همان اوین گذشت.

 فلاح که به بلوغ رسید، به فرقان پیوستید.

نه. گروه فلاح کار خودش را میکرد و گروه فرقان کار خودش را. گروه فرقان، تشکیلاتی بود که روی قرآن زیاد متمرکز و سورههای مختلف را تفسیر کرده بود. یکی از دوستان که با این گروه ارتباط داشت با من و دوستانم تماس گرفت تا برای نگهداری و جاسازی مناسب آنچه منتشر میکردند به آنها کمک کنیم. ما در دماوند زیر یک باغ را خالی کرده بودیم و دستگاههای تکثیر را آنجا گذاشته بودیم. در واقع آنجا انباری برای نگهداری چیزهای مختلف از جمله انتشارات گروه فرقان شده بود. این بحث مربوط به سال 55 تا نیمه دوم 56 است.

 ارتباط تان با فرقان شخصی بود یا در قالب همان گروه فلاح؟

گروه فلاح یک گروه مستقلی بود که با گروه فرقان ارتباط داشت و چون امکاناتشان کم بود به آنها کمک میکرد منتها در این مقطع یعنی از بهار 56 به بعد گروه فرقان دیگر بهجای تفسیر سورههای مختلف، بیانیه صادر میکرد و با تفسیر بعضی آیات سعی میکرد به مسائل مختلف روز بپردازد. من هر هفته جزوات گروه فرقان را به آقای مطهری میدادم.

 رابطه شما با آقای مطهری چگونه آغاز شد؟

ایشان را امام خمینی در دیداری که خدمتشان بودم به من معرفی کردند و گفتند مسائل را  با وی درمیان گذارید.

 چه دیداری؟

گروه فلاح به دو سلیقه و شیوه مبارزاتی باور داشت که این دو باور در تضاد با همدیگر قرار گرفت. جمعی از دوستان بر این باور بودند که باید با رژیمی که هیچگونه قانون و مبارزهای را برنمیتابد مسلحانه برخورد کرد و عدهای دیگر معتقد بودند که بایستی به فعالیتهای فرهنگی و سیاسی پرداخت و برای رشد مردم تلاش کرد تا در مقابل رژیم بایستند. اما چون هر دو شاخه گروه، رهبری امام خمینی را قبول داشتند و از نظر شرعی هم مقلد ایشان بودند میگفتند که برای حل این اختلاف باید نظر آیتالله خمینی را جویا شویم. اینجا بود که پیشنهاد کردند یک نفر نزد ایشان برود. من آن موقع در کارخانه ایران ناسیونال کار میکردم و یک دستگاه بالانس اتوماتیک داشتیم که تولید کارخانهای آلمانی بود. اگر تعمیرکاران آلمانی میخواستند دستگاه را تعمیر کنند هزینهاش بسیار گران تمام میشد، به همین دلیل به مسئولان کارخانه پیشنهاد کردم که در قالب مأموریتی چند روزه به آلمان بروم و نحوه تعمیر دستگاه را یاد بگیرم تا نیاز به آلمانیها نباشد. آنها هم استقبال کردند. در اصل اما من هدف دیگری داشتم و آن رفتن به عراق و ملاقات امام بود. سفر آلمان بهانه خوبی برای خروج از کشور بود چون احتمال میدادم ساواک اجازه خروج به من ندهد. خلاصه اینکه ابتدا به آلمان رفتم و کار را یاد گرفتم. میدانستم آقای قطبزاده گذرنامه جعلی درست میکند و میتواند برای رفتنم به عراق به من کمک کند. از طریق یکی از دوستانم در آلمان به ایشان معرفی شدم و به پاریس رفتم و در کافهای در این شهر حدود دو ساعتی با قطبزاده صحبت کردم. او بشدت جذب صحبتهای من شد و شب مرا به خانهاش دعوت کرد. وقتی به خانهاش رفتم دیدم محمد منتظری آنجاست. این مقطعی بود که آنها مشغول تدارک برگزاری مراسم چهلم مرحوم دکتر شریعتی بودند. آنجا موضوع جعل گذرنامه را مطرح کردم و تازه متوجه شدم متولی جعل گذرنامه قطبزاده نیست، محمد منتظری است. به همین جهت آقای محمد منتظری برنامه سفر من را به سوریه جور کرد و قرار شد از آنجا با گذرنامه جعلی برویم بغداد. همسرم هم در آن سفر همراه من بود. وقتی در دمشق خواستیم سوار هواپیما شویم، بهدلیل اینکه گذرنامههای جعلیمان با ملیت بحرینی بود، علیالقاعده باید زبان عربی میدانستیم. من که بلد نبودم و همسرم هم با وجود اینکه دبیر زبان عربی بود اما نمیتوانست صحبت کند، بنابراین تنها راهی که به ذهنمان رسید این بود که خودمان را به کر و لالی بزنیم.

 وقتی به عراق رفتید براحتی اجازه داده شد با امام ملاقات کنید؟

من معرفینامهای از علی جنتی به آقای دعایی داشتم که برای ساماندهی ملاقات به من کمک کرد. در طول آن سفر، سه ملاقات با مرحوم امام خمینی داشتم و در یکی از آنها سؤال کردم «در ایران ما به چه کسی مراجعه کنیم که دیدگاههای شما و دیدگاه اسلامی ناب را در اختیارمان بگذارند؟» ایشان آقای مطهری را معرفی کرد. به همین دلیل وقتی به ایران برگشتم، دیگر ارتباطم با آقای مطهری مستمر و مداوم شد به طوری که هفتهای یک بار بهصورت منظم دیدار داشتیم. در جریان آن دیدارها، بحث گروه فرقان مطرح شد. من جزوات فرقان را برای ایشان میبردم و ایشان به دقت مطالعه میکرد و زیر آن خط میکشید و علامت میزد. الان پشیمان هستم که چرا مطالبی که ایشان نقل میکرد را آن موقع یادداشت نکردم تا بتوانم دقیقاً بگویم ایرادات فرقان چه بود.

  نقد اصلی شهید مطهری به گفتمان فرقان چه بود؟

ایشان میگفت این دیدگاهها به بنبست میرسد زیرا دیدگاه ایدئولوژیک فرقان پایه و مبنای اسلامی اصیل ندارد.

 و همان هم شد.

وقتی که دیدم نقد ایشان به این گروه خیلی تند است گفتم اگر این طوری است میخواهید ما ارتباط مان را قطع کنیم؟ گفت خودتان میدانید ولی اینها مشکل دارند.

  گفته میشد ارتباط شما با فرقان بیشتر از طریق آقای گودرزی بود.

خودم مستقیم ارتباط نداشتم بلکه یکی از دوستان با ایشان ارتباط داشت. من نفر دومی بودم که ارتباط مستقیم من با ایشان بود. به هر حال ما آمدیم کتابهایشان را تحویل دادیم و گفتیم دیگر نمیتوانیم با شما کار کنیم.

  این قطع ارتباط در چه سالی بود؟

زمستان 56. ارتباط ما با آنها قطع شد تا اینکه بعد از انقلاب یک مرتبه باخبر شدیم آقای مطهری را ترور کردند.

 در این مقطع، ارتباط تان با گروه فلاح در چه حالی بود؟

ما تا 22 بهمن 57 با گروه فلاح بودیم. در فروردین 58 فلاح به همراه شش گروه دیگر درهم ادغام شدند و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند.

 مأموریت سازمان چه بود؟

به محض اینکه انقلاب پیروز شد اسلحه به دست مردم افتاد و مردم ریختند پادگانها را گرفتند. در پس همین مسأله، کمیتههای خودرو شکل گرفت؛ یعنی در هر محله یا مسجدی کمیتهای به وجود آمد. علاوه بر نیروهای انقلابی و مبارز، متأسفانه بسیاری از اراذل و اوباش و بزن بهادرها هم آمدند و عضو کمیته شدند.

 مگر هیچ فیلتری وجود نداشت؟

خیر؛ هر کسی میتوانست عضو کمیته شود. اینجا بود که فکر کنم روز 25 بهمن، سه روز بعد از پیروزی انقلاب من و آقای بهزاد نبوی پیش آقای مطهری رفتیم و با ابراز نگرانی از اینکه اسلحهها به دست مردم افتاده و خطرناک است، از ایشان خواستیم از امام حکمی بگیرند تا ما برای جمعآوری این سلاحها کمیتهای تشکیل دهیم و تا زمانی که شهربانی و ژاندارمری بازسازی نشدند امنیت شهرها بر عهده سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی باشد. آقای مطهری روز بعد آمد و گفت امام گفتهاند حکم تشکیل کمیته را به آقای مهدوی کنی میدهند و شما هم اگر میخواهید کمک کنید، زیر نظر ایشان فعالیت کنید. ما هم پذیرفتیم، بنابراین آقای مهدوی کنی رئیس کمیته موقت انقلاب اسلامی شدند.

  شورای مرکزی کمیته را هم خود امام تعیین کردند یا آقای مهدوی کنی؟

امام گفتند آقای مهدوی کنی تعیین کنند، آقای مهدوی کنی هم گفتند افرادی که در مبارزات بودند در اتاقی جمع شوند و شورای مرکزی را خودشان انتخاب کنند. خود ایشان هم دخالتی نکردند. آقای ناطق نوری، شهید مفتح، شهید اسلامی، اصغر نوروزی و چند نفر دیگر و بنده عضو شورای مرکزی شدیم. مسئولیت کمیته این بود که در سراسر کشور شاخههای خودش را داشته باشد و تمام کمیتههای غیرقانونی را هم منحل و آنهایی که گردن کلفتی میکردند با شگرد خاصی خلع سلاح کند. کار سنگین ما خلع سلاح کردن آدمهای هفت خط بود که کار بسیار سخت و دشواری بود.

 بعد از پایان کار کمیته، چه کردید؟

در مقطعی، شورای انقلاب متوجه شد که سه چهار سپاه مختلف به وجود آمده است؛ همانطور که چند کمیته غیرقانونی بهوجود آمده بود. یک سپاه که محمد منتظری آن را پایهگذاری کرده بود و مسئولیتش برونمرزی و حفظ و حراست از کشور بود، یک سپاه دیگر  عباس آقا زمانی (ابو شریف) درست کرده بود، یک سپاه دیگر آقای لاهوتی تشکیل داده بود. یک گروه مسلح هم که بهنام سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی وجود داشت.

بر همین اساس، شورای انقلاب به آقای هاشمی رفسنجانی مأموریت داد تا این چند گروه را منسجم کند. در نهایت مقرر شد از هر گروه سه نماینده معرفی شود و دور هم بنشینند. از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی من و آقایان محمد بروجردی و محسن رضایی برای حضور در این نشستها معرفی شدیم. سرانجام بعد از بحثهای خیلی دشوار، در اردیبهشت 58 با مدیریت مرحوم هاشمی رفسنجانی، وحدت حاصل شد و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با شورای فرماندهی واحد تشکیل شد که من هم عضوی از آن شورا بودم.

 تا چه زمانی عضو شورای مرکزی کمیته و این شورا بودید؟

من از ابتدای انقلاب تا اردیبهشت 58 عضو شورای مرکزی کمیته بودم. از آن به بعد تا اواخر تابستان 58 با سپاه همکاری میکردم اما چون امام خمینی گفت اعضای احزاب سیاسی یا باید در حزب بمانند یا در سپاه، من از سپاه استعفا و در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به فعالیت خود ادامه دادم.

 خیلیها معتقد بودند شما در مجلس سوم نقش دوگانهای ایفا میکردید؛ هم حامی سیاستهای اقتصادی آقای هاشمی رفسنجانی بودید هم طرفدار مواضع سیاسی آقای منتظری. حتی گفته شد در پی نطقی که آذر سال 70 در حمایت از آقای منتظری داشتید؛ نامه تذکرآمیزی از رهبری دریافت کردید.

قضیه از این قرار بود که من از سیاستهای اقتصادی آقای هاشمی رفسنجانی حمایت میکردم و بر این باور بودم که باید بعد از جنگ برویم به سمت آزادسازی اقتصاد و جمع کردن سیستمهای سهمیهبندی و کوپنی؛ خصوصیسازی را جدی بگیریم و به بخش خصوصی میدان بدهیم تا فعال شود. طبیعتاً این حرفهایی که آقای هاشمی میزد و من باور داشتم با دیدگاههای مجاهدین انقلاب اسلامی و بسیاری از گروههای چپ سازگار نبود، اما از آنجایی که من به این مطالب باور داشتم، حرفهای خود را صریح بیان میکردم. تعدادی از جریان چپ آن روز مثل مرحوم نوربخش یا زنگنه یا روغنی زنجانی که این دیدگاه را میپسندیدند با من همراه بودند اما اکثریت جریان چپ مخالف این دیدگاه بودند. موضوع دوم که محل مناقشه قرار گرفت، مسأله نحوه برخورد با مرحوم آیتالله منتظری بود. تلقی ما این بود که اگر ساز و کار اصل آقای منتظری را منطقی بدانیم که خود مورد بحث است و الان نمیخواهم به آن ورود کنم و اگر قبول کنیم نامه اعلام کنارهگیری ایشان، مورد تأیید مرحوم امام خمینی قرار گرفت، نحوه تعامل و برخورد با آقای منتظری به هیچ وجه عادلانه و منصفانه نبود. به عبارت دیگر مرحوم امام خمینی در نامه خود به آیتالله منتظری ذکر کردند شما فقیهی باشید که حوزهها را گرمی ببخشید و مردم از دیدگاههای شما بهره ببرند. لازمه این کار این بود که حرمت آقای منتظری نگه داشته میشد و اجازه میدادند گرمیبخش حوزهها باشد که متأسفانه چنین اتفاقی نیفتاد و ایشان شدیداً مورد بیمهری و اذیت رقبا قرار گرفت. در اینجا بود که من دنبال بهانه و موقعیتی بودم که این واقعیتها را بهعنوان نماینده مجلس مطرح کنم. این موقعیت به این ترتیب حاصل شد که حدود 25 نفر از نمایندگان مجلس برای دیدار با مراجع با موضوع حمایت از فلسطین راهی قم شدیم. یکی از مراجعی که قصد دیدار با ایشان را داشتیم، آیتالله منتظری بود که مغضوب آقایان بود. آنها انتظار داشتند ما سراغ ایشان نرویم، ولی ما رفتیم. رئیس آن هیأت 25 نفره، آقای هاشمیان و از مریدان آیتالله منتظری بود. دبیر جمع هم من بودم. وقتی این دیدار انجام شد، شدیداً مورد انتقاد آقای روحالله حسینیان قرار گرفتیم و ایشان به همراه جمعی دیگر، این دیدار را مقابله با امام تلقی کردند، در حالی که ما به هیچ وجه چنین نیتی نداشتیم و میخواستیم شخصیت آقای منتظری که مورد تعدی قرار گرفته بود، حفظ شود.

وقتی به تهران برگشتیم، دادگاه ویژه روحانیت آقای هاشمیان را احضار کرد و چون من از آقای هاشمیان برای سفر به قم دعوت کرده بودم، احساس کردم ایجاب میکند که از ایشان دفاع کنم. به همین جهت، آن نطق تاریخی را که شما اشاره کردید تنظیم کردم و مفصل توضیح دادم که انگیزه رفتن به قم چه بود و به احضار آقای هاشمیان به دادگاه هم اعتراض کردم. همانجا ذکر کردم در شرایطی که تعداد زیادی از نمایندگان مجلس مقلد آقای منتظری هستند چرا دیدار با ایشان، تعدادی را آشفته میکند. بهدنبال این نطق تند، من هم با وجود اینکه روحانی نبودم به دادگاه ویژه روحانیت احضار شدم و تذکری هم از آقای خامنهای دریافت کردم.

 تذکر بابت نطق یا دیدار؟

نطق. محتوای نامه را درست خاطرم نیست اما ایشان درباره صحبتی که داشتم ابراز گلایهمندی کرده بودند.

 سرنوشت ماجرا به کجا رسید؟

آقای کروبی که رئیس وقت مجلس بودند به موضوع ورود کردند و در دیداری که با رهبری داشتند، از ایشان خواسته بودند پادرمیانی کنند تا الویری را به دادگاه احضار نکنند. رهبری هم همانجا به آقای محمدی گلپایگانی دستور داده بودند که بگویند دادگاه روحانیت بحث احضار را منتفی کند.

 در سال 71 بهعنوان یک چهره چپ، مشاور رئیس دولت راست شدید.

وقتی برای مجلس چهارم رأی نیاوردم، مشاور آقای هاشمی رفسنجانی و دبیر شورایعالی مناطق آزاد شدم.

 حضور در این دولت باعث نشد جایگاهتان در جناح سیاسیتان تضعیف شود یا مورد نقد قرار گیرد؟

آقای هاشمی احساس میکرد که من بهعنوان رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس سوم از برنامههایش کاملاً حمایت میکنم و این خود ما بودیم که تلاش کردیم برنامه سوم در مجلس بازنویسی شود. بنابراین ایشان از باورهای اقتصادی من باخبر بود و با وجود اینکه به جناح چپ وابسته بودم، بعد از مجلس سوم، مرحوم دکتر نوربخش پیش آقای هاشمی رفسنجانی رفت و گفت که الویری برای مجلس چهارم رأی نیاورده و ایشان مدافع سیاستهای اقتصادی شماست. اگر میخواهید مناطق آزاد شکل بگیرد ایشان را بهعنوان دبیر شورای عالی مناطق آزاد منصوب کنید زیرا به شکلگیری مناطق آزاد باور دارد. البته گلایه همجناحیهایم هم از حضور در دولت آقای هاشمی جدی بود و اگر دقت کنید سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که من پیشتر عضو آن بودم، بهدلیل همین اختلاف نظرهای اقتصادی، نامم را از فهرست نامزدهای مورد حمایت خود حذف کرد.

  چرا با وجود اینکه در مجلس پنجم حضور نداشتید، به طور ناگهانی سیبل حملات انصار حزبالله قرار گرفتید؟

وقتی برای انتخابات مجلس پنجم کاندیدا شدم انصار حزبالله که هم مخالف من بودند، هم مخالف آقای هاشمی رفسنجانی، سوژهای پیدا کردند و آن را بزرگ و سعی کردند در جاهای مختلف از جمله مساجد به وسیله دستگاه ویدئو پخش کنند و روی آن مانور دهند. موضوع از این قرار بود که تلویزیون بیبیسی انگلیسی (آن موقع تلویزیون بیبیسی فارسی هنوز شکل نگرفته بود) فیلمی با عنوان The Guardians   of  Ayatollah یعنی محافظان آیتالله پخش کرد و در آن، تغییراتی را که در دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی در سبک زندگی مردم و باز شدن فضای اقتصادی ایجاد شده بود به تصویر درآورد و میخواست بگوید انصار حزبالله و جریانهای تندرو مخالف این گشایشها هستند. در همان برنامه، یک مصاحبه با من و یکی هم با دکتر پیمان انجام داده بودند. مصاحبه با من در جزیره کیش و در جریان مسابقه دوچرخهسواری دختران که من از برگزیدگان تقدیر کرده بودم، انجام شد. همچنین من در آن مصاحبه تأکید کردم باید درهای کشور را برای تکنولوژی و سرمایهگذاری خارجی باز کنیم تا بتوانیم فضای اقتصادی را فعال کنیم و از قافله تکنولوژی و تحولاتش عقب نمانیم. همین مسأله انتقاد شدید انصار حزبالله را در پی داشت. این حرفها برای فضای سنتی آن زمان بسیار تلخ بود به همین دلیل در هر مسجدی که میخواستم برای سخنرانی انتخاباتی بروم، میدیدیم این گروه قبل از من رفتهاند و آن ویدئو را برای مردم گذاشتهاند. البته در خیلی از جاها موضوع ختم به خیر میشد، ولی در یکی از مسجدها مجبور به فرار شدم.

  بعد از دولت سازندگی به «بهشت» رفتید و شدید اولین شهردار پایتخت در عصر شوراها. چه شد که ناچار به استعفا شدید؟

ببینید در شورای شهر یک رقابت جدی بین کارگزاران و مشارکت وجود داشت. هر کدام از این دو جریان مخصوصاً مشارکت تمایل داشتند شهردار در عزل و نصب مدیران شهرداری طبق نظر آنها عمل کند؛ مزید بر اینکه اختیارات شوراها کاملاً تبیین شده نبود. بنابراین خیلیها بر این باور بودند که شورا و شهرداری با هم باید یکی باشد. حتی یک نفر از شورای شهر وقت به من گفت که ما 15 نفر هستیم و با شما بهعنوان شهردار میشویم 16 نفر؛ یعنی 16 نفره باید شهر را اداره کنیم. بنده مخالف بودم. علناً هم اعلام کردم و گفتم کار شورا مقرراتگذاری است و من بهعنوان شهردار هستم که مسئولیت اجرا و اداره شهر را بر عهده دارم. این بگومگوها ریشهدارتر و عمیقتر شد تا اینکه به آنجا انجامید که پنج نفر از شورای شهر اول استیضاحی تنظیم کردند تا من را استیضاح کنند.

 این پنج نفر همگی از اعضای مشارکت بودند؟

عمدتاً مشارکتی بودند، البته نه اینکه دقیقاً عضو مشارکت باشند بلکه گرایش مشارکتی داشتند.

  و استیضاح رأی نیاورد.

رأی نیاورد چون به رأی دوسوم اعضا نیاز بود و 10 نفر دیگر با گروه استیضاحکننده همراه نشدند. بر همین اساس، بهکار خود در شهرداری ادامه دادم. اما این اختلافنظرها ادامه پیدا کرد بهطوری که یکی، دو نفر از اعضای شورا به شکلهای مختلف دنبال پروندهسازی و اختلافافکنی علیه بنده بودند. نهایتاً به آقای سعید حجاریان اعلام کردم که اگر این افراد با من مشکل و روی فرد دیگری تمرکز دارند و فکر میکنند همه اعضای شورا میتوانند بهصورت مشترک از یک چهره دیگر حمایت کنند، آمادگی استعفا دارم و تمایلی به ماندن ندارم. مدتی بعد، آقای حجاریان آمد و گفت هشت نفر از اعضای شورا امضا کردهاند و گفتهاند میخواهند آقای ملکمدنی شهردار باشد. من هم قبول کردم و نامه استعفایم را به ایشان دادم. بسیار به آقای حجاریان تأکید کردم که این نامه در جیب خودت باشد و تا تأیید و موافقت نهایی را از آقای ملکمدنی نگرفتهاید، کسی متوجه آن نشود چون ممکن بود آقای ملکمدنی قبول نکند یا بعضی دیگر از اعضای شورا تن به شهردار شدن ایشان ندهند. خلاصه وعده ما اینگونه بود، اما متأسفانه آقای حجاریان قرص خواب میخورد و میخوابد و در همین حین، یک نفر نامه را از جیب ایشان درمیآورد و استعفا در صحن شورا به رأی گذاشته میشود و رأی میآورد.

 چه کسی نامه را برداشته بود؟ از اعضای شورای شهر؟

بله. برداشته بود و رأیگیری هم شده بود. وقتی آقای حجاریان از خواب بیدار شد، خیلی عصبانی شد اما دیگر فایدهای نداشت.

  شوراییها به شما وفا نکردند و شورا به شوراییها! و در نهایت منحل شدن شورای اول.

حتی استعفای من هم مشکلات را حل نکرد چراکه برای انتخاب آقای ملکمدنی هماهنگیهای لازم با ایشان صورت نگرفته بود و بحث و دعوا در دوران ایشان هم ادامه داشت به نحوی که شش، هفت ماه بعد وزارت کشور شورای شهر اول تهران را منحل کرد.

 کش و قوسها در دوره آقای ملک مدنی هم بر سر تقسیم قدرت و اعمال نظر در انتصابها بود؟

این، به اضافه یارکشیها و مسائل دیگر.

 مرتضی الویری که دیگر شهردار سابق شده بود، سفیر ایران در اسپانیا شد. اساساً مگر تخصصی در این حوزه داشتید؟ مهندسی برق و سیاست داخلی کجا، دیپلماسی و روابط بینالملل کجا؟

تخصص سیاست خارجی نداشتم ولی تخصص اقتصادی داشتم. روزی که برای تسلیت درگذشت دکتر نوری به منزل   حسین رضایی رفته بودم آقای خاتمی هم آنجا بود، آقای خاتمی در کوچه جماران در حالی که کنار هم قدم میزدیم، گفت «به نظرم اگر شما به اسپانیا بروی خیلی خوب است. من اخیراً سفری به اسپانیا داشتهام و آنها آماده همکاریهای بیشتر هستند. میتوانیم در اسپانیا با اروپا ارتباط اقتصادی بیشتری برقرار کنیم، بنابراین من پیشنهاد میکنم که بپذیرید.» من هم قبول کردم.

 چه سالی؟

سال 81 بود. البته بازرسی کل کشور جلو کار را گرفت و گفت الویری پرونده مفتوح دارد و لذا چند ماه کار به تأخیر افتاد. سال 82 بود که بهعنوان سفیر انتخاب شدم و در سال 85 هم مورد مهرورزی آقای احمدینژاد قرار گرفتم و قبل از اینکه دوره مأموریتم به پایان برسد، برگردانده شدم. در همان دوره مأموریتم، حجم مبادلات میان دو کشور به دوبرابر افزایش یافت.

 موضوع پرونده مفتوح چه بود؟

قضیه این بود که آقای اصغرزاده، عضو شورای شهر وقت مدعی شد من در شهرداری تهران، تخلفاتی انجام دادم و این ادعاها را بازرسی کل کشور فرستاد و آنها هم به دادگاه فرستادند. پس از مراجعه به دادگاه، من از کلیه اتهامات تبرئه شدم.

  در سالهای  ریاست جمهوری آقای احمدینژاد که شبیه خیلی دیگر از اصلاحطلبها دور از میادین بودید، چه میکردید؟

دوره ایشان در مرکز مطالعات ، پژوهشها و برنامهریزی بودم که زیر نظر سازمان برنامه و بودجه فعالیت میکرد اما در آنجا هم مشکلاتی برای ما بهوجود آوردند که ترجیح دادم دیگر آنجا نباشم. بههمین جهت با آقای هاشمی رفسنجانی صحبت کردم و گفتم در محدودیت شدید طرفداران آقای احمدینژاد هستم. ایشان گفت که اگر آقای خامنهای حکم من برای ریاست مجمع تشخیص مصلحت را دوباره تمدید کنند، شما بیایید آنجا. که همین طور شد و من به مجمع رفتم و در حوزه مشاورین رئیس مجمع مشغول شدم. این امر دو سال پس از انتخابات سال 88 رخ داد.

 انتخاباتی که در آن به عضویت ستاد آقای کروبی درآمدید.

و بعدش دستگیر شدیم (میخندد)، به اتهام شرکت در راهپیمایی 25 خرداد.

  فقط همین؟

دیگر اینکه میگفتند در تعداد کشتهشدگان سال 88 عددسازی کردهایم و تشویش اذهان عمومی.

  جدای از تحلیلهای برخی هم جناحیهایتان، آیا شخصاً معتقد به تقلب در انتخابات آن سال بودید؟

بگذارید من طور دیگری جواب شما را بدهم. اگر از من بهعنوان فردی که در جریان برگزاری انتخابات بود سؤال شود که آیا این انتخابات بر مبنای ضوابط قانونی، درست برگزار شد یا نه، به طور صریح و قطعی میگویم نه. چرا که دارای اشکالات فراوان بود؛ اما اگر بخواهم به طور صریح بگویم چند میلیون رأی در داخل صندوقها ریخته شد، در این زمینه الان اطلاعات صریح و قطعی ندارم. به این باورم در مورد ریاست جمهوری احمدی نژاد حرف  و حدیث فراوان است.

 تا انتخابات شورای پنجم در مجمع بودید؟

تا سال 95. بعد از فوت آقای هاشمی بلافاصله اتاق ما را پلمب کردند و دیگر ما را راه ندادند.

 از جانب کدام نهاد؟

صریحاً به ما اعلام نکردند ولی احتمال میدهم از ناحیه مقامات امنیتی. نه تنها من، بلکه اتاق همه مشاوران آقای هاشمی پلمب شد.

 تا کی؟

تا یک ماه دسترسی نداشتیم و بعد از آن، یک روز در را باز کردند تا وسایل شخصیمان را برداریم. بعد از آن دیگر اجازه حضور در مجمع را به ما ندادند تا انتخابات سال 96 رسید و بنده با فهرست اصلاحطلبان به شورای شهر تهران راه یافتم.

 شیرینی پیروزی مطلق اصلاحطلبان در انتخابات شورای شهر زود به تلخی نشست و ماجرای آقای نجفی اوج آن بود، تا جایی که از یک سو به سوژهای برای مانور اصولگرایان بدل شد و از سوی دیگر صدای نقد برخی اصلاحطلبان خارج از شورا را هم در آورد. سهم خود اصلاحطلبان از چالشهای این دوره چقدر بوده است؟

شورای شهر پنجم چند بدشانسی آورد که طبیعتاً روی کارها و نتایج کار تأثیر گذاشت. یکی از بدشانسیها بحرانی است که کل کشور را تحت تأثیر قرار داده و آن روی کار آمدن ترامپ و مشکلات ناشی از تحریمها و مسائل اقتصادی بوده که سرریز آن تمام شهرداریها را نیز درگیر کرده است. مشکل دوم که گریبانگیر ما شد، استعفای شهرداران بود؛ استعفاهایی که هیچ کدام از آنها خواسته شورای شهر نبود. برای مثال در مورد آقای نجفی، ما به آن نجفی رأی دادیم که پیشینهاش در وزارت آموزش و پرورش و سازمان برنامه درخشان بود و هرکجا مسئولیت داشت، موفق عمل کرده بود؛ ما به آن نجفی رأی دادیم که شائبه فساد مالی یا فساد اخلاقی به هیچ وجه در کارنامهاش نبود.

 ولی آقای کرباسچی بارها اعلام کرد و حتی کد داد و گفت در فلان جلسه و فلان تاریخ مطرح شد که به همین دلایل شخصی، آقای نجفی نباید شهردار تهران شود.

همه اینها را کاملاً تکذیب میکنم. شما یک نفر از 21 نفر عضو شورای شهر حتی از کارگزاران را نمیتوانید پیدا کنید که این صحبت را تصدیق کند. از خود آقای محسن هاشمی که هم حزبی آقای کرباسچی است و برای شهردار شدن هم ذینفع بوده بپرسید.

  پس این کدها، نشانهها و تاریخها چیست؟

من وقتی این حرف آقای کرباسچی را شنیدم گفتم ایشان یک نفر را درون شورا نام ببرند که از این موضوع باخبر بوده، اگر آن فرد تأیید کرد ما حرفمان را پس میگیریم. تازه اگر آقای کرباسچی از موضوع باخبر بوده، مناسبترین فردی که باید با او در میان گذاشته میشد، بنده بهعنوان رئیس موقت شورای شهر تهران در زمان انتخاب آقای نجفی بودم. اگر مشکل آقای نجفی از آن مقطع شروع شده بود، بدون تردید ما به ایشان برای شهرداری رأی نمیدادیم. در مورد آقای افشانی هم با سلام و صلوات به ایشان رأی دادیم به این اطمینان که ایشان مشکلی نخواهد داشت، اما یک مرتبه مجلس قانون ممنوعیت بهکارگیری بازنشستگان را تصویب کرد. گرچه تلاش کردیم شهرداریها را از این مصوبه مستثنی کنیم اما نشد. در مجموع احساس میکنم، مجموعه 21 نفره شورای شهر به استثنای بنده، همگی آدمهایی هستند که شب و روز کار میکنند و کوچکترین شائبه تخلف تاکنون برای آنها نبوده است. شفافسازی و تاباندن نور به تاریکخانههای سیستم مدیریت شهری از دستاوردهای این مجموعه است. لغو مصوبه برج باغها که موجب نابودی کامل باغها میشد، توقف شهرفروشی و مقابله با فساد ساختاری کارهای مهمی است که شورا در شرایط سخت بیپولی و بدهیهای کلان انجام داده.

 برخی میگفتند نجفی قربانی همین شفافسازی درباره تخلفات گذشته شد.

من بهدلیل اینکه اطلاعاتی از این چیزهای پشت پرده ندارم نمیتوانم قضاوت کنم ولی حداقل میتوانم بگویم آن آقای نجفی که ما به او رأی دادیم با آن نجفی که چندی پیش بر سر پرونده قتل در صفحه تلویزیون ظاهر میشد تفاوت دارد.

 بالاخره بهعنوان عضوی از شورای شهر، قطعاً اطلاع دارید که آن شفافسازیها واقعاً پا گذاشتن روی دم شیر بود یا نه.

شفافسازی یکی از اصول هشتگانه حکمرانی خوب است. شفافیت نان خلافکاران را آجر میکند و لذا با آن مخالفند و اگر هم رضایت دهند دوست دارند خودشان مستثنی شوند. اما شورای شهر پنجم با جدیت تمام موضوع را تعقیب کرد.

 مرتضی الویری هیچ وقت به بازنشستگی از سیاست فکر کرده؟

برعکس. من احساس میکنم باید قبل از رفتن آثار کارهایی را که منجر به ضرر به مردم شده برطرف و جبران نمایم چرا که حقالناس با توبه و غفران الهی هم قابل رفع و رجوع نیست. لذا بهجای بازنشستگی از سیاست من بهدنبال تصحیح و جبران اشتباهات هستم.

 در هفتاد و یکسالگی، حسرت جوانیتان را هم میخورید؟ هیچ وقت فرصت جوانی کردن هم داشتید؟

من تقریباً یا تحقیقاً در دوران نوجوانی و جوانی وقت و انرژی خودم را بیشتر به درس خواندن گذراندم به نحوی که با معدل 8/19 دیپلم گرفتم و بقیه وقتم را هم روی مسائل سیاسی و فعالیتهای مبارزاتی متمرکز کردم بهطوری که پیش از انقلاب پنج بار دستگیر شدم و یکبار هم بعد از انقلاب. من جوانی به مفهوم خوشگذرانی و بیتفاوتی نداشتهام و از این بابت هرگز حسرت نمیخورم. اما حسرت اوقاتی را میخورم که با انرژی و پرتوان با نیت خیر در مسیری حرکت کردهام که آن راه بیراهه بوده.

 آرمانهای جوانیتان محقق شد؟

بههر حال انتظار از شلاق خوردنها و سختی کشیدنها این بود که یک جامعه آزاد، آباد اخلاقی و بدون تبعیض داشته باشیم که من احساس میکنم به آن هدف نرسیدم و با آن آرمان خیلی فاصله دارم. ولی احساس خسران نمیکنم چراکه فکر میکنم الاعمال بالنیات؛ نیت ما چنین چیزی بوده و امیدواریم بذری را که دوستان ما کاشتند یک روزی انشاءالله بهثمر بنشیند./ ایران ماه

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار
پربازدیدها