اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

در حاشیه نمایشگاه نقاشی های امین نورانی در گالری اثر

نگاه می کنم به آسمان زرد کم عمق

نگاه می کنم به آسمان زرد کم عمق
فریما ظهیری

گالری اثر را با راه‌ پله مارپیچ‌اش که انگار دعوتت می‌کند به تماشای یک دنیای تازه، با دیوارهای یکدست سفید، راهروی ورودی و سقف کوتاه و پله‌های بلند و کوچکش می‌شناسم. از پنج، شش پله که بالا بروی، در پاگرد اول می‌‌ایستی روبه‌روی پوستر نمایشگاه، کنار پنجره‌ای کوچک با قابی چوبی که سنگفرش و ورودی خانه‌‌‌ هنرمندان از پشتش پیداست.

 پوستر، نمایش‌دهنده بخشی از کلیت آنچه ‌در سالن گالری انتظارت را می‌کشد نیست؛ بعد از دیدن نقاشی‌ها و وقتی که از پله‌ها پایین می‌روی متوجه این موضوع می‌شوی. پوستر، طرحی از صورت یک مرد است، همراه با عنوان نمایشگاه و نام نقاش و نشانی و جزئیات ضروری دیگر. وقتی درِ کشویی نمایشگاه را از ترس صدای ناجور یا بلند، آرام به اندازه عبور خودت یک نفر باز می‌کنی و به مسئول گالری که پشت پیشخوان نشسته سلام می‌کنی و در را پشت‌سرت می‌بندی، در تابلوی کوچکی که شرح‌حال هنرمند را نوشته، عکسی از او را می‌بینی که با طرح مرد درون پوستر همخوانی دارد. سالن تاریک است؛ تاریک‌تر از حد معمول یک روز نیمه‌آفتابی پاییزی. روی دیوار معرفی نمایشگاه، به‌جای آنکه چند جمله از درونیات هنرمند، بیانیه او - یا statement - و چرایی رفتنش سراغ چنین سوژه‌ای نقش بسته‌ باشد، تنها همین چند کلمه به چشم می‌خورد: پایان روز (At The End Of The Day)؛ همین. این چند کلمه تو را کنجکاوتر‌ می‌کند برای اینکه سر در بیاوری پشت این دیوارها قرار است شاهد چه قصه‌هایی باشی. از دیوار معرفی نمایشگاه چند قدم به سمت چپ برمی‌داری. کنار اثر، روی کارت مشخصات تابلو، یک شماره‌ هم به چشم می‌خورد: هفت. گرچه این شماره‌‌ گذاری‌ها احتمالاً به‌خاطر عنوان یکسان تمام نقاشی‌هاست: عنوان «از مجموعه بازمانده روز» که روی کارت‌های کوچک مشخصات نقاشی درج شده و شاید کارکرد این شماره‌ها هم برای تمایز میان هفت تابلو‌ی این مجموعه و شناسایی جداگانه‌شان باشد، اما ترجیح می‌دهی که به این شماره‌ها اهمیتی فرای صرفاً اشتباه‌ نشدن تابلوها بدهی و از تابلوی شماره یک شروع کنی؛ مثل مسیریابی از روی یک نقشه راهنما. گالری در یک نگاه و به‌طور کلی چهار سالن دارد، سالن‌های کوچکی که به‌نظر می‌رسد هر کدام جایگاه دو تا سه یا چهار پرده نقاشی باشد؛ البته بدون در نظر گرفتن ابعاد هر پرده و چیدمان خاص و منحصر به فرد هر یک از مجموعه‌ آثاری که در این نمایشگاه به نمایش درمی‌آید. روبه‌روی تابلوی شماره یک، کنار نیمکت چوبی جلوی پنجره‌ که می‌ایستی، تماشاچی دیگری هم به سالن اضافه می‌شود؛ حالا جز تو، مسئول گالری و مردی که به‌نظر می‌رسد برای عکاسی و فیلمبرداری از نقاشی‌ها آمده، فرد دیگری در نمایشگاه نیست. یک یا دو چراغ موضعی کوچک بالای هر اثر، صحنه درون تابلو را روشن می‌کند. همه پنجره‌ها با صفحات سفیدی پوشانده‌ شده‌اند و لامپ‌های کوچک سقف وظیفه روشنایی سالن را بر عهده دارند. تو به یک جنگل تاریک فراخوانده‌ شده‌ای. تنها عامل مزاحم چنین فضاسازی‌ای، صدای مهارنشده تیز ترمز موتورهایی‌ است که در خیابان برفروشان تردد می‌کنند.
منظره‌های پیش‌رو، بازمانده روزی هستند ‌که رو به پایان است. همه تابلوها با تکنیک رنگ روغن کار شده‌اند. قصه‌های هر هفت اثر این مجموعه در پایان روز اتفاق می‌افتند اما نه در یک ساعت واحد. نقاشی‌های سالن اول متعلق به اندک زمانی پیش از غروب‌اند و اگر به ترتیب، سالن‌ها و نقاشی‌ها را پشت‌سر بگذاریم روند تاریک و خالی از سکنه‌ شدن این جنگل مجسم را می‌بینیم. درخت‌ها کاراکترهای اصلی این نقاشی‌ها هستند؛ کاج‌ها و سروهای بلند که یا در گوشه‌ای از تابلو تجمع کرده‌‌اند یا تنها و دور از جمع، پراکنده و خاموش ایستاده‌اند. هوای داخل سالن گالری سرد نیست اما احساس سرما می‌کنی؛ اگر در دل یک جنگل باشی، هوا رو به تاریک‌ شدن باشد و با آن همه درخت سبز که در کنار هم شبیه یک بافت یکپارچه به‌ نظر می‌رسند احاطه‌ شده‌ باشی، عجیب نیست که احساس سرما‌ کنی. در تابلوی اول پیکر سه نفر را می‌بینیم - دو مرد و یک زن‌- که در جنگلی، زیر سایه درختان بلند قدم می‌زنند. یکی از مردها کت و شلواری قهوه‌ای رنگ پوشیده و پشتش به ماست؛ صورتش قابل دیدن نیست. همین مرد در تابلوی دوم، در همان جنگل، پشت میزی بلند نشسته. روزنامه‌ای رها شده در گوشه‌ای از میز به چشم می‌خورد و بطری وبشقاب‌های خالی در گوشه‌ای دیگر. انگار هیچ‌وقت هیچ‌کس پشت این میز ننشسته؛ بر تن بشقاب‌ها ردی از غذای نیم‌خورده نیست. به‌نظر می‌رسد مرد در فکر فرو رفته، دستش را به چانه گرفته و شاید حسرت این را می‌خورد که نتوانسته مرد و زن تابلوی قبل را به ماندن و معاشرت ترغیب کند. تابلوهای سالن دوم، مقطعی از زمان یا گوشه‌ای از مکان جنگل را به تصویر می‌کشند که خالی از حضور آدم‌هاست. بادی که میان سبزه‌ها می‌پیچد و ساختمانی با لنگه پنجره‌های نیمه‌باز که باد محکم بهم می‌کوبدشان، باعث می‌شود بیشتر احساس سرما کنی و کمی بترسی؛ متروک‌بودن و زمانی که بسرعت می‌گذرد در تو احساس ناامنی ایجاد می‌کند. تابلوی پنجم روی تنها دیوار رنگی گالری نصب شده؛ با ابعاد ۱۸۰ در ۱۸۰ سانتی‌متر و در مرکز سالن نمایشگاه. در این تابلو نشانی از آدم‌ها به چشم می‌خورد ولی خودشان ناپیدا و گم‌شده‌اند. کمی آن‌طرف‌تر، در سالن چهارم، تابلوی شماره شش از همه تابلوها مرموزتر است؛ آسمان جنگل به رنگ لاجوردی درآمده و باید منتظر وقوع اتفاقی بود. در تابلوی شماره هفتم، دوباره همان مرد بی‌نام و نشان را می‌‌بینیم که در کنار انبوه درختان، به نقطه‌ای کوچک می‌ماند. سرش را رو به تنه درختی گرفته، انگار دارد به درخت رازش را می‌گوید: نگاه می‌کنم به آسمان زرد کم‌عمق...
عنوان مطلب بخشی از دیالوگ فیلم «آسمان زرد کم‌عمق» ساخته بهرام توکلی است.
کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.