نسخه فارسی مستند «دیه‌گو مارادونا» آصف کاپادیا با گزارش‌های عادل فردوسی‌پور این هفته منتشر شد

خمار ساق‌های توام، چاق‌تر بشو!

ورزشی /
شناسه خبر: 521174

بگذارید همین اول کار بگویم که من اگر جای مارادونا بودم جانوری درنده‌خوتر و خودویرانگرتر از او می‌شدم. بی‌حرف پیش، به خدا بی‌حرف پیش. این دیگر چکیده تمامی این مطلب من است درباره فیلم مستند مارادونا. می‌توانید بقیه‌اش را نخوانید چون بدآموزی دارد. بدآموزی برای من و برای تو که با سر به هوایی‌های این دیه‌گو مشابهت‌های بسیاری داریم.

 چون که تمام شکستخوردگان چشمهایشان شبیه هم است. حتی گوژِ پشتشان شبیه هم هست؛ حتی ضجههایشان شبیه هم هست. حتی مادرهایمان هم شبیه به هم هست. مطمئنم مادر من هم مثل مامی دیهگو بعد از تماشای اولین دریبلی که بچهاش روی چمنهای اساطیری میزد شروع میکرد به گریه کردن. شاید فیالبداهه هم شعرهایی میخواند که عاشیقها در وصف جوانان از دست رفته ایل میخوانند. من هم مثل دیهگو در آن اوایل عقیده داشتم که برای من کسب افتخار بیشتر از پول ارزش دارد ولی بعدش وقتی لای چرخدنده زندگی صنعتی و فوتبال مافیایی و روزنامهنگاری پلشت، خُرد شدم. خرد شدم و گفتم وای پول و کاکوئین (ببخشید کوکائین تو دهنم نمیچرخد) از کسب افتخار هم بهتر است. فارغ از نگاههای ژنتیکی و قضاقدری، من مطمئنم که در صورت نشستن در جایگاه دیهگو، جانوری به مراتب بدتر از او میشدم.

شما اصلاً بروید تبدیل به پله بشوید که یک عمر عروسک نازنین بورژوا کمپرادور بود. اما خب دیهگو شدن برای هیچ احدی در این عالم امکان ندارد و من الکی دارم واژهها را خرج میکنم. شما هم خواهشاً هر وقت که جای مارادونا نشستید و از ذّرهای به اندازه اتم به سیاره گندهای تبدیل شدید و بعد دوباره به خاک سیاه نشستید، آن وقت درباره او نظر بدهید یا بیایید باهم صحبت کنیم. تو هیچ وقت بعد از سیر در آسمان هفتم، کنار جوب نیفتادهای (ببخشید جوی هم تو دهنم نمیچرخد) پس حق همذات پنداری با او را نداری. فقط میتوانی در سوگ از دست رفتنش یک دل سیر آبغوره بگیری و بچسبی به زندگیات. وگرنه این لذتِ سیاهِ نفرین شده، در هیچ سیارهای پیدا نمیشود که مارادونا باشی. حالا یک بار فیلم او را در تنهایی ببین و تا آنجا که میتوانی بهش لعنت بفرست. بهش فحش رکیک بده. چه ارزشی دارد که ابَر الگویت پله و بکنبائر باشد. اگر نمیخواهی در جوار مارادونا آرمیدن کنی پس سعی کن فان سوکراتس باشی. من مطمئنم که اگر تو و من نیز جای دیهگو بودیم- با این همه جنون شیرین و آفرینندگی- بارسلونا ما را به خاطر زندگی شبانهمان دیپورت میکرد.

من مطمئنم اگر من و تو هم در مکانی آخرالزمانی چون ناپل دهه هشتاد میزیستیم در آغوش بچهمافیاهای ایتالیا دراز به دراز و خمار به خمار میافتادیم. جای چگوارا ناپل نبود. جای گارسیا لورکا ناپل نبود. جای ویکتور خارا و چخوف و داستایوفسکی هم ناپل نبود. ما هم جای دیهگو بودیم شاید نهایت رؤیای از خودگذشتگیمان همین میشد که دراز به دراز بیفتیم و زنان هرجایی ناپلی برای تلفشدگیمان آبغوره بگیرند. آن وقت باعث میشدیم جامعهشناسان پر روی بسیاری برای رهاییمان تزهای مزخرف صنار سه شاهی رو کنند. تزها و موعظههایی که فقط به درد لای کتابها میخورد و در زندگی واقعی، هیچ چیزش قابل تحقق نبود. مارادوناها از ازل تا ابد در زندگی نکبتی ما وول خواهند خورد. براستی چه تفاوتی بین چخوف و مارادوناست؟ من وقتی این نوشته سهراب شهید ثالث را درباره چخوف میخواندم مارادونای درونم زار میزد که بدبخت! خودت را تا حد یک ملامتی کارتنخواب پایین بکش. پایین بکش. پایین بکش، وگرنه از درون منفجر میشوی. سهراب میگفت: «زن چخوف فاحشه بیشرمی بود. از یک هنرپیشه مسکویی آبستن شد، آمد سقط‌‌‌ جنیناش را در خانه چخوف کرد... زن چخوف یکبار به او میگوید به من بگو این زندگی چیه؟ چخوف میگوید عین این است که از من بپرسی هویج چیه؟» کاش یکبار میتوانستم از مارادونا بپرسم هویج چیست؟

2آه، چه چیزی زیباتر از صحنهای که مارادونا با پیراهن بارسا در دقیقه چهار و سی ثانیه فیلم مستندش، در یک دعوای گروهی نفر به نفر و تیم به تیم در روی چمن شرکت میکند؛ در حالی که پیراهنش پاره است و از دماغش خون میچکد، در بینفسی کامل به بیرون هدایت میشود. این صحنه شباهتی وحشتناک به قیصر کیمیایی دارد. او در این صحنه بشدت در نقش طیبخان و امیر موبور و مرتضی تکیه و اصغر ننه لیلا فرو رفته است. بعد از همین صحنه است که فقیرترین شهر اروپا، گرانترین بازیکن جهان را به خدمت میگیرد و ناپل غرق در شادی میشود. من مطمئنم اگر مرتضی تکیه و من هم آنجا هنگام ورود به ناپل در نقش مارادونا ظاهر میشدیم میگفتیم بگذارید اینجا در قهوهخانه پاتوق پستترین آدمهای شهر، یک چایی دونبش بخوریم و لولِ لول، به ماه نگاه کنیم. ما هم مثل مارادونا نگاهی خیامی به جهان و چاییهایش داشتیم. اگر آن یاغی دلپذیر موفرفری هنگام ورود به ناپل و مواجه شدن با لشکر فیلمبردارها که از او میپرسند چه انتظاری از ناپل داری؟ میگوید «انتظار احترام» ما چه میگفتیم؟

میگفتیم آقا لطفاً این یارانه معیشتی ما را هم نمیدهی نده ولی احترام ما را زیر پا نینداز. اگر همین الان هم از من بپرسند که از این تهران، از این دنیا، از این کائنات چه انتظاری داری؟ همان را میگویم که دیهگوی لعنتی گفت. باید جای ما باشید و بفهمید که وقتی هیچکس احترامتان را نگه نمیدارد چه درد مهلکی است. بله هیچکس به ما احترام نگذاشته است. او راست میگوید. او از طرف تمام احترامندیدههای جهان صحبت میکند. شاید همین زمین فوتبال که روشنفکران ما دوزار ارزش برایش قائل نیستند تنها جایی باشد که آدمهای از دوزخ برخاستهای مثل مارادونا و من و شما میتوانند در آن از زندگی فاصله بگیرند. تنها در همین مستطیل شّرپرور است که مشکلات از ما فاصله میگیرد. تنها در همین زمین صدمترمربعی که با گچ از بقیه دنیا جدا شده، به قول دیهگو «همه چیز ازت فاصله میگیرد». مثل همین الان من که نوشتن باعث شده زندگی ازم فاصله بگیرد؛ وگرنه هیچ معلوم نبود توی باراندازهای ناپل بروم یک کمی فریاد به اول و آخر ادارهکنندههای دنیا بکشم و برگردم همین جا ولو بشوم. من ممکن بود در ناپل به روزنامهها هم فحش بدهم و برگردم. چه چیزی زیباتر از فحاشی به روزنامههاست؟

3صحنههایی از فیلم مستند مارادونا حالم را بد میکند. چیزی بین گریه و انتقام و حرمان و پوچی گلویم را میگیرد؛ مخصوصاً آنجا که روی نگاههای هراسیده دیهگوی عزیز را در اولین روز ورودش به باشگاه ناپولی مکث کنید. آن چشمهای جوجهخروسی چرا چنین رمیده است؟ خبرنگاری از او درباره گروه کامورا میپرسد و چشمهای مارادونا بیشتر به هراس میافتد. آنگاه رئیس باشگاه ناپل دیوانه میشود و همه مخبرها را با تیپا از اتاق مصاحبه بیرون میکند. در این صحنه چشمهای دیهگو چنان رمیده است که انگار به سیاره جدیدی پا گذاشته است و غافل از فهم روزگار خویش است. پشتبندش هم که برای چندتا روپایی زدن به چمن میآید ورزشگاه منفجر میشود. راستش را بگویید شما اگر جایش بودید این بُت بزرگ را به دست خود نمیکشتید؟ چرا باید چنین بُت گوشتآلودی زنده میماند. اگر او زمین نمیخورد، تا کجا جا داشت که بزرگتر و فربهتر و قدیستر شود؟

دنیا تا کجا گنجایش چنین بُتی را داشت؟ چرا نباید از یک جایی به بعد، بادش را خالی میکردند؟ یکی از تأثیرگذارترین اعترافات دیهگو بعد از داستان سرنگونیاش این بود که ناپل را نمیشناخت. ایتالیا را نمیشناخت. طبیعی هم بود که نشناسد. جای او در تیمی مثل تیم چگوارا یا ویکتور خارا یا سالوادور دالی خالی بود ولی کدام آنها میتوانستند تیم فوتبالی بسازند و میلیونها دلار بودجه به پای آن بریزند؟ طبیعی بود ناپل او را روی هوا بقاپد. اصلاً مارادونا ساخته شده بود برای ناپل. او میتوانست با تاج روی پیراهن تیم سلطنتی رئال مادرید یا حتی مونیخ کنار آید؟ کائنات نابود میشد اگر او در چنین رودخانه معکوسی شنا میکرد.

4زادگاه او را دیدهاید؟ ویافیاریتو فقیرنشینترین بخش بوئنوسآیروس پایتختِ آرجانتینا. صد رحمت به زاغههای جنوب شهر دهه 40 خودمان. نه جادهای، نه آب آشامیدنیای، نه درسی، نه معلمی، نه عشقی، نه چخوفی. زندگی در یک اتاق با پدر و مادر و چهار خواهر بزرگتر از خودش. توقع دارید از چنین دوزخ انتهای جهانی، کدام قدیس برخیزد و خود را سالم نگه دارد و سالم بمیرد؟ وقتی دیهگو تعریف میکرد که پدرم 4 صبح میرفت سر کار و نصفشب جنازهاش خسته و کوفته به خانه برمیگشت گریهام گرفت. پدر او شبیه پدر همه ما بود. حتی مادر او هم مثل مادر همه ما بود. چون ما همه مثل دیهگو، بچه مامانمان هستیم. یکبار دیگر چشمهای مادرش را ببینید. وای چقدر چشمهای مامی شبیه دودیدگان مادر ما و چقدر موهای ژولیده پدرش شبیه دو زلفونِ پدر ما بود. حالا باور دارید که ما و جنازههایمان چقدر شبیه ناپلیها بودیم؟ چقدر شبیه آنها رعیت بودیم؟

چقدر شبیه آنها وبایی و کر و کثیف بودیم؟ گیرم پیش نیامده بود که در ورزشگاهی روی بنری پارهپوره، علیهمان شعار بنویسند که «خودتان را بشویید وباییها». بله ما هم مثل ناپلی‌‌ها وبایی بودیم اما در جویهای «آبکرج» خودمان را میشستیم. خودمان را کیسه میکشیدیم که خاطرات کبره بسته از تن و جانمان بیرون بریزد. با چنین موجودی که در چنان بیغوله و مردابی زیسته آیا توقع داشتید دیهگوی تپل توپ فوتبال را بگذارد زمین و به جایش کتابهای چخوف را بردارد؟ آه چخوف بیغیرت! خوب شد توپچی نشدی.

5عادل صحنه گل مارادونا به انگلیس در جام جهانی مکزیکو را چنان زنده بازسازی کرده که انگار همین الان گزارش میکند. روی صحنه گل فریاد میزند« اشک آدم را درمیآورد این پسر». یک لحظه میگویم آیا عادل هم -در حوزه خودش- مارادونای دیگری است؟ میبینم که نه. هیچ کدام از بچههای دانشگاه شریف قابلیت مارادونا شدن را ندارند. اگر عادل جای مارادونا بود صد بار خطاب به مافیای ناپل ریسه میرفت و میگفت مغلطه نکنید بچهها. همین عادل ستمدیده ما که ساکت نشسته و منتظر بازیهای روزگار است و صدایش در این فیلم مثل بقیه دوبلورها قیامت است. دلم میخواست زنگ بزنم عادل و بپرسم جان مادرت آنجا که دیهگو جام جهانی مکزیکو را گرفته دستش و زنگ زده به مامانش و میگوید «سلام عشق من»، تونستی جلوی اشکهایت را بگیری؟ چند وقت است گریه نکردی عادل؟

6آن تصویر ناب که مارادونا بعد از قهرمانی در ناپل با زنش سوار بر موتور از کنار قبرستان رد میشود و میبیند که یک پلاکارد بزرگ آبی زدهاند روی دیوار گورستان ناپل و رویش نوشتهاند «نمیدونین چی از دست دادید!» دیوانهکننده بود. گاهی به خود میگویم چرا پس مردههای ما یک پلاکارد دم خانه تک تک ما نگذاشتند و رویش ننوشتند که «نمیدونین چی از دست ندادین». مردی که میتوانست کلید احیای یک شهر مرده مافیایی را در دست بگیرد چرا نیامد در عصر ما و ناکجای ما به زیستن تن دهد؟ مجسم کن مارادونای مدل 98 در تیمهای ما بازی میکرد. به نظرتان چه سرنوشتی میداشت؟ هیچ. باید میبردیمش در گرمخانههای شهرداری یا کمپهای ترک اعتیاد بستریاش میکردیم و همان شب، خبر بیست و سی پخش میشد به این گندگی. گاهی به خود میگویم کاش شهر من هم یک مارادونا داشت. همان مارادونا که مخ یک عالم را دزدیده بود. مخصوصاً آنجا که بعد از گرفتن آزمایش خون، پرستار مربوطه شیشه خون او را میبُرد میگذاشت توی کلیسای سنجنارو و میگفت «انگار که او یک نیمهخدا باشد». با چنین نگاهی، اکنون به من بگویید راست و حسینی کدامتان اگر جای او بودید غرق در زیستی چنین مرگآلود نمیشدید؟ من اولین نفر بودم که از دست میرفتم.

7بیزحمت صحنه حرف زدن مارادونا با کودکش را از دست ندهید. ده بار ببینید؛ چهل بار ببینید. من خودم صدبار بچهام را در زمان زبان باز کردنش، گذاشتهام جلویم و مثل ماردونا که به بچهاش میگفت «بگو میلان میلان! نابودتون میکنیم»، بگو «یویوه یووه! گور پدرت یووه» گفتهام با شیرینزبانی به تکتک تیمهای خصم فحش بدهد. بعدش عین دیهگو با شنیدن افحاش! از زبان طفلان کیفور شده و عین خر کیف کردهام. بچه که نباید همیشه شعرهای اعتصامی یا تاریخ طبری بلد باشد. حالا به نظرتان من با این مزخرفات امروزم قشنگ شبیه مارادونا شدهام؟

8فیلمی که حالت را یکجوری خراب کند که پا بشوی بروی به دیدن آجرهای امجدیه و با خود بگویی که کاش میشد از مارادوناهای وطنی هم چنین چیزی ساخته میشد اثری است که با دیدنش، جوانی تباهشدهات زنده میشود. کاش میشد چنین چیز غریبی را مثلاً از عبدالله شوتی و اکبر افتخاری و محراب شاهرخی و سیروس قایقران هم ساخت. این مجتبی محرمی دیوانه بارها و بارها خبر داده که کارگردانی آمده میخواهد مستندم را بسازد بیا ببین چه میگوید. تقریباً ده سال بیشتر است که گاه به گاه چنین زنگی میزند. حالا که این تیکههای محشر فیلم مارادونا را دیدهام و از فیلمهای برگمن بیشتر جذب خونم شده است بهش میگویم آخر کدام فیلم از پشت پرده دعوای تو با امیرخان توی آرشیوها مانده است که بتواند مستندت را عین فیلم دیهگو دارای بار تصویری پرمعنا کند؟ کدام فیلم از گلوله خوردن داداشت مانده است؟ کدام فیلم از آن شب کذایی قبل از دربی مانده است که با یونس شرط بستی فردا اگر گل زدید آن بلا را سر احمد بیاوری؟ کدام فیلم از خانه کوچه میثاقت مانده است که مو بر اندام تماشاگر فیلمت سیخسیخ کند؟ کدام فیلم از شبهای زرشکی سیروس و تو مانده است؟ از آن شبهای جگریرنگ که حتی بالشتی هم که 24 ساعته بغل کرده بودید از دستتان به تنگ آمده بود. کدام کارگردان نهیلیست میخواهد دربارهات فیلم مستند بازسازیشده قزمیت بسازد؟

اثری مثل همین دیهگو که فیلم هر چه جلوتر میرود دیالکتیک تبدیل مارادونا از قهرمان به ضدقهرمان روشنگرانهتر میشود و خِر آدم را چنان میگیرد که در تمام آن دو ساعت و خردهای احساس بیپناهی میکند. اصلاً این افیونی که ساحرترین توپچی تاریخ را زمین میزند مگر قبلاً تمام ابَراسطورههای من و تو را زمین نزده است؟ قبل از اینکه توپچیهای این نسل سر از دانشگاه شریف دربیاورند. ابرقهرمانهای کتابی نسل من همگی در حوزه افیونزدگی از دیهگو، مارادوناتر بودند. از نصرت و شهریار و بهرام و احمد و اخوان تا فنیزاده. انگار مارادونا بودن در خون تمام افسانههای اینجایی جریان دارد. تنها فرقشان این است که تلفشدگی مارادونا جلوی چشم میلیونها هوادار سینهچاکش رخ داده است اما روشنفکران افیونی سرزمین من، دور از چشم مردم. بعد از یافتن چنین اشتراکاتی است که پناه به ادواردو گالئانو میبرم. انگار شعر سربیاش را درباره مارادوناها گفته است: «یک روز زیبا/ الهه باد/ پای او را میبوسد/ پای نزار و تحقیرشده او را/ با این بوسه بت متولد میشود/ در یک اصطبل/ در یک نجیبخانه/ زیر یک شیروانی/ به دنیا میآید/ با یک توپ فوتبال درآغوش/ توپ، او را میجوید/ او را میشناسد/ به او نیاز دارد.»

9این تیکه از بلغورهای گالئانو را به دقت بخوانید:«اگر قهرمان از زاویه نوع، از دیگر انسانها و محیط خویش برتر باشد، آن قهرمان اسطوره است؛ اسطورهای خدایگونه و بیمرگ. اگر قهرمان از زاویه مرتبه، از دیگر انسانها و محیط خویش برتر باشد، قهرمان رمانس است؛ انسانی با اعمال شگفتانگیز. اگر قهرمان از زاویه مرتبه از دیگر انسانها برتر باشد اما از محیط خویش برتر نباشد، قهرمان حماسه یا تراژدی است؛ انسانی هدفمند، توانا، شجاع. اگر قهرمان نه از دیگر انسانها برتر باشد نه از محیط خویش، یکی از ما است. بیرون از چشم ما اما قهرمان، گاه فقط یک موجود تراژیک است؛ زخمی، ویران، سرگردان، هراسانِ روزهای تنهایی، ناتوان از فهم جهانِ خویش.» من صدبار این عبارت« ناتوان از فهم جهان خویش» را خوانده و به قهرمانانم تعمیم دادهام. آیا همین تکجمله درباره دیهگو صدق نمیکند؟ همان دیهگوی زخمی- ویران- سرگردان که وقتی مردم ایتالیا میزبان جامجهانی، او را در فینال هو میکنند و لقب شیطان را دربارهاش بهکار میبرند توی صف ابتدای بازی که سرود دو کشور را میخوانند داد میزند: «حرامزادهها. حرامزادهها.» به من بگو چه کسی جسارت دارد -که در چنین نمایشی که میلیاردها نفر بیننده دارد- در همان صفی که باید موهایت هنگام پخش سرود ملی، سیخ سیخ شود به تمامی آن تماشاگران بگوید حرامزاده؟ تنها اوست که در قالب چنین جنینی فریاد برمیآورد و عصیان میکند. همو که از فهم شرایط جهان پیرامونش عاجر است. همو که متوجه نمیشود که معادلات پیچیده فوتبال صنعتی قصد جانش را دارد.

خدایا هیچ چیز از آن صحنه دردناکتر و درماندهکنندهتر نیست که مارادونا را سالها بعد میبینیم که بشدت چاق شده و غبغب آورده است و میرود در بیمارستان روانی بستری شود. آنجا که پنج بار میگوید وای خدا. وای خدا. وای خدا. وای خدا. وای خدا. پنج بار مقابل دوربینها همچون غریق در اقیانوسهای بیکسی و ناچاری و در حالی که کاملاً تاج وتختش سرنگون شده است میگرید و میگرید و میگرید و زمزمه «وای خدا»یش تا انتهای کائنات میرود. آنجاست که میگوید موقعیتش شبیه آغل خوک است. آغل خوک. اما زود شرایطش را تصحیح میکند که« باید قدردان این آغل خوک باشم». آن قهرمان طغیانگر و آن قدیسِ سر به هوا ناگهان تا کجا چنین سقوط میکند که به آغل دل خوش میکند و با این سقوط، داستان واقعی او آغاز میشود. چیزی که اینجا فکرم را اشغال کرده این است که آدم چگونه میتواند زوال افسانه خود را زنده زنده شاهد باشد؟ مثل این است که رستم هزار سال زنده میماند و در قهوهخانه قنبر، شاهنامهخوانی مرشد سیاه را به چشم میدید که او را قاتل سهرابهای جهان معرفی میکند. من در آن صحنههای پایانی که دیهگو وحشتناک چاق و علیل شده و نمیتواند دو قدم حمل توپ کند به خود میگفتم خدایا فاجعهآمیزتر از اینکه قهرمان مغلوب گاهی باید از بیرون به خود بنگرد هم چیزی هست؟ خدایا اگر رستم قاتل سهرابهای جهان است، پس کدام سهراب قاتل سیاوشهای جهان است؟‌‌/ایران جمعه

 

 

 

 

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.