ژوکر: از پوچ‌گرایی غیرسیاسی تا یک «چپ» جدید‌

چرا ترامپ هیچ دخلی به ژوکر ندارد؟

فرهنگی /
شناسه خبر: 521160

باید هالیوودی را که در آن ساخت فیلمی مانند «ژوکر» تاد فیلیپس ممکن است و مردمی را که آن را تبدیل به یک بلاک‌باستر غول‌آسا تبدیل کردند، ستایش کرد.

با این حال محبوبیت این فیلم ریشه در بعد فراتخیلی آن دارد: این فیلم یک روایت پیشزمینهای برای داستان بتمن فراهم میکند؛ داستانی پیشزمینهای که باید برای اینکه اسطوره بتمن بتواند کار کند نامریی بماند. بیایید تا «ژوکر» را بدون این ارجاع به اسطوره بتمن تصور کنیم و آن را داستان کودکی قربانیشده بدانیم که در پس نقاب یک دلقک پنهان میشود تا از مخمصه خویش نجات یابد. در این صورت این فیلم شکست میخورد و یک درام واقعگرایانهای دیگر از کار درمیآمد. همچنین به یاد آورید که مجله «تایم اوت» «ژوکر» را به «نمایی حقیقی و کابوسوار از دوران سرمایهداری متأخر» تعبیر کرده و آن را «فیلم وحشت اجتماعی» دستهبندی کرده بود. این اتفاق چیزی است که تا همین اواخر غیر قابل تصور بود: ترکیب دو ژانر که کاملاً مجزا و متفاوت دیده میشدند. توصیف واقعگرایانه نگونبختی اجتماعی و وحشت رؤیاپردازی شده. ترکیبی که البته تنها زمانی کار خواهد کرد که واقعیت اجتماعی ابعاد لازم برای خلق داستان ترسناک را به دست آورد.

سه موضع اصلیای که در رسانه ما نسبت به این فیلم وجود دارد به طور کاملی تقسیم سه وجهی فضای سیاسی ما را منعکس میکند. محافظهکاران نگرانند که ممکن است بینندگان را به اعمال خشونتبار تشویق کند. لیبرالهای معتقد به «نزاکت سیاسی»۱ آن را نژادپرستانه و دیگر کلیشههای فیلم را (گروهی از پسران که آرتور را در همان صحنه آغازین فیلم کتک میزنند سیاهپوستند) دارای علاقهای مبهم به خشونت کورکورانه دانستهاند. چپگرایان آن را به خاطر خلق وفادارانه شرایط ظهور خشونت در جوامع ما ستایش کردهاند. ولی آیا «ژوکر» واقعاً تماشاچیان را تشویق میکند اعمال آرتور را در زندگی واقعی تقلید کنند؟ یقیناً خیر. آن هم تنها به این دلیل که آرتور-ژوکر بهعنوان نمادی برای همذاتپنداری ارائه نشده است. در واقع، تمامی فیلم بر این پایه که ما بینندگان هرگز نخواهیم توانست با او همذاتپنداری کنیم کار میکند. او تا پایان فیلم یک بیگانه خواهد بود.

پیش از اکران «ژوکر» رسانهها به عموم مردم هشدار داده بودند که این فیلم ممکن است افراد را به اعمال خشونت تشویق کند. افبیآی به جزئیات هشدار داد که فیلم ممکن است باعث تحریک اعمال خشونت از دید «اینسلهای دلقک»۲، زیرگروهی از «اینسلها»۳ که علاقهای وسواسگونه به دلقکهایی مانند پنیوایز در فیلمهای «آن» و «ژوکر» دارند (هیچ گزارشی مبتنی بر اعمال خشونت الهام گرفته از فیلم وجود ندارد). پس از اکران فیلم منتقدان نمیدانستند آن را چگونه دستهبندی کنند. آیا «ژوکر» تنها یک فیلم سرگرمکننده سریالی است (همان طور که سری فیلمهای بتمن این گونه است)، یا اینکه مطالعهای عمیق درباره پیدایش خشونت بیمارگونه است، یا تلاشی در زمینه نقد اجتماعی؟ مایکل مور از جایگاه چپ رادیکال خویش «ژوکر» را «قطعهای در زمان مناسب در باب نقد اجتماعی و تصویرگری بینقصی از عواقب بیماریهای اجتماعی کنونی امریکا» یافت. این فیلم هنگام کنکاش خویش، نقش بانکداران، فروپاشی خدمات درمانی و شکاف میان غنی و فقیر را در چگونگی تبدیل آرتور فلک به ژوکر به نمایش میگذارد. به همین دلیل مور حق دارد تا کسانی را که از اکران این فیلم بیم داشتند به سخره بگیرد: «کشور ما در ناتوانی عظیمی گرفتار است. قانون اساسی ما پارهپاره شده و یک روانی فراری از محله کویینز به کدهای هستهای دسترسی دارد. ولی بنا به دلایلی این فیلمی نیست که باید از آن بترسیم. [...] خطر بزرگتر برای جامعه ما ممکن است این باشد که این فیلم را نبینند. [...] این فیلم درباره ترامپ نیست. این فیلم درباره امریکایی است که ترامپ به ما داده. امریکایی که هیچ نیازی به کمک به مطرود شدگان و تهیدستان در خود نمیبیند.» لذا «ترس و فریاد برای ژوکر یک پوشش است. یک حواس پرتی است تا ما نتوانیم به خشونتی واقعی که ما انسانها را از هم میدرد نگاه کنیم. اینکه ۳۰ میلیون امریکایی بیمه سلامت ندارند اقدامی خشونتآمیز است. اینکه میلیونها زن و کودک آزاردیده در ترس زندگی میکنند اقدامی خشونتآمیز است.»

با این حال «ژوکر» نه تنها چنین امریکایی را به تصویر میکشد بلکه «سؤالی معذبکننده» را برمیانگیزد: «اگر روزی محرومان تصمیم به مبارزه و مقابله به مثل بگیرند چه خواهد شد؟ و منظورم ثبتنام آنها برای رأی دادن نیست. مردم نگرانند که این فیلم ممکن است برای آنان بیش از حد خشونتبار باشد. واقعاً؟ آن هم با در نظر گرفتن آن چه در زندگی واقعی از سر میگذرانیم؟» بهصورت خلاصه باید گفت که این فیلم سعی در «درک اینکه چرا افراد بیگناه پساز اینکه دیگر نمیتوانند تحمل کنند به ژوکرها تبدیل میشوند» دارد. تماشاچی بهجای اینکه احساس کند به اعمال خشونت تشویق شده است «از این فیلم بابت ارتباط او با میلی جدید، فرار نکردن به نزدیکترین خروجی برای نجات خودتان بلکه ایستادن و جنگیدن و منعطف کردن حواس خود به قدرتی غیر خشونتآمیز که هر روز در دست دارید، تشکر میکند.»

ولی آیا واقعاً فیلم چنین کار میکند؟ «میل جدیدی» که مور از آن سخن میگوید میل ژوکر نیست: برای دیدن این مسأله باید تمایز روانکاوانه میان «رانه» و «میل» را ارائه نمود. رانه بهصورتی اجباری تکرارشونده است. ما در مواجهه با رانه در حلقه رسیدن مکرر به نقطهای یکسان گرفتار میشویم در صورتی که میل برشی ایجاد میکند و راه را به سوی بعدی جدید میگشاید. ژوکر موجودیتی از جنس رانه باقی میماند: در پایان فیلم او بیقدرت است و واکنش‌‌های خشونتآمیز او تنها انفجارهای خشم از روی ناتوانی است که در بیقدرتی بنیادین او ریشه دارد. برای اینکه میل توصیف شده توسط مور ظهور یابد گامی دیگر مورد نیاز است. اگر میخواهیم از واکنشهای ژوکر عبور کنیم تا بتوانیم «بایستیم و بجنگیم و حواس خود را به قدرتی غیر خشونتآمیز که هر روز در دست داریم منعطف کنیم» یک تغییر در موضع سوبژکتیو باید با موفقیت صورت گیرد. وقتی از این قدرت آگاه شوید میتوانید از خشونت جسمانی مرگبار دست بکشید. تناقض ماجرا در این جاست که شما حقیقتاً خشن میشوید زیرا تنها در صورت دست کشیدن از خشونت جسمانی سیستم موجود را تهدید خواهید کرد.

این به این معنا نیست که اقدامات ژوکر بنبستی است که باید از آن اجتناب کرد. بلکه بهعبارتی نوعی لحظه «مالِویچی»۴ است. یعنی تقلیل دادن به نقطه صفر یک قاب مینیمال اعتراضی. نقاشی معروف مربع سیاه روی سطح سفید مالویچ نوعی مغاک خودویرانگر که ما باید از آن دوری کنیم تا در آن حل نشویم نیست، بلکه نقطهای است که باید از آن عبور کنیم تا آغازی جدید بهدست آوریم. این نقطه، لحظه آغاز «رانه مرگ»۵ است که فضا را برای «والایش»6 آماده میکند. و همانطور که مالویچ در نقاشیهای مینیمالیستی خود مانند «مربع سیاه»، نقاشی را به تقابل مینیمال فریم و پسزمینه تقلیل داد، ژوکر نیز این کار را با تقلیل اعتراض به فرم خودویرانگر بیمحتوای مینیمال خویش انجام داده است. برای عبور از رانه به سمت میل، برای ترک نقطه پوچگرایانه خودویرانگری، برای تبدیل این عملکرد نقطه صفر به آغازی جدید، پیچشی اضافی نیز لازم است. با این حال درسی که «ژوکر» به ما میدهد این است که ما باید از این نقطه صفر عبور کنیم تا از توهماتی که به نظم موجود مرتبطند رهایی یابیم.

لازم به ذکر است که غوطهور شدن ما در جهان تاریک «ژوکر»، توهمات و سادهانگاریهای نزاکت سیاسی را از ذهن ما میزداید. در چنین جهانی این ایده را که رضایت متقابل افراد برای شرکت در یک رابطه جنسی آن را به معنای حقیقی کلمه توافقی میکند نمیتوان جدی گرفت:«البته «گفتمان رضایت»7 بهخودی خود یک نیرنگ بزرگ است؛ تلاشی سادهلوحانه است برای مخفی کردن دنیای تاریک، ناراحتکننده، آسیبزننده و به طرز بیرحمانهای تروماتیک که این دست روابط میتوانند به بار بیاورند؛ تلاشی که با ظاهری بیعیب و نقص و منطبق با عدالت اجتماعی ارائه میشود.

بهطور خلاصه، رابطه جنسی قلمرویی نمونهای و الگویی از دروغهاست... این نقطه صفر نسخه امروزی چیزی است که پیشتر موقعیت پرولتاریایی نامیده میشد و بهمعنی تجارب افرادی است که هیچ برای از دست دادن ندارند. درست مثل نقل قول آرتور در فیلم: «من هیچ برای از دست دادن ندارم. هیچ چیز نمیتواند به من آسیب برساند. زندگی من چیزی جز یک کمدی نیست.» این جاست که محدودیت این ایده که ترامپ نوعی ژوکر در مسند قدرت است خود را نشان میدهد: ترامپ قطعاً از این نقطه صفر عبور نکرده است. او ممکن است به سبک خود دلقکی مبهم باشد اما او نمادی ژوکری نیست: قیاس ژوکر با ترامپ به مثابه توهین به اوست. در این فیلم، وِین پدر نیز یک «ژوکر» است زیرا عامل سادهای است که ابهام قدرت را نشان میدهد.

حال میتوانیم بفهمیم که ام.ال.کلارک در چه نقطهای از خوانش فلسفه من بهعنوان نسخهای از موضع پوچگرایانه ژوکر، بهطرز احمقانهای اشتباه میکند من در این جا به عقیده کلارک گامی در راستای ماهیت ژوکر برمیدارم: چون هر اقدامی جهت معنابخشی به این پوچی آشوبناک ازلی آن را ناخوانا میکند و لذا ریاکارانه است، یعنی چون این اقدامات از بیمعنایی وجود میگریزند، پس نمونههایی از تباهی اخلاقی به شمار میروند یا اگر بخواهیم تفسیر افراطی را بگوییم، اخلاق خود (بهدلیل اقدام به اعمال معنایی جهانی به واقعیت) خود نوعی تباهی اخلاقی است. لذا تنها موضع اخلاقی باقیمانده موضعی کاملاً پوچگرایانه یا بهعبارتی پذیرش شادمانه ویرانگری خشونتبار تمامی اقدامات ما برای اعمال نظمی اخلاقی به زندگی آشوبناک ما و دست کشیدن از هر پروژه انسانگرایانه جهانی است که به ما اجازه میدهد تا بر اختلافات خود فائق آییم:

«فرقی نمیکند که ما چقدر میخواهیم اصرار کنیم که انسانیت مشترک ما قویتر از اختلافات موقتی ما و تفاوتهای فردی پایدار ماست [...] ژوکرها و ژیژکها هرگز متقاعد نخواهند شد. چارچوب ایدئولوژیکشان آنها را ملزم میکند تا همواره به تنشهای اجتماعیای که باقی میمانند اشاره کنند: آشوبی که همواره بخشی از فشار جمعی ما به سمت کلیتی اجتماعی که بهتر سنتز شده است خواهد بود.»

من البته این موضع پوچگرایی رادیکال را نه تنها کاملاً در تعارض با تعلقات سیاسی واضح خود بلکه آن را خودمتناقض میدانم. این موضع برای اثبات خود در ویرانگری پوچگرایانهاش و نیز برداشتن نقاب از ریاکاریاش به رقیب اخلاقی دروغین خویش نیاز دارد. در این موضع تمامی اقدامات از روی استیصال برای تبدیل تراژدی به کمدی پیروزمندانه که توسط اینسلها، اینسلهای دلقک و خود ژوکر تبلیغ میشود نهفته است. ژوکر پیش از شلیک به موری  - مجری تلویزیونی - به او میگوید: «موری دیدهای که آن بیرون چه خبر است؟ آیا اصلاً استودیو را ترک میکنی؟ همه فقط سر یکدیگر فریاد میزنند و جیغ میکشند. هیچ کس دیگر متمدن نیست! هیچ کس خود را به جای دیگری نمیگذارد. آیا فکر میکنی که افرادی مانند توماس وین اصلاً به اینکه زندگی کسی مانند من چگونه است فکر میکنند؟ خیر. آنها فکر میکنند ما فقط خواهیم نشست و مانند کودکانی خوب مطیع خواهیم بود! اینکه ما گرگینهوار دیوانه نمیشویم!» ژوکر «بیش از حد» در نابودی نظم موجود پیش نمیرود. او در آن چه هگل به آن «منفینگری انتزاعی» میگوید باقی میماند و نمیتواند نفی قاطعانه خود را ارائه کند.

از آن جا که نام فرویدی این منفینگری، رانه مرگ است لذا ما باید مراقب باشیم تا دفاع خودویرانگر ترامپ علیه اقدامها برای استیضاح خود را بهعنوان تجسمهایی از رانه مرگ دستهبندی نکنیم. بله، در حالی که ترامپ اتهامات را رد میکند، در آن واحد جنایاتی را که به آنها متهم شده تأیید (و حتی به آنها افتخار) میکند و در دفاعیه خود قانون را میشکند. ولی آیا او (بله آشکارتر از حد معمول) تناقضی را که عنصر ماهیتی قانون است، یعنی اینکه همان نهادی که بر اعمال قانون نظارت میکند خود را از حاکمیت قانون بر خودش معاف میکند، تأیید نمیکند؟

بنابراین بله. ترامپ در نحوه رفتار خویش کمی مبهم است ولی او به این روش صرفاً ابهام را که آن روی سکه قانون است نشان میدهد. «منفینگری» موجود در رفتار او کاملاً تحت فرمان (درک او از) بلندپروازیهایش و سلامت اوست. او از خودویرانگری نظم موجود که ژوکر آن را تأیید میکند فاصله دارد. هیچ نکته خودویرانگرانهای درباره فخرفروشی ترامپ نسبت به قانونشکنیهایش وجود ندارد. اینها تنها بخشی از پیام اوست که میگوید او رئیسجمهوری سرسخت است که توسط نخبگان فاسد احاطه شده و ایالات متحده را در خارج از مرزها پیش میراند و اینکه سرپیچیهای او امری لازماند زیرا تنها یک قانونشکن میتواند قدرت را در مرداب واشنگتن در هم شکند. خوانش این استراتژی کاملاً برنامهریزی شده و منطقی بر مبنای رانه مرگ نیز خود مثال دیگر از این است که چگونه لیبرالهای چپگرا که دنبال هدفی محتوم به شکستاند باعث ظهور این تصویر میشوند که مشغول نق زدنی قانونی از لحاظ دیوانسالاریاند در حالی که رئیس جمهوری دارد کار درست را برای این کشور انجام میدهد.

در «شوالیه تاریکی» کریستوفر نولان، ژوکر تنها نماد حقیقت است. هدف حملات تروریستی او به گاتهامسیتی کاملاً واضح است: آنها زمانی متوقف خواهند شد که بتمن نقاب از چهره بردارد و هویت واقعی خویش را افشا کند. آنگاه پس این ژوکری که میخواهد حقیقت پشت نقاب را افشا کند و متقاعد شده است که این افشا نظم اجتماعی را نابود خواهد کرد چیست؟ او مردی بدون نقاب نیست بلکه برخلاف این قضیه مردی کاملاً هویت یافته با نقاب خویش است. این مرد نقاب خود است. هیچ «انسان عادیای» پشت نقاب او وجود ندارد. به همین دلیل است که ژوکر هیچ داستان پیشزمینه و انگیزه مشخصی ندارد: او به افراد مختلف داستانهای متفاوتی درباره زخمهایش میگوید و این ایده را که او باید حتماً ضربه روانی ریشهداری خورده باشد تا او را به پیش براند به سخره میگیرد. ممکن است بهنظر برسد که هدف «ژوکر» دقیقاً فراهم کردن نوعی داستان پیدایش اجتماعی-روانی برای ژوکر است تا رویدادهای ضربهزنندهای که او را به شخصیتی که اکنون هست تبدیل کردند توصیف کند۸. مشکل اما این جاست که هزاران پسر جوان که در خانوادههایی ویران رشد یافتهاند و از همتایان خود زورگویی شنیدهاند نیز سرنوشت مشابهی داشتهاند اما تنها یک نفر این شرایط را به شخصیت منحصر به فرد ژوکر «سنتز کرد». به عبارتی دیگر، ژوکر محصول مجموعهای از شرایط بیماریزاست ولی این شرایط تنها بهصورت عطف به ماسبق میتواند بهعنوان شخصیت منحصر به فرد ژوکر توصیف شود. در یکی از رمانهای آغازین درباره هانیبال لکتر، این ادعا که درندهخویی هانیبال نتیجه شرایط ناگوار است رد میشود:«اتفاقی برای او نیفتاد. او اتفاق افتاد.»

با این حال، «ژوکر» را میتوان (و باید) از دیدگاه مخالف خواند و ادعا کرد که عملی که شخصیت اصلی را به فرم «ژوکر» بنیانگذاری میکند عملی خودمختارانه است که به وسیله آن او از شرایط ابژکتیو موقعیت خویش فراتر میرود. او با تقدیر خویش همذاتپنداری میکند اما این همذات پنداری عملی آزادانه است: او در آن خود را نماد منحصر به فرد سوبژکتیویته فرامینهد9... این بازگشت را در لحظهای دقیق در فیلم میتوانیم مشاهده کنیم که در آن قهرمان میگوید: «میدانی چه چیزی باعث خندهام میشود؟ من فکر میکردم که زندگیام یک تراژدی است ولی اکنون میفهمم که یک کمدی لعنتی است.» بهخاطر همین عمل، ژوکر ممکن است اخلاقمدار نباشد اما او قطعاً وفادار به فلسفه اخلاق است. باید به لحظه دقیقی که آرتور این سخن را بر زبان میآورد توجه داشت: زمانی که او کنار تخت مادر خویش ایستاده، بالش او را برمیدارد و از آن برای خفه کردن مادرش استفاده میکند. حال مادر او کیست؟ در این جا آرتور حضور او را به این صورت توصیف میکند:«او همیشه به من میگفت که لبخند بزنم و چهره شادی داشته باشم. او میگوید که من به این دنیا آمدهام تا شادی و خنده را بپراکنم.» آیا این «فراخود»۱۰ مادرانه در خالصترین فرم خود نیست؟ جای تعجبی ندارد که مادر آرتور او را هَپی و نه آرتور صدا میزند. او از سلطه مادرش (با کشتن او) و از طریق همذاتپنداری کامل با فرمان او به خندیدن رهایی مییابد.

«اخلاق»۱۱ بر رابطه ما با دیگران نسبت به درک مشترک ما از خیر و نیکی نظارت میکند در حالی که «فلسفه اخلاق»۱۲ به بررسی وفاداری ما به علتی که میل ما را تعریف میکند میپردازد. وفاداریای که از اصل لذت فراتر میرود. اخلاق در بنیادینترین تعریف خود مخالف با سنتهای اجتماعی نیست. اخلاق یک رابطه از چیزی است که در یونان باستان «یومونیا» یعنی سلامت هماهنگ جامعه نامیده میشد. باید به یاد آورد که چگونه گروه کر در آغاز آنتیگونه به این خبر که کسی (که در این نقطه از داستان هنوز نمیدانیم کیست) از دستور ممنوعیت کرئون سرپیچی کرد و برای جسد پولونیکس مراسم تدفین برگزار کرد واکنش نشان دادند. این شخص خود آنتیگونه، که بهصورت ضمنی بهعنوان «طردشدهای بیشهر» مورد نکوهش واقع میشود، است و خود را درگیر اعمالی افراطی و اهریمنی کرده که «یومونیای» دولت را بهمخاطره خواهد انداخت و این عمل کاملاً در آخرین خطوط نمایشنامه تأیید میشود:«[...] تو بر ایزدان ناسزا راندی. آنها کبریای تو را درهم شکستند. توانایی آنان را بازشناس. عدالت آنان را بپذیر. خدایان، فرمانروایان جهانند و به پاداش این رنج تو را خرد میبخشند که سرچشمه خوشبختی است13

از دیدگاه «یومونیا»، آنتیگونه بیشک اهریمنی/وهمآلود است. اقدام نفیکننده او نوعی موضع اصرار افراطی نسنجیده را ابراز میکند که «نظم زیبای» شهر را به هم میزند. فلسفه اخلاق بیقید و شرط او هماهنگی «پولیس14» را بر هم میزند و بنابراین «ورای محدودیت بشری» است. طنز ماجرا در این جاست که با اینکه آنتیگونه خود را بهعنوان محافظ قوانینی کهن که نظم بشری را حفظ کردهاند معرفی میکند ولی به مثابه جانداری ترسناک و بیرحم رفتار مینماید. او قطعاً چیزی سرد و هیولاوار در خود دارد که خود را در تمایز بین او و خواهر خونگرم و انسانیترش ایسمنه نشان میدهد. و از همین لحاظ است که ژوکر معتقد به فلسفه اخلاق است اما اخلاقمدار نیست.

باید بهنام خانوادگی آرتور یعنی فلِک۱۵ که در زبان آلمانی به معنی نقطه/لکه است نیز توجه داشت. آرتور لکهای ناهماهنگ روی ساختار اجتماعی است و کسی است که جایگاه مناسبی در آن ساختار ندارد. با این حال، آنچه او را به لکهای تبدیل میکند نه موجودیت حاشیهای رقتبار او بلکه یک ویژگی سوبژکتیویته اوست: گرایش او به انفجارهای اجباری و غیرقابل کنترل خندههای اوست. جایگاه این خنده متناقض است: از طرفی به معنای لغوی کلمه بسیار «دورونی۱۶» (اگر بخواهیم از واژهسازی لکان استفاده کنیم)، صمیمی و بیگانه است. آرتور اصرار دارد که این امر هسته اصلی سوبژکتیویته او را تشکیل میدهد:«یادت هست که به من میگفتی که خنده من یک بیماری بود و اینکه من مشکل دارم؟ این گونه نیست. من واقعی همین است.» ولی این اتفاق دقیقاً به معنای لغوی کلمه با او و شخصیت او بیگانه است و در او بهصورت ابژهای جزئی و خودمختار شده که او نمیتواند آن را کنترل کند تجربه میشود و او در نهایت با آن همذاتپنداری میکند که نمونه واضحی از آن چیزی است که لکان آن را «همذاتپنداری با یک نشانگان» مینامید (یا بهتر است «سنتوم» به کار برده شود: چیزی که حامل معنا یا پیامی رمزگذاری شده از سوی ناخودآگاه نیست بلکه رمزی از سوی لذت و فرمول بنیادین لذت سوبژه است). تناقض در این جا نهفته است که در سناریوی ادیپی استاندارد، این «نام پدر17» است که برای فرد گریزگاهی از چنگالهای میل مادرانه فراهم میکند. اما در ژوکر اثری از عملکرد پدرانه نیست و لذا سوبژه تنها میتواند با همذاتپنداری افراطی با فرمان فراخود مادر بر او فائق آید.

این فیلم نه تنها داستان پیدایشی اجتماعی- روانی برای ژوکر فراهم میکند بلکه نوعی محکومیت جامعهای را که در آن اعتراض تنها میتواند در فرمی بهصورت قبیلهای نو به رهبری ژوکر تجسم یابد در خود دارد. عملی سوبژکتیو در حرکت ژوکر وجود دارد اما هیچ سوبژکتیویته سیاسی جدیدی از آن ظهور نمیکند: در پایان فیلم، ما ژوکر را بهعنوان رهبر قبیله جدیدی میبینیم که هیچ برنامه سیاسیای ندارد و تنها انفجاری از منفینگری است. آرتور در مکالمهاش با موری دو بار اصرار میکند که عمل او بههیچ وجه سیاسی نیست. موری با اشاره به آرایش دلقکوار آرتور از او میپرسد:«چرا صورت تو این گونه است؟ منظورم این است که آیا تو هم عضوی از این اعتراضات هستی؟» و پاسخ آرتور این است که:«نه من بههیچ کدام از آنها باور ندارم. من به هیچ چیز باور ندارم. فقط فکر کردم که این آرایش برای اقدام من خوب خواهد بود.» و مدتی بعد دوباره میگوید:«من سیاسی نیستم. من فقط سعی میکنم تا مردم را بخندانم.»

لذا وقتی اِی.او.اسکات از نیویورک تایمز «ژوکر» را با عنوان «فیلمی درباره هیچ» رد میکند یعنی او نکته اصلی را نفهمیده است:«نماها و صداها [...] جاذبه و عمق را القا میکنند ولی فیلم بیوزن و سطحی است.» هیچ «جاذبه و عمقی» در موضع نهایی ژوکر وجود ندارد. شورش او «بیوزن و سطحی» است و این نقطه استیصال فیلم است. هیچ چپگرای نظامیای در جهان فیلم وجود ندارد. این جهان یک جهان مسطح از خشونت و فساد جهانیسازی شده است. رویدادهای خیریه به همان صورتی که هستند تصویر شدهاند: اگر شخصیتی مانند مادر ترزا آنجا میبود حتماً در رویداد خیریهای که توسط وِین برنامهریزی شده بود و در حقیقت سرگرمی انساندوستانه ثروتمندان صاحب امتیاز است شرکت میکرد. با این حال تصور نقدی از «ژوکر» که از اینکه آن را بهدلیل اینکه جایگزین مثبتی از شورش ژوکر را به تصویر میکشد سرزنش میکند احمقانهتر باشد سخت است. فقط صحنهای سینمایی را همزمان با این خطوط تصور کنید: داستانی عبرتآموز از اینکه چگونه فقرا، بیکاران، کسانی که پوشش بیمه سلامت ندارند، قربانیان خشونتهای پلیس و دار و دستههای خیابانی و غیره تظاهرات و اعتصاباتی مسالمتآمیز برگزار میکنند تا نظرعموم را جلب کنند. این فیلم نسخهای غیرنژادی از مارتین لوترکینگ است... و فیلم بشدت کسلکننده خواهد شد که فاقد آن افراطهای دیوانهوار ژوکر است که این فیلم را برای بینندگان بشدت جذاب کرده است.

اینجا ما به مسألهای مهم میپردازیم: برای یک چپگرا بهنظر واضح میآید که چنین اعتراضات مسالمتآمیزی تنها راه پیشبرد اهداف است. یعنی آیا ما برای اعمال فشاری مؤثر به افراد در مسند قدرت، با تنها یک شکاف میان منطق سیاسی و کارایی روایت طرف هستیم (اگر بخواهیم صادقانه بگوییم یعنی واکنشهای خشونتباری مانند واکنشهای ژوکر از نظر سیاسی به بنبست میرسد اما یک داستان را جالب میکند) یا اینکه در موضع خود ویرانگری که توسط ژوکر تجسم یافته نوعی الزام سیاسی ذاتی دیده میشود؟ فرضیه من این است که باید از سطح صفر خود ویرانگری که ژوکر در آنجا ایستاده است عبور کرد. البته نه به معنای واقعی کلمه بلکه آن را باید بهصورت یک احتمال و یک تهدید تجربه کرد. تنها در این صورت است که میتوان از هماهنگیهای سیستم موجود بیرون آمد و چیزی واقعاً جدید را تصور کرد. موضع ژوکر یک بنبست کامل، زائد و غیرمولد است ولی تناقض آن در اینجاست که باید آن را تجربه کرد تا شخصیت زائد آن را درک کرد. هیچ راه مستقیمی از فلاکت موجود به شکست سازنده آن وجود ندارد.

هابرماس در تفسیر خود از سقوط کمونیسم اروپای شرقی نشان داد که یک چپ فوکویامایی افراطی است که در سکوت میپذیرد که نظم لیبرال-دموکرات موجود بهترین نظم ممکن بوده و با اینکه ما باید در جهت عادلانهتر کردن آن و امثال اینها تلاش کنیم ولی نباید فرضهای بنیادین آن را به چالش بکشیم. بههمین دلیل بود که او دقیقاً چیزی را که چپگرایان بسیار آن را بزرگترین ناکارآمدی اعتراضات ضدکمونیستی در اروپای شرقی میدانستند با آغوش باز پذیرفت: این نکته که این اعتراضات با هیچ افق دیدگاه جدیدی از آینده پساکمونیستی تحریک نشده بودند. به تعبیر او، انقلابهای اروپای مرکزی و شرقی تنها چیزی بودند که او انقلابهای «یکپارچه کننده» و «جا مانده» مینامید: هدف آنها این بود که این جوامع را قادر به انجام کاری کند که اروپاییان غربی پیشتر انجام داده بودند. دوباره ملحق شدن به نرمالیته اروپایی غرب. با این حال اگر چه به نظر میرسد که اعتراضات هنگ کنگ در این چارچوب جای میگیرد، موج پیشروی اعتراضات در نقاط مختلف جهان همین چارچوب را زیر سؤال میبرد و بههمین دلیل است که شخصیتهایی مانند «ژوکر»ها آن را همراهی میکنند. وقتی یک جنبش بنیادهای نظم موجود و پایه و اساس هنجاری آن را زیر سؤال میبرد، غیرممکن خواهد بود تا آن را بهصورت تنها اعتراضاتی صلحآمیز بدون خشونتهای افراطی به پیش برد.

و برای اینکه این مقاله را با ارجاعی به فیلم به پایان برم باید بگویم که ارزش «ژوکر» در این نهفته است که چگونه این حرکت اساسی از رانهای خود ویرانگر بهسمت «میلی جدید» (مور) برای یک پروژه رهایی بخش سیاسی از سیر داستانی فیلم غایب است: از ما تماشاچیان خواسته شده است تا این شکاف را پر کنیم.‌‌

پینوشت مترجم |    1.  سخن گفتن و عمل کردن بر طبق ادب سیاسی یا ملاحظات سیاسی را، با این منظور که اقلیتهای نژادی و مذهبی و غیره نرنجند، نِزاکت سیاسی میگویند.   2. Clowncels ۳. اینسل (به انگلیسی: Incel) تکواژی چند وجهی از «involuntary celibates» (مجردهای ناخواسته) اعضای یک خرده فرهنگ آنلاین هستند که خود را کسانی تعریف میکنند که با وجود تمایل به پیدا کردن شریک احساسی یا جنسی قادر به پیدا کردن آن نیستند، حالتی که به آن اینسل بودن میگویند.  4. کازیمیر مالِویچ طراح، نقاش، مجسمهساز و نظریهپرداز برجسته روسی و از پیشگامان هنر آبستره و خالق سبک هنری آوانگارد سوپره ماتیسم بود. در سال ۱۹۱۵ کازیمیر مالویچ با خلق آثاری کاملاً انتزاعی به سبک منحصر به فردش دست یافت: سبکی که او عنوان سوپرهماتیسم (والاگرایی) را بر آنها گذاشت. ویژگی این سبک، اشکال و عناصر هندسی (مربع، مستطیل، دایره، مثلث) شناور و معلق در فضا و خطوط متقاطع است. در نقاشیهای مالویچ در این دوره، هیچ نشانهای از جهان واقعی وجود ندارد، از درخت و رودخانه یا موجودات زنده اثری نیست. بیننده این آزادی را پیدا میکند که فقط براساس احساسات خود با این نقاشی روبهرو شود و به آن بیندیشد.   5. در تئوری آسیبشناسی روانی فرویدی کلاسیک به رانه به سوی مرگ و خودویرانگری رانه مرگ (آلمانی: Todestrieb) گفته میشود. 6. والایش عبارت است از فرآیند ناخودآگاه حل آرزوهای ناکام از طریق فعالیتهایی که از نظر اجتماعی مقبول و پذیرفته است. فروید بر این باور بود که میتوان هنر، موسیقی، رقص، شاعری، تحقیق علمی و دیگر فعالیتهای خلاقانه را برای کاتالیزه کردن انرژیهای مختلف در جهت رفتارهای سازنده به کار برد.  7. consent discourse   8. [ژیژک:] پیش از دیدن این فیلم و دانستن تنها صرفاً واکنشهای انتقادی نسبت به آن، فکر میکردم که این فیلم داستان پیدایش اجتماعی شخصیت ژوکر را فراهم میکند. اکنون پس از دیدن آن برای وفاداری به روحیه خودانتقادی کمونیستی باید اعتراف کنم که اشتباه میکردم. گذر از قربانی بودن به فرم جدیدی از سوبژکتیویته نقطه عطف فیلم است.  9. [ژیژک:] اینسلهای دلقک نیز تنها با شرایط شان مشخص نمیشوند: آنها حتی بیشتر از اینسلها در حالت عادی حرکت نمادین تبدیل عذاب خویش به نوعی از لذت را تأیید میکنند. آنها به وضوح از مخمصه خویش لذت میبرند، با افتخار آن را به نمایش میگذارند و لذا نسبت به آن مسئولند و تنها قربانیان شرایط ناگوار نیستند.  10. بنا بر نظریه زیگموند فروید، عصبشناس و روانکاو سرشناس اتریشی، شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل شدهاست: «نهاد» (اید)، «خود» (ایگو) و «فراخود» (سوپرایگو). این سه عنصر در تعامل با یکدیگر، رفتارهای پیچیده انسانی را به وجود میآورند. فراخود یا اَبَر-مَن (پارسی) یا سوپِر-ایگو (لاتین) شامل دو بخش است: «وجدان» و «خودِ آرمانی». فراخود محصول عقده اُدیپ است و از طریق همانندسازی با والدین به وجود میآید. کنش «وجدان» به دو صورت است: پاداش دادن در برابر رفتارهای اخلاقی و ایجاد احساس گناه در برابر انجام اعمال غیراخلاقی.  11. Morality  12. Ethics  13. برگردان از «افسانههای تبای» سوفوکلس، ترجمه شاهرخ مسکوب  14. پولیس یا پلیس بهمعنای کلمه شهر یا شهرستان در یونان باستان بود. همچنین میتواند به معنای تابعیت و شهروندی هم باشد. در تاریخنگاری مدرن، کلمه «پولیس» بهطور معمول برای نشان دادن شهرهای یونان باستان مانند آتن باستان و دیگر شهرهای مهم آن دوره که بهعنوان دولتشهر بودند، استفاده میشود.  15. Fleck  16. مطابق واژه سازی لکان، دورونی (به انگلیسی: ex-timate) پدیدهای است که مرز بین درون/خود و بیرون/دیگری را برهم میزند.  17. به گفته لکان جنسیت را پدر تعریف میکند که لکان آن را قانون «نامِ پدر» (nom du pére) نامگذاری میکند. پدر مسئول تحمیل هویت جنسی است. پدر نماد قوانین و هنجارهاست و نقش مانع میان کودک و مادر را بازی میکند. به عبارتی دیگر این مرحله دومین مرحله دور شدن از مادر به حساب میآید.‌/ایران جمعه

 

 

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.