اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران
1398/9/6 ، 20:55
کد خبر:519507
فرهنگی

وقتی چترمان را گم کرده‌ایم

وقتی چترمان را  گم کرده‌ایم

کاربری که در خارج از ایران زندگی می‌کند، کنار تصویری از یک محله تهران یا اصفهان یا هرجای دیگری که اهل آنجاست، ابراز دلتنگی می‌کند. در حساب توئیتری یا اینستاگرامی‌اش می‌نویسد که چقدر دلش می‌خواهد آنجا باشد و چقدر دلش هوای آن محل را کرده است.

شاید بیتی از حافظ را هم ضمیمه کرده باشد مثلاً آنجا که می‌گوید: «هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری/ غریب را دل سرگشته با وطن باشد» بلافاصله کاربرهایی پیدایشان می‌شود که در پاسخ برایش می‌نویسند که هیچ چیز جالبی در این تصویر نیست و خوشی زیر دل او زده است و اصلاً اگر اینقدر دلتنگ است، چرا آنجا مانده و بلند نمی‌شود بیاید ور دل محله مورد علاقه اش؟ نظیر چنین گفت‌وگوهایی را این روزها زیاد می‌توانیم در شبکه‌های اجتماعی ببینیم. می‌توان به دلایل مختلف به طرفین این صحبت حق داد. اما در نهایت چطور می‌توانیم این گفت‌وگو را قضاوت کنیم؟
پرسش من کی هستم؟ یک پرسش فردی است اما نظیر این پرسش را از یک جمع انسانی هم می‌شود پرسید. پاسخ به سؤال «ما کی هستیم؟» هم همانقدر می‌تواند کلیدی و مهم باشد.  فرض کنید شما یک مهندس عمران آب و فاضلاب هستید. کسی که رتبه خوبی در کنکور آورده و قدری تصادفی در این رشته اما در یک دانشگاه خوب قبول شده، اما بعد با دیدن مهارت‌هایی که چنین متخصصی می‌تواند به دست بیاورد و دانشی که از ساختار شهری کسب می‌کند، به نظرش می‌رسد که می‌تواند منشأ اثر باشد. می‌تواند روی تصمیم‌های اشتباه در این حوزه تأثیر بگذارد و آنها را اصلاح کند. می‌تواند مستقیماً در توسعه بخشی از شهر مشارکت داشته باشد و در نهایت می‌تواند با راه انداختن شرکت خودش، از این مسیر به درآمد و موفقیت اقتصادی خوبی هم برسد. این داستان تا اینجا قدری کلی است. اما حوادث زندگی شخصی می‌توانند به آن فردیت بیشتری ببخشند، مثلاً ضد قهرمان داستان که در مقابل خواست قهرمان می‌ایستد، می‌تواند کسی یا کسانی در مدیریت شهری باشند که به دلایل سیاسی موانعی در مقابل پروژه‌های او ایجاد می‌کنند یا مثلاً اینکه او شب تولد فرزندش و حضور در میهمانی خانوادگی را از دست می‌دهد برای اینکه بتواند پروژه ای را بموقع برساند. شما به عنوان قهرمان این داستان، رخدادهای زندگی را در این پلات درک و معنا می‌کنید. حالا در یک سطح بالاتر فرض کنیم شما با توجه به رشته کاری و تخصص تان، جزو کسانی هستید که نسبت به محیط زیست حساسند. برای همین هم در فعالیت‌ها و کمپین‌های حفاظت از محیط زیست شرکت می‌کنید. در حساب شبکه‌های اجتماعی درباره این مسأله حرف می‌زنید، با دیگران بحث می‌کنید، عضو یک سمن محیط زیستی هستید و خلاصه خودتان را در کنار دیگرانی می‌بینید که مثل شما همین دغدغه را دارند. این همان روایت بزرگتر است. داستان تعلق داشتن به یک «ما». داستانی که جزئیات زندگی شخصی شما (و بسیاری افراد دیگر با زندگی‌ای متفاوت) را زیر چتر خودش می‌گیرد و به آن معنای عمیق‌تری می‌بخشد.
در مورد ما، ایرانی بودن یکی از مهم‌ترین روایت‌های بزرگ است. ایرانی بودن چیزی است که ما خودمان را به آن نسبت می‌دهیم. اما واقعاً چطور می‌شود فهمید «من ایرانی هستم» دقیقاً به چه معناست؟ درست است که ما به وطن و به سرزمین خودمان احساس تعلق می‌کنیم، اما این احساس از کجا می‌آید؟ چه چیزی در ایرانی بودن هست که می‌تواند بیش از 80 میلیون نفر را زیر چتر خود بگیرد؟ پاسخ به این سؤال به هیچ وجه آسان نیست و مسأله اصلی ما در لااقل 200 سال اخیر بوده است، اما چیزی که مسأله محوری این یادداشت است، فکر کردن به این سؤال است. هرکدام از ما برای شناختن بیشتر خودمان، لازم است که به این پرسش فکر کنیم. لازم است بدانیم آیا قضیه فقط به زبان فارسی و پرچم سه رنگ و چند نشانه کوچک و بزرگ دیگر (مثلاً کوه دماوند که دیگر دارد تبدیل به یکی از تکراری‌ترین نمادهای ملی می‌شود) محدود می‌شود یا ماجرا عمیق‌تر از این حرف‌هاست؟ در ایرانی بودن چه قصه‌های مشترک دیگری می‌توانیم بیابیم که ما را به هم پیوند می‌دهد یا گاهی ما را از هم جدا می‌سازد؟ با این قسمت‌های جداکننده باید چه کنیم؟ بخش پررنگی از هویت جمعی ما ایرانیان، پیوند مستقیمی با اسلام شیعی و فرهنگ برآمده از آن دارد. بخش پررنگ دیگری شیفته تاریخ پرسابقه‌ای است که هزاران سال با فراز و فرود بسیار ما را به امروز رسانده است. هردوی اینها بخشی از هویت ماست و نمی‌توانیم آن را نفی کنیم. ایرانی بودن، داستان بزرگ بسیار پیچیده‌ای است که تنها وقتی بتوانیم آن را کامل و درست بفهمیم و برای هم تعریف کنیم معنادار خواهد شد. تنها وقتی که بتوانیم یاد بگیریم که هیچ بخشی از این هویت قابل حذف شدن نیست. ما، چه به عنوان مردمان عادی این سرزمین و چه به عنوان بخشی از حاکمیت آن، باید بتوانیم همه این داستان را هرچقدر پیچیده و دشوار، به تمامی بفهمیم و تازه آن وقت است که احساس تعلق و امنیت و رضایت خواهیم کرد؛ چون معنایی که این روایت برایمان می‌سازد را درک می‌کنیم.  حالا اگر بخواهیم آن گفت وگوی ابتدای متن را قضاوت کنیم، شاید ابزارهای بیشتری برای تحلیل داشته باشیم. حالا شاید بتوانیم ببینیم که وقتی چنین گفت‌وگوهایی، که گاهی با خشونت و نفرت همراه است، مدام تکرار می‌شود، یعنی ما برای فهم خودمان و داستان ایرانی بودنمان هنوز خیلی دچار سردرگمی هستیم. یعنی ما هنوز پاسخ‌های منفصلی به پرسش «که هستیم؟» داریم. از یک طرف نتوانسته ایم یاد بگیریم اینکه به ایران احساس تعلق داریم واقعاً ارتباطی با وضع جغرافیایی مان ندارد. خیلی طبیعی است که فاصله و دوری از جایی که در آن بزرگ شده ایم و با آن تاریخ مشترک عمیق داریم، ما را دلتنگ کند و این مستقل از هر مسأله اجتماعی و سیاسی، یک احساس مهم و قابل درک است. از طرف دیگر هم نتوانسته‌ایم از اشتباهات تاریخی مان در این 200 سال یاد بگیریم که موجودیتی به نام ایران و داستانی به نام ایرانی بودن، خیلی فراتر از خصوصیات حکمرانان این سرزمین است. حکمرانان آمده‌اند و رفته اند اما روایت بزرگ ایرانی همچنان قدرتمند بر جایش باقی است. ما هنوز نتوانسته‌ایم آن روایت بزرگ را که چتری برای داستان‌های کوچک‌تر است پیدا کنیم و شاید این یعنی که ما، نه تنها نتوانسته‌ایم به جواب سؤال برسیم که حتی در مسیر درست برای فکر کردن به صورت مسأله هم نیستیم و در جنگ و جدال‌های روزمره، آن چیز مهم‌تر را که جایش خالی است از خاطر برده ایم. حافظ گفته بود: «شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست/ این حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند»

نویسنده جواد رسولی
کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار
پربازدیدها
آخرین اخبار
پربازدیدها