قپی آمدن به وقت هجران

اجتماعی /
شناسه خبر: 519408

چرا از این همه پتانسیل گردشگری در حوزه‌های خرسواری، تیکه‌پرانی، یلدانشینی، مطبوخ دارچین، گاز زدن آندره، قالیچه‌خری، دوک ریسی، کارناوال بینی و مارلیک‌گردی‌ استفاده نکردم؟‌

1 اولین ایرانگردی محبوبم گشت و گریز در اصفهان اواخر دهه 40 بود. کله به کله زدن با یوزباشی نصفجهانیها. همان یوزباشی که الان استخوانهایش هم پوسیده است. مرد بامزه 75 سالهای که در عمرش یک میلیون و پانصد و چهارتا متلک نثار مردم کرده بود و حداقلش هم میخواست 500 سال زندگی کند و باز تیکه بپراند. کار او پول درآوردن از متلک گفتن به جماعت بود و اصفهانیهای شیرینکار بهش میبالیدند. همان یوزباشی که میتوانست از جذابیتهای دلبرانه این شهر زیبا باشد، هر روز سیخکی توی راسته چهارباغ اصفهان راه می‌‌رفت و بههر کسی که از روبهروش میآمد تیکه میانداخت. به عالم و آدم چیزی میپراند که طرف شکمش را میگرفت و زمین را گاز میزد. آنگاه خلقالله بهش دستخوش میدادند و رد میشدند اما لذت بداههپردازیهای او تا ابد در خاطر میماند. همیشه در این بحر بودم که چرا هیچکس یوزباشی را از جاذبههای توریستی نصفجهان قلمداد نمیکرد؟

چرا مردمان جدی اسکاندیناوی همین آقای یوزباشی یا حتی حزب خران توفیقیون را بهعنوان یک جاذبه توریستی محسوب نمیکردند که بیایند تخلیه بشوند بروند. مثلاً میآمدند در این مملکت و توی قهوهخانه بازار فلان شهر، با سینی چای با کاه و جو پذیرایی میشدند و از فوران طنزی بداههپردازانه درباره خود کیفور میشدند و برمیگشتند به خراب شدهشان. در محضر همین یوزباشی که چنان دل از دهه چهلیها برده بود که گاهی در بعضی نوروزها مردمان میهمان در شهر آنقدر پول توی کیسه‌‌اش میریختند که برای گذران یک سالش بس بود. یوزباشی خوشمحضری که میگفت از پدرش هیچ ارثی نبرده است جز همین لقب قضاقورتکی که یکی از شاهان قجر به ابوی بخشیده بود. متلکپران قهار اصفهانی هرگاه با خبرنگاری مواجه میشد که به دیدنش میرفت در نهایت خونسردی میگفت «توی این زمانه دشوار که مردم از دست چک و سفته به لب آمدهاند میخواهم لبخند به لب مردمم بیاورم.»

او یک بار در اوایل دهه 50 که عکس و توصیفش در روزنامههای پرتیراژ عصر رفت گفته بود «تا حالا چهارتا زن بیدماغ گرفتهام و میخواهم پنجمی را هم بگیرم.» جالب اینکه یوزباشی در آن مدت زندگی طنزپرانی فقط یکبار کارش با ملت به شکایت رسیده بود. قاضی به یوزباشی گفته بود یا دویست تومان پول جریمه بده یا چهل روز برو حبس. یوزباشی هم یک نگاه بهش کرده بود و کمی خر در چمن خندیده بود و گفته بود «من با 200 تومن یک خر بندری میگیرم و سواره به مردم متلک میگویم!» آیا چنین استندآپ کمدی سیاری نمیتوانست برای گردشگران صورتیخی اجنبی باعث انبساط خاطر و ارزآوری شود؟ من بعدها در همان یکبار کافه خرانی که رفتم نشستم ده کیلو چاق شدم. پوستم شکفته میشد و صورتم گلبهی میشد و در یک بیزمانی مختصر، چاقالو میشدم. حالا باید میرفتم اسکاندیناوی تا خودم را لاغر کنم. اما اسکاندیناوی که کافه خران نداشت.

2دومین ایرانگردی محبوبم، یک یلداگردی صرف بود که متأسفانه در طول تاریخ، چندان در دل اجنبیها نشست نکرد. اگر جهانگردان متفرعن اروس میدیدند که سفر به شب یلدای ارومیه چه لذتی دارد این همه بیخیال از آن نمیگذشتند. از مهرورزی ارومیها که ناگهان در نصفشبهای مخملین یلدایی در نیمه اول دهه 50 که هرکس با هر کسی قهر بود شب به خانهاش میرفت، اناری دون میکرد و دست در گردن هم میکردند و خندان به ستارهها مینگریستند و همدیگر را میبخشیدند. فردایش هیچ نشانی از کینه و اخم در کوچههای باریک آشتیکنان

نبود. یلداهای قدیم شبهای رواداری بود. وای از آن کشمشپلوهای مستقر در شب یلداهای کرمانشاه؛ یا یلداهای غریب بوشهر که قلیان با تنباکوی «محمود احمدی» چاق میکردند برای میهمان. من اما چه زود بییلدا شدم. من اما چه زود بیجهانگرد شدم.

3سومین ایرانگردی محبوبم بازگشت به قهوهخانههای سال 1307 طهران بود مخصوصاً به خاطر «مطبوخ لیمو و مطبوخ دارچین» که میفروختند و طعمش از سق زبان مشتری تا پایان عمرش بیرون نمیرفت. قهوهخانههایی پر از عکسهای سیاوش معصوم شاهنامه، پر از گیو دلیر، پر از اژدها و دیو مهربان. کدام توریست فنلاندی را دیدی که گوشه قهوهخانه قنبر، قهوهخانه عباس تجریشی، قهوهخانه کل صفر، قهوهخانه چال، قهوهخانه رجب تنبل، قهوهخانه سنگتراشان، قهوهخانه باغ ایلچی، قهوهخانههای حسن ناروند و پنچهباشی و سید قراب و حاج علی گولله و اکبر گلمحمدعلی بمیرد و زنده نشود. زنده نشود و بمیرد؟ قهوهخانههای ایرانی مکانی بیتکرار برای ایرانگردهای محبوب قدیمی بود. شاید اگر دست خودم بود به سال1027 در جوار شاردن - سیاح معروف لهستانی- به قهوهخانههای ایروان میرفتم. آنجا که تمام شاگرد قهوهچیهایشان بچههای گرجی 15، 16 سالهای بودند که زلفشان را به مانند دختران بافته بودند. من قهوهخانه را به مردهشویخانه ترجیح دادم اما نمردم.

4چهارمین ایرانگردی محبوبم سیر در یک برهه از دهه 50 بود که در جامه یک اروپایی شکمسیر، ایران را سراسر درنوردم و در بازگشت چند دست کت و شلوار ایرانی هم یادگاری بخرم. از همان کت و شلوارهای جامکو که آن روزها به فرانسه صادر میشد. کت و شلوارهایی به قیمت 520 تا 920 تومان که گاه به فروشگاههای مرکزی مارک معروف پیرگاردن فروخته میشدند. اگر بگذاری، فقط میخواستم نهایتش برای یکشب در خواب بپوشم و بازگردم بهدنیای امروز که کت و شلوارهای بومی به تنم گریه کنند. (ببین! در میان این همه زاری کن؛ حتی کت و شلوارها هم گریه میکنند. فدای آن دل نازکشان بروم من.) اگر بگذاری، شاید با همان کتو شلوارهای جامکوی مدل 50 سری هم به دیدن اعضای حزب شیمبلها در تهران میزدم. همان حزب مضحکی که اگر بیتلها مبلغ فلسفه پوچانگاری بودند آنها هم با مرامنامه ضدازدواجیشان کم از نمونههای عاصی خارجی نداشتند. مردان و زنانی شکمسیر که بیخیال به نبرد چریکهای ایرانی در کوهها و جنگلها به عروسیها میرفتند تا به زوجها تسلیت عرض کنند و در گوش شاهداماد نجوا کنند که« این طوق اسارت را به گردن نگیر بچه. خوبیت نه آره!». اگر دنیا برای دیدن بیتلها و هیپیها صف میبست و با یک کوله در ایستگاههای قطار میخوابید تا از مانیفست آنها سردربیاورد، اینجا حتی یک گردشگر خارجی به دفتر سیار حزب شیمبلها سرک نکشید که ببیند مرگشان چیست و چرا از کل جهانبینی صادق هدایت فقط ازدواج نکردنش را یاد گرفتهاند و چرا مطلقهها را در قالب یک قهرمان میبینند؟ مطلقهای که دوکریسی میکرد و آبغوره میگرفت و نمیدانست شیمبل دیگر چه خری است.

5  پنجمین ایرانگردی محبوبم چرخیدن و پرسه زدن در خیابان فردوسی طهران سال 46 بود که رو به آن کارناوالهای بومی بایستم و کل بکشم؛ مخصوصاً کارناوال آسوریها. با آن اتولهای روباز، نقارهزنها، شترها، فیلها و آن هامازاسب پرورشاندام که روی سقف کامیون با شیری در قفس میایستاد و خطاب به شیره دندانقروچه نشان میداد و رژه میرفت. شیر میگفت «خواهشاً دو پک تریاق برایم سیخ و سنگ بگیرید. مردم از خماری و مخموری»! اما هامازاسب قطر بازوهایش را نشان او میداد و مردم تماشاچی هیاهو میکردند.

6  ششمین ایرانگردی محبوبم، در یک حوزه شکمی، در تهران مدل 1310 توقف کرده است. همان روزهایی که آقای آندره اهارونیان اولین ساندویچ هایش را به معرض فروش گذاشته بود و تهرانیهای گدا گشنه از پراکندن بوی آن تبخال میزدند. با آن نانهای سفید مخصوصش که مورد لعن مادربزرگها قرار میگرفت و جوانها نیمهشبها در رؤیای گاز زدن به آن از خواب میپریدند. عین من که شش دهه بعد از آن، با جمعآوری اصطلاحات «زط»های محله خاک سفید دهه 70 بیخواب شدم. اصطلاحات خودساخته همان کولیها، قراچیها، غربیلبندها، قرشمالها، لولیها و کاوولها که زط صداشان میزدند و میتوانست برای دانشجویان زیستشناسی دنیا یکجور شیرجه زدن به مدیترانه دایره واژگان زیرزمینی تلقی شود.

7 هفتمین ایرانگردی محبوبم باز گشتن در اصفهان بود؛ اصفهان قبل از یوزباشی. اصفهان مدل 1306 که سید فخرالدین شادمان در روزنامهاش نوشته است :«بزرگترین تفریح زنان توانگر نشستن روی خرهای سفید است که دهنهاش را به دست بگیرند و راه بروند و فخر بفروشند». ما در طول تاریخمان قُپی زیادی آمدیم- بویژه از جذابیتهای گردشگری در ایران- اما هرگز از پتانسیل خرهای خاکیمان استفاده نکردیم. آیا دنیا خران خاکستری ما را قبول نداشت یا خران طوسی ما به دنیا پشت کرده بودند؟

8 هشتمین ایرانگردی محبوبم، چرخیدن در فیروزکوه سال 1305 است؛ البته قریه کمند فیروزکوه. همان قریهای که در آن دو زن تبدیل به مرد شدند و این خبر گنگ همه را هاج و واج کرد. هیچ ایرانگرد و جهانگردی سراغ مأمور سجلاحوال فیروزکوه نرفتند که گفته بود: «دو نفر خنثی با اسامی ننهگل و چمنگل تبدیل به مرد شده، لباس مردانه پوشیده و اسامی خود را گلعلی و علیگل گذاشتهاند. علت تغییر لباس این است که در چهره و پشت لب آنها موی زیادی روییده است؛ ولی مردانگی و زنانگی آنها هیچ کدام غلبه بر دیگری ندارد». همان سال بود که تهرانیها هم با چنین پدیدهای مواجه شده و در دل گفتند چه آخرالزمانی شده است خدایا. روزنامه اطلاعاتی که مخبرش از مریضخانه دولتی تهران گزارش داده بود «مردی با عمل جراحی، زن شد» نایاب شد. در این گزارش نوشته شده بود: «یک عمل جراحی مهمی در مریضخانه شده است که نه تنها در ایران که در نقاط دیگر دنیا هم بیسابقه است. عمل جراحی مزبور توسط آقای دکتر خلعتبری جراح مریض خانه دولتی با موفقیت انجام یافته است. جوانی 18 ساله  از حیث خلقت عجیب بوده چرا که جنبه مردی او به جنبه زنیتاش غلبه داشته. او از حیث هیکل، استخوانبندی و قیافه، یک مرد کاملعیاری است اما احساسات اناثیت بیشتر بر او غلبه داشته و به این جهت عاشق بوده است که زن شود. به نوشته این روزنامه، «کبری» قبل از عمل جراحی به دکتر خلعتبری تعهدی به این مضمون داده بود که « اینجانب با طیبخاطر بدون اینکه دارای اختلال حواس باشم حاضرم مرا عمل نموده و از حالت مردی مرا تبدیل به زن نمایید و اگر هم عمل نکنید خود را خواهم کشت». آیا چنین جراحیهایی که در آن سالهای بدوی، مردانِ زن را به زنانِ مرد تبدیل میکرد و برعکس، نمیتوانست برای ایرانگردها جذابیت غیربصری یا علمی و تابوشکنانه داشته باشد؟

9 نهمین ایرانگردی محبوبم، سفر با جیپ ویلیز به شیراز قدیم بود؛ به ایل قشقایی. به دیدن چوپانهایی که شاعر بودند، مثل همان چوپانی که در دهه 60 برایم زمزمه کرد: «ماهی در آب به پهلو میرود... و از قلبم خون میچکد... اینک که اجل رسیده است... صورتت را برگردان ببوسم....» راستی هرگز از خود پرسیدهاید چرا هیچ جهانگردی به «گردشگری شاعرانه» وقعی ننهاده است؟ (این وقعی برگرفته از ادبیات پیمان یوسفی است.) من اگر جهانگرد دهه چهلی بودم صبحها بلیت میخریدم میرفتم قهوهخانهای که نصرت رحمانی در آن مینشست و حّبحّب شیره میانداخت بالا و ناگهان درباره دختران دوزخی، شعری از درونش میجوشید؛ یا بلیت میخریدم میرفتم قهوهخانه دهکده یوش که نیما در آنجا با آن ساقبندهای چوپانی و در حالی که شراگیمش را بغل کرده بود چایی شیرین هم میزد. من اگر جهانگرد بودم نه تنها در قهوهخانههای ایران پیر میشدم بلکه گاهی در خروج از کافههای مرمر و «مامان آش» و نادری، سری هم به امینآبادها میزدم، مخصوصاً برای دیدن اسماعیل شاهرودی (آینده) و حسین سرشار در دارالمجانینها، کلی دلار خرج میکردم که فقط چشمهای شاعرانه آنها را به خاطر بسپارم و برگردم وطنم و با خیال راحت بمیرم.

10 دهمین ایرانگردی محبوبم، چرخیدن در ترافیک کور طهران اواسط دهه پنجاه بود؛ نه که آن ترافیک محل به هم پیوستن عشاق پرشیا باشد، نه. من منظور دیگری دارم؛ چون آرشیو روزنامهای را پیدا کردهام که علی پروین در آن نظرش را درباره ترافیک شدید تهران آن زمان گفته است و نمیدانم این را کجای این مقاله استفاده کنم! آقا پروین گفته است: «ترافیک تهران مثل ترافیک آلمان است. با این فرق که در آنجا در پارکینگها همینقدر ماشین نیست که در خیابانهای تهران به چشم میخورد. نمیدانم علتش چیست یا خیابانهای آنجا بزرگ اند یا خیابانهای اینجا خیلی کوچک و کم حجم. به هر حال آدمها خودشان هم نقش مهمی در سنگینی ترافیک دارند.» من اگر جهانگرد بودم به خاطر همین حرف پروین هم که شده میآمدم در ترافیک تهران دهه 50 دوری میزدم میرفتم!

11 یازدهمین ایرانگردی محبوبم البته متعلق بههمین روزهاست. همین روزها در همین سال 2019 میلادی که چند زیستشناس قهار معتبر را پیدا کنم و برویم درکافه خرانی که دیگر ویران شده است بنشینیم و برایم بگویند که از این همه فحاشی در جامعه چگونه میتوان پول درآورد؟ گاهی فحشهایی میشنوی که در قاموس و فرهنگ و دایره واژگانی هیچ ملتی یافت می نشود. پتانسیل گردشگری یعنی اینکه از هیچ، پول دربیاوری دیگر. حالا به نظرتان من که میخواهم از چیزهای مفتی مثل فحش هم ارزآوری کنم ارزش نشستن بر مسند ریاست گردشگردی مملکت را هم ندارم؟ دارم؟ جان من؟

12 دوازدهمین ایرانگردی محبوبم، چرخیدن در فضاهای باستانشناسی ایران است. لابد یادتان نمانده که در آذر 1350 شصت زن امریکایی برای دیدن گورستان باستانی تپه مارلیک که چیزی حدود 53 قبر سلاطین و شاهزادگان ایرانی در آنجا پیدا شده بود به ایران آمدند و استادان باستانشناسی دانشگاه تهران با آنها در این گشت تاریخی همدم شدند. جهانگردانی که ساندویچ در دست گاز میزدند و به تپههای پرشکوه سه هزارساله مینگریستند. آقا راستی حالا که حرف از مارلیک شد خوب شد یادم افتاد. من سال 1361 یک قطعه زمین کوچک در مارلیک خریدهام به 220 هزار تومان و الان دوزار ازم نمیخرند. آیا کسی هست که جهانگرد اشگول بیاورد تهران و من بتوانم این زمینی را که معلوم هم نیست اصلاً وجود خارجی دارد یا نه، بهش قالب کنم؟ قول میدهم 10 به نود بینمان تقسیم کنیم. 10 مال من. نود مال شما.

13 سیزدهمین ایرانگردی محبوبم، گردشگری روی قالیهای ایرانی است. قول میدهم هیچ گردشگری را هم به بازار مظفریه تبریز نبرم. فقط شاید قبل از هر چیزی- با دهانی کف کرده- بتوانم به جهانگردان ایرانگرد بگویم میدانید قالیهای ایرانی خانههای چه شخصیتهایی را یک عمر زیبا کردهاند؟ و یکی یکی بشمرم: چارلی چاپلین، اوناسیس، ادوارد کندی، سوفیا لورن، جیانالو بریجیدا، جان وین، گری گوری پک، برژیت باردو، کیم نواک، ادری هیپورن، هنری فوندا، لی ماروین، استورات ویتمن، شارل دوگل، روزولت، حتی هیتلر و موسولینی. راستش من تصمیم دارم هر بار هر مینیبوس پر از جهانگرد را هرجا که دیدم سریع بروم بالا، این لیست هنرمندان و سیاستمداران بینالمللی عاشق فرش ایرانی را بگذارم کف دستشان و بگویم« شما اندازه چارلی چاپلین هم نیستید یعنی بیمروتها؟» شاید این جمله پایانی را هم در گوششان بخوانم که «بیزحمت روی قالیهای ایرانی چندتا کباده یا  غلت بزنید ببینید چقدر مزاجش گرم است.» البته مطمئنم که آنها مرا با چک و لقد از مینیبوس پیاده میکردند و میگفتند «برو بابا دلت خوش است. سیاستگذاران صادرات شما کاری با قالیهای ایرانی کردند که با گربههای ایرانی نکردند.» ای بابا مشکلم دوتا شد./ایران جمعه

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.