روایت نه چندان جذاب یک شهر تو در تو‌

فرهنگی /
شناسه خبر: 519397

در این شماره بعد از حرکت از شمال به جنوب و شرق و غرب حتم بدان لازم است و لازم‌ترین ملزوماتِ این چنین صفحات و کلماتی ست که از تهران گفت و از شهری نوشت که بیشترین باشندگانش یا از آن متنفرند یا عاشق تهرانند و دوستدارانِ این غول بزرگ خاکستری باتعصبی عجیب به مردمی که از تهران دل خوشی ندارند می‌تازند که «چجوری دوسش نداری، شهر به این خوبی!»

روزگاری که تهرانی در کار نبود، مردمانِ ری همچون یک نبض، شرق و غرب کشور را به هم متصل میکردند و دانشمندان و نویسندگانِ «رازی» کم نبودند و شهر هرچه بود حالا، شهرری محدود است به بناهایی اندک و قدیمی و مشتی غبار از گذشته که در هواست و خبر میدهد روزگاری اینجا شهری بوده است و دیاری که حالا نیست. «چشمه علی»، «قلعه گبری» یا «برج طغرل» نمیتوانند جزو دیدنیهای تهران به حساب بیایند و از آن «ری شهرِ» بزرگ تنها همینها مانده که تاریخشان کمابیش مغشوش است.

آغا محمدخان لابد روزی روزگاری، مانند تمام ما، از دور به کوههای دستیافتنیِ «شمیران» نگاه میکرده و به تماشای دو قصبه‌‎ مکمل یعنی «تهران و شمیران» رفته است و این ییلاق و قشلاق قدیمی را پسندیده که نتیجهاش این شده که ما اینجاییم. اما هرگز به مغزِ با ذکاوت آغا محمدخان هم خطور نمیکرد روزگاری فرا برسد که این کوههای بلند پشتِ ابری خاکستری و مسموم مدفون شود و هیچ وقت نه او و نه حاکمان بعدی به خواب هم نمیدیدند این قصبه‌‎ کوچکِ بی خبر و بی خطر بشود قلبِ تنشها یا شادیها، انقلابها و شورشها و سرشاخ شدن یا همنشینیِ طبقات اجتماعی کلِ یک کشور. آری ایرنگرد این شماره تمام و کمال معترضه است. درباره زیباییهای ایرانمان پرونده این شماره را بخوانید که مجالی به نگارنده داده تا کمی حرف از شهر خودش بزند. تهرانی که میخواستیم و بود، هویت مند و بزرگ و شهرِ شهرها، نم نم شده است یک گودال بزرگِ سیری ناپذیر که تمامِ ما را میبلعد و چیزی بیرون نمیدهد. تهرانِ صد سال پیش هنوز، صاحب شبهای ساکت بود و معماری درونی و بیرونی آن آرام آرام داشت شکل میگرفت و برای خودش حس و حالی داشت که به مرور زیر اتوبان سازی بی رویه و تخریب پشت تخریب مدفون شد.

صدها ساختمانِ تاریخی و زیبا، آجرها و خشتهای شهری نه چندان قدیمی که از همان آغاز بنایش را بر پایتختی گذاشته بودند در تهران بالا رفت، ولی به مرور، این بناها زیر بولدوزرها جای خود را به بزرگراههای قفل از ترافیک یا ساختمانهای از ریخت افتادهای دادند که هیچکس دوستشان ندارد و در دود غوطهورند. تاریخ تهران آنقدر واضح و کوتاه مدت و شفاف است که نیاز به تاریخ نگاری پژوهشی ویژهای ندارد اما خیابانهای سنگفرش، محلهها، لهجه‌‎ کشدارِ خاصِ «تهرونی» و خاطره بازی با لاله زار و امینالدوله آنقدر در اسناد ثبت و ضبط شدهاند که توقف و تکرارِ تاریخِ تهران اصلاً سخت نیست. اما به من باشد، اگر بخواهم تهران را در یک محل بازخوانی کنم «باغ موزه قصر» میتواند تمامِ تاریخ تهران، از آبِ پاکیِ چشمههایی که شاهان قاجار را به پایتخت داری انداخت، تا توپهای «یوم التوپ»، از آب خنک خوردنِ «پنجاه و سه نفر» تا، تیمورتاش و لورنس عربستان، از ساختمان سازی روسها در تهران تا تبدیلِ هوشمندانه یک زندان به موزه در خود جای داده است و میتواند تاریخگوی یک شهرِ تو در تو باشد.

باغ موزه قصر

همان طور که گفتم، برای یک تهرانگردی خوب، «باغ موزه قصر» یکی از بهترین جاهاست. مارکوف، معمارِ خشت آجر دوستِ روسی (همان که ساختمان رادیو تهران را ساخت) به اینجا آمد و در باغِ تابستانیِ «فتحعلی شاه» زندانی ساخت که با راهروهای جدا از هم و بندهایِ نه چندان بزرگش، محلی بود که اشرار، گرفتاران و زندانیان را به آنجا میآوردند. پیش از آن که مارکوف بنایِ خود را بسازد و بالا ببرد در همین محل توپهای اعلای روسی، برای حمله به هر آنچه ایرانیان با خون و جان ساخته بودند کنار هم چیده شده بود و از حیاطِ همین «قصر» بود که «لیاخوف» توپ کشید و برد مجلس نوپای مشروطه را به توپ بست و «محمدعلی شاه» را بر تخت نگه داشت. زندان دو بخش قدیم و تازه سازتر دارد که بخش تازهساز تا پایِ تعطیل و تغییر کاربری فعال بوده و انفرادیهای بگیر و ببند و آجان بازیِ رضا شاهیاش تبدیل شدهاند به بندهای سوراخمانند تنگی که بسیاری از مردمان این سرزمین را در خود مدتی حبس نگاه داشت. باغ موزه قصر در دوران انقلاب هم نقش مهمی داشت و بعضی از محاکمات سرانِ رژیم گذشته در این محل انجام شد.

معترضه

تمامِ این صفحه امروز معترضه است. هوای تهران به هر دلیل، در این وقتِ سال غرق دود میشود. برنامه ریزیهای نمایشی و شلوغکاری بابت توسعه دوچرخه تقریباً هیچ تأثیری در رفع آلودگی هوای شهر اصلی ایران نداشته است. اصلاً دوچرخه سواری در این هوا امکان ندارد و خودش باعث و بانیِ صدهزار مرض است. گیاهانِ بخت برگشته شهر نمیتوانند این حجم از آلودگی را فرو دهند و آنهایی هم که جان داشتهاند و عمرشان بلند بوده است، یکی در میان اسیرِ خشکیهای عمدیِ ساختمان سازان شدهاند و روزی نیست که در این شهر؛ ساختمانی زیبا یا درختستانی ویران نشود تا جای آن را سازهای بد ترکیب و نوسازِ کم کیفیت نگیرد. سازوکارِ حمل و نقل عمومی هم اگر کهنه و ناکارآمد نباشد، در مقابلِ این هجوم جمعیت کارساز نیست و هیچ عصری از عصرهایِ روزهای کاری نیست که خیابانها شاهد صفهای مردمانِ خسته و منتظر نباشند. راهکار؟ کار نویسنده ارائه راهکار نیست و تنها همراه با حضرتعالی و دوستان دیگر، در انتظار تعطیلات نشسته است تا روزی ساعتی جایی پیدا کند از شهرِ زادگاهش بزند بیرون.‌/ایران جمعه

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.