اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران
1398/8/30 ، 05:45
کد خبر:517419
فرهنگی

کلمات کلیدی

این سی‌و‌دو حرف محدود الفبا

این سی‌و‌دو حرف محدود الفبا

پیش از سال‌ هشتادوهفت مصطفی مستور را از کتاب‌هایش می‌شناختم و برای من از بین این کتاب‌ها و داستان‌های او، یک داستان همیشه در ذهنم مانده بود که شاید نزدیک به سه‌چهاربار خوانده بودمش: «عشق روی‌ پیاده‌رو» را.

1- در آن سالهای دهه هفتادی، ادبیات شور و حال علیحدهای از امروز داشت و بحث تکنیک و زبان در شعر و داستان، داشت روزهای پرجوشش خود را تجربه میکرد و این داستان مستور هم، که اگر اشتباه نکنم پیش از چاپ در یک کتاب بهعنوان مجموعه داستان، آن را در یک مجله بهصورت مستقل خوانده بودم، علاوه بر موضوعی که داشت، طبق کارهای پسین و پیشین مستور درونمایهای از عشق داشت و بهلحاظ تکنیکی هم برای آن روزگار، بکر و جذاب بود. داستانی عشقی که بهخون و کارد آمیخته میشود و روی پیادهرو و بساط کتابفروشی یک جوان عاشق را رنگی میکند. هنوز این مضمون پس ذهنم مانده و آن شکل روایتی که مستور داشت و البته زبان سلیس و ساده و بعدتر وسواسی که در رسمالخط کتاب نظرم را جلب کرد. همه اینها و علاوه بر همه اینها، خود مستور، که میدانستم در یک گوشه از اهواز، شهری که من زندگی میکردم، این کلمات را مینویسد و چهرهای شناخته شده است و این من را به مستور و کلماتش نزدیک میکرد. حسی مثل خوشآمدن از نویسندهای که همشهری من است و احتمالاً باعث تفاخر، شاید از همان جنس که خوزستانیها به «محمود»شان تفاخر میکنند یا به «دریابندری» و به «فصیح» که سببی یا نسبی به خوزستان تفتیده وصل میشوند. این از این.

2- پس مصطفی مستور را دنبال میکردم و یکبار هم اتفاقی او را از دور در کتابفروشی رشد اهواز دیدم و سلامی کردم و گذشتم. بعد از مجموعه داستان «عشق روی پیادهرو» که مستور سال 1377 منتشر کرده بود و من آن را در هفده سالگی خوانده بودم، تا سال هشتادوهفت یا شاید کمی قبلتر، او چند کتاب دیگر هم منتشر کرد و تقریباً همه کتابهایش به اقبال رسیدند و چاپهای متعدد خوردند. بهعبارتی دقیقتر مستور رمان «روی ماه خداوند را ببوس» را سال ۱۳۷۹، مجموعه داستان «چند روایت معتبر» را سال ۱۳۸۲، مجموعه داستان «من دانای کل هستم» و رمان «استخوان خوک و دستهای جذامی» را سال ۱۳۸3، مجموعه داستان «حکایت عشقی بیقاف، بیشین، بینقطه» را ۱۳۸۴ و رمان «من گنجشک نیستم» را سال ۱۳۸۷منتشر کرده بود؛ تا اینکه بعد از دوسال کار، من و یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم مجموعهای کامل از شعرهای «ریچارد براتیگان» شاعر و داستان‌‌نویس امریکایی را که آن روزگار خیلی سرزبان افتاده بود و به جز یک کتاب جیبی کوچک هیچ منبع موثق و درستی از شعرهایش نبود چاپ کنیم. یادم نیست چطور و چگونه؛ اما یکروز خودمان را در دفتر مستور دیدیم که آن روزگار مدیریت یک نشر را به عهده داشت به اسم «نشر رسش» و آن دفتر هم طبقه بالای کتابفروشی رشد بود. این اولین دیدار من با آقای نویسنده بود که بهجرأت هیچکدام از کتابهایش را نخوانده نگذاشته بودم و بعضیشان را دوست داشتم و بعضیشان را نه. بههر صورت این کتاب دو جلدی که با وسواسهای من بالاخره قرار بود رنگ چاپ به خودش بگیرد، رفت زیر دست مصطفی مستور و وسواسهایش.

وسواسهایی که خوش‌‌آمدنم از مستور را بیشتر کرده بود. یکی از دلایلش هم این بود که من چه آنزمان و چه بعدها، نویسندگانی را دیدم که سرشار از غلطهای نحوی بودند و نوشتاری و من بهعنوان یک ملانقطی کفرم در میآمد از اینکه چطور بعضی نویسندهها، اینقدر بد مینویسند و شلخته؛ و مستور نویسندهای بود که وسواساش پوست کتاب و کلمات را میکند. بههرصورت کتاب منتشر شد و بگذریم که چرا مهجور ماند. دوستی و احترام متقابل ما به هم ادامه پیدا کرد و بعدها شنیدم که مستور در نهایت، دلش رضا داده که اهواز دوستداشتنیمان را ترک کند و به تهران بیاید. از سال 87 به بعد هم مستور را خواندم. من از آن دسته آدمهایی هستم که چند صفحه از یک رمان را میخوانم و اگر سیلی اول را خوردم که ادامه میدهم و اگر نه، کنارش میگذارم و سعی میکنم وقتم را طور دیگری هدر بدهم. مستور باز هم نوشت و منتشر کرد چون چارهای جز انتشار برای یک نویسنده حرفهای وجود ندارد. سال ۱۳۸۹ مجموعه داستان «تهران در بعد از ظهر»، سال ۱۳۹۰ رمان «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار»، سال ۱۳۹۴ رمان «رسالهای درباره نادر فارابی»، سال ۱۳۹۵ مجموعه داستان «بهترین شکل ممکن»، سال ۱۳۹۶ مجموعه داستان «زیر نور کم»، سال ۱۳۹۶ داستان بلند «عشق و چیزهای دیگر» و کتابهای دیگری مثل «پرسه در حوالی زندگی»، چند ترجمه و دو نمایشنامه و یک کار پژوهشی و چندین و چند جایزه، پرونده پر و پیمانی برای مصطفی مستور ساخت.

3-حالا نوبت رسیده به رمان «معسومیت» با این غلط فاحش املایی روی جلد کتابی که وقتی شروعش میکنی متوجه میشوی سرشار از این جنس غلطهاست و اگر نخواندهاید، باید بخوانید کتاب را که بدانید چرا. مستور هر جایی نمیرود، آنچنان اهل مصاحبه نیست و به قول خودش تا حرفی جدی نداشته باشد ترجیح میدهد حرف نزند و کارش را انجام بدهد. آقای کندنویس و پروسواسی که پذیرفت و اعتماد کرد که اولین گفتوگویش درباره «معسومیت» را با من و برای «ایران جمعه» داشته باشد. هیچ نویسندهای مبری از انتقاد نیست و هیچ اثری بینگاه جدی و تحلیل و چالش درست، به متن تبدیل نمیشود. مستور هم از آن نویسندههاییست که از تمجیدهای بیدلیل یومیه آنچنان خوشش نمیآید پس گفتوگو با او میتواند جذاب باشد. او همچنان از زنان مینویسد و وقتی از معصومیت میگوید لعنت میفرستد به این سیودو حرف محدود الفبا که آدم نمیداند با آنها چه کند وقتی تمام و کمال بغض آدم را روی کاغذ منتقل نمیکنند و انگار هیچوقت کافی نبودهاند. هیچ وقت...‌‌‌/ایران جمعه

 

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

پیشنهاد سردبیر