سه شنبه های شعر

فرهنگی /
شناسه خبر: 516614

قرار شد این شماره، گزینه‌ای از چند نقد شعر باشد و شد. به‌همین اندک بضاعت، آرزومند دیده شدن قلم‌ها و قدم‌های جوان که مسأله و مسئولیت ادبیات را چشیده‌اند هستیم و بی‌پروای سزا و ناسزا، املای خویش را در منظر گذاشته‌ایم. شعر امروز بیش از همیشه، ناگزیر از نقد است که درست و نادرست آن چنان در هم آمیخته‌اند که این زخم جز به مرهم نقد، درمان نمی‌شود.

 سه‌شنبه‌های شعر روزنامه ایران با اشتیاق از شاعران، پژوهشگران و منتقدان ارجمند شعر دعوت می‌کند آثار پیشنهادی خود را به نشانی behdarvandarmaghan@gmail.com ارسال کنند.
 
---
از نیما؛ ‌زاده ی‌آبان به شاعران
عزیز ‌من! باید بتوانی به جای ‌سنگی نشسته، ادوار‌ گذشته را که طوفان‌ زمین با تو گذرانیده، به ‌تن حس کنی. باید این کشش تو را به گذشته ‌انسان ببرد و تو در آن بکاوی. به مزار ‌مردگان فرو بروی، به خرابه‌های ‌خلوت و بیابان‌های ‌دور بروی و در آن فریاد برآوری و نیز ساعات ‌دراز خاموش بنشینی. به تو بگویم تا این‌ها نباشد، هیچ چیز نیست. دانستن ‌سنگی ‌یک سنگ کافی نیست. مثل ‌دانستن ‌معنی ‌یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم ‌درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت. باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فراخور ‌هوش و حس ‌خود و آن شوق سوزان و آتشی که در تو هست، چیزی فرا گرفته باشی. دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن ‌زیادتر. دیدن در حال ‌ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برای اینکه حتماً در آن بمانی، یا دیدن برای اینکه از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال ‌انصاف، دیدن در حال واقعه، دیدن در حال ‌سیر، در حال ‌سلامتی و غیرسلامتی، از روی علاقه یا غیر ‌آن. تو باید عصاره‌ ‌بینایی باشی. بینایی‌ای فوق ‌دانش، بینایی‌ای فوق بینایی‌ها. اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب ‌دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جار می‌زنند. شبیه ‌بوته‌های ‌خشک ‌آتش‌ گرفته‌اند یا مثل ‌ظرف که گنجایش نداشته، ترکیده‌اند. آنها اصلاح‌شدنی نیستند و دانش برای آنها به منزله‌ ‌تیغ در کف ‌زنگی ‌مست که می‌گویند. باید مانند دریای ‌ساکن و آرام باشی. دارای ‌دو گوش یکی برای شنیدن آواز حق و درست و یکی برای شنیدن ‌هر    نا به حق و ناهمواری. نادرست‌ها که مردم می‌گویند راجع به هر چیز و هرکس، حتی راجع به‌خود ‌تو. می‌دانی که دریا از بادهای ‌شدید به حرکت درمی‌آید، نه از لغزیدن ‌سنگی و جابه‌جاشدن ‌شاخه‌ای. اگر به‌جز این باشی از اثر ‌خود کاسته‌ای.
 
---
قصه ی هیچ عشقی نیست
نگاهی به مجموعه شعر «ردی از زنان خاوری»سروده وحید ضیایی
محسن حامد منتقد
 مجموعه شعر «ردی از زنان خاوری» سروده «وحید ضیایی» از سوی انتشارات آرادمان با 45 شعر در 99 صفحه به چاپ رسیده است. بیشتر شعرهای این مجموعه دارای مضامینی عاشقانه و اجتماعی‌ هستند. شاعر در پاره‌ای از سروده‌ها سعی دارد تا فرم‌گرا رفتار کرده و بیان خود را به روایت‌نویسی یا شعر روایی نزدیک کند. شعر روایی شعری است که در آن قصه، رویدادهای تاریخی، سرگذشت یا حکایتی بازگو می‌شود. در شعر روایی، ساختار شعر، قصه و روایت است و آنچه صرفاً آن را در حوزه شعر وارد می‌کند، بیان منظوم و ترفندهای شاعرانه‌ای است که به اصل روایت افزوده می‌شود. یعنی شاعر، قصه‌ اصلی را با آرائه‌های شعری شاخ و برگ می‌دهد و آن را تأثیرگذارتر می‌کند. روایت گاه ساخته ذهن خود شاعر است. گاه شاعر روایتی کهن را به شعر در می‌آورد. هدف روایت، گاه تنها نقل روایتی سرگرم‌کننده است و گاه بیانی نمادین و استعاری دارد و پشت آن قصه‌ و هدفی پنهان است. لامپ‌ها ورد می‌خوانند، تیرچه‌ها ورد می‌خوانند، بلوک‌های احمق سیمانی و قطارهایی که مدام مسیرهای محدود را تکرار می‌کنند، من کارگرم. قبرکن. توی دهان چاله‌ای عمیق، روی تارهای غیر صوتی، کلمه بیرون می‌کشم... (صفحه 13)
شاعر از دریچه‌ای تاریک با آهن‌های سرد که رنگ پریدگی زندگی را از دهان شعر و کلمه بیرون می‌جهد، با توصیف‌های کوتاه و ملموس به تصویر می‌کشد. شاعر با نگاهی افقی در مسیر تکرار و محدود، سوار قطار عمر به طول و عرض زندگی حرکت می‌کند که گویی مخاطب‌هایش را در واگن‌های کلمه به‌دنبال خود می‌کشد. شکل‌های روایی بسیاری در دنیا وجود دارد. نخست، تنوع گونه‌های شگفت انگیز است، گونه‌هایی که هر کدام در رسانه‌های گوناگون گسترش می‌یابد، انگار همه مواد موجود در جهان را می‌توان ظرفی برای بیان بشر دانست. روایت در واقع جهان شمول است و آن را می‌توان بازنمایی رویدادها و موقعیت‌های واقعی یا تخیلی در یک گستره زمانی معین دانست. هر چند که می‌توان گفت بسیاری بازنمایی‌ها به بعد زمان ربط دارند ولی همه آنها روایت را تشکیل نمی‌دهند.
---
باور کن/ آنکه آفریقا را/ در کشاله‌ زنجیر/ آن که/ خاور بادام/ آنکه تموز لهجه جنوب را چشید/ کافی‌ست زنی سپید را/ با موهایی مشکی/ و چشم‌های معمولی ببیند... (صفحه 45). در برخی از سروده‌ها، نشانه‌هایی که آنها را می‌توان نشانه‌های «من» بنامیم، کارکرد مستقیم‌تری دارند و شخص راوی یا موقعیت زمانی و مکانی او را بازنمایی می‌کند. که هر ضمیر اول شخص جمع که منحصراً اشاره به شخصیت‌ها یا راوی‌ها نباشد، به فرد روایت‌کننده اشاره می‌کند:
برف از ما می‌گذرد هر سال، انگار که نبوده و نیستم فقط کسی باور نمی‌کند که نیست، که حتی به اندازه چتری سرمه‌ای، سهمی از قدم زدن ندارد... (صفحه 64)
راوی ردی از زنان خاوری، نقش مداخله‌گری در روند شعری دارد یعنی بیشتر با کاربرد «من» به مثابه فرد روایت‌کننده مشخص است. مداخله‌گری راوی، میزان خودآگاهی وی و فاصله‌اش از رویدادهای روایت شده یا روایت شنو (ضمیر تو) هم به تشخیص پارامترهای او یاری می‌رساند و هم بر تفسیر ما از روایت و واکنش‌مان به آن تأثیرگذار است. در نتیجه، مداخله‌گری راوی در تغییر و توضیح برخی از رویدادهای روایت شده، شاید اهمیت آنها را در یک بخش روایت یا جذابیت ذاتی آنها را نشان می‌دهد یا برجسته می‌سازد. گاهی این برجسته سازی‌ها موجب خرسندی ست یا باعث آزارمان می‌شود.اکنون که به تماشای من برخاسته‌ای چشم نگیری از این در خود تپیده به سرخی آلوده... این منم! خارپشت عتیقی از دل این خاک... (صفحه 82) در این مجموعه نمی‌توان از نقش زن و بازیگردانی او چشم پوشی کرد. زنی که گاهی به‌دلیل عدم دسترسی به دست‌هایش باعث می‌شود که ضمیر اول شخص مفرد مذکر بدون او به مبارزه برخیزد یا گاهی زنی گرفتار در جبر جغرافیای خاورمیانه که در تشت‌های خون، قصه عشق می‌شوید: دست‌های خالی/ برای مبارزه سخت‌تر مشت می‌شوند/ این را/ سال‌هاست می‌دانم/ هر بار که خالی از دست‌هایت/ به سوی نبردی تازه می‌روم. (صفحه 5) تو ایستادی/ که ترنج بهارستان بریده شد/ تو ایستادی/ و در خواب ایران/ یوسفی که سر نداشت/ به مصاف چاقو رفت... (صفحه 43). عنصر روایت در پاره‌ای از شعرها به قدری شفاف است که آنها را به داستان‌های مینمال می‌رساند که به‌صورت شعرواره بیان شده است: در آبادی دور/ مردمانی هستند/ که گورهاشان را/ با نان و خرما و چاقو/ در زنبیلی/ با خود می‌گردانند/ پادشاهانی دارند/ که روزهای بسیاری/ بی شمار از آنها را/ به تبر و داس و تبر می‌کشند... (صفحه 60) در پایان می‌توان گفت که وحید ضیایی در ردی از زنان خاوری، می‌توانست روایت‌ شعرهای خود را به‌صورت مجزا در مجموعه دیگری به چاپ برساند که عدم این امر بی‌شک از طرف شاعر یا ناشر پیش‌بینی شده انجام گرفته است. شاعر، اندیشه‌های خود را در تقابل عشق و جنگ، مرگ و زندگی، زوال انسان مدرن و تیرگی اوضاع اجتماعی، بخوبی در روایت‌های شعرگونه‌اش بیان کرده است. هر چند نمی‌توان نادیده گرفت که در بسیاری از سطرهای سروده‌های او، می‌توان رگه‌های روح نوازی از شعر را احساس کرد.
 
 
---
با انرژی درونی کلمات
نگاهی به مجموعه شعرِ «رهابند» اثر حمید چشم آور
فخرالدین سعیدی منتقد
در نوشتارهای عیارمند سه شاخصه بیشتر مورد توجه مؤلف و منتقد قرار می‌گیرد؛ یکی انتخاب و گزینش واژگان و دو دیگر کجانشانی و هم‌نشینی کلمات است، چرا که در هویت و شمایل تازه در صورت انتخاب درست و کاربرد درست و دست به گردن کردن کلماتی همسان می‌تواند برد استعلایی و جذبه حسی کلام و در نهایت شعر یا نوشتار را بالا ببرد و من شاعر را در گزینش و در کجانشانی و هم‌نشانی واژه موفق دیده‌ام. او کلمات را به زیبایی دست به گردن کرده تا معنایی بکر و فضایی تازه را خالق باشد، اگر چه ممکن است پیش‌متن هم داشته و ذهن را ارجاعی بیرون متنی بدهد مثل ترکیب «بوف لال» که بوف کور هدایت را در پس پشت خود دارد اما در عین حال یک هم‌نشانی مقبول‌ است. کالریج بر این عقیده است که شعر نه توالی شکوهمند تکه‌های متصل به هم بلکه عنصری است که بخش‌ها و اجزای آن در پیوندی جاندار و سازمند به هم مرتبط شده‌اند. شعر چشم آور با وجود خلاقیت در رمزگان که گاهی به‌صورت نام یا مکان جغرافیایی نمود پیدا می‌کند مثل شعر «کرج» که نمودی مجازی هم می‌تواند در بعضی ابیات داشته و «ایران» انگار شود و گاهی نمودهای استعاری و تاریخی دارد اما چون کلاسیک و قالب‌مدار است بیشتر به خصیصه ارتباط اجتماعی و گاه فردی تکیه دارد تا تأویل‌پذیری، لذا لحن، واژه و حس، ابزار استخدامی ارتباط‌ گیری و انتقال پیام هستند و زبان نمودی گفتاری به خود می‌گیرد و در شعر وصف شاخصه‌ای برجسته و نمودی چشمگیر می‌یابد. بینامتنیت هم به‌صورت مضمونی مانند:
قهوه‌ات را بنوش لاجرعه درجهانی به قید یک قرعه/ تا ببینند از دهانه غار سایه عالم مثالت را یا عشق تیغی‌ست که با مکر سیاست آمد/ تا رگ خواب تو را داخل گرمابه زند/ یا عشق می‌خواست که با حیله چشم یوسف/ تهمت هرزگی‌اش را به زلیخا بزند
و هم به‌صورت لفظی و کلامی نمود دارد. مانند:
در این‌جا چارزندان است و چندین حجره در هر نقب/ که این حجره به آن حجره فقط راه گذر دارد که عین کلام «شاملو» را به ذهن می‌آورد اگرچه استفاده شاعر تعمدی و بهره‌گیری از برد کلامی پیش‌متن می‌باشد.
---
شاعر روایت خطی را می‌شکند یعنی در مجموعه شاهد دونوع شعر، هم شعر تک کانونی و روایت مدار مانند شعرِ «تحلیل جامعه روشنفکری با کلاه فرنگی»:
یک شمع و دو استکان چای، یک زیرسیگاری پُر با فندکی امریکایی/ روی میزی که رویش چیزی شبیه ملافه.../ یک چتر و یک شالِ رنگی با یک کلاهِ فرنگی/ از دسته صندلی آویزان برای قشنگی در عصرِ یک روزِ صافِ/ -حتی کمی آفتابی...
و هم شعر چند کانونی که استقلال بیتی در آن مراعات می‌شود مانند شعر «به نام واژه»
به نام واژه که اندیشه‌هایش دردسر دارد/ به‌نام واژه‌ای که گفتنش در شب خطر دارد!/ به‌نام واژه که تا بر زبان جاری‌ست، شاعر نیز/ در این بازی برای دست‌ِ آخر برگ سر دارد...
در این مجموعه، اگر چه هر کدام از شعرها به لحاظ زیبایی‌شناسی جهان‌متنی خاص خود را دارند اما شاعر در فرم درونی و معماری نهایی شعر از پیچیدگی غیرلازم دوری می‌کند و بیانی غیرمستقیم و ساده دارد که بیانگر درک خاص او از زیبایی شناسی شعر غزل نو و غزل آوانگارد است. در این مجموعه شاهد لحن گردانی نیستیم شاعر با قطع و وصل‌های روایی و تمرکز بر انرژی درونی کلمات خواهان درگیر کردن ذهن مخاطب و القای معانی ست.
1. آشنایی زدایی در کلام هجوم به عادت زبانی‌ست و شکستن قالب زبان است، گریز از معمولیات در کلام است. یعنی حس و خیال و عاطفه را هربار به زبانی دیگر و به شکلی دیگر درمی‌آورد چون به قول دکترشفیعی کدکنی «شعر اتفاقی‌ست که در زبان می‌افتد» و این شاخصه عاملی‌ست که بانی نگاه رو به جلو برای مؤلف است و به او گوشزد می‌کند که تکرار زیبایی می‌تواند نازیباترین باشد.در آشنایی‌زدایی شاعر کلمات مرده در هنجار عادی گفتار را جانی دیگر می‌بخشد و این متفاوت نگری و کاربرد غیرمعمول ونامتداول پتانسیل این را دارد که در مخاطب ایجاد تلذذ کند، پس یکی از وجوه رستاخیز کلمات و در محور زبان شناسی‌ست و در دو حوزه کلمه و نحو می‌تواند اتفاق بیفتد که در شعر چشم آور در مجموعه رهابند شاهد این اتفاق زبانی در دو حوزه هستیم، هم در حوزه کلمه و هم در حوزه نحو. او با دورزدن قواعد زبانی و معمول شعر فراروی از عادت و معمول گریزی در زبان دارد:
2. پارادکس وخلق فضای پارادکسیکال شگفتی را چاشنی یافته‌های ذهنی مخاطب می‌کند و کلام را سویه‌ای استعلایی می‌بخشد و در ذهن مخاطب متعالی‌تر جلوه می‌کند، چون زیربنایی خلاف منطق دارد و هم از کلام آشنایی‌زدایی می‌کند و هم ابهامی کم‌رنگ در بطن خود دارد دریافت معنا را کمی به تعویق می‌اندازد. لذا در نقد نوین آن را شاخصه‌ای اساسی برای عیارمند کردن شعر انگاشته و به آن توجه نموده است. این صنعتی حلاوت بخش است و سر حلاوت آن گویی این است که خلاف عرف و منطق است یعنی به ظاهر دو امر ناسازگار را در موضوع واحد جمع کند و همین مایه جذب ذهن و گره خوردن سخن با ضمیر است. گویی غوطه‌وری در امور موافق عرف و منطق، عادت ذهن است و هر عادتی مایه غفلت است و همین که با امری خلاف عرف مواجه می‌شود برآشفته و بیدار می‌شود و توجه بیشتری به سخن معطوف می‌دارد. نقش تضاد و طباق (متناقض نما) برانگیختن تعجب است از راه تکیه بر امور خلاف عرف و عادت و منطق و از راه گزیدن با دو تیغه مقراض تناقض. و نمود برجسته این ارائه در شعر شاعر نام مجموعه است که ترکیبی فوق‌العاده از دو کلمه متناقض است رها که رهایی و آزادی را در انبان خویش دارد و بند که زندان و خفقان را در درون خویشتن. چشم آور شاعر هیجانات آنی نیست حس آمده در پس پشت کلماتش حسی بیدار و تب ساری آنها عمقی و درونی است او در شیوه شاعری‌اش اگرچه متعلق به حلقه شعرای پس از شعر آوانگارد است اما متمایل به غزل نو‌نویسی است یعنی قبل از اینکه به کارکرد اتفاق‌های زبانی باور داشته باشد اهل گرایش به واسازی تصاویر به‌صورت تعینی با ذهنیت ترکیب‌سازی کلاسیک است همچنان اهل ترکیب تشبیهی اهل استعاره و... است گاهی رمانتیک سراست گاهی اجتماعی‌نویس.
 
 
---
شیهه‌های ناتمام
مکثی بر تاریخ‌نگاری و بوم‌نویسی در آثار «حیات‌قلی فرخ‌منش» با نگاه به دفتر شعر «واژه‌ها دم‌به‌دم استحاله می‌شوند»
فردین کوراوند منتقد
 با نگاهی به جریان‌های مهم ادبی معاصر و نیز بررسی آنتولوژی‌های تألیف شده در چند دهه اخیر، می‌توان نقش شاعران و نویسندگان جنوب را، نقشی مهم و محوری ارزیابی کرد. ادبیات کارگری، داستان‌های اقلیمی، داستان‌نویسی مدرن، مکتب داستان‌نویسی خوزستان، شعر دیگر، موج نو، موج ناب، شعر گفتار، شعر حجم، شعر(موسوم به) دهه هفتاد و... جریان‌هایی هستند که وام‌دار دستاوردهای ادیبان این دیار بوده‌اند. بی‌هیچ اغراق، مهم‌ترین اتفاقات تاریخ این مملکت، در این گستره، روی داده است. رویدادهایی که نقش بسزایی در تمامی شئونات اقتصادی، فرهنگی، اعتقادی و... مردمان این خطه – بل همه ایرانیان- داشته است. انقلاب مشروطه (که بخشی از مردمان این دیار نقشی تأثیرگذار در آن داشته‌اند) و اکتشاف نفت و به تبع آن ورود صنعت نفت، تأثیری شگرف بر روابط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی مردمان این خطه نهاد. تقابل، تعامل و ارتباط زندگی ساده و اغلب محقرانه ساکنان جلگه خوزستان، با غول صنعت نفت و نیز دستاوردهای جهان ملون ومدرنی که به همراه داشت، تضادها و پارادوکس‌هایی در خود می‌پروراند، که تنها «هنر» توان انعکاس آن‌همه را در خود داشت. هنر و هنرمندانی که با کم‌ترین فاصله زمانی و مکانی، به‌عنوان شاهدانی دارای آگاهی و بینش و حس عاطفی، تصاویری را که امکان ثبت در مکتوبات رسمی و دولتی نداشته‌اند، احیا می‌کنند و تعریف شخصی خود را از رخدادها ارائه می‌دهند:
من که بمیرم/ ماه پیمانه چه چشمی خواهد بود؟
اندود بادهای کوهی/به گور تنگ مدهیداَم/ ترسم که غافل بمانم از شیهه‌های ناتمام.
هماره برای آن‌کس/که در نزدیکی گورستان خانه دارد/ مرگ، چیز تازه‌ای نیست./ من که بمیرم/ چه کسی حرمت اسب را خواهد داشت./ اسب بوی مشروطه می‌دهد/ و قاطر که سال‌ها بی‌نگفت، / خورجین‌های پُر از شیهه را/ کوه به کوه می‌کرد.../دفتر شعر «اسب بوی مشروطه می‌دهد» شعر حیات‌قلی فرخ‌منش‌زاده چنین جهانی‌ست. شعری بازگوکننده لَمحه‌ای از خیل تناقض‌ها و تضادها. شعری که هم تعاملی با دریافت‌ها و علایق موجود در سنت دارد و هم تقابلی با مفاهیم تحمیل‌شده مدرنیزاسیون. بدین‌خاطرست‌ که در شعر فرخ‌منش، «کارون» -این رود باستانی- که در عبورش، از کمرگاه معبد آناهیتا می‌گذرد، در گند‌آب‌های جهان مدرن (مدرن!) مسخ می‌شود:
لبریز از پرندگان و گیاهان/آغاز می‌شوی./سرریز از دره‌ها و جنگل‌ها می‌پالی/ مهوشانه بر کمرگاه آناهیتا/ گندم را به حجله‌گاه می‌بری./ به ما که می‌رسی /از خوردن فاضلاب مسخ می‌شوی/ و از شستن گاومیشی عاجز می‌مانی/ (کارون جنوب/ واژه‌ها دم‌به‌دم استحاله می‌شوند/ ص16)
---
شعر فرخ‌منش، مجالی برای احضار تاریخ نامکتوب اجتماعی، سیاسی و فرهنگی یکی از کهن‌ترین اقوام ایرانی‌ست، که دست بر قضا، در حساس‌ترین جغرافیای این سرزمین زیست کرده‌ است. همواره اندیشمندان بر غیرقابل استناد - یا اعتماد- بودن (یا دست‌کم کامل‌نبودن) تاریخ مکتوب بشری اجماع‌نظر دارند. کاتبان تاریخ -عمدتاً- در تقریر و بازتاب حوادث تاریخی، ملاحظات قدرت و خواست قدرتمداران را لحاظ کرده‌اند یا حتی در پاره‌ای موارد به تحریف آن کوشیده‌اند. غافل (و شاید آگاه) از آنکه بخش گسترده‌ای از نانوشته‌ها، در فرهنگ عامه و خاطره جمعی مردم نگهداری می‌شود. البته، خطر فراموشی در اثر حضور فرسایشی زمان، همیشه این خاطرات را تهدید می‌کند. یکی از مهم‌ترین ابزارهای تثبیت این خاطرات و تجربیات، ورود آنها به متن تاریخ‌نگاری غیررسمی (آثار هنری و ادبی، شعر، سفرنامه، داستان و...) است.
در این شوره‌زار چموش/که هم آفتاب بود/ هم گُل‌فروش/ هم گورکن/ دریافتم که هر پرنده‌ای فرشته نیست/ وارستم از کشته آدمی/ فارغ از حقارت سرداران فاتح/ دل‌خوش به بوسه زنان بی‌شوی/ بر رکاب./ (سهراب‌کشان/ بوفت پلنگ/ ص48)حافظه قومی، فضایی تجریدی‌ست که خاطرات مردمانی را در خود نگهداری می‌کند. رویدادهای مهم تاریخی، از طریق این حافظه جمعی، به مجموعه‌ای از تجربیات زیستی بدل می‌شود. اگر نخواهیم از این تجربیات، به مثابه مجالی برای بازبینی و ارزیابی مستمر خود، با هدف کشف و درک گره‌های امروز، استفاده کنیم، فرصت «رفتارشناسی» و امکان «دوری از تکرار اشتباهات» را از آن جامعه دریغ کرده‌ایم. چنان‌که پُل ریکور هم در «خاطره، تاریخ و فراموشی» رسالت ادبیات را مبارزه علیه فراموشی می‌داند. او معتقد است که حافظه انسان چندان قوی نیست و با گذر عمر ضعیف‌تر نیز می‌شود، ادبیات ابزاری است تا افراد رویدادهای گذشته را از یاد نبرند، یا دست‌کم به طور کامل به فراموشی نسپارند.بنا به آن‌چه در منابع تاریخ باستان (مانند تاریخ تمدن، نوشته ویل دورانت) آمده است؛ در همسایگی تمدن عظیم روم، مردمان «کارتاژ» می‌زیستند، که با حمایت خشایارشا به رقیبی قدرتمند برای روم تبدیل شدند. کارتاژها (که در سرزمینی نزدیک به تونس کنونی اقامت داشتند) سال‌ها با رومیان جنگیدند و اراضی بسیاری از امپراطوری روم را تصرف کردند. امروزه از تمدن کارتاژ، تنها حکایاتی -از جمله رشادت‌های «هانیبال» سردار سپاه کارتاژ- باقی‌ست. اما رومیان (به سنت همیشه و هنوز اروپایی‌ها) در مرور مداوم حافظه قومی، به ادبیات و فلسفه و هنر اتکا کردند و با ثبت و تحلیل وقایع، شکست‌ها و پیروزی‌های خود را، به امید زندگی عاری از تکرار اشتباهات؛ در حافظه حفظ کردند. از همین روست که از خرابه‌های «جنگ جهانی دوم» مفاهیمی چون صلح و آزادی و برابری رواج و استحکام یافت. مفاهیمی که شاید هنوز هم به مذاق منابع دولتی و خواست رهبران سیاسی کاملاً سازگار نباشد اما حضور این حافظه مردمی در معادلات اجتماعی امکان تکرار فجایعی از این دست را کمرنگ می‌کند. اما تا وقتی که قلمی برای ثبت حوادث و وقایع اجتماعی و فرهنگی یک ملت وجود داشته باشد، امکان تحریف و قلب این حافظه مردمی وجود ندارد. به قول میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی»: «ملت‌ها اینگونه نابود می‌شوند که نخست حافظه‌شان را از آنها می‌دزدند، کتاب‌های‌شان را تباه می‌کنند و تاریخ‌شان را نیز. و بعد کس دیگری می‌آید و کتاب‌هایی دیگر می‌نویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها می‌دهد و تاریخ دیگری را جعل می‌کند».
- پگاهان/ واژه‌ شبنم را تعبیر می‌کنند/ وقتی پیام امید رسید/ اسطوره‌های رنج در قاب خونین تاریخ/ فریاد کل و هلهله سر دادند.../ (عاشقانه/ هیچ بارانی تنهاییم را نمی‌شوید/ ص32)
حضور المان‌های بوم‌زیست و نیز بهره‌گیری از صحنه و مکان‌های منتسب به خرده‌فرهنگ‌ها، در ادبیات جنوب (خوزستان) پیشینه موفق و درخوری دارد. در داستان‌نویسی جنوب پرداختن به مفاهیمی که برگرفته و برساخته تناقضات گفته شده هستند سابقه‌ای موفق دارند. منوچهر شفیانی(در «قرعه آخر»)، بهرام حیدری (در «لالی»، «زنده‌پاها، مُرده پاها»، «به خدا که می‌کشم هر کس که کشتم» و...) و حفیظ‌الله ممبینی (در داستان‌کوتاه‌های منتشر شده‌‍‌اش در خوشه شاملو) از آغازگران این رویکرد در ادبیات داستانی‌اند. در «شعر» نیز، این گذار، راه‌روانی دارد، که فرخ‌منش از پا‌به‌راه‌ترین‌ها است. شعر مدرن فارسی نیز، از آغاز راه و با آموزه‌های نیما، با این رنگ‌آمیزی بوم‌گرایانه همراه می‌شود. محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب «ادوار شعر فارسی» این خصوصیت شعر مدرن فارسی را یادآور می‌شود: «یکی از خصایصی که با نیما شروع می‌شود صبغه اقلیمی است. این ویژگی در دوره قبل هم، بیش و کم، دیده می‌شد، اما در این دوره بیشتر است. صبغه اقلیمی یعنی اینکه شاعر خراسانی طوری حرف می‌زند که با حرف شاعر تهرانی فرق دارد. در دیگر زمینه‌ها نیز رنگ اقلیمی در شعر شعرای کلاسیک مطرح نبود، اما نیما از همان آغاز آن را تجربه و عمل کرده بود و شعرش صبغه اقلیمی و رنگ محلی خود را دارد و حتی گاهی واژگان و سمبل‌های شعرش هم محلی است.» (ص72)
حیات‌قلی فرخ‌منش، در «بوفت پلنگ» (و نیز «اسب بوی مشروطه می‌دهد» و «هیچ بارانی تنهاییم را نمی‌شوید») راهی را پیموده و کوبیده است و به نظر می‌رسد در ادامه، در «واژه‌ها دم‌به‌دم استحاله می‌شوند»، در استفاده از پاره‌ای ابزار زبانی، مسیری تازه را در کارنامه شعری‌اش تجربه می‌کند. گویی نگاه شاعر، از دامن سرسبز دامنه‌ها به سمت بلوارهای نور و بلور چرخیده است و علاوه بر شکوه کوه و رود، ازدحام رنگین شهر را نیز دستمایه سرودن‌هایش کرده است. با وجود این تغییر ذائقه اما، تلاش و تعمد (تو بخوان: تعهد) شاعر، همچنان بر کتابت گوشه‌های نانوشته تاریخ (با درک و دریافت‌های شخصی و غیررسمی) است. بی‌شک بخشی از حافظه مکتوب جامعه، قدردان حیات‌قلی فرخ‌منش خواهد ماند، چرا که قلم‌اش، چون گاوآهنی سنگین، با ایمان به فصل رویش و زایش، زمین‌های دیم و بایر فرهنگ این مردمان را شیار می‌زند: مدادها/ گاو‌آهن‌های من‌اند/ امیره من!/ لای علف نفس‌هایت/ پنهانم کن/ تا آخرین واژگانم را/ به‌کارم. (کشت‌بهاره/ واژه‌ها دم‌به‌دم استحاله می‌شوند/ ص41) 
 اگر مطلب استیصال من است...
 
---
 
خلسه در رود-خانه زبان
نگاهی به مجموعه شعر خلسه در رود-خانه از احسان براهیمی
یدالله شهرجو منتقد
گشودن کتاب «خلسه در رودخانه» از «احسان براهیمی» و دیدن عنوان کتاب که با خط تیره (فاصله) میان «رود» و «خانه» به فرم «رود- خانه» نوشته شده، از همان ابتدای کار، دغدغه‌های زبانی شاعر را به رخ می‌کشد. مرور و خوانش شعرهای این مجموعه، مخاطب را به یقین می‌رساند که دغدغه‌های زبانی بشدت مورد توجه شاعر است. با ذکر این مقدمه و مرور دقیق‌تر شعرهای این مجموعه می‌توان نتیجه گرفت که آنچه بیشتر دل‌مشغولی‌های زبانی شاعر را شامل می‌شود، بیش از همه در سه محور قرار می‌گیرد: دغدغه‌های فرم، زبان استعاری و هنجارگریزهای زبانی؛ در این فرصت ضمن اشاره‌ای کوتاه به دو محور ابتدایی، محور سوم یعنی هنجارگریزی‌های زبانی را واکاوی و تحلیل می‌کنم. تنها با مرور اولین شعر این مجموعه، یعنی شعر شماره یک، مشت گشوده شاعر برای بهره‌گیری‌اش از زبان استعاری باز می‌شود که البته این مشت گشوده، بار ارزش‌گذاری منفی ندارد بلکه تنها مخاطب را با زبان استعاری شاعر مواجه می‌کند. با این تفاوت که زبان استعاری شاعر متضمن نظریه استعاره مفهومی است. خاکستر پوش‌های کلمه‌باز/ در سرگیجه‌های شفا/ سوار بر سیمرغ‌های بارانی/ با عبور از حقارت مرزها/ وقتی که در آغوش می‌کشند/ مجسمه‌های معلق را/... در این شعر که شاعر مفهوم ذهنی (شعر) را در تفکر داشته است با صفت‌های (خاکستر پوش‌های کلمه باز) مفهوم عینی به آن می‌دهد؛ حتی می‌تواند تجسم عینی یک انسان را تداعی کند. از همین رو در سطر دوم، مقصد را برای آن، در سرگیجه‌های شفا می‌بیند و در سطر بعدی‌اش این مفهوم عینی با به کارگیری فعل «سوار شدن» کاملاً به یک مفهوم عینی و رفتاری بدل می‌شود. «فرم» و شکل‌های حصول به آن نیز به‌عنوان یک دغدغه جدی، خود را در مجموعه احسان براهیمی به مخاطب نشان داده است. شاعر وقتی صورت‌های مختلف نوشتار را برای اجرا و نمایاندن شعر انتخاب می‌کند، به مخاطب این پیام را می‌رساند که ذهن و رفتار شاعر برای دستیابی و رسیدن به فرمی قابل قبول، تلاش می‌کند. اما هنجارگریزی‌های زبانی، مهم‌ترین بخش از ویژگی‌های این مجموعه است که می‌تواند با درنگ و تأمل بیشتر به آن پرداخت. 
---
هنجارگریزی واژگانی: در این شکل از هنجارگریزی «کلمه» به‌عنوان نقطه محوری برگزیده می‌شود و شاعر برای حصول و دستیابی به شکل‌ها و موقعیت‌های تازه در کلمه تلاش می‌کند. براهیمی در سروده‌هایش در این مجموعه توجهی خاص و ویژه به این موقعیت زبانی نشان داده و بویژه در بخش ساخت و رسیدن به واژگان تازه با استفاده از ترکیب واژگان: رمز که می‌گشاید/ نگهبان زندانگی/ از زبان پاییز و/ ته‌مانده‌های اعتماد/ در سلول... شاعر به روش اشتقاقی از دو واژه زندان و زندگی ترکیب تازه «زندانگی» را در شعر می‌آفریند تا به نوعی به هر دو مضمون به شیوه خود نظر داشته باشد (شعر 14، ص 18).
هنجارگریزی نحوی: آنچه مطابق با زبان معیار نظم می‌یابد، ساختار دستوری یا نحوی است که در هر زبانی ویژگی خاص خود را دارد. در زبان شعر اما این نظم و ساختار به هم می‌ریزد و هدف نهایی از آن، نوعی برجسته‌سازی است. به عبارت دیگر هنجارگریزی نحوی، به تغییرات و تصرفاتی گفته می‌شود که در حوزه دستور اتفاق می‌افتد. در مجموعه شعر براهیمی، این گزینه به‌عنوان یکی از هنجارگریزی‌های زبانی مورد توجه است: در رنج‌های چرا/ بی‌آنکه چشم بدوزیم/ به اشتیاق مورچگان/... (شعر 5، ص 9). در سطر اول این شعر، قواعد نحوی توسط شاعر دستخوش تغییر قرار گرفته و واژه «چرا» که یک صفت پرسشی است و بر اساس اصول دستوری باید در ترکیب گروه اسمی پیش از هسته قرار بگیرد، به شکل مغلوب خود، نقش هسته را پذیرفته است. برمی‌دارم/ قلم- موهایت را/ و با ظرافت‌ هذیان/ خط می‌کشم/ بر اعصاب باد/... (شعر 50، ص 54). در سطر دوم این شعر: قلم- موهایت را... که می‌تواند گزینه هنجارگریزی‌های واژگانی نیز باشد، خط فاصله‌ای که میان دو واژه «قلم» و «موهایت» قرار گرفته است، نقش دستوری این ترکیب را با تغییر مواجه کرده است. تجمیع قلم و موها به‌عنوان یک کلمه با پذیرش نقش مفعولی آن مواجه است اما تفکیک آن به دو کلمه مستقل، جمله را نیز با دو مفعول مستقل روبه‌رو کرده، ضمن اینکه به لحاظ معنی نیز جمله را با تعبیر متفاوت در برابر مخاطب قرار می‌دهد. هربار که می‌گذرم/ از دنیا- دیده‌های هیز/ زیر درخت‌های چه کنم/خمار افتاده‌اند بیکاران/ در ظهر پارک... (شعر 33، ص 37). در این شعر نیز شاعر با گذاردن فاصله میان دو اسم، دو برداشت مختلف را در برابر مخاطب قرار داده: «دنیا» و «دنیا دیده». یک بار می‌توان این جمله را به گونه‌ای خواند که واژه «دنیا» نقش «متمم» را گرفته باشد، به شیوه‌ای دیگر نیز می‌توان جمله را خواند که ترکیب «دنیا دیده» این نقش را پذیرفته باشد که در هریک از این حالت‌ها معنی متفاوت است. 
هنجارگریزی نوشتاری: اگر هدف شاعر به‌گونه‌ای باشد که چینش واژگان را در خدمت دیداری‌کردن شعر یا به منظور تجسم‌ بخشیدن به مفهوم آن به‌کار گرفته باشد، می‌توان گفت گونه‌ای از شعر عینی تجسمی شکل گرفته است. مورد مذکور به‌عنوان یکی از هنجارگریزی‌های حوزه زبان یکی از پرکاربردترین ویژگی‌هایی است که احسان براهیمی در شعرش آن را تکرار کرده است. شاعر مجموعه خلسه در رودخانه این ویژگی را با بسامد بالا جزء ویژگی‌های تشخص یافته در مجموعه‌اش قرار داده است. در میان شعرهای کتاب، در 13 شعر مورد کاربرد شاعر بوده: سر/ گر/ دان/ دانه شدم/ در خیال کودکانه‌ای/... (شعر 26، ص 30). در این شعر که توسط شاعر واژه «سرگردان» به روش پلکانی سرگردان نوشته شده، معلق بودن و پریشانی، تجسم عینی است که شاعر تلاش دارد آن را برای مخاطب به نمایش بگذارد. شعر 28 در صفحه 32 بی‌شک یک شعر تصویری کامل برای این مجموعه است. چینش پلکانی واژگان در فضایی مدور «آشیانه ماه» را که در قسمت بالای شعر و صفحه قرار گرفته عینی‌تر می‌کند و همچنین در خوانش واژگان که ترتیب قرار گرفتن آنها در سمت راست صفحه، از پایین به سمت بالاست، پرواز و ماه که در اوج اتفاق می‌افتند را عینی می‌کند. یعنی خوانش به سمت بالا، با پرواز و ماه دقیقاً هم‌خوانی دارد و در سمت چپ صفحه، برعکس این روال اتفاق می‌افتد؛ یعنی خوانش واژگان از سمت بالا به پایین است با واژگانی مانند: حوا/سم را/پرت... می‌کند و... که باز هم تناسب تصویر و معنا کاملاً رعایت شده است. او حتی در شعرهای کوتاهش به معانی بلند نظر داشته است. شعر 98 این مجموعه در عین کوتاهی، زیبا و عمیق است: انهدام/ هدهدی شده است/ که از دام‌ها گریخته/ پناهندگی سیاسی گرفته در اتاقم/ طعم هق هق نمی‌دهد آوازش/ که این طور شلوغش کرده‌اید/ در خانقاه قمرالملوک/ حَق حَق گویان/ از داغ حقه و/ معجزه گرامافون.
 
 
 
 

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.