گزارش اختصاصی از حضور در کارگاه آموزشی ترمیم، حفظ و نگهداری فیلم در مکزیکوسیتی

در آغوش مردگان

فرهنگی /
شناسه خبر: 515724

فدراسیون بین‌المللی آرشیو فیلم و سینه‌تک بولونیا با همکاری فیلم‌ فاوندیشن و مجموعه‌های عضو فدراسیون، به‌صورت دوره‌ای کارگاه‌های آموزشی‌ای را با موضوع حفظ، ترمیم و نگهداری فیلم برگزار می‌کند. این کارگاه‌ها که با هدف آموزش و حفظ میراث سینمای کلاسیک برگزار می‌شود، هر دوره به میزبانی یک کشوراست. امسال نیز این دوره از ۳۰ مهر تا ۴ آبان، به مدت پنج روز در دانشگاه مکزیک تشکیل شد.

 پیش‌پرده: یک تمثیل
«عیسی گریست.» می‌گویند این جمله، کوتاه‌ترین عبارت کتاب مقدس است. مسیح نه بر بالای صلیب، نه زیر شکنجه‌ها، بلکه وقتی گریست که به او خبر دادند لازاروس، برادر ماری و مارتا، که عیسی یک روز در خانه‌شان میهمان بوده، از مریضی از بین رفته و مرده است. عیسی به سراغش می‌رود، دستور می‌دهد دهانه غاری را که پیکر بی‌جان لازاروس را در آن گذاشته بودند باز کنند و بر بالای غار می‌ایستد، دست به دعا بر می‌دارد و لازاروس زنده می‌شود و مسیح را در آغوش می‌کشد. احیای مردگان، از معجزات پیامبران است. و مسیح برای کسی می‌گرید که او را همچون برادرش می‌پنداشته است.
 «سه ره پیداست»
وقتی به نماینده آژانس هواپیمایی می‌گویم زمان انتظار بین پروازهای ترانسفر خیلی زیاد است و 40 ساعت در مسیر بودن آدم را از پا در می‌آورد، سرش را از روی مانیتور بلند می‌کند، چشم‌هایش را تنگ می‌کند و با نگاهی که انگار می‌خواهد با آدم دست به یقه شود می‌گوید: «آقا! ناسلامتی‌ داری میری آخر دنیا! چه انتظاری داری؟» و من بعد از شنیدن این حرف داشتم فکر می‌کردم انگار راست می‌گوید، قرار است بروم آخر دنیا. ویزا دقیقاً سه ساعت قبل از پرواز صادر شده است. به‌دلیل تأخیری که در صدور ویزا پیش آمده، پرواز یکشنبه را از دست داده‌ام و به جای اینکه راحت و روان از تهران به استانبول بروم و از آنجا به مکزیکوسیتی، حالا باید پیه از دست دادن روز اول کارگاه را به تن بمالم و هر طور شده خودم را به آخر دنیا برسانم. برخلاف شعر چاووشی اخوان ثالث که می‌گوید «سه ره پیداست»، پیش پای من یک راه بیشتر نیست. از تهران باید به استانبول بروم و بعد به بوگوتای کلمبیا، از آنجا پرواز کنم به پاناما و بعد خودم را با پرواز دیگری از پاناماسیتی به مکزیکوسیتی برسانم، که «ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟»
این 40 ساعت بالاخره در کمال ناباوری و با تمام مشقات و سختی‌ها و ماجراهایی که در هر یک از کشورها می‌گذرد که پرداختن به آن شاید متنی و مجالی دیگر طلب کند، «نیمش ننگ، نیمش نام»، گذشت. به خودم می‌آیم که در آخر دنیا ایستاده‌ام، در مقابل تابلوی ورودی دانشکده سینمای دانشگاه مکزیک. برای کارگاه پنج‌روزه ترمیم، حفظ و نگهداری فیلم که تا همین‌جای کار، روز اولش را از دست داده‌ام.
 خزیدن موذیانه زوال
اولین قانون و اصل این است که نگاتیوها و پوزیتیوها به محض نوردهی و اصطلاحاً اکسپوز شدن، شروع می‌کنند به نابود کردن خودشان. چالش فلسفی داستان از همین‌جا شروع می‌شود. آندره بازن در مقدمه مقالاتش در کتاب «سینما چیست؟» به این نکته اشاره می‌کند که سینما و هنرهای تجسمی بر مبنای عقده مومیایی کردن بنا شده‌اند و در ادامه به مذاهب کهن مصر ارجاع می‌دهد که وظیفه‌اش مبارزه با مرگ بوده و بقای ابدی را منوط به بقای جسم می‌دانسته و همچنین اشاره می‌کند که: «مرگ، چیزی جز پیروزی زمان نیست.» و در تفسیر آن می‌توان این نکته را اضافه کرد که زمان، یعنی زوال و مرگ یعنی پیروزی زوال. با این مقدمه، می‌توان گفت هنرمندان و فیلمسازان در طول تاریخِ این هنر سعی کرده‌اند لحظه‌ها و روایت‌ها و شخصیت‌ها و قصه‌ها را، که همواره پدیده‌هایی رو به زوال بوده‌اند و سوار بر موج تندآبی که به سمت پرتگاه فراموشی می‌رفته، در قالب تصویر متحرک به‌بند بکشند و از دل آن تجربه‌ای ماندگار خلق کنند تا علیه گذر زمان قیام کنند و مرگ و زوال را به تعویق بیندازند.
اما این قصه‌ها در شکل و شمایلی ثبت شده‌اند که خود در حال نابودی است. ماهیت شیمیایی فیلم‌ها به گونه‌ای است که در اثر فعل و انفعال با هوا و در اثر نگهداری در شرایط نامناسب و دخالت عواملی مثل رطوبت و گرما، به آرامی از بین می‌روند و عملاً بخشی از تاریخ و هنر و گنجینه تمدن انسان، دستخوش زوال می‌شود. پس آنچه در حفظ، ترمیم و نگهداری فیلم‌ها اتفاق می‌افتد، در اصل نبردی دوباره علیه سپاه مرگ است. یک بار ساخته شدن فیلم‌ها سعی در شکست دادنش داشته‌اند و حالا که خود آنها در معرض نابودی قرار گرفته‌اند، این حرفه، سعی می‌کند در مقابل چنین تراژدی دردناکی ایستادگی کند.
 نبرد فراموشی
دوره آموزشی از دو بخش عمده مسترکلاس‌ها و کارگاه‌های عملی تشکیل شده است. والتر فورزبورگ و دیوید والش (از اعضای ارشد فدراسیون بین‌المللی آرشیو فیلم) در مسترکلاس‌ها، پس از تشریح ماهیت حفظ و نگهداری، به روش‌های مختلف آرشیوداری و منطق حاکم بر دیجیتال کردن فیلم‌ها می‌پردازند. اولین و مطمئن‌ترین راه نگهداری و حفظ فیلم‌ها، نسخه‌برداری و کپی اینترپوزیتیو و پوزیتیو از نگاتیوهای اصلی است. اما این روش هم هزینه‌بر است و هم با توجه به برچیده شدن نسل اکران‌های آپاراتی که قابلیت پخش پوزیتیو داشته باشند، عملاً کارایی ندارد و صرفاً کارکرد آرشیوی پیدا می‌کند. از طرفی دیگر این کار در زمینه «ترمیم»، دست ما را می‌بندد و اجازه احیای نسخه‌های آسیب‌دیده را نمی‌دهد. پس با این اوصاف موضوع دیجیتال کردن به میان می‌آید که آن هم چالش‌های مخصوص به خود را دارد.
تکنولوژی‌های دیجیتال، به هیچ‌وجه کیفیت نسخه‌های آنالوگ را ندارند. دیوید والش در بررسی‌های متعدد و مقایسه نمونه‌های مختلف اسکن شده 5k و 8k یک فریم از یک فیلم، با نمونه پوزیتیو کپی شده آن، به وضوح نشان می‌دهد که چگونه اسکن‌های دیجیتال، در بزرگ‌نمایی‌های بالا، جزئیاتی ولو اندک را از دست می‌دهند و قادر به ثبت آنها نیستند. والش تأکید دارد که یک‌جا، باید حدی از اغماض را در نظر گرفت. امکانات گسترده و درخشان دیجیتال برای ترمیم و احیا به‌قدری مفصل است، که به از دست رفتن مقدار اندکی از کیفیت نسخه اصلی می‌تواند بیارزد چون تاکنون هیچ جایگزین بهتری پیدا نشده است و از طرف دیگر نیز زمان را نباید از دست داد.
از طرفی دیگر، فایل‌های دیجیتال ثبت شده نیز، در معرض خطرند و باید دائماً بررسی شوند. چه از نظر سخت‌افزاری، به معنای سرورها و هاردهای ذخیره‌سازی و چه از نظر نرم‌افزاری. چرا که در اثر گذر زمان، این امکان وجود دارد که کدهای تشکیل‌دهنده این فایل‌ها دچار نقصان شوند و پس از مدتی دیگر قابل استفاده نباشند. والتر فورزبورگ با ارائه‌های مفصلی در زمینه معرفی و آموزش همه نرم‌افزارهای متن بازِ بررسی و رسیدگی به آرشیوهای دیجیتال، نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در فواصل زمانی مشخص، به تمامی فایل‌ها سرکشی کرد و در صورت تطبیق نداشتن کدهای فایل‌ها، آنها را اصلاح و مجدداً ذخیره کرد. در بخش پایانی ارائه‌ها، دیوید والش در خصوص پروتکل‌های مخصوص ساخت آرشیوهای نگهداری فیلم صحبت می‌کند، از جمله چگونگی تعیین محل ساخت آرشیو، نحوه ساختار معماری ساختمان آرشیو، نحوه برقراری ایمنی‌های لازم در محیط و حتی تعداد آرشیو لازم برای هر منطقه جغرافیایی.
 لشکر نوپا
دستورالعمل این دوره، «وورک‌فلو» یا نقشه راهی است که فدراسیون جهانی آرشیو فیلم (fiaf) و سینه‌تک بولونیا برای فرآیند ترمیم و احیا و نگهداری فیلم تنظیم کرده‌اند. طبیعتاً این دانش سال‌های کمی است که پا گرفته و دقیقاً در مرحله‌ای است که باید بنیادی‌ترین اصول آن به مرور و بر حسب تجربه و آزمون و خطا تعیین شود، به محک زمان سنجیده شود و در نهایت تبدیل به یک قاعده مشخص شود. حس عجیب حاکم بر سالن مانوئل گونزالس کازانوای دانشکده سینمای دانشگاه مکزیک را نمی‌توان نادیده گرفت. انگار از نزدیک نظاره‌گر شکل‌گیری و پا گرفتن یک فن و دانش هستیم؛ دانشی که منابعش تکمیل نیست، بیشتر از اینکه کتاب معیار داشته باشد، مبتنی بر مطالعه گزارش‌هاست. انگار که در ابتدای تاریخ علم سیر کنیم. دقیقاً همان‌طور که ۹هزار سال پیش، در همین سرزمینی که درش قرار داریم، در جنوب مکزیک، برای نخستین‌بار دانش و شیوه‌های اهلی کردن و کاشت و نگهداری ذرت سینه به سینه به نسل‌های بعد منتقل شد. انگار هنوز خط اختراع نشده باشد. ما درون غار تاریک آن سالن نشسته‌ایم و سراپا گوش، پای روایت کسانی هستیم که در روشنایی روز، شکار حقیقی را تجربه کرده‌اند.
 احیای مردگان
مکزیک دو فصل بیشتر ندارد. فصل خشک و فصل بارانی. اکتبر و نوامبر فصل‌های بارانی مکزیک است و ابر یک‌سره آسمان را گرفته. اما هنگامی که جیاندومینیکو زپا، استاد کارگاه تصحیح رنگ، روی پرده بخش‌هایی از فیلم «یک روز خاص» اتوره اسکولا را نمایش می‌دهد، انگار این دنیای ابری فیلم است که به جهان بیرون سرایت کرده. اسکولا به‌شدت شیفته عکس‌های قدیمی خانوادگی بوده و در آن دوره تمام تلاشش را کرده تا با کمک فیلمبردارش پاسکوآله دی‌سانتیس (برادر جوزپه دی‌سانتیس، کارگردان ایتالیایی) نوعی رنگ قهوه‌ای کهنه، شبیه به سپیا به کل فیلم بدهد. از بزرگ‌ترین چالش‌های تصحیح رنگ، نه زیبایی سلیقه‌ای، بلکه وفاداری به پالت رنگی‌ است که کارگردان و فیلمبردار در نظر داشته‌اند. زپا می‌گوید بخت یارشان بوده که در زمان احیا و ترمیم این فیلم، خود اسکولا و دستیار دی‌سانتیس زنده بودند و به او در پیدا کردن درست‌ترین پالت رنگی کمک می‌کردند. اما اوضاع همیشه به این شکل نیست و آنها باید با توجه به نسخه‌های دیگر آن فیلم و حتی نگاتیوها و پوزیتیوهای دیگری که آن لابراتوار در آن دوره زمانی برای فیلم‌های دیگر کار کرده است، تشخیص دهند که کدام پالت رنگی نزدیک‌ترین و وفادارترین انتخاب برای خروجی اصلاح شده فیلم است.
سال ۲۰۱۰، مارتین اسکورسیزی در مراسم گلدن‌گلوب جایزه افتخاری سیسیل بی‌. دومیل را دریافت می‌کند. در ابتدای سخنرانی دریافت جایزه‌اش از ویلیام فاکنر نقل قولی می‌کند از کتاب «مرثیه‌ای برای راهبه»: گذشته نمرده‌ و حتی اصلاً نگذشته است. این جمله با صدای اسکورسیزی انگار در راهروهای سرد سوله‌های بزرگ نگهداری نسخه‌ها می‌پیچد. درون تمام آن بسته‌های پلاستیک فشرده و قوطی‌های فلزی، که باید در دمای ۱۵ درجه سانتی‌گراد و رطوبت ۵۰ درصد نگهداری شوند، قصه‌ها و داستان‌ها و تصاویری قرار دارد که مومیایی شده روزهای گذشته هستند. از «نفرین‌شدگان» بونوئل در این قفسه‌ها است تا «عشق سگی» ایناریتو. مسئول آرشیو می‌گوید، پلان‌های اضافه و استفاده نشده فیلم‌های ایناریتو، فقط در آرشیو دانشگاه مکزیک نگهداری می‌شود و در آرشیوهای دیگر فیلم نیست و ما عملاً در حال رد شدن از کنار فریم‌هایی هستیم که ایناریتو آنها را کارگردانی کرده اما جایی نمایش شان نداده است. فریم‌هایی که شاید چندصدنفر در جهان بیشتر آن را ندیده‌ باشند و فقط یک نسخه از آنها در آن نقطه از جهان بود. در همان آخر دنیا.
بله، گذشته نمرده است و حتی اصلاً گذشته نیست، این را وقتی می‌فهمیم که کامی بلو ولانس، استاد نسخه‌شناسی، قوطی زنگ‌زده و معوج نگاتیو را باز می‌کند، بوی سرکه در اتاق می‌پیچد و ما با دستکش‌های سفید دور میز نور جمع می‌شویم، شبیه سکانس‌های پزشک قانونی در هفت، یا روزی روزگاری آناتولی و با ابزارهای مختلف تمام بخش‌های فیلم را وارسی می‌کنیم تا هویتش را پیدا کنیم. از پرفراژهای گوشه‌های فیلم، تا تک‌تک کدها و عددها و نشانه‌ها و متن‌های ریز و درشتی که در حاشیه فیلم‌ها درج شده است. ژیل باربریز در کارگاه ترمیم صدا گفته است که چطور در زبان سینما که واژگانش همه از جنس نور است، صدایی که ماهیتش از ارتعاش است تبدیل به نور و شکلی از تصویر می‌شود و می‌دانستیم که «متن» فیلم‌ها را باید در «حاشیه»‌ی پوزیتیوها جست‌و‌جو کرد، نسخه‌های صامت، نسخه‌های باصدا. ریز به ریز و مو به موی این جزئیات کمک می‌کنند که آرام‌آرام، نسخه آسیب‌دیده و مخدوش فیلم پیش رو، هویت پیدا کند و شناخته شود و به بیان دیگر دوباره جان بگیرد و زندگی کند.
 در کارگاه ترمیم فیزیکی فیلم، تقریباً تمام ابزارهایی که به کار گرفته می‌شود، ابزارهای جراحی واقعی است. می‌بایست با ظرافت هر چه تمام‌تر تکه‌های گسسته نگاتیوها ترمیم شوند و بخش‌هایی که اسپلایس شده‌اند و چسب میان پلان‌ها به مرور از بین رفته و زائل شده‌، دوباره جدا شوند، با الکل مخصوص و گاهی با عصاره اکالیپتوس شسته شوند و مجدد چسب بخورند.
نوبت به کارگاه اسکن دیجیتال می‌رسد و تمامی پارامترها در اسکن یک تک‌فریم مراعات می شود و در آخر تمام نسخه‌های اسکن‌شده به لابراتوار مقایسه نسخه‌ها منتقل می‌شود. آن‌جا باید تمامی آنها با هم سینک و هم‌خوان شوند تا مشخص شود چه نسخه‌ای، چه فریم‌هایی را دارد و چه بخش‌هایی از چه نسخه‌هایی مفقود شده است و گزارش کامل آن در فرم‌های مشخص درج می‌شود و به دست دپارتمان‌های تصحیح و ترمیم دیجیتال می‌رسد و در حقیقت نقشه و مبنای عملشان می‌شود.
نوبت به کارگاه ترمیم دیجیتال می‌رسد. جایی که هر ثانیه‌اش مثل معجزه است. فریم به فریم فیلم‌های اسکن شده در نرم‌افزار پالایش می‌شود، گرد و غبارها و خطوط و خش‌ها با ارجاع به فریم‌های قبل و بعد ترمیم می‌شود و جاهایی که اصطلاحاً قارچ زده باشد، با تکنیک‌های تصحیح موضعی رنگ برطرف می‌شود.
از عجیب‌ترین تجربه‌ها، جایی است که فیلم، ۴ فریم از دست رفته دارد و باید آن فریم‌ها «بازسازی» شوند. در نرم‌افزار، با توجه به المان‌ها و اجزای تصویر سعی می‌شود حرکت‌های بعدی پیش‌بینی شود و مجدد در جای فریم‌های سیاه جاگذاری شوند، چیزی شبیه انیمیشن، که به جای تصویرسازی، از قسمت‌های تصویر فریم‌های قبل و بعد فیلم استفاده می‌کند. در نهایت برای بازآفرینی نرم‌افزاری آن ۴ فریم، ۳۶ ساعت زمان صرف می‌شود. یعنی ۹ ساعت برای هر تک‌فریم و فراموش نکنیم که هر یک فریم، یک بیست و چهارم ثانیه است!
بخش مسترینگ فیلم در اصل ایستگاه پایانی نسخه ترمیم شده است. امانوئل ویساری مدرس کارگاه مسترینگ، پروتکل‌هایی را که برای هماهنگی صدا و تصویر و تک‌تک کات‌ها و ترنزیشن‌ها لازم و ضروری است یک به یک بر می‌شمرد و سعی می‌کند از میان هوهوی بلند فن‌های خنک‌کننده سرور و برج پردازنده نسخه نهایی که در حال خروجی گرفتن است، صدایش را به ما برساند. حسن ختام کارگاه‌ها هم اکران ویژه فیلم مستند «تور بزرگ ایتالیا» است که به میزبانی باغ سفارت ایتالیا در مکزیک برگزار می‌شود. فیلم در اصل مجموعه مستندهای کوتاهی است که کارگردان‌های مختلف اروپایی بین سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۴ از ایتالیا ساخته‌اند و سینه‌تک بولونیا آنها را ترمیم کرده است.
چراغ‌ها خاموش می‌شوند و تصاویری از بیشتر از یک‌قرن پیش، در مقابل چشمان ما روی پرده جان می‌گیرند. پلانی از دختربچه‌های ایتالیایی با یقه‌های دانتل سفید و تمیز که مشت‌مشت شکلات می‌خورند و از خنده ریسه می‌روند و جمعیت از خنده‌هایشان به خنده می‌افتند. همه چیز برای یک ساعت زنده شده است، ما و آنها که از قرنی پیش آمده بودند به یک چیز، یک‌صدا و هم‌زمان می‌خندیم و مثل ابتدای تاریخ سینمای صامت، فابیو مونتومولی دارد با گیتار کلاسیکش روی آن تصاویر به‌صورت زنده می‌نوازد.
‌پرده آخر
کارگاه تمام شد. نزدیک جشن مردگان در مکزیک است. در خیابان‌ها و کوچه‌ها و مغازه‌ها، همه‌چیز رنگ و بوی دنیای مردگان دارد، جمجمه‌ها و اسکلت‌ها، رداهای سیاه و آرایش‌ها و گریم‌های عجیب مردم شهر، آیین‌های کهن و موسیقی عجیب و رازآلود و بوی دود کندری که میدان زوکالو و معبد کهن و کاتدرال قدیمی را به یک اندازه در بر گرفته است. دنیای مردگانی که تفاوت چندانی انگار با جهان ما نداشت. مردمی که باور دارند در آن روز ارواح رفتگان، خوب و بد، خیر و شر، سراغشان می‌آید و به آنها سر می‌زنند و آنها برایشان غذا و خوراکی آماده می‌کنند. با آغوش باز پذیرایشان می‌شوند.
مرگ همه جا حی و حاضر است. راه می‌رود و نفس می‌کشد. روزی که معتقدند مردگان احیا می‌شوند. مثل تمام تمثیل‌هایی که در کلیسای جامع بزرگ مکزیک، صحنه‌ای را نشان می‌دهد که عیسی لازاروس را از جهان مردگان، به دنیای زندگان باز گردانده است. مثل چیزی که در دل لابراتوارها رقم می‌خورد، کالبد میراث هنرمندانی که دوباره جان می‌گرفت و ملک‌الموتِ زوال را پس می‌راند.‌

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.