جهان داستانی لانچر 5 چه ویژگی هایی دارد؟

آگراندیسمان

فرهنگی /
شناسه خبر: 513895

اسمش یادم نیست، سروان محمدی، محمودی، احمدی؟ از یک جایی انگار مغز شروع می‌کند به پاک کردن اطلاعات بیهوده و اول از همه می رود سراغ نام‌ها. حالا می‌خواهد کتاب باشد یا فیلم یا فرمانده ات؛

تمام جزئیات را به یاد می‌آوری جز همان اسم لعنتی. زیادی نترس بود. می‌گفتند تا به حال دو بار خلع درجه شده و باز سروان است. بچه‌های ما بهش می‌گفتند صورت زخمی؛ برای بعضی‌ها اما «داش آکل»بود. حالا ممکن است الان به‌ نظر دم دستی و لوس و پیش پا افتاده و حتی بی‌معنی به نظر برسد، اما خب، توی سربازی آدم به هر کلیشه‌ای آویزان می‌شود تا با چهار نفر دیگر به حرف مشترک برسد، برای خودش یار جمع کند یا چه می‌دانم، توی ناکجاآبادی که برای آدم آخر دنیاست، تنها نماند؛ چیزی شبیه سوت زدن در تاریکی، یا به یاد آوردن و زمزمه کردن مسخره‌ترین ترانه‌های جهان، وقتی ترس با عرق سرد روی پوستت نشسته. رد یکی از زخم‌های قدیمی از پیشانی و درست دو سانتیمتر بالای ابرویش شروع می‌شد و تا پلک چشم راستش پایین می‌آمد؛ روی گونه چپش هم یک هزارپا نشسته بود که اگر خوب دقت می کردی می فهمیدی 25 پا بیشتر ندارد و تا زیر لاله گوش کش آمده بود. قصه زیاد داشت این زخم ها؛ بعضی‌ها می گفتند کار ترکش خمپاره است، همان اوایل جنگ؛ یک عده هم  چو انداخته بودند که داستانش برمی‌گردد به کمین کوموله‌ها و دو شب اسارت جناب سروان و شکنجه و بعد هم ناکار کردن نگهبان‌ها و بیرون زدن از شکنجه گاه. ازش برمی‌آمد، حداقل به چشم ما بچه شهری‌های ننر سختی نکشیده که قرار بود زیر دست او آدم بشویم و آخرش تنها چیزی که از او یاد گرفتیم، احتمالاً، عشق به جزئیات و وسواس نظم بود؛ زل زدن به لبه برگشته یقه لباس یا نخ بیرون زده از یکی از دکمه‌های پیراهن، دنبال کردن رد کوچک زرد و نارنجی سیگار توی تاریکی دشت و حدس زدن نام سرباز از روی قد و قواره و فاصله میان پک زدن ها و میز همیشه مرتبی که هر گوشه اش برای یک کار خاص و یک وسیله تعریف شده بود.
از تاریکی راهروی تنگ و تُرُش سالن تئاتر مستقل و در کوچک آن که می‌گذری، صدا توی سرت می پیچد؛ چند ثانیه پیش از روبه‌رو شدن با پرهیب دو سرباز در اتاق و نور ضعیف پخش شده بر قاب عکس آخرین شاه مخلوع پهلوی. صدای دستی که می‌کوبد روی میز و آن قدر تکرار می‌شود که خیلی زود مثل موسیقی متن، جای آن پیش درآمد و مارش نظامی و جلوه‌های صوتی پخش شده در سالن را می‌گیرد؛ انگار بخواهد بگوید، حواست را به من بده، به جزئیات گم شده در اتاق تاریک، چیزهایی که به چشم و گوش نمی‌آیند یا در تاریکی شکل دیگری پیدا می‌کنند، قفسه‌ها، صندلی‌ها، صدای پنکه سقفی و همین سرباز و دستی پیش چشم‌های شاه، روی میز مقام ارشد، جناب سروان شایگان، پایین می‌آید.
لانچر 5 روایت جذاب، نفسگیر و دیدنی همین جزئیات است و لذت کشف ذره ذره چیزهایی که از تاریکی بیرون می‌آیند و ظاهر می‌شوند. وارد شدن به چنین جهانی این خطر را دارد که نویسنده در هزارتوی جزئیات و ریزه کاری ها و انبوه شخصیت‌ها و حالت‌ها گم بشود و روایتش تبدیل به داستانی ملال آور شود، شبیه نگاه کردن به جهان از پشت ذره بین؛ لانچر5 اما نمایشی قصه گو است که آنقدر داستان خوبش (یعنی داستانی که به قول رابرت مک کی ارزش تعریف کردن دارد) به اندازه است (نه لاغر و کم جان که به آب بستن بیفتد) و درست تعریف می‌شود و ریتم به جایی دارد و نویسندگانش انواع کشمکش و کارکردهایشان را خوب می‌شناسند که مخاطبش را از خستگی و تکرار دور نگه دارد یا مجبور شود قصه ضعیف و کم خونش را پشت بازی با فرم، تجربه‌گرایی محض، جلوه‌های ویژه یا بازیگران خاص پنهان کند. برای من که شیفته داستانم، همین چیزهاست که لانچر 5 را به یادماندنی می‌کند، هرچند نمی‌شود از بازی‌های درخشان بازیگرانش (و نه فقط امیر نوروزی و میلاد چنگی) نگفت؛ چطور می‌شود کامرانی و سلطون و عبدی و تیغ نورد نمایش را ندید و فقط از شایگان و صادقی حرف زد یا مثلاً به شخصیت‌پردازی‌ها اشاره ای نکرد؛ قصه آدم‌های ویران، جایی ته دنیا، چند لحظه پیش از فروپاشی و انهدام گروهی. لانچر 5 اما شاید می‌توانست با فاصله گرفتن از انشقاق و افتراقی که (به گمانم) در ساختارش به چشم می‌آید، به مرزهای یک شاهکار نزدیک شود؛ و خب راستش، این دوپارگی و فاصله‌ گذاری عامدانه میان کمدی و تراژدی، در این شکل روایی انتخاب شده برای نمایش، اشتباه که نه، اما کمی محافظه‌کارانه است و به دور از جاه طلبی.

شب نرسیده باید برمی‌گشتیم، افتاده بود کنار جاده. خیال کردم شاید لاشه سگ است. گفت گرگ دیدی تا به حال، نگه‌ دار. هنوز زنده بود. ماشین زده بود بهش انگار. سروان را که دید تقلایش بیشتر شد و سعی کرد حمله کند. سه بار دور حیوان چرخید و چیزی زمزمه کرد. صدایش را درست نمی‌شنیدم. فکر کردم می‌خواهد اسلحه‌اش را مسلح کند، سر حیوان را نشانه بگیرد و خلاصش کند، مثل کاری که با اسب‌های پیر باربر می‌کنند، وقتی توی یک جاده کوهستانی سر می‌خورند ته دره. چند ثانیه ایستاد به گرگی که حالا آرام گرفته بود نگاه کرد و برگشت توی ماشین. لبخند می زد، گفت کاش می‌شد تا شهر برسونیمش، نفهمیدم جدی گفت یا شوخی کرد.‌‌/ایران جمعه

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.