لانچر 5 چگونه شکل گرفت؟

از سایه پناه آوردند به آفتاب

فرهنگی /
شناسه خبر: 513887

ترم ۱۲ است و بعید می‌داند دانشگاه را تمام کند. ادبیات نمایشی می‌خواند. از سال ۹۰ وارد فضای تئاتر شده است و دستیاری کرده تا در سال ۹۵ که کاری را در مؤسسه «موج نو» روی صحنه برده است.

چند کار دیگر هم در این سال‌ها کارگردانی کرده. دوستانش اما او را خدای کستینگ می‌دانند. باورشان این است هر کس جایی گیر کرد و نمی‌دانست برای چه نقشی چه بازیگری را انتخاب کند باید سراغ او بیاید. متولد ۷۴ است اما جدی تر، پخته‌تر و خوش‌مشرب‌تر از سنش می‌نماید. ابعاد زندگی در خاورمیانه را پذیرفته‌ و می‌داند در حدی از دسترسی و رفاه قرار ندارد تا بتواند به ژانرهای مختلف سرک بکشد و آخر سر در چهل سالگی اعلام کند که می‌خواهد اینجا بایستد. شعار خودش و رفقاش این است که ما باید هم‌زمان که تجربه می‌کنیم، کار هم بکنیم و پول هم در بیاوریم. برای برآورده‌شدن نیازهای پایه‌، در هرم مازلو می‌جنگد و شاید به همین دلیل است که تصمیم گرفته شیطنت نکند و متمرکز در همین ژانر بماند. راهی را یافته که در همان مسیر می‌نویسد و می‌سازد. از آن بچه‌های بیست‌وچندساله جاه‌طلب و تکلیف‌معلوم با جهان و زندگی، که همه‌چیزش را گذاشته پای کارش. یکی از دو نویسنده و کارگردان نمایش «لانچر 5»: پویا سعیدی.

یک دهه شصتی بی‌صدا و در خود فرورفته‌. احتمالاً قانع‌تر به آنچه نصیبش شده از زندگی. زخم خورده و اهل کلمه، که نوشتن راه‌دست‌ترش است تا حرف‌زدن. کسی که تا پیش از این، آدم قصه و تصویر بوده و ادبیات نمایشی خوانده و سال‌ها در اصفهان زندگی کرده. سال ۸۶ می‌رود خدمت. ۱۰ ماه سرباز صفر می‌شود. بعد سربازی را رها می‌کند و باز بعد از دانشگاه برمی‌گردد. این‌بار اسلحه دستش می‌دهند اما همیشه آن ۱۰ ماه بوده است که مانده جایی ته ذهنش. همیشه آن ۱۰ ماه بوده که سرک کشیده به ذهنش تا بنویسدش. تا اواخر سال ۹۴ که بالاخره وسط کلی فیلمنامه و ماجراهای فیلم کوتاه، نمایشنامه‌ای می‌نویسد به‌نام «آخر دنیا». قصه یک سربازخانه متأثر از دوران سربازی، متأثر از شب‌ها و روزهای در خدمت بودن؛ از آن روزها و شب‌هایی که هنوز بیشتر از اینها برایش زنده‌ است. چه خوشی‌ها و چه ناخوشی‌های آن دو سال که انگار جهان مردان را عجیب تغییر می‌دهد. انگار آن جای مبهم شناخت و مواجهه با زندگی‌ست سربازی. او خوشبخت و آگاه بوده است که می‌نویسدش. تمام آن حرف‌های مانده در دلش را می‌آورد روی کاغذ و می‌شود یک داستان جنایی در یک سربازخانه و چه فرقی می‌کند کجا به چه تاریخی. ماجرا ماجرای آدم‌هاست. ماجرای آن خط باریک تجربه‌ای که پیش از آن و پس از آن، تو یک نفر دیگر شده‌ای. نمایشنامه‌ای که وقتی روی کاغذ هم بود، کلی جایزه برایش به ارمغان آورد. نمایشنامه‌ای که بعدتر با نام لانچر شناخته شد؛ «لانچر 5» نوشته مسعود صرامی.

اسمش امیر است. از یک روزی به بعد در زندگی اش دیده است همه‌چیز مثل همان قبلی‌ها بوده. مثل صبح دیروز. مثل همیشه. اما او دیگر بریده. ملالی شاید به زندگی‌اش آمده. خسته بوده است از طی مسیر و رکاب زدن و عرق ریختن‌های بی‌حاصل. آنجا بوده که فکر کرده هر چه را که هست بگذارد و برود. برود کجا؟ نمی‌دانسته. فقط می‌خواسته برود. مثل انتظار این همه آدمِ در معرض مواجهه با خطرِ آن صبحِ ظاهراً مثل همیشه اما خالی‌تر از همیشه. مثل این همه آدم که هر روز دلایل‌شان را برای ماندن رج می‌زنند اما روز‌به‌روز از وسعت امیدشان کم می‌شود و خستگی بر تنشان چیره. حالش بد بوده مثل همه دیگران. هزار دلیل داشته برای نبودن و تنها یک دلیل نیمه‌نصفه برای ماندن داشته، اما مانده و چسبیده به آن یک دلیل. از آن همه بازی و هنر و صحنه خسته شده بوده اما در زندگی همه ما یک شبی هست که رفیقی، یک روزی، لحظه‌ای شاید، یا یک نمایشنامه، هست که آدم‌ها را دوباره برمی‌گرداند. دوباره دلگرم‌شان می‌کند به حضور کسی؛ درست وقتی تصمیم گرفته بودند بروند و همه چیز را رها کنند. همین وقت‌ها ۱۰ صفحه از یک نمایشنامه دستش می‌رسد و همه معادله‌هایش را بر هم می‌زند. برای امیر نوروزی از همان روز که آن ۱۰ صفحه به دستش می‌رسد، یک رؤیای مشترک شکل می‌گیرد؛ رؤیایی که با هیچ شروع می‌شود اما حالا گل داده و به شکوفه نشسته است. در دل سیاه زمستان، انگار خودت صبح بهار شده‌ای پر از شکوفه. به یادش می‌آید که قرار نبوده خسته شود، از پا در بیاید، خنده از لبش بیفتد، حتی اگر تمام جهان بسیج شده باشند برای خسته کردن و از پا انداختن او.

همه چیز گره می‌خورد به ذهن داستان‌گوی آدم‌ها. ذهن داستان‌گوی سه نفر که حلقه مرکزی یک نمایش را شکل می‌دهند. بزرگترین وجه اشتراک‌شان همین ذهن قصه‌گوست. ذهنی که حال خوش را و حال ناخوش را به قصه تبدیل می‌کند. از خصوصی‌ترین و ناگفتنی‌ترین تجربیات روزهای سخت و شیرین زندگی، همه رفته است در دل یک داستان، داستانی که در ابتدا شاید خیلی مردانه به‌نظر برسد. داستانی که شاید شبیه آن را بسیاری در کشوی خانه‌شان نگهداشته باشند و گذاشته باشند خاک بخورد. یک داستان ساده با کلماتی روی یک صفحه کاغذ که ناگهان غوغا به پا می‌کند. «لانچر 5» از دل ذهن داستان‌پرداز جوانی بیرون آمد که برای احوالات ناخوش‌اش پی کلمه می‌گشت. او حتی سراغ آدم‌ها نرفت. او ننشست به درد دل کردن. صبوری کردند تا اول به دل کلمه‌ها راه پیدا کنند و بعدتر به صحنه راه پیدا کردند؛ به دل آدم‌هایی که روبه‌روشان نشسته بودند و نفس به نفس بازیگرها آن خاطرات را مرور می‌کردند. بعد آدم‌ها هر کدام دست یک نفر را گرفتند و با خود بردند به تماشای آن نمایش. هرکس، یک نفر را به تماشاچیان نمایش اضافه کرد و بعد، ناگهان لانچر کوچک و بی‌جان آنها که فقط از امید و درستی می‌آمد، شد «لانچر 5». شد صدایی مدام شنیده شده. صدایی بین هزاران صدا که مدام نجوا می‌شوند اما فریاد شد و دوید بین خیل بسیارِ آدم‌ها، حرفه‌ای‌ها. لانچر ناگهان پدیده‌ای شد برای خودش. پدیده‌ای مستقل از آدم‌هاش، مستقل از آنهایی که از روزهای دور سربازی خاطره‌ای را نمایش کرده بودند. لانچر ناگهان هویتی ویژه پیدا کرد برای خودش. یک موجود شد. موجودی که حالا خیلی‌ها از آن صحبت می‌کنند. یک موجود داستان‌گو که دارد قصه‌ای را ابتدا در فضای طنز و بعد از آن در تلخ‌ترین حالت ممکن روایت می‌کند. یک گروتسک تمام‌عیار.

تئاتر واقعی برایشان آن طرف صحنه است. توی تمرین است. لابه‌لای صندلی‌های تماشاگران. بین صدای قهقهه خنده‌ها و سکوت ترس و وحشتی که می‌پیچد در دل سالن. تئاتر برای آنها خستگی و خوابیدن در سالن چهارسو برای دکور زدن لانچر است. تمامی آن لحظه‌هایی است که چیزی در دل‌شان می‌گوید باید ادامه داد. باید جلوتر رفت. تمامی دعواها و بغل‌های ناگهانی. رقابت‌ها و پای یک دیگری، یک کار، یک قصه، ایستادن. آنها می‌دانند نمی‌میرند. می‌دانند بی‌پناهند برابر زلزله و سیل و جنگ و ظلم ظالمان و خواری خودخواهان و سرکوفت صاحب منصبان. اما آنها می‌مانند. مانده‌اند. تنها مانده‌اند و رنج را رج زده‌اند و خوشبختی را به انتظار نشسته‌اند چون تنها چیزی است که دارند. تئاتر همان زندگی‌ست برایشان با این تفاوت که با تئاتر، نه یک بار، که هزاران بار زندگی می‌کنند. داستان لانچر هم همین است. چیزی فراتر از خودش، فراتر از آدم‌ها، فراتر از بازی‌ها؛ جایی که «نمایش» قرار بود بایستد./ایران جمعه

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.