یکی از محورهای سخنان رئیس­ جمهور حسن روحانی در بازگشایی نمادین دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی در دانشگاه تهران، ضرورت مشارکت و مسئولیت پذیری دانشگاهیان بود. چالشی که اینک تبدیل به یک بحران شده و حلقه واسط دانشگاه و مراکز سیاستگذاری و اجرایی کشور بیش از گذشته تضعیف شده است. دلایل متفاوتی برای بروز این امر وجود دارد که آنها را می­توان چنین برشمرد:

یکی از محورهای سخنان رئیس­جمهور حسن روحانی در بازگشایی نمادین دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی در دانشگاه تهران، ضرورت مشارکت و مسئولیت پذیری دانشگاهیان بود. چالشی که اینک تبدیل به یک بحران شده و حلقه واسط دانشگاه و مراکز سیاستگذاری و اجرایی کشور بیش از گذشته تضعیف شده است. دلایل متفاوتی برای بروز این امر وجود دارد که آنها را می­توان چنین برشمرد:

  1. مسئله برداشت و سوءبرداشت­: رابرت جرویس (Robert Jervis) برای نشان دادن اهمیت نوع برداشتی که از یک پیدیه سیاسی داریم، افراد حاضر در یک ساختمان در حال سوختن را مثال می­زند که می­توانیم از این مثال در چارچوب اهداف خود بهره گیریم. فرض کنید کلاسی که در آن نشسته‏اید ناگهان طعمه حریق شود. روشن است که کل کلاس به خاکستر تبدیل می‏شود و اگر در همان محل بمانیم در اثر استنشاق دود می­میریم. در نتیجه، همگی سریعاً به سمت در هجوم می‏بریم. یا شاید آمادگی چنین مرگی را نداریم و در صورتی که همانجا بنشینیم و دست روی دست بگذاریم خواهیم مُرد. گاهی این نوع درک از رفتار انسان با فرض عقلانیت توأم می­گردد که بر طبق آن رفتار انسان قاعده‏مند و قابل پیش بینی است. اکثر ما به حفظ جان خود علاقه‏مندیم و قبل از آن که شعله­های آتش ما را در بر گیرند، کلاس را ترک می­کنیم.

حداقل برخی سناریوها در زندگی انسان شبیه مثال ساختمان در حال سوختن می­باشند، به این معنا که برای انسان حق انتخاب چندانی باقی نمی­ماند. با این حال، در این مثال نیز می­توان گزینه­های دیگری را در نظر گرفت. به عنوان مثال، در صورت وجود دو خروجی در کلاس، چه ویژگی­های روان‏شناختی بر انتخاب یک خروجی یا خروجی دیگری تأثیر می­گذارند؟ جالب­تر آن که زمانی که بقیه به نحوی جنون آمیز برای خروج از آنجا از سر و کول همکلاسی­های خود بالا می­روند، ممکن است بعضی از ما کلاس را با متانت ترک کنیم. آیا در حین فرار از خروجی­ها دیگر افراد به نکات اخلاقی اهمیت نمی­دهند یا این نوع موقعیت باعث می­شود نجابت ذاتی بعضی افراد آشکار گردد؟ بعضی افراد (نظیر استاد) نقش رهبری را به عهده می­گیرند و سعی می­کنند خروج افراد را سازماندهی کرده و احتمالاً به دنبال کپسول آتش نشانی نیز بگردند. از طرف دیگر، امکان دارد یکی از حاضرین به قدری از بیرون رفتن از کلاس ناامید شده باشد که ترجیح دهد همان‏جا در کلاس بماند و بمیرد.

اکثر سناریوهای سیاسی را نمی­توان "ساختمان در حال سوختن" توصیف کرد، زیرا در آنها آزادی بیشتری برای انتخاب نسبت به مثال فوق وجود دارد و این مسأله حتی در موقعیت وخیم تهدید امنیت یک ملت، که همگان موافقند "ساختمان" واقعاً در حال سوختن است، نیز صدق می­کند. در عرصه واقعی سیاست، حق انتخاب­ها به ندرت به روشنی خارج شدن یا نشدن از کلاس می­باشند و موقعیت آن قدر مبهم است که افراد معقول نیز قادر به تشخیص آن نیستند. به گفته جرویس اغلب در سیاست اختلاف نظر شدیدی در مورد این مسأله به چشم می­خورد که کلاس اصلاً آتش گرفته است یا خیر؟ اینک اگر از این مثال به طور قیاسی بهره گیریم در می­یابیم که چرا ادراکات و سوء ادارکات موجود موجب شده است که اساساً ماهیت بحران­ها به درستی درک نشود و نتوانیم روایتی واحد از آن چیزی که رخ داده بیان کنیم.

  1. مسئلة ناتوانی در فهم ماهیت تحولات و رخدادها: یکی از معضلات اساسی دانشگاه­ها و مراکز اجرایی کشور نداشتن درک مآل­اندیش از تحولات و رخدادها و ماهیت کلی آنهاست. در دانشگاه­ها اغلب به شکلی منفرد و منزوی کار علمی صورت می­گیرد. در مراکز اجرایی هم به واسطة سیطرة روزمرگی و روتینه شدن امر بوروکراتیک، ضرورتی برای درک پیشینی تحولات وجود ندارد و اگر هم چنین ضرورتی رخ دهد، در میانه بحران است. یعنی زمانی که اقدامات اغلب واکنشی، نسنجیده و شتابزده موجب می­شود هزینه­های مدیریت بحران رو به تزاید بگذارد.
  2. مسئله جداافتادگی سیاستمداران و منزوی شدن آنها: آن چه در رفتارشناسی سیاستمداران ایرانی به صورت دوری تکرار می­شود، انزوای روزافزون آنها پس از تصاحب مناصب سیاسی است. از آن جایی که الگوی ارتباطی سیاستمداران به صورت مقطعی و در لحظه است، آنها اغلب پس از برگزاری انتخابات به انزوایی خودخواسته تن می­دهند. حلقه دوستان و همراهان مرحله به مرحله تنگ­تر و تنگ­تر می­شود و آنها اغلب ترجیح می­دهند چالش­های محیطی را به حداقل برسانند. 
  3. فقدان تعلق هویتی و ایران­آگاهی: یکی از آسیب­های بنیادین در نظام آموزشی عالی و دستگاه­های اجرایی کشور، فقدان زمینه­های خودآگاهی هویتی و متعاقب آن دگرآگاهی هویتی است. مشکلة هویت به نحوی بغرنج و آسیب­زا است که حتی جایگاه نمادهایی نظیر پرچم ایران را نمی­دانیم و در فضای آموزشی و در کلاس­ها، غایب بزرگ است. در این شرایط ما چگونه انتظار داریم که ایران­آگاهی و احساس تعلق به منافع ملی شکل بگیرد؟ در نتیجه، اگر استاد یا دانشجویی بر پایة علایق شخصی و بر پایة مطالعات و آموزش­های غیررسمی چنین ایده­ای را دنبال نکند، دچار نوعی کوری راهبردی در رابطه با مفاهیمی نظیر هویت ملی، منافع ملی و زمینه­های همبستگی­ساز در رابطه با اقوام و گروه­های هویتی و در نتیجه توجه به ابعاد تحلیلی- تجویزی این مسائل در متون علمی و مراکز آموزشی می­شود. دانشجو و استاد در دهلیزهای این واحدها به صورت مارپیچ و بی­هدف حرکت کند، بی­آن که بداند نقطة عزیمت و اختتام او کجاست؟ چه چیزی باید برای او اولویت داشته باشد و چگونه می­تواند درکی هدفمند از منابع و متون ارائه شده به دست آوَرَد؟
  4. رویکرد ساده­انگارانه به مسائل سیاسی: یکی از مشکلات اساسی در ایران، نگاه غیر دقیق بسیاری از افراد جامعه به این رخدادهای سیاسی است. سیاست حوزه­ای است که در طول دهه­های گذشته به واسطة گرایش به نوعی توده­گرایی سیاسی، دچار آفت عوام­گرایی و تقلیل­گرایی تحلیلی شده است. تصور عمدتاً عامیانه و ساده­انگارانه به مسائل سیاسی  موجب شده است شأن آکادمیک و علمی رشته­های تخصصی نظیر علوم سیاسی به طور مشخص نادیده انگاشته شود. غالب افرادی که امروزه در پست­های کلیدی قدرت هستند، تحصیلات مرتبط سیاسی نداشته اند و اغلب با زمینه­های مهندسی- فنی و بدون درک مناسب و کافی از امر سیاسی، در حوزه سیاسی تصمیم گیری می­کنند.
  5. ماهیت غیرکاربردی دانش یا عدم تناسب با واقعیت­های جامعه: یکی دیگر از عواملی که باعث شده دانشجویان و استادن را از متن جامعه و چرخة سیاستگذاری دور کند، عدم ارتباط آموزش­های ارائه شده با واقعیت­های جامعه و فاصله­ای است که بین واحدهای درسی است که دانشجو آنها را می گذراند با ساختار و شرایط جامعه و علایقی است که ساختار سیاسی دنبال می­کند. واحدهایی که دانشجو را به صورت تک بعدی پرورش می دهد و صرفاً وی را در یک حوزه (آن هم نه به صورت صحیح و اصولی) تقویت می­کند.
  6. ظهور پوپولیسم علمی در دانشگاه­ها: در اواخر دهة 1370 ه.ش الگویی جدید بر پایة دانشجومحوری شکل­گرفت که بیش از هر چیز بیانگر تغییر در ساختار جامعه در قالب ظهور «پوپولیسم» بود. در این شرایط، وضعیتی شکل گرفت که میل داشت همه چیزی را به نحوی صوری برابری­سازی کند و همه چیز در یک چیز خلاصه شود: جلب رضایت دانشجویان. شکستن اقتدار و سلسله­مراتب پیشین و در انداختن وجهی برابرساز و اقناع­ساز (بخوانید سرخوش کننده) پیامد چنین الگویی است. از این رو، آنچه بحران آموزش و تربیت را در این وضعیت آشکار می­سازد، خوی و خصلت سیاسی آن است که برای برابری یا برای از بین بردن تفاوت میان پیر و جوان، میان بااستعداد و بی­استعداد، و سرانجام میان کودکان و بزرگسالان، به ویژه تفاوت میان معلمان و شاگردان، مبارزه می­کند. بدیهی است که چنین برابرسازی­ای فقط به قیمت اقتدار استادان و دانشجویان بااستعداد انجام می­شود.

جلوه­های اصلی چنین الگویی که دو دهة 1380 و 1390 ه.ش را به شدت تأثیر قرار داده است، را می­توان به صورت گسترش بی­رویة تعداد دانشگاه­های کشور، افزایش تصاعدی تعداد دانشجویان، تأکید بر تولید انبوه مقاله، گسترش مدرک­گرایی، کاهش جدی کیفیت آموزش و پژوهش، گرایش به انتشار «مقالات دورهمی»، گسترش فزایندة احساس ناامیدی و بیکاری فزایندة دانشجویان – حتی در مقاطع تحصیلات تکمیلی- مشاهده کرد. در باب گسترش بی­رویة تعداد دانشگاه­های کشور، بر اساس گزارش وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، ایران با ٢٦٤٠ دانشگاه پنج برابر کشورهای پیشرفته (آلمان ٤١٢، انگلیس ٢٩١، کانادا ٣٢٩، ایتالیا ٢٣٦ و هلند ٤٢٣ دانشگاه) دانشگاه دارد؛ در حالی که چین با یک‌ میلیارد و چندصدمیلیون نفر جمعیت، ٢٤٨١ و هند هند با جمعیت یک میلیارد و 324 میلیون نفری، ١٦٢٠ دانشگاه دایر کرده است. مسئله زمانی بغرنج­تر می­شود که با کاهش جمعیت کنکوری‌ها، بسیاری از ظرفیت‌ها و هزینه‌های ایجاد شده در بدنه آموزشی کشور در عمل کارایی ندارد و دانشگاه‌ها با معضل «صندلی خالی» مواجه شده‌اند.

  1. فقدان تفکر آرشیوی و تاریخ مضبوط امر سیاسی: به رغم پیشینه طولانی امر سیاسی، امروز کمترین آگاهی را از تجارب سیاسی در گذشته، تجارب تاریخی و فراز و نشیب­های آن، سبک کنش های سیاسی، و ماهیت اقدامات سیاستمداران داریم.
  2. فقدان زنجیرة علمی: شاید بارها هنگام مراجعه به یک فضای دانشگاهی یا رویارویی با برخی استادان و پژوهشگران به این مسئله اندیشیده اید که چرا به رغم تلاش­های شما، در این مراکز تمایل چندانی برای ایجاد ارتباط و تعامل علمی وجود ندارد؟ به تجربه دریافته­ام که آن چه وجه ممیز نظام دانشگاهی ایران از دانشگاه­های پیشرفته است، فقدان یک زنجیرة علمی پیوستار و هم تکمیل کننده است که اساساً مانع شکل­گیری چرخة اندیشه­ورزی و برآمدن اندیشمندان بزرگ و نظریه­پرداز می­شود. اگر درخششی هم دیده می­شود، برخلاف جریان بوده و اندیشمندی به صورت منفرد در صدد بر می­آید تا یک تنه میدانی از نیروهای ساخت­یافته مانع اندیشه­ورزی را پشت سر بگذارد و راهی جدید در میانة گذرگاه­های صعب بگشاید. این امر موجب می­شود که در این تک افتادگی روشنفکرانه، چیزی به نام امر ارتباطی- زنجیره­ای در حوزه علمی کمتر شکل بگیرد. در حالی که، سنت روشنفکری در غرب کاملاً متفاوت است و فرایند اندیشه­ورزی، بیشتر وجهی جامعه­شناختی- گفتگویی دارد و برآمدن و افول پاردایم­ها نیز وابسته به اعتباری است که شبکه­های فکری و جامعه علمی برای آنها قائل می­شود.  به راستی، فقدان عقلانیت جمعی در حوزه کنش‌های سیاسی در ایران ناشی از چه عواملی است؟ آیا فقدان عقلانیت جمعی تابعی از خُلقیات ما ایرانیان است یا مبین تضعیف هویت‌های جمعی و ارتباطی و گسترش تنهایی منفی (بی‌خویشتنی) است؟
  3. مهمترین موانع شکل‌گیری ارتباطات و عقلانیت جمعی را می­­توان چنین برشمرد:

- اولویت یافتن دغدغه معیشت بر اندیشه ورزی: به اعتقاد آرنت، در سیاست نفس ابراز عقیده و گفت و گو و هم فکری است که اهمیت دارد و هرچه از دغدغه­های رفاه و آسایش فردی(که شاید در حوزه های دیگر اهمیت خود را داشته باشد) دور شویم، به جوهر سیاست نزدیکتر شده­ایم.ذ اگر بخواهیم از تعابیر سه گانه زحمت و یا تقلا (Labor)، کار (Work) و کنش(Action) در این زمینه بهره گرفته شود، برخی افرادی که در مراکز دانشگاهی و از جمله حوزه علوم سیاسی به فعالیت اشتغال دارند، فعالیت خود را در قالب فرایندهای معطوف به تقلا و کار پیگیری می­نمایند که از این طرق ادامه «حیات» برای آنها ممکن شود. از این رو، آنها می کوشند تا به رفع دغدغه­های عاجل مادی خود بپردازند تا تمرین یکسره انتزاعی عقلانیت ارتباطی! در حالی که کنش به عنوان وجه ممیز انسان، ناظر بر فعالیت میان انسان و انسان و مشارکت در اعمال و کلمات است. کنش فرد هنگامی که با کلام یا گفتار همراه  و تکمیل می شود، توجیه و تبیین می گردد و فرد از رهگذر آن می تواند هویت خود را بیان کند، فضای عمومی و سیاسی را بیافریند و از طریق گفت و گو و مشورت و هم فکری جمعی، سیاست را تحقق بخشند.

- بدبینی، بی‌اعتمادی و ترس از همکاری جمعی، که با احساس بی قدرتی، بی کفایتی و ناتوانی در تأثیرگذاری بر تصمیمات رابطه دارد و اگر پیش از پیدایش و افزایش تقاضا برای مشارکت فرا گرفته نشود، موجب ایجاد تنش و چندپاره‌گی اجتماعی می گردد.

- خودمحوری و اراده معطوف به فردگرایی که به صورت فردگرایی منفی قابل درک است. یعنی آن که نه تنها فرد با دیگران نیست، بلکه با خود نیز غریب و بیگانه است. به تعبیر بهتر، تنهایی منفی ناظر بر وضعیتی است که فرد دچار تنهایی و جداافتادگی شده و این خود حوزه عمومی زندگی را مختل ساخته است. حاصل این فرایند پیدایش فرد منزوی وتنهایی است که تنهایی او نه به معنی با دیگری نبودن، بلکه به معنی «با خود نبودن» نیز هست.

- پنهان کاری و عدم شفافیت، که به دلایل گوناگونی نظیر ترس، عدم اطمینان، در بسیاری از موارد موجب عدم شکل گیری روابط اجتماعی می شود.

- پیچیدگی و چندلایه بودن شخصیت، که موجب می شود به رغم فطانت و تیزهوشی فرد، و تفاوت قابل توجهی میان ظاهر و باطن فرد باشد، همواره متغیرالاحوال باشند و نتوان به استدلال های موافق او چندان دل بست.

- محوریت فرهنگ «تابعیت» در مقابل فرهنگ مشارکت، که بر اساس آن نگرش نامساعدی نسبت به مشارکت و رقابت میان افراد و گروهها شکل می گیرد و مجاری جامعه پذیری و فرهنگ پذیری هم این نوع فرهنگ را تقویت می کند.

- ترس از در معرض دید و ارزیابی دیگران قرار گرفتن: در باورهای جمعی بسیاری از افراد این تصور وجود دراد که انزوا و سکوت شرط موفقیت است. زیرا با انجام کارها در انزوا و سکوت دیگران فرصت نقد، تخریب و نقد شما نمی یابند. یکی از استادان برجسته در این باره توصیه دوستانه­ای دارد: «اگر می خواهی در محیط کارت موفق باشی سعی کن یا همراه و همطراز با همکارانت باشی یا آن قدر از آنها جلوتر باشی تا نتوانند در کارت سنگ اندازی کنند!».

- از هم گسیختگی ساختارهای جمعی و تضعیف تشکل‌های سیاسی و صنفی، که موجب جامعه گریزی و احساس تفرد می شود. در این حالت، فرد اعتقادی به شیوه های کارکرد جامعه ندارد و چون نمی تواند این روابط و هدف­ها را نفی کند، با گوشه نشینی و انزوا گزینی خود را از گزند دیگران به حاشیه می کشاند.

- ذره‌ای شدن روابط اجتماعی و احساس فقدان قدرت تأثیرگذاری، که موجب می شود فرد احساس نماید که قادر به تحت تأثیر قرار دادن محیط اجتماعی خود نیست و هرگونه کار و تلاشی را بی فایده می داند(ستوده، 1387: 224).

- فقدان تحرک علمی و نبود دستور کار مشترک علمی موجب شده است نیاز چندانی به ایجاد ارتباط با دیگران احساس نشود.

- نبود ساز وکارهای ارتباطی در مراکز دانشگاهی (تبادل استاد و پژوهشگر) که به واسطه آن شاهد جزیره ای شدن دانشگاه ها و مراکز آموزشی و احیای جنبش «حصارکشی» در قرن بیست و یکم هستیم!

- باور نداشتن به عقلانیت جمعی و اولویت ندادن به «همکاری شناختی»، که موجب می شود افراد نتوانند از پوسته خودمحوری خارج شوند، در پیگیری اهداف جمعی ضعیف عمل نمایند، با قواعد رقابت آشنا نباشند، تفاوت های دیگران را نپذیرند و هزینه های مشارکت در جمع و پذیرش دیگران را نپذیرند.

غالب تحلیل­های موجود در زمینه از هم گسیختگی مناسبات جمعی و گسترش انزواگرایی بیشتر در قالب تحلیل­های مربوط به توده­ای شدن جامعه مطرح می­شوند و کمتر تلاش شده است به انعکاس جلوه های این بحران در فضای دانشگاه­ها پرداخته شود. شاید در ابتدا به نظر برسد که گسترش بحران هویت و انزوا در دانشگاه ها نه یک مسئله مستقل بلکه مسئله ای تبعی و ناشی از توده ای شدن جامعه است، زیرا ریشه این مسئله را باید در نهاد خانواده، نظام آموزشی و قواعد و هنجارهای حاکم بر جامعه و به طور کلی در سازوکارهای جامعه پذیری جستجو نمود. اما به رغم توجه به این فرض نباید فراموش شود که بسترها و زمینه­های موجود در دانشگاه ها به واسطه پایگاه طبقاتی اعضای آن، سطح آگاهی و میزان تعامل و نوع کنش و واکنش­های موجود در آن اساساً متفاوت با جامعه است. در این رابطه فرض بر این است که دانشگاه محیطی برای بازآموزی نقش های آگاهانه و خلاقانه است و سنخیت و پیوند کمتری با ناآگاهی جمعی حاکم بر جامعه توده­ای دارد. همچنین به واسطه ارتقاء سطح طبقاتی افراد (طبقه متوسط) و دسترسی به امکانات و آگاهی های جدید، احتمالاً کمتر از گذشته در معرض نوسانات رفتاری قرار می­گیرند.

بنابراین، مهم‌ترین مشکلات موجود را در این رابطه می­توان فقدان حلقه واسط و زبان مشترک بین اساتید و پژوهشگران، فقدان زمینه‌های گفت‌وگو و تبادل نظر، انزوای وجودی و ناتوانی در فهم علایق و موضوعات جدید، فقدان نگاه پیوستار به پژوهش برای پرهیز از تکرار نتایج پژوهش‌های پیشین و عدم بهره‌گیری از دستاوردهای پیشین، تأکید بر وجه انفرادی پژوهش نه کار تیمی به معنای واقعی کلمه، عدم بهره‌گیری از ظرفیت‌های عقلانیت مشترک، فقدان رایزنی و تعامل پژوهشگران با یکدیگر و عدم شکل گیری اجتماع علمی دانست. آنچه در این میان مایه تأمل است این است که علیرغم گسترش ارتباطات دیجیتالی- اینترنتی نه تنها این نقیصه کاهش نیافته است، بلکه بیش از پیش شاهد عدم ارتباط جدی مراکز پژوهشی – آموزشی علوم سیاسی و روابط بین‌الملل با یکدیگر هستیم. با توجه به این مسائل به نظر می‌رسد، مشکل اصلی حوزه آموزش و پژوهش علوم سیاسی و روابط بین‌الملل در ایران، ذره‌ای شدن هویت‌ها، بی خویشتنی و جدا افتادگی، فردگرایی منفی، نبود ظرفیتهای تعاملی– ارتباطی، فقدان همبستگی و از دست رفتن ظرفیت‌های عقلانیت جمعی و عدم شکل‌گیری «عقلانیت جمعی» است.

  • احساس رها شدگی و بی معنایی: یکی از دانشجویان دوره دکتری که اینک در دانشگاه فریبورگ (به تعبیر درست فغَیبورگ) سویس در حال گذراندن دورة فرصت مطالعاتی است، نقل می­کرد که در بدو ورود به آموزش دانشکده فرمی به من داده شده بود که می­بایست به صورت تمام وقت در دانشکده فعالیت کنم و در صورت خروج از شهر با مسئولین آن واحد هماهنگ کنم. این امر به معنای پذیرش هویتی جدید، درک مسئولیت­های ناشی از آن و ایجاد احساس تعلق در فرد از طریق انتقال احساس ارزشمندی و تشخص است. آن چیزی که متأسفانه در نظام دانشگاهی ما رخ داده است، دقیقاً خلاف این است. به نحوی که اگر استاد یا دانشجویی حتی شش ماه هم دانشکده نیاید، کسی از او سراغ نمی­گیرد! این رها شدگی نظام آموزشی بیش از هر چیز به ما احساس بی­معنایی، بی­تفاوتی، بی­قدرتی و بی­کفایتی می­دهد و در درازمدت استادان پیشکسوت را چنان دچار سر خوردگی می­کند که چندان تمایلی برای آمدن به دانشگاه نداشته باشند.
  • گم شدن اهداف آموزشی در چرخه­های بوروکراتیک: فلسفة وجودی بوروکراسی به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف، تمهید زمینه­های اجرایی برای رسیدن به نتایج تعیین شده با کمترین هزینه است. آن چه که در این میان به صورت پارادوکسیکال رخ نموده است، وارونه شدن جایگاه بوروکراسی (خود یک هدف شده است نه وسیله) و بورکراتیزه شده همه چیز است. کافی است استادی بخواهد ترفیع یا ارتقاء یابد، خود داستان پر آب چشمی است که بیان محنت­های ناشی از آن وصف­ناپذیر است. یا دانشجویی بخواهد از استادی برجسته در دانشگاه دیگر به عنوان استاد راهنما در رساله خود بهره ببرد. البته بغرنجی مسئله بوروکراسی در این سطح نمی­ماند و به تعبیری تمام لایه­های ساختار آموزشی را در بند سهمگین خود گرفتار می­کند. آیا تا به حال از خود پرسیده­اید که استادان در دانشگاه تهران، از چه خدماتی در دانشگاه و بیرون از آن بهره­مند هستند؟

 

زبان درکش ای مرد بسیاردان
که فردا قلم نیست بر بی‌زبان
صدف‌وار گوهرشناسان راز
دهان جز به لؤلؤ نکردند باز
فراوان سخن باشد آکنده گوش
نصیحت نگیرد مگر در خموش
چو خواهی که گویی نفس بر نفس
نخواهی شنیدن مگر گفت کس
نباید سخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته
تأمل‌کنان در خطا و صواب
به از ژاژخایان حاضرجواب
کمال است در نفس انسان سخن
تو خود را به گفتار ناقص مکن
کم‌آواز هرگز نبینی خجل
جوی مشک بهتر که یک توده گل!/ 

ایران آنلاین

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.