شعرهای سه شنبه

فرهنگی /
شناسه خبر: 509863

این که ترانه چه راه دور و ناهمواری را طی کرده است تا به امروز برسد در حوصله این صفحه نمی‌گنجد. به دشواری و دقت و بی‌هیچ توجهی به جغرافیا از امیدهای ترانه امروز -که قطعاً اندکی از آنها فرصت معرفی پیدا کردند- ترانه‌هایی تقدیم می‌شود.

 نسلی که دست روی دست نگذاشت و نومید نشد و از پس همه رنج‌ها، دسترنج خود را به کف آورده است. این حجم از انسان دوستی، خانواده محوری و فضلیت خواهی باید مورد توجه نکوهش‌گرانی قرار بگیرد که هیچ گاه به هم‌زبانی با این نسل راضی نشدند. این سه‌شنبه را به امید انتشار سه‌شنبه‌هایی دیگر که به ترانه و ترانه‌آفرینان اختصاص داشته باشد تقدیم مخاطبان شریف می‌نماییم.
 
با آثاری از: 
امید روزبه، احسان رعیت، آرین داوودی، حامد مفتخرحسینی، هانی ملک‌زاده، پریا تفنگساز، لیلا بنی‌تمیم، پوریا نره‌ای، احمد امیرخلیلى، روزبه آزادی، ، میثم بهاران، حمیدرضا کامرانی، سحر ملکی ، آبان میرشجاعی  و  ا براهیم اسماعیلی‌ اراضی
 
 
امید روزبه
دکمه‌هاى جا‌به‌جاى بی‌رمق
تنش‌و همون نگه داشته بود
با کمربندى که شلوارش رو
یکى در میون نگه داشته بود
وقتایى که گریه‌هاش سر مى‌رفت
قرصاى تازه علم می‌کردن
یادمه وقتایى که می‌خندید
دندوناش پشت به هم می‌کردن
از چشاش پیدا بود
فارغ از دنیا بود
نگران ما بود
با همه غریبه بود
با همه آشنا بود
واسه دکترا مریض
واسه قرصا مشترى
واسه خونه قاب عکس
اما خب با این همه
واسه ما بابا بود
بابا چى می‌دونست
که همه‌ش می‌خندید!؟
بابا چى می‌دونست
که همه‌ش تنها بود!؟
صبا که از خونه بیرون می‌زد
کوچه‌مون پر از سروصدا می‌شد
اوج خوشبختیش‌و می‌شد حس کرد
وقتى همبازىِ بچه‌ها می‌شد
حلقه می‌زدن به دور بابا
خنده‌هاش‌و از نفس می‌نداختن
دستشون به زنگ در نمی‌رسید
اونا که بابا رو دس‌می‌نداختن
بابا خیلى مهربون بود اما
همیشه صبر همه سرمی‌رفت
باباجونم از همه می‌ترسید
باباجونم از همه در می‌رفت
کارى جز خیره‌شدن نداشت، نه
حال فریادزدن نداشت، نه
بابایى دستِ بزن نداشت، نه
جز یه وقتایى که گریه‌م می‌گرفت
کارى با صورتِ من نداشت، نه
یه شب از شباى بی‌حوصله‌مون
تلخىِ بى‌پدرى سهم‌ام شد
اون شب سردى که از جاکفشى
کفشاى لنگه‌به‌لنگه‌ش کم شد
 
احسان رعیت
تو رو مخفیانه می‌خوام
مثل بچه‌ای که آب‌نباتای مغازه ‌رو
مثل عـــــــاشقای خسته از همه
کـــــه می‌خـــــــوان رابطه‌های تازه ‌رو
تو رو مخفیانه می‌خوام
مثل نامه‌های محرمانه‌ی زمان جنگ
مثل جمله‌های آخر «همینگوی» به تفنگ
تو یه رازی که کسی از تو خبردار نشد
خواستم فاش کنم اسم تو رو
ولی هر بار
نشد!
بعد اولین قرار
سرنوشتم انگار
مثل «اسمیتِ» «۱۹۸۴»
متحول شده بود
زندگیم درگیر ِ
فوبیای «جرج اورول» شده بود
من که اینقد تنهام
نمی‌تونم
حتی با دل خودم راه بیام
که تو رو تو ملأعام بخوام
سایه‌م‌و فرستادم تا سایه‌ت‌و بغل کنه
تا به قولایی که به دلم دادم عمل کنه
اگه وقتایی که لبخند می‌زنی
دیدی کم‌توجهم یا بی‌حواس
نگو پس دلت کجاست
«دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی»
می‌شه لبخند بزنی؟
این همه حسرت عاشقانه رو
عشق ظالمانه رو
که به بادم داده
«سعدی» یادم داده
«حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محله‌ت به گدایی»
حتی توی روز روشن
«شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه‌ی مایی»
آخه بر خلاف ارتباط پیمانه و «خیام»
تو رو مخفیانه می‌خوام
 
 
آرین داوودی
ترس سطحِ ماهَم از آرمِسترانگ
وحشتِ زردِ طلا قبل از ضرب
بچه‌ای که می‌گه: آقا اجازه؟
شعر حفظ کنیم جای جدول‌ضرب؟
من طلابودنم‌و دوس دارم
چرا تو دس بچرخم، مِس شم؟
عشق، یـه دوضِلعیه احمق‌ها
مگه احمقم فیثاغورث شم؟
غزَل‌و نمی‌شه از وسط نوشت
باغ، کوچیکه بهار جا نمی‌شه!
مدرسه پنجره داره، ولی خب
هیچ‌کدومش به بهار وا نمی‌شه
یه زنی بعدنا یادم می‌ده
هر دودوتّایی چهارتا نمی‌شه!
آرزوهام‌و دوتـا نمی‌کنم
اونجوری یا نمی‌شه... یا... نمی‌شه!
حالا که دوباره هف‌ساله شده‌م
که هنوز مهربونید واسه‌م
اگه دیکته‌م‌و دُرُس بنویسم
می‌شه منزوی بخونید واسه‌م؟
آخرین کوچه‌ی شادَم‌و بِدید
آخرین عکسی که غمگین نیستم
قول می‌دم ایندفه زنگ نزنم
اگه زنگَم  بزنم وایمیستم
 
 
حامد مفتخرحسینی
زندگی بازی‌دادن‌و بلده
به خودت شب به شب بگی: هیچی؟
برمی‌گردوندت به نقطه‌ی صفر
برمی‌گردی به غار، بی هیچی!
برمی‌گردی به قبلِ سرترالین
به زنِ سوگوارِ توی کمد
به صدایی که بین خنده گرفت
به زنی که تو ماشینا گم شد
اینه تاوانِ «دوستت دارم»
ناامیدانه دوستت دارم
مادرت! چادری که ول کردی
مادرت! توو پیاده‌رو که نبود
توی شیرین‌ترینِ خاطره‌هات؟
بی‌خیالش رفیق! نو که نبود!
چادری حدفاصل دو جهان
نگهش داشتم زمین نخورم
نگهش داشتم ولی لغزید
از تکون‌خوردنای تُنگ، پرم
زندگی بازی‌دادن‌و بلده 
زندگی‌مون به آه و ناله گذشت
بی تو یک روز زندگی کردم
بی تو یک روزِ بیست‌ساله گذشت...
اینه تاوانِ «دوستت دارم»
ناامیدانه دوستت دارم
ماهیِ مرگ‌خواهِ رودِ بزرگ!
از تو دستای رود سُر خوردی
هفت‌سین قبرته! نه گهواره‌ت
به چه مرگِ مجللی مردی!
ماهیِ مرگ‌خواهِ من! شب باش!
ساکت و سنگ، غیرواضح و خیس
ماهیِ مرگ‌خواه من! برگرد!
حتی از مرگ! حتی از ابلیس!
من بهت شوخی‌شوخی دل بستم
عشق بی‌درکجای یکنفره
زندگی شوخیام‌و جدی گرفت
زندگی شوخیاش سیاه‌تره
زندگی بازی‌دادن‌و بلده
من یه بازیچه‌ی سبکبارم
بازی من با زندگیم اینه:
ناامیدانه دوستت دارم
 
 
هانی ملک زاده
شبایی که ظلمت وزیدن گرفت
من و این شبا رو به خاطر بیار 
صدای شکست من‌و گوش کن 
فقط این صدا رو به خاطر بیار 
کسی رو ندارم واسه مردنم
لباس عزای من‌و تن کنه
من از بس شبم حتی خورشید هم
نمیتونه روزام‌و روشن کنه
به حدی شبا غرق تاریکیام 
که شب هم نمی‌فهمه درد من‌و
فروغ دو تا چشم تاریک تو
به بوی شب آغشته کرده من‌و
شبایی که پشتم پر از خالیه 
شبایی که آغوشم از شب پره
چقد شب به شب توی شب غرق شم
داره حالم از شب به هم می‌خوره
شبا شب به شب روحم‌و می‌خورن 
که شاید بتونن ببارن من‌و
براشون بده هضم تاریکیام 
مصرّن که بالا بیارن من‌و
غرور تو هم‌بستر خاک شد
نگاهت نگاهم رو از یاد برد
همون شب که ظلمت وزیدن گرفت
فروغ شبای من‌و باد برد
دوتا بال من زیر ساطور شب
چراغای «امّید»‌و خاموش کرد
به حدی پرنده‌کشونه فضا
که «پرواز»و باید فراموش کرد
 
 
پریا تفنگساز
چشام‌و از این‌واون می‌دزدم
سرم‌م همه‌ش تو لاک خودمه 
پام‌و کاشتم که دیگه جایی نرم
ریشه‌هام فقط تو خاک خودمه
ولی دستای تو گرمه، مثِ خون
هیجان کودکی‌های منه 
برام از یه خواب خوب قصه می‌گه 
برام از دیوونگی حرف می‌زنه
مثِ فواره به اوجم می‌بره 
چشام‌و بسته‌م و خورشید اینجاست
دیگه باور می‌کنم شب رفته 
روزای بدون تردید اینجاست
دستات‌و می‌دی به من تا بپرم
از حصار ممتد اطرافم 
چشام‌و به صورتت می‌دوزم 
دستام‌و به دست تو می‌بافم 
بیا از خوشحالی گریه کنیم 
پابرهنه توو خیابون بدوییم
بی‌خیال مردم دیوونه 
بیا اینجا زیر بارون بدوییم 
مثِ فواره به اوجم می‌بری
چشام‌و بسته‌م و خورشید اینجاست
دیگه باور می‌کنم شب رفته 
روزای بدون تردید اینجاست
 
 
پوریا نره ای
حتی از این کوچیک‌تر شه
بازم برای ما بزرگه
مردی که رو این تخت خوابه
ته‌مونده‌ی بابابزرگه
فقط به اندازه‌ی چن روز
نفس توی هواش مونده
شبیه آخرای سیگار
یه پک به انتهاش مونده
مى‌ریزه و می‌گم نباید
این سرنوشتِ کوه باشه
هر پلکی می‌زنه می‌ترسم
از پلک بعدی روح باشه
زندگی‌کردن درده اما
این‌ راه‌ حل زندگی نیس
تخت فقط محل خوابه
تخت محل زندگی نیس
معجزه تنها راه از این بغض
تا خنده‌ی بابابزرگه
این روزا هر قرصی تو دنیا
شرمنده‌ی بابابزرگه
مى‌ریزه و می‌گم نباید
این سرنوشتِ کوه باشه
هر پلکی می‌زنه می‌ترسم
از پلک بعدی روح باشه
 

احمد امیرخلیلى

 ‎آژیر یعنی وضعیت قرمز

‎آژیر یعنی شهرمون می‌سوخت
‎آژیر یعنی که پدر می‌رفت
‎مادر همیشه چش به در می‌دوخت
جنگی که تحمیلِ به ما می‌شد
‎مادر تحمل کرد بی بابا
‎چن ساله بودم که پدر رفت و
‎چن ساله از اون روز تا حالا؟!
‎واسه‌م غریبه‌س مردِ توو تابوت
‎می‌گن ببین! این استخووناشه
‎می‌گن تو باید مثلِ اون باشی
‎باید پسر مثلِ پدر باشه...
‎باید بشم مردی که می‌گن هست
‎باید بشم مردی که اصلا نیست
‎باید بشم اسمی که رو من هست
‎باید بشم حسی که با من نیست
‎بابای من رزمنده بود و من
‎حتی از اسم جنگ می‌ترسم
‎مادر تنش می‌لرزه از آژیر
‎من از صدای زنگ... می‌ترسم
‎از استخوونایی که بابامه
‎از خنده‌ی خشکیده‌ی توو قاب
‎از فکر این که چی بگم وقتی
‎گاهی تو رو می‌بینمت توو خواب!
‎باید بگم بابا... ولی گیجم
‎بیست‌ودو ساله رویِ دیواری
‎شاید پدر! شاید! نمی‌دونم
‎شاید یه اسمِ دیگه دوس داری...
‎بیست‌ودو ساله رفتی و حالا
‎بیست‌ودو ساله مرد این خونه‌م
‎من سعی کردم مثلِ تو باشم
‎بیست‌ودو ساله که نمی‌تونم
 
 
روزبه آزادی
از توو کمد صدای خنده می‌یاد
صدای خنده‌های عاشقونه
آلبومامون ترکیده فِک کنم
خاطره داره می‌ریزه توو خونه
عکست‌و می‌بینم، دلم وا می‌شه 
عکست‌و می‌بینم، دلم می‌گیره
صحرا که نیس، سر می‌ذارم به دیوار
کل پیِ خونه رو نَم می‌گیره
از پشت سر من‌و صدا می‌کنی
تا برمی‌گردم، می‌بینم صدا نیست
خاطره‌تم مثلِ خودت می‌مونه
پیله کنه، وِل‌کُنِ ماجرا نیست
می‌خوام بخوابم عکسِ تو رو سقفه
یه شبح از عطرِ تنت روی تخت
یه سایه از رقصیدنت رو پرده
شبیه پرپرزدنِ یه درخت
صد دفه دیدم که صدای باده
اما هنوز می‌گم توی تراسی
از خواب که می‌پرم تو رو می‌بینم
هم‌قدِ یه پالتو رو چوب‌لباسی
چیزی به دیوونه‌شدن نمونده
عکس تو گریه می‌کنه، می‌خنده
بارون می‌گیره از تو سقف، برف می‌یاد
باد می‌یاد پنجره‌م‌و می‌بنده
 
 
میثم بهاران
باشم، نباشم، فرقی‌ام داره!؟
چیزی نمونده بین ما دوتّا
پایینِ کوچه خطِّ پایانه
از موضعِ بالا نِگا کن تا...
می‌بینی چشمای من‌و وقتی
غرقه تو آهنگای بی‌معنی
عاشق شدم توو شهرتون اما
تو شهرتون عاشق‌شدن یعنی...
هم دوستت دارم مث قبلا
هم مطمئنم دوستم داری!
حس می‌کنم چن وقته حسش نیست...
حس می‌کنم هی با خودت داری...
فکری به حال هردومون کردم
فکری به حال من، به حال تو
برگشتنم کار قشنگی نیست
هی دورِ باطل، دورِ باطل، دو...
اشکای امروزت تموم می‌شه
کی پیش‌بینی کرده فردا رو!؟
گیرم یکی دستات‌و می‌گیره
من خیلی وقته خیلی چیزا رو...
از دست دادم بچگی‌هام‌و
رفتم یه مردِ بدتر آوُردم
ما خوب بودیم و هوا بد شد
من خیلی وقته سر در آوُردم...
از برفی که چن ساله می‌باره
تا هق‌هقِ تو بعدِ این بارون
چن سالِ دیگه تو همین کوچه
چن سالِ دیگه تو همین تهرون...
باشم، نباشم، فرقی‌ام داره!؟
 
 
حمیدرضا کامرانی
یه جفت چاه نفته چشمای سیاهت
کبریتم و غیر از خطر چیزی ندارم
حق داری گاهی من رو نشنیده بگیری
من شاعرم؛ جز دردسر چیزی ندارم
شعرای من مثل خودم یه تیکه سنگه
که آینه‌شمعدون جهازت رو شکسته
از برف جز خونه‌خرابی چی می‌مونه!
می‌ترسم از برفی که رو موهات نشسته
مادر شدی شمع و چراغ خونه باشی
این چاردیواری باهات معنی بگیره
آدم رو دوش کی به جز تو سر بذاره!؟
آدم سراغ خنده رو از کی بگیره!؟
همسایه‌ها بگین / که مادرم کجاست 
 انگار گم شده‌م
مثل یه بچه‌ام / که توو شلوغیِ / بازار گم شده‌م
دوریش، باریه / رو شونه‌هام، چطور 
 طاقت بیارمش
از قول من یکی / به مادرم بگه 
 که دوست دارمش
حوّا رو خنده‌ت از چشای آدم انداخت
این سیب، کلی چرخ خورده تا بیفته
اخبار هم انگار با من هم عقیده‌ست
اشک تو باعث شد سونامی را(ه) بیفته
از اولش هم گفته بودی عشق یعنی
تا انتهای جاده‌ای بی‌مرز رفتن
هر جای دنیا هم که باشم خونه‌م اینجاست
واکن «در»و که خسته‌ام از هرزرفتن
چن(د) تا ترک رو پیشونیت افتاده گلدون!
طاقت نیاوردی گُلت پژمرده باشه
آغوش تو جا داره واسه بچه‌ای که
چوب ندونم‌کاریاش‌و خورده باشه
همسایه‌ها بگین / که مادرم کجاست
 انگار گم شده‌م
مثل یه بچه‌ام / که توو شلوغیِ / بازار گم شده‌م
دوریش، باریه / رو شونه‌هام، چطور 
 طاقت بیارمش
از قول من یکی / به مادرم بگه / که دوست دارمش
 
 
سحر ملکی
دنیات لبریز از غمه وقتی
از خاطرات مادرت رفتی
هر چی تقلا می‌کنی، افسوس
دستت نمی‌رسه به خوشبختی
با خنده موهای من‌و می‌بافت
حالا من‌م موهاش‌و می‌بافم
وارونگی توو ذات تقدیره
با درد و غم، موهاش‌و می‌بافم
روز و شبش توو خونه گم می‌شه
حالم بده از این فراموشی
تقویم ما انگار می‌گرده
رو دور کند فصل خاموشی
ابر پر از دردیه که پیداست
خسته‌ست از بغضای طولانی
هر لحظه بند یه تلنگر تا
دریا بشه؛ دریای طوفانی
با این که اسمم رو نمی‌دونه
خم می‌شه و دستام‌و می‌بوسه
هر باری که به من می‌گه مامان
می‌فهمم از توو داره می‌پوسه
با خاطره‌هایی که یخ بستن
توو ذهن کوچیکش زمستونه
مثل پرستویی که جا مونده
غمگین‌ترین آوازو می‌خونه
هرچند که یادش نمی‌مونه
هر شب بهش می‌گم چقد زیباست
می‌گم هنوز آوای لالاییش
زیباترین موسیقی دنیاست
 
 
آبان میرشجاعی
کسی که روبروته خیلی وقته توو خودش مرده
تمام زندگیش‌و سیل و طوفان با خودش برده
وجودش سِر شده احساسش‌و منطق قرق کرده
چه چیزا دیده اما خم به ابروهاش نیاورده
تموم عقده‌هاش‌و تک‌به‌تک دندون زده وا شه
عروسکاش‌و گم کرده مث آدم‌بزرگا شه
برای تک‌تک چیزایی که می‌خواسته جنگیده
واسه اینه همیشه یه سلاح سرد همراشه
سلاح سر قلبی که پر از خونابه و زخمه
که جاش مونده توو سینه سرد و خالی مثل یه دخمه
یه جوری از تپش، از عشق، از احساس افتاده
که تنها پاسخش به دردای دنیا فقط اخمه
دیگه هر چی بشه دردی نداره وقتی بی‌هوشی
اگه تاریک باشی محو می‌شی توی خاموشی
مهم نیس حتی وقتی سرما رؤیات‌و بسوزونه
چون از هر چی بگی آسون‌تره واسه‌ت فراموشی
 
 
گل یخ
ابراهیم اسماعیلی اراضی
چند روز پیش خبری منتشر شد که از یک دستاورد تازه در اروپا خبر می‌داد. اصل ماجرا هم این بود که یک شرکت انگلیسی به فناوری تازه‌ای دست یافته که با استفاده از آن می‌تواند هر ماه یک آلبوم موسیقی تولید کند؛ بدون اینکه نیازی به ترانه‌سرا، آهنگساز، خواننده، تنظیم‌کننده و... باشد. از تلاش‌هایی که طی دو سه دهه اخیر برای خلق و تکمیل چنین فناوری‌ای شده بود، بی‌خبر نبودم؛ برای همین زیاد متعجب نشدم. چیزی که ذهنم را مشغول کرد، این بود که خب، چرا جماعت اجانب فکر می‌کنند کار مهمی کرده‌اند؟! ما در این سوی دنیا بی‌سروصدا چندسالی‌ است که بخش قابل‌ توجهی از موسیقی روزمان را با شیوه‌ای مشابه تولید می‌کنیم و چه‌ بسا رکوردمان هم زمان کوتاه‌تری باشد. اینجا هم بسیاری از قطعات موسیقی روز را که می‌شنویم، می‌بینیم هر چه در آنها هست، یا خروجی نرم‌افزارهاست یا حاصل یک تولید عمومی مخاطب‌ محور!
اظهارنظر درباره موسیقی را به‌ صاحبنظران این حیطه وامی‌گذارم و فقط اشاره‌ای گذرا به کلام خواهم داشت؛ به آنچه هویت و پیشینه ماست. اگر در یک بررسی خیلی ساده، تولیدات باکلام موسیقی روز ایران را آنالیز کنیم، به یک نتیجه شگفت‌انگیز می‌رسیم که قطعاً در دنیا یک رکورد محسوب می‌شود. کلام نزدیک به 90 درصد این تولیدات، در مجموع، با استفاده از یک دایره واژگانی300-200 کلمه‌ای شکل گرفته است؛ تولیداتی که اگرچه نام‌های متفاوتی زیر آنها نوشته می‌شود اما یک تولیدکننده بیشتر ندارند؛ پسند عوام! اما این تازه، تمامی مصیبت نیست؛ واویلای اصلی این است که این «پسند» هم حاصل تجربه‌های تخاطبی تولیدکنندگان و مردم نیست که اگر بود، حرفی نمی‌ماند. آنچه این پسند را می‌تراشد و شکل می‌دهد، اراده گروهی بسیار اندک است که نبض مُدهای شبه‌هنری را در دست دارند و هر روز با تراشیدن صورتکی تازه، مخاطب را به سویی می‌کشند تا در ازای بهای گزافی که از او می‌گیرند، «هیچ تازه»ای تحویلش بدهند و دلش را خوش کنند که مخاطب به‌ روزی‌ است و در این میان فقط ظاهر کسانی که این هیچ‌ها را تحویل می‌دهند، نو به نو می‌شود؛ کسانی که حتی نام‌هایشان هم مال خودشان نیست؛ یک روز کوتاه، یک روز بلند، یک روز سیبیلو، یک روز ریشو، یک روز سیاه، یک روز بور و...
خب اگر حرف‌هایم خیلی تلخ و ناامیدکننده بود، ببخشید؛ اصل حرفم را هنوز نزده‌ام. اصل حرفم این است که بدون هیچ تردیدی، رشد ادبیات آهنگین ما در تعاریف و شکل‌های گوناگونش، در هیچ دوره‌ای بسرعت دو دهه اخیر نبوده است؛ چراکه در هیچ دوره‌ای، «کلام» در قطعات موسیقایی «آگاهی‌محور»، از سوی «اهل کلمه»، تا این حد جدی گرفته نشده است و حتی تا همین 4-3 دهه پیش هم گروه زیادی از سرایندگان، پرداختن به تصنیف و ترانه را دون‌ شأن خود می‌دانسته‌اند. نمونه مشهور این نگاه هم طعنه‌ای‌ است که ایرج بزرگ به عارف بزرگ می‌زند. (البته یادمان باشد که عده‌ای از اهل نظر معتقدند در ایران باستان، هر آنچه با استفاده از کلمات سروده می‌شده، بر مبنای موسیقی بوده؛ یعنی اینکه ما شعر مستقل از موسیقی نداشته‌ایم و به‌همین دلیل هم از تعبیر «شعرسرودن» استفاده می‌شده است.)
از اواسط دهه هفتاد که دوباره موسیقی غیرسنتی در ایران اجازه فعالیت رسمی یافت تاکنون،4ـ 3  نسل از ترانه‌سرایان جوان، پا به عرصه گذاشته‌اند که بین آنها چهره‌های موفق، انگشت‌شمار نبوده‌اند؛ چهره‌هایی که هر کدام از آنها توانسته صفحاتی خواندنی و شنیدنی به دفتر قطور ترانه فارسی بیفزاید و با‌وجود مصیبتی که در آغاز این نوشته به آن اشاره کردم، آنهایی که بخش ماندگار ترانه ما را رقم می‌زنند، حتی به قیمت اینکه در روزگار خودشان کم‌تر شنیده شوند، مشغول انجام کار درست خویشتن‌اند؛ در رنگ‌ها و موضوعات گوناگون اجتماعی، عاشقانه و.... از این گروه، به تناسب تقدم نسلی و فرصت‌های پیش‌آمده، نام کسانی بیشتر شنیده شده و کسانی، کمتر شناخته شده‌اند اما قطعاً به قول نیمای بزرگ آنکه غربال در دست دارد، از عقب کاروان می‌آید. این نسل‌ها علاوه بر توجه به وظایف و وجوه موسیقایی ترانه، به وجوه ادبی آن نیز توجه بسیاری دارند؛ در حدی که حالا دیگر براحتی می‌توان ترانه را نیز به‌عنوان یکی از گونه‌های ادبی، با پارامترهای خاص خودش و جدا از شعر، دسته‌بندی و بررسی کرد؛ هم­چون گلی که از وسط یخ سر برآورده باشد و شک نداشته باشید که فرداهای ترانه فارسی، از دیروزهایش روشن‌تر خواهد بود.
 

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.