پیاده روی اربعین: روایت دوم

مقصد مسیر بود

فرهنگی /
شناسه خبر: 509041

با قدردانی از تمام کسانی که وصف کامل این مثلِ عربی بودند: کَمالُ الجُود بَذل المُوجود.

برای نگارنده این سفر از سفرهای پیشین چندین ساله از این جهت متفاوت بود که در سفرهای گذشته دور از ایران مقصد مهم بود، هر چه زودتر رسیدن به مقصد باعث می‌شد تا با بیزاری و بی‌تابی مسیر سفر طی شود. یک بار دانش آموزان یک مدرسه ابتدایی را به پیک نیک برده بودند به پارک و دیدن یک موزه. در راه بازگشت وقتی از دانش آموزان پرسیده شد که کدام قسمت سفر جالب تر بود، یکی از دانش آموزان گفت: «همه سفر، همه مسیر.»

جمله این دانش آموز، نگارنده را برای نخستین بار به این ادراک رساند که «مسیر» هم مهم است. اما تجربه این درک دست نداد و نگارنده همچنان در سفرهای بعدی دور از ایران، بی‌تابِ رسیدن به مقصد بود. در سفر اربعین برای نخستین بار، این درک به دست آمد که مقصد، خودِ مسیر بود و اصلاً خود مقصود،آن امام همام، از کرم بی‌انتهایش راه‌ها را برای رسیدن، هموار و هموارتر می‌کرد. برای نگارنده این سفر در چهار بخش خلاصه می‌شد.‌

1
پیش از پیاده‌روی: رفتن از ایران به عراق عربی. عبور از مرزِ چذابه، فارسی با لهجه غلیظ عربی مردمان این منطقه، رسیدن به نجف این درگیری ذهنی را برایم داشت  که سرزمین عراقِ عربی است یا زیارت. ابتدا زیارت مسجد سهله و بعد مسجد کوفه و حرم حضرت علی علیه السلام یقین زیارت را ایجاد کرد.

‌2

مسیر پیاده‌روی: در همان ابتدای پیاده‌روی درد شدید کف پاها رمق را گرفت و سرفه‌های بی امان که از یک ماه پیش شروع شده بود، در بدن کوفتگی پیدا کردند و باعث شدند توان راه رفتن نداشته باشم. یکی از زائران بی اندازه لطف کرد و یک میله آهنی داد تا با تکیه بر آن حرکت کنم.

به سختی لنگان لنگان با این پرسش می‌رفتم که این همه عمود مانده است؟هربار که برای استراحت می‌نشستم زائرانی که در حال عبور بودند، یک شرمساری برایم ایجاد می‌کردند که همه در حال حرکت هستند و فقط  تو نشسته‌ای. کششی از روبه رو بود که خیلی شدت غلبه‌اش نیرومندتر از شدت دردهایم بود.

نیمه‌های شب تا سپیده صبح، احساس کامل امن بودن سفر، انرژی بیشتری برای پیاده‌روی ایجاد می‌کرد. تضادهایی در مسیر پرسش‌هایی ایجاد می‌کرد که پس از پایان پیاده‌روی خود به خود پاسخ‌هایش داده شد: عرب‌هایی که بیرون از موکب ایستاده بودند با صدای بلند و خوشرویی زائران را برای پذیرایی دعوت می‌کردند و کرم‌شان مدام داستان‌های حاتم طایی را به یاد می‌آورد.

عرب‌هایی که شب هنگام در موکب با اینکه جا بود، جا نمی‌دادند و با گفتن مسخره آمیز جمله فارسیِ «برو بیرون» به زائر اجازه خواب نمی‌دادند؛ ایرانی‌هایی که با جملات پرمغزی دلایل آمدن‌شان به این سفر طلبیده شده را ابراز می‌کردند. ایرانی‌هایی که از موکب‌های عربی چای ایرانی می‌خوردند آن هم با لیوان خودشان و با غرزدن اینکه چای عربی پررنگ است و شکر زیاد دارد، از آنها می‌خواستند که در فلاکس خودشان آب جوش بریزند؛ ایرانی‌هایی که این سخاوت میهمان نوازی را نمی‌دیدند و جنگ 8 ساله را توجیه این کار آنها می‌دانستند.

3
رسیدن به کربلا و زیارت. اصلاً باورکردنی نبود! چه کرم فرمایی است امام والاگهر که لنگان لنگان رساند. روبه‌روی حرم ایستاده بودم و مدام بر حیرتم افزوده می‌شد. حال زار و نزار و لباس‌های پر از خاک حس شرمندگی برایم بود که در مقابل چنین صاحب کرمی‌ با چنین وضعی زیارت کنم! اما بودن داخل حرم و زیارت یک دقیقه ضریح و در آن لحظه دعا برای همه و همه، حسرتی بود که برآورده شد.

پس از غروب به یک باره این زیبایی مسیر پیاده‌روی رخت بربست و مرا مدام یاد این شعر عربی می‌انداخت:« لَو انّی عَلِمتُ مَا تَجسم تُبعده مَنحتُ القطارَ ان تَمیدَ بِرکبَها»: «اگر می‌دانستم که بعد از رفتن او بر من چه می‌گذرد قطار را نگه می‌داشتم با مسافرانش». اگر می‌دانستم با رسیدن به کربلا، زیبایی‌های مسیر پیاده‌روی تمام/ کمتر می‌شود، روز اربعین پس از زیارت از همان مسیر به ایران برمی‌گشتم.

در موکب‌ها جا نبود و جا نمی‌دادند؛ هرکس می‌خواست موبایل خودش شارژ شود؛ هر کس می‌خواست آدرس ترمینال را بپرسد و به دیگری اجازه پرسش نمی ‌داد؛ در کفشداری هر کس خادم را صدا می‌زد که اول کفشِ من را بده و در تل زینبیه شاهد بودم یک عرب ایرانی و یک ایرانی به یکدیگر تنه زدند تا زودتر کفش‌شان را بگیرند و گفتن جمله «این سردار ما [امام حسین علیه السلام] اینجاست» از سوی ایرانی، طرف مقابل را به اوج عصبانیت رسانید که به درگیری فیزیکی و خونین منجر شد که حراست توانست پس از چند دقیقه آنها را از هم جدا کند؛ رانندگانی که کرایه شان همین است و بس؛ در ترمینالی که هر دو مسافر و راننده به دیده شک به هم می‌نگریستند: مسافر می‌گفت او پول زیاد می‌گیرد و راننده می‌گفت آیا آنها کرایه را خواهند داد؟ (در ون ما، کمی‌ مانده به مرز به اصرار راننده یک نفر کرایه‌ها را جمع کرد.

راننده با یقین اینکه تمام کرایه نیست، پول‌ها را شمرد و داد و بیداد راه انداخت که یک کرایه کم است. دوباره کرایه‌ها برگردانده شد و تک تک کرایه‌ها و این بار کامل داده شد!) در مرز هر کس می‌خواست پاسپورت او زودتر مُهر زده شود و درست آخرین لحظه‌ای که می‌خواستیم از مرز عبور کنیم، بین یکی دو نفر سر همین مسأله در عرض یک لحظه چنان درگیری لفظی شد که دشنام غلیظ یکی از آنها در فضای سنگین نیمه شب مرا به این یقین رساند که نگه داشتن مفهوم زیارت بسی سخت تر از آن پیاده‌روی است./ ایران جمعه 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.