پیاده روی اربعین: روایت پنجم

رؤیای آرمانشهری من

فرهنگی /
شناسه خبر: 509013

من فکر می‌کنم آرمانشهر جایی است که در آن آدم‌ها همیشه در حال بهتر شدن باشند؛ یعنی اگر کسی بخواهد توی آرمانشهر زندگی کند ناچار است از شرکت در سیر تکامل مدام و فرآیند بهتر شدن. توی آرمانشهر خوب بودن کافی نیست، بلکه باید مدام بهتر شد.

سفر اربعین، سفر به آرمانشهر است؛ این را وقتی فهمیدم که اربعین‌رفته‌ها از خاطرات سفرشان می‌گفتند و از اینکه در مسیر سفر هرچه هست دیگرخواهی است و ازخودگذشتگی؛ همین‌ها بود که بی‌قرارم کرد و عزمم را برای سفر جزم، باید زائر اربعین می‌شدم تا آرمانشهر را با چشم‌های خودم ببینم. اما بنا بر قاعده‌ «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»، در همان تلاش اول با شکست مواجه شدم؛ پدرم اجازه‌ این سفر را نمی‌داد.

سه سال آزگار از ابتدای ماه محرم اصرار و التماس را شروع می‌کردم اما بی‌فایده بود، مجوز سفر صادر نمی‌شد! بعد از سومین مرتبه‌ ناکامی به این نتیجه رسیدم که چیزی در وجودم هست –یا شاید هم نیست!- که باعث می‌شود لایق نفس کشیدن در فضای اربعین نباشم. بعد از سرک کشیدن در اعماق وجودم به این نتیجه رسیدم که مانع احتمالی، بددلی و وسواسی است که در سفر و حضر ملازم همیشگی‌ام است.

وقتی می‌شنیدم در مسیر پیاده‌روی، صد نفر آدم از یک لیوان -که بعد از صدمین بار استفاده شسته می‌شود- آب و چای می‌خورند، دل و روده‌ام به هم می‌پیچید. القصه قصد کردم از وسواس توبه کنم و خودم را اینطور توجیه می‌کردم که ((سُؤرُ المؤمنِ شِفاءٌ))*، هرچند که می‌دانستم قرار نیست من توی آن لیوان‌ها آب و چای بخورم.

با این حال ماجرا به جایی رسید که از بطری آب دهن‌خورده‌ دیگران هم دچار دل‌آشوبه نمی‌شدم و موجی از بهت و تعجب از این تغییر رویه‌ من در بین خانواده و دوست و آشنا به راه افتاده بود؛ بالاخره موفق شده بودم بددلی و وسواس را از خودم دور کنم.

از آنجایی که معجزه‌ها همیشه وقتی اتفاق می‌افتند که آدم منتظرشان نیست، در چهارمین مرتبه بدون اینکه تلاش کنم مجوز سفر صادر شد و من این اتفاق را مدیون توبه‌ام می‌دانستم. در گوشه‌ ذهنم مطمئن بودم کسی را که قصد کند حر باشد، از ورود به مدینه‌ فاضله محروم نمی‌کنند.

هیچ‌وقت حس شب آغاز سفر را که در فرودگاه امام خمینی تجربه کردم فراموش نخواهم کرد. زیاد سفر کرده بودم اما قسم می‌خورم که هیچ پروازی و هیچ فرودگاهی و هیچ سفری شبیه این یکی نبود. عجیب بود و من اشک شوق می‌ریختم؛ فضای آنجا چیزی غیر از همیشه بود: همه‌ فرودگاه در قرق زائران اربعین بود. همه به هم لبخند می‌زدند و التماس دعا می‌گفتند.

همه سیاه‌پوش بودند و کوله به دوش، همه در ظاهر و باطن شبیه هم. حس اینکه جزئی از آن جمعِ یکدست بودم جداً بی‌نظیر بود. فقط نمی‌دانم چرا دچار این وهم شده بودم که قدرت باطن‌بینی پیدا کرده‌ام!

ورودیه‌ آرمانشهر آنقدر سرمست و سرخوشم کرده بود، که وقتی در فرودگاه نجف اولین ضربه به رؤیای آرمانشهری‌ام وارد شد متوجه شدت ضربه نشدم. تازه از فرودگاه خارج شده بودیم و بعد از کلی چانه‌زنی یک سواری پیدا کرده بودیم تا ما را به حرم برساند که یک گروه ایرانی مقابل‌مان سبز شدند و اصرار کردند که با هم ون بگیریم، با این توجیه که این طوری هزینه کمتر می‌شود و امنیت بیشتر.

ولی هرچه منتظر شدیم با هیچ ونی معامله‌مان نشد و گروه کذایی پیشنهاد دادند تا بیرون از فرودگاه برویم بلکه ون پیدا کنیم. در مسیر طولانی و تاریک و مخوف بیرون فرودگاه با کوله‌های سنگین‌مان پیش می‌رفتیم و هرچه بیشتر می‌جستیم کمتر پیدا می‌کردیم، همه‌ ماشین‌ها پر بودند. گروه کذایی از ما پیش افتاده بودند و انگاری داشتند ازمان فرار می‌کردند.

در همین اثنا بود که گشایشی شد و یک تاکسی خالی از کنارمان گذشت و چون دست نگه‌داشتیم کمی جلوتر ایستاد؛ پدر خانواده‌ کذایی هم نامردی نکرد و دوان دوان آمد عقب، ماشین را برای خودش و خانواده‌اش قاپید، در آخرین لحظه نیم نگاهی به ما که درجا خشک‌مان زده بود انداخت و بعدش هم دِ برو که رفتی! این ضربه را خیلی جدی نگرفتم، باورم نمی‌شد آدم‌ها توی آرمانشهر به هم کلک بزنند. فراموشش کردم؛ آرمانشهر هنوز در پیش رو بود.

فکر می‌کنم اتوپیایی‌ترین بخش سفر اربعین، پیاده‌روی مسیر نجف به کربلا باشد. آنجا بود که تحقق رؤیاهای آخرالزمانی‌ام را دیدم. اینکه حتی وقتی سیر و سرحال هم هستی، عده‌ای با نهایت تواضع ازت خواهش کنند مهمان‌شان باشی، خیلی شبیه روایت‌هایی است که آرمانشهر آخرالزمانی را وصف می‌کند. با این حال تا وقتی به کربلا نرسیده‌ای، این سفر هنوز تمام نشده است.

به کربلا که رسیدیم به توصیه‌ یک دوست، در محل اسکان یک کاروان خیلی بزرگ بهمان جا دادند. آنجا بود که ضربه‌ بعدی به رؤیای آرمانشهری‌ام وارد شد. ساختمان محل اسکان در واقع نمایشگاه بود: معرض الکربلا الدولی. دو تا سوله در کنار هم، یکی برای خانم‌ها و دیگری برای آقایان. قاعدتاً یک نمایشگاه یک نمایشگاه است نه یک هتل و اینکه رئیس کاروان -که جوانکی بود با شلوار پلنگی و ریش داعشی- قول جای بهتری را داده بود اما جای بهتر به هر علتی حاصل نشده بود کمکی به تغییر ماهیت سوله‌ها نمی‌کرد. من اسم کاروان مذکور را گذاشتم کاروان خروس جنگی‌ها، چون یکسره با همدیگر و با رئیس کاروان در کشمکش بودند. سر استفاده از آب منبع، سر جای خواب و سر هر موضوع کوچک و بزرگی که بشود فکرش را کرد با همدیگر دعوا می‌کردند. خیلی دلم می‌خواست بهشان بگویم وقتی عقل و پول‌تان را داده‌اید دست این شلوار پلنگیِ ریش داعشی، حقتان است خب!

من چنگ می‌زدم به رؤیای آرمانشهری‌ام و سعی می‌کردم نگذارم از دستم برود اما سخت بود. در آن لحظه‌های سخت یاد روایتی از حضرت جواد(ع) افتادم: فرّ الی الحسین... از دل کاروان خروس جنگی‌ها فرار کردم به سمت امام حسین(ع).

شب بود و شلوغ بود و با هر سختی که بود پیش می‌رفتیم و هنوز کلی راه مانده بود تا بین‌الحرمین؛ آن تراکم جمعیتی که مقابل‌مان بود، از پیش‌تر رفتن ناامیدمان می‌کرد؛ همسفرها می‌گفتند با این اوضاع شاید بهتر باشد از همان‌جا سلام بدهیم و برگردیم. نمی‌توانستم برگردم؛ شک به جانم افتاده بود و باید بهم ثابت می‌شد که آیا اینجا واقعاً همان آرمانشهر معهود است؟

چشم‌هام را بستم و از دلم گذشت «اگر آمدنم را خوش دارید، خودتان دستم را بگیرید و تا بین‌الحرمین ببرید.»
چشم‌هام را که باز کردم، آقایی مقابل‌مان ایستاده بود، با ریش و موی جوگندمی؛ شال سبز دور گردنش نشانه‌ی سیادتش بود. دود سیگارش را پف کرد آن‌طرف و خطاب به ما گفت: «از اصفهان اومدِین؟»

از اینکه پیش‌فرضش این بود که همه اصفهانی هستند مگر خلافش ثابت شود خنده‌ام گرفته بود اما وقتی بی‌مقدمه گفت از یک راه میان‌بر لو نرفته می‌بردمان تا بین‌الحرمین، گریه مجالی برای خندیدن باقی نگذاشت. قبولم کرده بودند و این یعنی اشتباه نیامده بودم، باید می‌آمدم و قواعد زندگی در اتوپیا را یاد می‌گرفتم. از توی کوچه پس‌کوچه‌ها و از میان مغازه‌ها می‌رفتیم تا برسیم به بین‌الحرمین و من در تمام آن مسیر داشتم افکارم را حلاجی می‌کردم.

همانجا به این نتیجه رسیدم که آرمانشهر جایی است که در آن آدم‌ها تلاش کنند تا بهتر باشند. من تلاش خودم را کرده بودم تا یکی از صدهزار حفره  درونم را پر کنم و به همین خاطر راهم داده بودند. اینکه می‌خواستم همه را قضاوت کنم خبط بزرگی بود چون فقط یک نفر است که به نهان جان‌ها آگاه است. باطن‌بینی هم کار اهل دل است، نه من که در هزارتوی باطن خودم گم و گور و بلاتکلیفم.

کسی چه می‌داند، شاید اهالی کاروان خروس جنگی‌ها و حتی پدر آن خانواده که تاکسی ما را قاپید، هر کدام یکی از صدهزارشان را اصلاح کرده بودند که لایق حضور شده بودند.

وقتی به بین‌الحرمین رسیدم و نگاهم به گنبد حضرت حسین(ع) افتاد، دیگر مطمئن شده بودم که توی این آرمانشهر هر که هست به دلیلی هست و آن کس که باید بداند، می‌داند که چرا.

*فِی سُؤْرِ اَلْمُؤْمِنِ شِفَاءٌ مِنْ سَبْعِینَ دَاء
امام صادق علیه السلام فرمود: در نیم‌خورده‌ مؤمن درمان هفتاد بیماری است.‌ ‌‌/ ایران‌ جمعه

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.