پیاده روی اربعین: روایت چهارم

چادر نماز مادرم

فرهنگی /
شناسه خبر: 508972

برای من سفر به کربلا همیشه یک آرزو بود چون ما بچه‌های نسل جنگ همیشه یادمان بود که مرز ایران و عراق بسته است و نمی‌دانستیم کی بالاخره یک روز صدام سقوط می‌کند تا مردم ایران به آرزویشان برسند و به زیارت امام حسین(ع) بروند. همه ما از کودکی با امام حسین(ع) خاطره داریم و شاید این از ویژگی‌های منحصربه فرد جایگاه امام حسین(ع) در قلب‌های ماست. چه آن کسی که اعتقاد دارد و چه آن کسی که اعتقاد ندارد همه مردم ایران نمک‌گیر این امام هستند و چه برسد به ما که علوی هستیم و جدمان آقا امیرالمؤمنین.

ماجرای سفر من به کربلا و پیاده‌روی اربعین هم ماجرایی است که نوشتنش خالی از لطف نیست. هیچ‌ پیش‌زمینه و فکر قبلی برای این سفر وجود نداشت و خیلی اتفاقی به دعوت سیدمجید فاطمه راهی این سفر مبارک شدیم. دوستانی از هیأت ریحانه‌الحسین قرار بود زودتر بروند و موکبی برپا کنند تا زائران امام آنجا اسکان بگیرند. به دلایلی سفر چند نفر ملغی شد و دو روز قبل از حرکت آقای بنی‌فاطمه به من گفتند اگر می‌آیی بسم‌الله.

همیشه دلم می‌خواست زمانی به کربلا بروم که مادرم را همراه خودم ببرم؛ چون این مادرم بود که از کودکی من را با امام حسین(ع) آشنا کرد و فرهنگش را به من آموخت؛ اما کاروان مردانه بود و امکان این وجود نداشت که مادر را با خود ببرم. به مادر داستان سفر را گفتم. خیلی خوشحال شدند التماس دعا داشتند.

به‌هر روی مدارک را تحویل هیأت دادیم و آماده سفر شدیم. زمانی که می‌خواستم برویم فرودگاه تا با پرواز به نجف برویم اتوبان منتهی به فرودگاه امام بسیار ترافیک بود و با تأخیری یک‌ساعت  ونیمه به فرودگاه رسیدم و اصلاً امیدی نداشتم به پرواز برسم. رسیدم فرودگاه و متوجه شدم که گروه هنوز آنجا هستند و فهمیدم پرواز با دوساعت تأخیر به نجف خواهد رفت. انگار پرواز مانده بود تا من برسم. این اتفاق با معجزه هیچ تفاوتی نداشت.

شب رسیدیم به نجف و حرم حضرت امیرالمؤمنین. وارد حرم که شدم احساس کردم پشتم به کوه گرم است و آن قدرت و ابهت را با تمام وجود احساس کردم. از نجف خودمان را رساندیم به موکب 780 در میانه راه. چند روزی آنجا برنامه داشتیم اما یک شب تصمیم گرفتیم ماشینی بگیریم و قبل از روز اربعین به زیارت کاظمین و سامرا برویم. به سختی ماشین پیدا کردیم و از مسیرهای سخت رفتیم به سمت کاظمین.

مسیرهای اصلی ازدحام عجیبی بود و امکان رفت و آمد در آنها وجود نداشت. تمام شهرها لبریز از سیل جمعیت بود و نمی‌شد از طریق آنها حتی به شهری دیگر رفت. با سختی بسیار خودمان را رساندیم به کاظمین. آن شب شهر پر از ریزگرد و غبار بود و فاصله دو متری را نمی‌شد دید اما صفای عجیبی در حرم و شهر وجود داشت که در وصف نمی‌آید.

زیارت حرم کاظمین حال عجیبی داشت که فقط می‌توانم بگویم تنها به عوض کردن لباس روح شبیه بود و یکی از بهترین سفرهای زیارتی من بود آن سفر. اتفاقی در حرم آقای بهروز شعیبی، وحید امیرخانی و مرتضی فاطمی را دیدیم و گپ زدیم و فهمیدیم آنها هم خودشان آمده‌اند و مثل ما قصد سامرا دارند. با هم همراه شدیم و با دو ماشین به سمت سامرا رفتیم. در طول مسیر شرایط بسیار سخت بود و به بغداد که رسیدیم متوجه جو امنیتی و نظامی شهر شدیم و مأمورهایی که مردم را به سمتی که می‌خواستند راهنمایی می‌کردند.

خلاصه مسیر سه‌چهارساعته را هفت‌هشت ساعته رفتیم. نزدیک اذان صبح راننده عراقی ما را به زیارت امامزاده سیدمحمد، عموی امام زمان برد که می‌گفت مردم آنجا احترام بسیار زیادی برایش قائل هستند و بالاترین قسم عرب‌ها در عراق محسوب می‌شود. حرم کوچک اما باصفایی بود. از آنجا هم به سمت سامرا رفتیم و اذان صبح به سامرا رسیدیم. عجیب بود سامرا. واقعاً غربتی در سامرا وجود دارد که هر کس پایش به آنجا برسد آن را می‌فهمد.

حرم بعد از بازسازی‌های پس از تخریب، کاملاً نو شده بود. نماز خواندیم و زیارت کردیم. تک‌تک‌ نذری‌هایی که آنجا بود طوری چیده شده بودند که مشخص بود همه‌شان با عشق درست شده بودند و سریع شارژ می‌شدند تا مسافرها گلویی تازه کنند. یک مهمان‌نوازی عجیب و غریب. همان زمان یک عکس هوایی منتشر شد که مردم را نشان می‌داد که در سیلی عجیب و غریب، به نقطه‌ای نورانی رهسپار می‌شدند.

سال گذشته پیاده‌روی اربعین امام حسین(ع) 25 میلیون نفر بود و این جمعیت بسیار عجیب ا‌ست و نایاب در همه دنیا. برگشتیم به موکب و پیاده‌ به سمت کربلا رفتیم. نکته جالب دیگری که در پیاده‌روی متوجهش شدم این بود که اگر بچه‌ای در بازار و مکان عمومی، در شرایط عادی، دست مادرش را رها کند و گم شود هم خودش می‌ترسد هم دیگران نگران می‌شوند.

اما در طول پیاده‌روی بچه‌هایی که گم شده‌ بودند اصلاً نگران نبودند و با مردم ادامه مسیر می‌دادند شاید چون می‌دانستند به نقطه‌ای مطمئن خواهند رسید که همه آنجا دلشان قرص خواهد بود.

برای آنها که مشرف نشده‌اند می‌نویسم که زائران اول وارد کربلا می‌شوند و زیارت حضرت عباس و رخصت. حرم حضرت عباس خیلی حرم عجیبی است. ایشان امام نیست اما جایگاهش آنقدر والا و بزرگ است که در وصف نمی‌آید و باید دید که آنجا مردم چه می‌کنند برای عزای حضرت عباس.

ضریح حضرت عباس یک‌تکه طلایی است. یادم هست جمعیت به قدری زیاد بود که خادم‌های اکثرا ایرانی آنجا، از مردم خواهش می‌کردند که هر دو دستشان را بالا بالا بگیرند تا به دلیل سیل جمعیت دست‌هاشان نشکند. همه عباس گویان وارد حرم می‌شدند و رخصت می‌گرفتند. اولین شب نتوانستم به خاطر سیل جمعیت داخل حرم شوم. راستش خیلی دلم گرفت.

گفتم کجای کار من ایراد داشت که نتوانستم اذن ورود بگیرم. خیلی به فکر رفتم و خودم را مرور کردم. احساس کردم یک جای کارم ایراد دارد. گفتم خودم هیچ، اما من آمدم تا سلام مادرم را برسانم. دوباره رفتم. اما باز با فاصله زیارت کردم. شب آخر چادر نمازی را  که برای مادرم سوغات گرفته بودم با خودم بردم تا شاید بتوانم تبرکش کنم.

به این امید رفتم که دستم به ضریح برسد. هر کاری کردم نشد و خوب یادم هست آرنج یک نفر به‌قدری روی قفسه سینه‌ام فشار آورد که نزدیک بود از حال بروم. نزدیک شدم به ضریح. آقایی چسبیده بود به ضریح. آنجا کسی حتی یک‌لحظه هم چشم از ضریح برنمی‌دارد؛ اما او برگشت به سمت من و گفت بنداز. از فاصله چند متری چادر نماز را برایش انداختم.

گرفت و تبرک کرد و برایم برگرداند. خیلی منقلب شدم. دلیلش هم این بود که مادرم در خانه‌اش بود و سال‌ها آرزوی رفتن به کربلا را داشت. من تا آنجا رفتم اما دستم نرسید، اما مادرم از تهران دستش به ضریح رسید. اینکه از چه فاصله‌ای عاشق امام حسین(ع) باشی و صدایش کنی و از ته قلب دوستش داشته باشی مهم است. او عشق را می‌فهمد و دستگیری می‌کند؛ چون خودش کسی بود که آمد و گفت کیست مرا یاری کند./ ایران جمعه

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.