مجید فرازمند فیلمنامه‌نویس سینما و تلویزیون درگذشت

در سوگ مردی که زندگی‌کردن را بلد بود

فرهنگی /
شناسه خبر: 505319

بعد از ظهر دیروز مجید فرازمند بعد از تحمل یک دوره بیماری درگذشت. فرازمند یکی از فیلمنامه‌نویسان سینمای ایران بود و به خاطر نوشتن‌ سناریوی «سیزده گربه روی شیروانی داغ» و «دشمن» شناخته می‌شد.

عصر شنبه است. باید شمارش کنیم برای فردا. عصر یکشنبه طبق روال جلسه شورای مرکزی کانون فیلمنامه نویسان است. لابه لای پیام‌ها فرزانه شبانی پیام می‌دهد که نمی‌آید. هیچگاه‌ در هیچ شرایطی غیبت نکرده. همه‌جا و همه‌وقت حاضر بود. کمی بعد می‌نویسد که مجید بستری ست و کنار او می‌ماند. و ماند مثل همه این سال‌ها.
برمی‌گردم به عقب، به گذشته. عصر یکشنبه است. غروب پاییزی دهه شصت. ولی محمدی فیلمساز مستقل سینمای آزاد واسطه آشنایی است. متن مجید را داد و من خواندم. به قاعده بود متن. به اندازه و درست. سینما را بلد بود. فیلم نوشتن را می‌دانست. مهم‌تر از فیلم، زندگی را بلد بود. با عشق، همراهی. هنر این را داشت تا بین کار و عقیده، زندگی و اندیشه، اخلاق و حرفه، خانه و دنیا، ارتباطی عمیق برقرار کند. دروغ نبود. اهل حاشیه و شو و نمایش هم نبود. اهل پرسه زدن در گفتن و... به اندازه می‌گفت. از جنجال و هیاهو پرهیز می‌کرد. تربیت کرده بود خودش را. زندگی و توقعات و آرزوها‌یش را. می‌دانست چه می‌خواهد. نخواسته‌هایش را از بر بود. کار کرده بود روی خودش. در خلوت. در تنهایی. احساسش را با مهارت رشد داد. با اندیشه‌کردن، با صبوری و مدارا، با خیرگی و تماشا. آرام بود. آرام‌تر از همه ما.
به گذشته برمی گردم. غروب چهارشنبه است. باران می‌بارد. یک‌ریز و بی‌امان. باید در تالار باشیم. جلسه فیلمنامه نویسان است. باران امان نمی‌دهد. از آن دور سایه‌ای سمت ما در حرکت است. نزدیک می‌شود. فرزانه شبانی لبه بارانی‌اش را بالای سر مجید گرفته تا خیس نشود. تا امن بماند. دو ردیف مانده به آخر می‌نشینند. هنوز حواسش در پی اوست و در هر فرصتی دستمالی به سر و رویش می‌کشد.به اختصار و سنجیده نظر می‌دهند. بی‌آنکه چیزی بگویند پیداست که هم نظرند. با هم آمدند. با هم رأی دادند و کمی بعد با هم رفتند. در این سال‌ها فرزانه نقشی خلاق در صنف ایفا کرد و مجید نیز زمینه را برای کار صنفی‌اش مهیا کرد. در می‌یابم که شخصیت خلاق و حرفه‌ای مجید از همراهی و هم نشینی با فرزانه متولد شده. زن و شوهر مثل دو رفیق، کار می‌کنند. همدیگر را تکمیل می‌کنند. چیزهایی از روح معصوم فرزانه در کار نمود دارد. چیزهایی از صبوری و مدارا و خیرگی و عمق نگاه مجید نیز در سطر به سطر نوشته‌ها. به‌مرور یکی شده‌اند. یک روح در دو کالبد‌. پیدا بود که در خانه هم همدلی دارند. دو فرزند خود را با رفاقت بزرگ کرده‌اند. بچه‌ها را با موسیقی آشنا کرده‌اند. آرش و سروش چنان جدی کار را دنبال می‌کنند تا یک گروه حرفه‌ای شکل می‌دهند.
برمی‌گردم به گذشته: عصر است. خبر می‌رسد که در حادثه‌ای وحشتناک هر دو فرزند به قتل رسیده‌اند. باورش سخت است. تصور عمق فاجعه آدم را از پا می‌اندازد. مجید، از پا افتاد. نیمی از بدنش در زیر بار فشار فاجعه، از کار افتاد. او امان نمی‌یابد تا حتی سوگواری کند. نیمی از وجودش را مرگ بچه‌ها درو می‌کند.
زندگی مشترک تعریفی دارد. به گمانم این‌دو با عمل، با لحظه لحظه تجربه‌های تلخ و شیرین‌شان تعریفی غریب از اشتراک نشان داده‌اند.
فرزانه مجبور می‌شود تا یک تنه کار کند. همه جا حاضر باشد. تا زندگی ادامه بیابد. مجید روی ویلچر نشست اما خانه‌نشین شد. در نوشتن دخالت داشت. در تمام جلسات صنفی حاضر بود. دو ردیف مانده به آخر می‌نشست. گوش می‌سپرد و تصمیم می‌گرفت و رأی می‌داد. بسختی و به زحمت. صبح دوشنبه است. پیام می‌رسد دفتر عمر مجید فرازمند بسته شد. با آنکه اخبار بیماری‌اش را پیگیر بودیم و مدام پیگیر حالش بودیم. اما همگی در بهت و حیرتیم.
زندگی مجید و فرزانه شبانی چیزی ورای همه زندگی‌ها و تجربه‌های معمول است. چیزی فراتر از کلیشه‌های کسالت بار امروزی.. میان آدم و محیط، انسان و دنیای اطرافش باید تعادلی برقرار باشد. درد، رنج، غم، باید اندازه‌ای داشته باشد. باید متناسب با ظرفیت پذیرش آدم باشد. درماند‌ه‌ام او با چه روحیه‌ای، با کدام ترفند و مهارتی توانسته این حجم از سختی‌ها را تحمل کند. عشق به مجید راه را برای تحمل مصیبت بزرگ هموار ساخت. سوخت اما دم برنیاورد. ذره ذره آب شد اما کم نیاورد. مثل کوه در کنارش بود. می‌دانم این فرزانه بی‌مثال، بعد از سفر رفیق‌ترین همراه همه عمرش‌، راهی برای ادامه دادن‌، برای زندگی کردن پیدا خواهد کرد. او بلد زندگی است. بی‌شک، نوشتن بیشترین بهانه را بدستش خواهد داد. مجید فرازمند‌، چیزی جز خوبی و مهر به یادگار نگذاشته است. در شمارش اعضای کانون شاید یک نفر کم شده باشد. اما در پسِ رفتن او، هزار قصه و داستان برای گفتن متولد خواهد شد. مجید فرازمند نویسنده بود. میراث او نوشتن است. در گذر از این همه سال، این همه مرور، چیزی برای دلخوشی پیدا نمی‌شود.
باید به فردا بروم. به آینده. به فردایی که بی‌شک فرزانه و همه یاران او از متن تمام این مصائب چیزی می‌آفرینند برای زیبایی. برای زندگی. کار نویسنده همین است. مجید، یک نویسنده بود.
 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.