خاطرات حاج صادق آهنگران از روزهای اول جنگ

عقب‌نشینی از بستان با چشمان گریان

فرهنگی /
شناسه خبر: 502640

صادق آهنگران از اولین سبزپوشان خوزستانی است که با حمله عراق به خاک کشورمان به مقابله با دشمن شتافت و از آن روزها خاطرات بسیاری دارد. در زیر یکی از خاطرات وی از روزهای اول جنگ را باهم مرور می کنیم.

حاج صادق شما در مقاومت علیه بعثی‌ها در بستان حضور داشتید؟

با پیشنهاد و فرماندهی شهید جواد داغری که جوانی شجاع و دلاور بود، به همراه تعدادی از دوستان سپاه ساعت یازده صبح با یک ماشین لندکروز به سمت خط مقدم به راه افتادیم. هیچ‌کدام بدرستی نمی‌دانستیم که عراقی‌ها تا کجا پیش ‌آمده‌اند. به‌ یکباره صدای گلوله‌های تیربار بعثی‌ها خاک زیادی را به سر و روی ما پاشید و به همه فهماند که فاصله چندانی با دشمن نداریم. وقتی به نزدیکی‌های محور تانک‌های عراقی رسیدیم، جواد گفت خوب نگاه کنید ببینید تانک‌ها به سمت بستان شلیک می‌کنند. محمد پرسید: چرا؟ جواد گفت: چون قصد تصرف شهر را دارند. ما در شهر بستان به دو گروه تقسیم شدیم و در اطراف شهر موضع گرفتیم. من با دوستانی چون محمود احمدی، [شهید جمال] دهشور، نادر اسدی نیا، جواد داغری، صادق محمد‌پور، محمد جمال‌پور و عده‌ای دیگر باهم بودیم. چند ساعت بعد عراقی‌ها آنقدر به ما نزدیک شده بودند که بخوبی آنها و تانک‌هایشان را می‌دیدیم که چگونه سرمست و مغرور در حال جلو آمدن بودند. ما در محور تپه‌های الله‌اکبر آن‌طرف رودخانه مستقر و آماده درگیری بودیم. وقتی به نزدیکی تانک‌ها رسیدیم، محمد جمال‌پور چفیه‌اش را دور اسلحه‌اش پیچید و آن را بالا برد و شروع به تکان دادن کرد که یک‌مرتبه سیل گلوله به سمت مان شلیک شد. عراقی‌ها فهمیدند که ما ایرانی هستیم و تا نزدیکی آنها نفوذ کرده‌ایم. با این اقدام محمد، درگیری ما با دشمن بعثی آغاز شد و به دلیل شدت آتش، دوستان ما یکی پس از دیگری زخمی و مجروح می‌شدند که بهروز غلامی یکی از آنان بود که بچه‌ها با زحمت فراوان او را کشان‌کشان از مهلکه دور کردند و به عقب بردند. ما از پل روی رودخانه گذشتیم و وارد کانالی شدیم که تانک‌های عراقی از روبه‌رو به سمت ما می‌آمدند. ابتدا به جمال‌پور گفتم احتمالاً این تانک‌ها، تانک‌های ارتش خودمان هستند، اما او گفت تانک‌های عراقی هستند و شباهتی به تانک‌های ارتش خودمان ندارند. وقتی نزدیک‌تر شدند، شک ما به یقین تبدیل شد و برای در امان ماندن از شلیک آنها تلاش کردیم تا جایی پنهان شویم. وقتی تانک‌ها به‌طور همزمان شروع به شلیک نمودند، زمین زیر پایمان شروع به لرزیدن کرد و ترس و واهمه عجیبی بر وجود ما مستولی شد و سبب شد تا عده‌ای از سربازان خودی از صحنه نبرد عقب‌نشینی کنند. چند ساعت بعد ناگهان دستور رسید که عقب‌نشینی کنید. چون فانتوم‌های ایرانی می‌خواهند شهر بستان را بمباران کنند. با دستور فرمانده بلافاصله از بستان به‌طرف سوسنگرد عقب‌نشینی کردیم.

چرا از بستان عقب‌نشینی کردید؟ امکانات نظامی نداشتید یا اینکه فشار نظامی دشمن زیاد بود؟

اگر بخواهم خلاصه بگویم، هم امکانات نظامی ما ضعیف و هم فشار نظامی دشمن زیاد بود. البته تجربه چندانی هم در جنگیدن نداشتیم. در بستان فاصله ما با تانک‌های عراقی دویست متر بود. یک‌مرتبه تانک‌ها به سمت ما تیراندازی کردند و هرلحظه امکان داشت شهید یا اسیر شویم. به‌ ناچار با سرعت به‌طرف پل رفتیم تا در کنار شهر بستان مستقر شویم. حوالی ظهر شایعه شد که همه از بستان عقب‌نشینی کرده‌اند چون هواپیماهای جنگی می‌خواهند آنجا را بمباران کنند.

البته بعدها شنیدم در جریان خرمشهر هم همین شایعه پخش شده بود که همه از شهر بیرون بروند تا هواپیماهای جنگی عراقی خرمشهر و نواحی اطراف آن را بمباران نمایند. احتمالاً شایعه دشمن یا ستون پنجم آنها بود. نمی‌دانم این شایعه حاصل توطئه چه کسانی بود ولی خیلی روی روحیه ما اثر منفی گذاشت. به‌هرحال با شنیدن این خبر عده‌ای در حال عقب‌نشینی از پل بودند که دیدم چند شهید را به عقب می‌آورند که در شروع درگیری به شهادت رسیده بودند. درحالی‌که داشتم از پل عقب می‌آمدم دیدم عده‌ای هم سوار قایق شدند و از طریق رودخانه عقب می‌آیند. ناگهان شلیک خمپاره‌ها شروع شد و چند قایق وسط رودخانه غرق و سرنشینان آنها شهید و در آب غوطه‌ور شدند. چندساعتی در بستان ماندیم که محمود احمدی و جواد داغری اعلام کردند اصلاً جای ماندن نیست و باید عقب‌نشینی کنیم. به‌ ناچار همگی آماده شدیم تا از بستان بیرون برویم. به‌هرحال چون پل منفجر شده بود حالا دیگر نمی‌توانستیم به سمت بستان برویم و به‌ اجبار به سمت سوسنگرد رفتیم و شهر بستان به همین سادگی سقوط کرد. عقب‌نشینی در جنگ بسیار آزاردهنده و طاقت‌فرساست. سرعت حرکت تانک‌های دشمن از یک‌سو و سنگینی اسلحه و کوله‌پشتی نیز از سوی دیگر طاقت و توان ما را کاهش می‌داد و بدتر از همه اینکه به دلیل نداشتن تسلیحات لازم قدرت مقابله با لشکر زرهی را نداشتیم و به‌ ناچار باید به عقب می‌آمدیم. این عقب‌نشینی تعجیلی دشمن را هم متعجب کرده بود.

چطور؟ چه علائمی از دشمن بیانگر تعجب او از عقب‌نشینی شما از بستان بود؟

این نکته را ما بعداً در جریان شبیخون گروهی از دوستان به ‌فرماندهی شهید علی غیوراصلی فهمیدیم. اسرایی که در آن شبیخونِ قهرمانانه، به اسارت درآمده بودند، می‌گفتند؛ ما از اینکه می‌دیدیم ایرانی‌ها به این سرعت از بستان عقب‌نشینی می‌کنند، تعجب کرده بودیم اما هنگامی‌ که مورد حمله آنها قرار گرفتیم، به این نتیجه رسیدیم که این‌ یک دام بوده تا ما را در تله بیندازند. البته این برداشت آنها بیشتر نتیجه شبیخون گروه شهید غیوراصلی بود و ما در عقب‌نشینی خود هیچ برنامه و طرحی نداشتیم.

عقب‌نشینی تا کجا ادامه داشت؟ منظورم این است که بعد از بستان به کجا آمدید؟

راستش من خیلی احساس خستگی می‌کردم. بدن نحیف و لاغرم هم مزید بر علت بود و با آن کوله‌پشتی خسته و درمانده شده بودم. بقیه بچه‌ها مثل من نای حرکت کردن نداشتند. در همین اوضاع‌ و احوال دیدم یکی فریاد می‌زند؛ بچه‌ها سریع سوار شوید! صدای عادل اسدی نیا بود که با یک کامیون به استقبال آمده بود. برادرش نادر هم همراه ما از بستان برمی‌گشت. وقتی سوار کامیون شدیم از خستگی پاهایم را کف ماشین دراز کردم و به صادق محمد‌پور گفتم چقدر این کامیون بموقع آمد! از خستگی توان راه رفتن نداشتم. با همان حال‌ و روز به سوسنگرد رسیدیم. به‌محض اینکه وارد سوسنگرد شدیم، با اضطراب و ترس مردمی مواجه شدیم که خبر حمله عراقی‌ها آنها را آشفته و پریشان کرده و احساس می‌کردند دشمن هرلحظه وارد شهر و خانه‌هایشان می‌شود. ما بلافاصله به سپاه سوسنگرد رفتیم و در آنجا مستقر شدیم. در آنجا یک روحانی به نام حجت‌الاسلام موسوی با یک هیکل درشت حضور داشت و توضیح می‌داد که تکاورهای عراقی قصد دارند جاده سوسنگرد اهواز را بگیرند و بعد به سمت سوسنگرد بیایند! الآن هم در روستای سبحانیه نزدیک اهواز هستند. آن روزها محمود احمدی فرمانده کل نیروهای محور بستان بود. جمال دهشور در یکم فروردین 1300 در اهواز به دنیا آمد و بعد از شروع جنگ تحمیلی به‌عنوان عضو گروه بلالی در 17 دی‌ماه 1359 در سوسنگرد به شهادت رسید.‌

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.