وقتی خدا به ما نزدیک بود

فرهنگی /
شناسه خبر: 502440

سی و یکم شهریور ماه و همزمان با آغاز هفته دفاع مقدس بهانه‌ای می‌شود برای یادآوری خاطرات تلخ و شیرین هشت سال دفاع مقدس؛ خاطراتی که در ذهن خیلی‌ها همچنان پررنگ است و برایشان یادآور روزهایی عجیب و تکرارنشدنی است.

باز ۳۱ شهریور می‌رسد و حس‌های متناقــــــض ســــراغم می‌آیند. خوشحال باشم یا اندوهگین؟ مشتاق باشم یا متنفر؟ آرزویش کنم یا نفرینش؟ تعجب نکنید، دیوانه نشده‌ام. نگویید مگر می‌شود آغاز جنگی خانمان‌سوز را دوست داشت؟ نگویید مگر می‌شود شهید‌شدن دوستان صمیمی را به یاد آورد و باز خندید؟ راستش می‌شود! آخرین روز تابستان ۱۳۵۹، اهواز. همه کتاب‌ها و دفترهایمان را خریده بودیم تا فردا به کلاس جدیدمان برویم. برای برادر کوچک دبستانی‌ام باید لباس‌های نو می‌خریدم. گرمای هوای خوزستان هنوز نشکسته بود و با هم خیابان‌ سی متری اهواز را که شلوغ‌تر از هر روز بود طی می‌کردیم. بچه‌ها دست‌ در دست مادران‌شان، پدرها با دوچرخه‌های فرسوده‌شان، نانواها عرق‌ریزان، توپ‌های پلاستیکی وسط خیابان و آخرین شوت‌های گل کوچک، دخترهای کم سن دنبال مقنعه‌های سفید مدرسه‌ای.... ناگهان نوبت غرش هواپیماها و بمباران‌هایی شد که قطع نمی‌شدند. همه آسمان را نگاه می‌کردیم و به دیوارهایی پناه می‌گرفتیم که تندتر از ما می‌لرزیدند. صدام دیوانه شده بود. مدرسه‌ها تعطیل شدند، دبیرستان‌ها، دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها، نانوایی‌ها، یخ‌فروشی‌ها، بستنی فروشی‌ها، خرما فروشی‌ها و بقالی‌ها. هر کس دستش می‌رسید خانواده‌اش را برمی‌داشت از زیر آتش ببرد دورتر، با همه تمکن مالی و عزت‌اش بشود «جنگ‌زده». عده‌ای هم ماندند. از سر ناچاری، یا از سر غرور و باورشان. همان موقعی که صبح‌ها نمی‌دانستند تا غروب زنده می‌مانند یا نه. یکی از موشک‌ها و بمب‌ها یک‌راست نمی‌آید روی سرشان؟ فردا رفیقشان، همسایه‌شان را باز می‌بینند؟ همه این‌ها زشتی‌های جنگ بود. جنگی که اصلاً منتظرش نبودیم. جنگی که باورش نمی‌کردیم. خدایا! ما گناهی کرده بودیم؟ آن سوی جنگ اما.... آن‌جا که کمتر دیده می‌شود. آن‌جا که هر کسی نمی‌‌بیندش. جوان‌ها و نوجوان‌ها ناگهان شدند مردانی بزرگ، شدند پایه‌ای استوار برای خواهران ترسان‌ و مادران نگران‌شان. نترسید مگر ما مُرده‌ایم؟ مگر صدام از روی جنازه ما رد شود دستش به خانه‌هایمان برسد. آن‌قدر قوی و محکم انگار صد سال جنگیده باشند. محکم و آبدیده، مثل فولاد. هنوز نمی‌دانستیم گلوله توپ چه شکلی است. نمی‌دانستیم هواپیماها چطور بمباران می‌کنند و موشک‌ها چطور ناگهان نیست می‌کنند. تنها می‌دانستیم مقابل زور باید ایستاد. و نترسید. باید غرورمان را و عزت‌مان را نگه می‌داشتیم. عده‌ای جا خالی دادند. در هفت سوراخ پنهان شدند. همان‌ها که بعدها طلبکار شدند و مدعی. همان‌ها که بعدها گفتند چه کردید برای ماها که جنگیدیم؟ و عده‌ای چشم‌هایشان را بستند. جمجمه‌های‌شان را به خدا سپردند و نخواستند چیزی ببینند جز عشق. ناگهان دیده‌هایشان به دنیای زیبایی باز شده بود. دنیایی که باید خودت را فدای رفیقت می‌کردی، بی‌منت. دنیایی که لبخند در آن مجانی توزیع می‌شد و چه زیاد. آسان می‌شد انسان‌های واقعی را دید، با همان مقامی که خدا تعریفش کرده بود. ملائکه صف به صف در سجده، مقابل‌شان.  زندگی دیگری آغاز می‌شود. زندگی‌ای خیلی بزرگ‌تر، خیلی عمیق‌تر، خیلی متفاوت و زیباتر. و من حیران از آنچه خدا گفته بود. گاه از چیزهایی بدتان می‌آید و چه خیر است برایتان. و چیزهایی که خوشتان می‌آید و چه شر است برایتان. حتماً منظور خدا همین‌ها بوده. جنگی که دفاعش و ایستادگی‌اش افتخاری است تا ابد. و هرگز پیدا نخواهی کرد، آن روزها را و همیشه در حسرت‌شان می‌مانی.‌

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.