مقتول به صحنه جرم باز نمی‌گردد

فرهنگی /
شناسه خبر: 502100

گفته بودم مقتول به صحنه جرم بازمیگردد. هیچ وقت قیافه مجتبی یادم نخواهد رفت که در فرودگاه آمستردام ایستاده بود و مثل باقی بازیکنان ندید بدیدِ تیم یالقوزِ پرویز دهداری، داشتند برای اولین بار در عمرشان یک زن موطلایی بی‌حجابِ شاخ را از نزدیک می‌دیدند و هی پلک‌هایشان را به هم می‌مالیدند که خدایا نکند در حال خواب دیدن‌اند؟

1

موطلایی توی سالن ول میگشت و با غمزه‌هایش دل ستاره‌های پاپتی ما را آب میکرد. ستاره‌هایی که برای اولین بار پا به اروپا میگذاشتند و برای اولین بار در عمرشان زن بیچادر می‌دیدند. در  حالی که مجتبی حیران بود یکهو هم‌پستیاش در دفاع چپ تیم ملی ایران را دید که کنارش ایستاده. سعید جانفدا از خانوادهای انقلابی بود که برادرش محمد در رأس هیأت فوتبال تهران نشسته بود و نیز در کیهان‌ ورزشی دهه شصت مطالب تند مینوشت.

مجتبی هنوز با تصویر آن زن درگیر بود ولی یکجوری نگاهش میکرد که نه دهداری ببیند و حسابش را بگذارد کف دستش و نه بچه‌های حراست تربیت‌بدنی بو ببرند. مجسم کن که سال 1367 است و حمیدرضا آصفی سفیر ایران در آلمان شرقی از تیم ملی فوتبال ایران برای برپایی اولین اردوی تدارکاتی ملی‌پوشان در اروپا دعوت کرده و طفلی دهداری رفته از همین عیسی کلانتری که آن وقتها وزیر کشاورزی بود کلی کوپن گوشت گرفته و برده تو کوچه مروی تهرون آب کرده که تبدیل به پولش کند و حالا تیمش را به زور یک قرون دو قرون کشانده تا ناف اروپا که بچه‌ها آبدیده شوند.

توی فرودگاه آمستردام، مجتبی در هول و ولای تماشای آن زن موطلایی بود که سعید نزدیک شده بود بهش و یک کمی موسموس کرده بود و گفته بود «میای بریم؟» مجتبی تحویلش نگرفته بود. دوباره گفته بود« با توام. میای بریم؟» مجی گفته بود نچ. دوباره سعید گفته بود« بیا بریم. دیگه این موقعیت تکرار نمیشه‌ها.» مجی فکر کرده بود که سعید به‌عنوان یکی از بچه‌های حزب‌اللهی تیم لابد میخواهد زیراب او را بزند بلکه برای همیشه پست دفاع چپ تیم ملی را جزو مایملکش کند. باز گفته بود نچ. سعید گفته بود «پس نمیای؟» مجی با سگرمه‌های توهم‌رفته، گفته بود نچ و دوباره رفته بود تو نخ موطلایی فرودگاه هلند و یکهو دیده بود که سار از روی درخت پریده است و رنگ دهداری از آن هم پریده‌تر است. رنگ کمک‌هایش پریده‌تر است.

رنگ آسمون آمستردام پریده‌تر است. مجی زیرجلکی نگاه کرده بود. دهداری پرسیده بود جانفدا رو ندیدی؟ مجی گفته بود نچ. رفته بودند توالتها را گشته بودند دیده بودند نیست. طیاره آمستردام- برلین در حال پرواز بود. دهداری گفته بود «شما بروید، من بدون بازیکنم از اینجا تکان نمیخورم.»

لشکر از هم پاشیده دهداری، پناه به پچپچه برده بود؛ یعنی این بشر یک قطره آب شده و کجا چکیده است؟ یعنی این بشر، آهو شده و در کدام جنگل پنهون شده است؟ یعنی این بشر، ماهی شده و در کدام اقیانوس قایم شده است؟ دهداری هراسان به آقای آصفی سفیر گفته بود «یکی از بازیکنانم گم شده.» 

آصفی هم نه گذاشته بود و نه برداشته بود، گفته بود «گم نشده، احتمالاً پناهنده شده»! خبر فرار سعید وقتی به ایران رسید ترکید. ظاهراً مقامات امنیتی از محمد جانفدا، داداش بزرگ سعید، خواستند که پا بشود برود هلند که خِر سعید را بگیرد و برگرداند اما این عملیات نیز ناکام ماند.

بعدها فهمیدیم که سعید پیش از حرکت تیم در تهران، بالای قبر مادرش رفته و حلالیت گرفته و عکس یادگاری انداخته و از مادر برای همیشه خداحافظی کرده است.

سعید 24 ساله که سابقه بازی در استقلال دهه 60 را هم داشت آنجا در هلند از 1990 تا 94 در 81 بازی با پیراهن تیم فنلو (Venlo) به میدان رفت اما یک لحظه آن عکس بالای قبر مادرش را از آینه دراوِرش جدا نکرد. من هم هر وقت مُجی را میبینم میگویم از آن زن فرودگاه هلند خبری چیزی نداری؟ همان مُجی بی‌پناهی که امروز در خانهای واقع در حومه فردیس زندگی عزبی‌اش را ادامه میدهد و زن و بچه‌اش ساکن آمسترداماند. 16 سال آزگار است که مُجی میخواهد برود پیش سوگل و دُردانهاش، اما هلندی‌ها ویزا نمی‌دهند. آری مقتول به صحنه جرم بازنمیگردد.

 

2

بیست سال پیش حسین، حسین عزیزم وقتی خواست که یکهو جل و پلاسش را جمع کند و برود آمستردام، باهم بیست سالی را قشنگ شیرین در یک تحریریه زندگی کرده بودیم. وقتی که او از فرودگاه مهرآباد زنگ زد برای خداحافظی، من هنوز داشتم کنار دودکش‌های پشت‌بام خانه‌مان گریه میکردم. الان بیست سال آزگار است که دم به دقیقه زنگ میزند میگوید» اِبی من باز خواب تیردوقلو را دیدم.

بیست سال آزگار است هر شب خواب تیردوقلو را میبینم» و من به التماس، به زاری، به فحش، آرامش میکنم که توی تیردوقلو هیچ خبری نیست و هیچ مقتولی به صحنه جرم برنمیگردد و او میگوید تو نمیفهمی و گوشی را قطع میکند. صبح که پا میشوم میبینم پیام صوتی حسین آمده که دیشب تو خواب دیدم که باهم توی چلوکبابی خانبابای تیردوقلو کوبیده زعفرونی میخوریم و وقتی پا شدم صورتم خیس بود.

میگویم که خان‌بابا خیلی سال است مُرده حسینجان. فردا دوباره زنگ میزند میگوید دیشب خواب دیدم توی ماشین «عباس تاکسی» داشتیم تو میدون خراسون چرخ میزدیم سیدقراب را دیدیم. میگویم «بیخیال حسینجان. اینقدر تو خوابهات سمت میدون خراسون پرسه نزن». پس‌فردا دوباره زنگ میزند که با دایی‌بابا تو حموم‌ عمومی تیردوقلو مشتمال میدادن‌مون، صبح خستگی از بدنم گریخته بود. میگویم دایی‌بابا خیلی وقت است عمرش را داده به شما. بیخیال.

پسونفردا زنگ میزند که اِبی تو نمیدانی دلم واسه اصغر ننه‌لیلا چقدر تنگ شده. آن وقت دیگر مجبورم فحش را بکشم به سمت تمام خوابگردهای غربت‌نشین عالم و بگویم اون بابا هفت‌تا کفن پوسانده حسین‌جون. میگوید آدم بیست سال خواب تیردوقلو را ببیند، میدانی یعنی چه؟ میگویم نه نمیدانم.

من هم اتفاقاً اینجا خواب ترنهای آمستردام را میبینم. بعدش که ارتباط قطع میشود میدانم توی کاسه‌ چشماش یک پیاله اشک جمع شده است. میگوید تو میدانی بیست سال خواب تیردوقلو را دیدن یعنی چه؟ میگویم نه من حتی معنی «دیدار به قیامت» را هم نمیفهمم. تو میدانی کدوم پدرآمرزیدهای برای اولین بار این عبارت «دیدار به قیامت» را اختراع کرده است؟ از حرص تلفن را قطع میکند. و من با خود میگویم مقتول به صحنه جرم بازنمیگردد.

 

3
یک روزنامهنگار ابَرالگو دهه چهلی میشناسم که حسرت مصاحبه با او را به گور میبرم. انگاری که او فردوسی معاصر طوس باشد و غلامرضا تختی، رستم جدیدش. زار و زندگیاش را که برداشت رفت امریکا، از دسترس همه نفسکشان و پرندگان و خزندگان و دوزیستان ایرانی خارج شد.

تنها خبری که ازش دارم این است که همه این سالها تمام صبحها پا میشده میرفته توی پمپبنزینش واقع در آریزونا و تا آخرِ شب از پنجره نگاه میکرده به دشتی پر از کاکتوس و نصف شب برمیگشته خانهاش. دوباره صبح میرفته سمت پمپبنزین آریزونا. به کاکتوسها نگاه میکرده و آخر شب برمیگشته خانه‌اش. دوباره آریزونا و کاکتوس و پمپ بنزین و خانه‌اش.

گاهی از خودم میپرسیدم آدم چطور میتواند چند دهه توی پمپ بنزین بنشیند و فقط نگاه کاکتوسها کند بی‌آنکه یک کلمه با جُنبنده‌ای حرف بزند؟ بعد به خود میگویم لابد مقتول به صحنه جرم بازنمیگردد. مقتول از درد کاکتوسها، به صحنه جرم بازنمیگردد.


4
اولها که رفته بود فرانکفورت، هی نامه مینوشت برایم. مینوشت که صبح تا شب تو یک مکانیکی، جان میکنم تا زن و بچههایم آسوده زندگی کنند. آخرین نامهاش وقتی رسید که نوشت چشمم روشن، نوزادی به دوتا دخترم اضافه شده است.

نامه‌هایش هم مثل خودش بوی گریس میداد. نوشته بود «روزهای تعطیل هم جان میکنم. ماهی یکبار به خانه نمیروم.» من هم مینوشتم «دمت جیز. عجب غیرتی داری آرشا». بعدش یکهو نامه‌ها قطع شد. چند وقتی نامه نداد.

دلم بوی گریس میخواست. یک روز  باغدیک به پستم خورد. گفتم از آرشا هیچ نامهای ندارم خیلی وقت است. گفت همان بهتر که نداری. گفتم لابد باز بوی گریس میدهد؟ گفت همان بهتر که نمیدهد.

من هر چه گفتم، او یک «همان بهتر» جلویم گذاشت. دیگر شاکی شدم. دست دادم که بروم. گفتم خبری داشتی خبر بده. گفت همان بهتر که خبری نداری. گفتم من از «همان بهتر»هایت بدم می‌آید. گفت همان بهتر که بدت می‌آید. و بالاخره داستان مینیمالش را تعریف کرد که «آرشا تو بحبوحه اون جان کندن‌هاش، یک روز استراحت به پستش میخورد، می‌آید خانه. ظهر میبیند هیچکس خانه نیست.

مینشیند دم در. هی سیگار دود میکند. هی می‌بیند اینها نیامدند. آخرهای شب میبیند که یک زنی از دور در حالی که سایهاش تلوتلو می‌خورد دارد می‌آید. نزدیک که میشود میبیند یک مرد لندهوری، دخترک سه سالهاش را که خواب است گرفته بغلش و با آن یکی بازوش هم زیربغل زنش را گرفته و کشان‌کشان دارد می‌آورد. زن میرود تو. آرشاویرش را نمی‌بیند که نشسته توی تاریکی و دارد سیگارش را میجود. آرشا باز مینشیند دم در، فرت فرت سیگار فسدود میکند.

نصفشب دوتا سایه لرزان دیگر میبیند که از دور دارند می‌آیند. دوتا دخترش که هرکدامشان از شانه‌های جوانکی آویزان شده و کج و مَج دارند به خانه می‌آیند. آرشا همچنان توی تاریکی نشسته بود و سیگارش را می‌جوید و تمام وجودش بوی گریس می‌داد. آن نیمه‌شب، آخرین پک را که زده بود، ابتدا در اتاق‌های زن و دوتا دخترش را قفل کرده بود و بنزین را پاچیده بود و کبریت را کشیده بود به کل خانه و رفته بود به پلیس زنگ زده بود که سلام. من آرشاویرم.

همان مردی که تمام وجودم بوی گریس می‌دهد. بیایید مرا ببرید. نیمه‌های شب که پلیس رسیده بود بوی توده‌های چربی آدمیزاد در آتش، چترق‌چترق می‌سوخت و کل محله را برداشته بود. آرشا در حالی که لباسِ سَرهمِ روغنی‌اش بوی گریس می‌داد دم ماشین پلیس آخرین سیگارش را فسدود می‌کرد و از خود می‌پرسید مقتول به صحنه جرم بازمیگردد؟ مقتول به صحنه جرم بازمیگردد؟/ ایران‌جمعه 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.