چرا نسل جدید اینقدر متفاوت از پدران و مادران خود هستند؟

حکایت نسلی که عجیب شده است

اندیشه /
شناسه خبر: 495337

امروزه این نسل‌های جوان‌تر هستند که به نسل‌های پیرتر می آموزند و اینچنین فرآیند انتقال و آموزش را برعکس کرده اند.تا پیش از عصر روشنگری، نوآوری در نظام‌های اخلاقی، اعتقادی و ارزشی، یک تابو بود. بنابراین شیوه‌های تفسیر جهان و ارزش‌گذاری پدیده‌ها میان افراد عضو یک فرهنگ به میزان زیادی مشترک بود و نسل‌های مختلف شباهت بسیاری داشتند.اما اکنون اتفاقی رخ داده که در جوامع سنتی بسیار نادر است:

1. «اجتماعی‌شدن» به معنای کسب توانایی‌های ارتباطی، هنجارها و ارزش‌هایی است که در ذخیره‌ فرهنگی جوامع انباشت شده‌اند که ویژگی مختص به نوع بشر به شمار می‌رود؛ اگرچه سایر موجودات نیز تا حدی امکان انتقال مهارت‌ها به نوآمدگانِ نسل خویش را دارند اما در نوع بشر این انتقال و آموزش اصلی‌ترین عامل شکل‌دهنده به ماهیت افراد است، تا حدی که بدون پویش کودک در جامعه، او از اساسی‌ترین ویژگی‌های انسانی -یعنی زبان و اندیشه و ابزارسازی- بی‌بهره می‌ماند.

این نکته را در ابتدا فیلسوفان عمیقاً درک کردند و سپس علومی مانند روانشناسی و جامعه‌شناسی با شواهد تجربی بر آن صحه گذاشتند. علم جامعه‌شناسی نشان داده است که در هر جامعه، به نسبت تقسیم کار نهادی، ممکن است انتقال و آموزش یادشده توسط عاملانِ اجتماعی‌کردنِ مختلفی انجام پذیرد، برای مثال در اکثر جوامع سنتی اصلی‌ترین عامل اجتماعی‌کردن افراد «نهاد خانواده» بود اما در جامعه‌ مدرن «نهاد آموزشی»، «رسانه‌ها» و... نیز قدرتِ اجتماعی کردن می‌یابند.

2. دنیای امروز به دلیل فراگیری تکنولوژی‌های ارتباطی همواره در حال فاصله‌گرفتن از گذشته‌ محدود خویش است. امروزه تلفن‌های همراه هوشمند (که به ابررسانه‌ هضم‌کننده‌ سایر رسانه‌های دیگر بدل شده‌اند و فرد با در اختیار داشتن آنها، کتاب، روزنامه، رادیو-تلویزیون، اینترنت و... همگی را در اختیار دارد) به عنصری اساسی در زندگی روزمره‌ افرادِ دارای سنین مختلف بدل شده‌اند. زندگی خصوصی و عرصه‌ عمومی حضورِ افراد به شدت از این رسانه‌ای شدن متأثر شده است.

این رسانه‌های جدید نیز به اشکال مختلف کارکرد اجتماعی‌کردن افراد را برعهده گرفته‌اند. اجتماعی‌کردن در اعصار پیشین تا حد زیادی امری درون‌فرهنگی بوده است. بدین معنا که ذخیره‌های فرهنگی هر جامعه توسط نسل حاضر به نسل نوآمده منتقل می‌شد و ارتباطات میان فرهنگی بیشتر حالت استثناء داشته‌اند تا قاعده.

همچنین نوآوری در نظام‌های اخلاقی، اعتقادی و ارزشی تا پیش از عصر روشنگری، بیشتر یک تابو به شمار می‌رفت. بنابراین شیوه‌های تفسیر جهان و ارزش‌گذاری پدیده‌ها میان افراد عضو یک فرهنگ به میزان زیادی مشترک بود و نسل‌های مختلف شباهت بسیاری داشتند.

اما اکنون مرزهای زبانی روزبه‌روز در حال کمرنگ شدن هستند و زبان مشترک جهانی -یعنی انگلیسی- در اغلب نقاط جهان فراگیران بسیاری دارد و در کشور ما نیز برای نسل‌های جدید نیاز و علاقه‌ بالایی به یادگیری زبان‌های خارجی پدید آمده است. افزون بر این، نرم‌افزارهای جدید و رو به پیشرفت در حال زدودن مرزهای زبانی هستند و ترجمه‌های آنلاین آنقدر در حال پیشرفت است که شرکت گوگل ادعا کرده است تا چند سال دیگر ترجمه‌ ماشینی جای ترجمه‌ انسانی را خواهد گرفت.

همچنین رسانه‌های جدید امکان ارتباطات میان‌فرهنگی را به شدت افزایش داده است و محتواهای چندرسانه‌ای (فیلم، بازی و...)  با سرعتی سرسام‌آور در اختیار افراد قرار می‌گیرند. رسانه‌های جدید هرچه که پیش می‌روند، اجتماعی‌کردن را بیشتر و بیشتر به امری میان‌فرهنگی بدل می‌کنند. یعنی نهادهای اجتماعی‌کننده دیگر صرفاً به درون مرزهای یک ملت محدود نمی‌شوند و ارزش‌ها، عقاید و علایق از فرهنگ‌های مسلط و خرده‌فرهنگ‌های متکثری به ذهن افراد انتقال می‌یابند و اگرچه در شرایطی که اجتماعی کردن صرفاً امری درون‌فرهنگی باشد نیز، ممکن است فرایند انتقال ذخیره‌ فرهنگی به افراد در سطحی حداقل بماند و برای مثال ذهن یک ایرانی با متون سرشار از حکمت انباشته‌ سعدی و مولوی، ابن‌سینا و ابوریحان یا ابن‌عربی و شیخ‌اشراق حداقل آشنایی را داشته باشد و یا گوش او با گنجینه‌ موسیقی نواحی غریبه بماند و به طور کلی از ذخایر فرهنگی مختلفِ ملی در حد اندکی بهره‌مند گردد، اما در شرایط میان‌فرهنگی شدن فرآیند اجتماعی‌کردن این وضعیت تشدید می‌‌شود و منابع داده‌هایی که به نسل‌های جدید منتقل می‌شوند چنان تکثیر می‌یابند که

الف) پاره‌پاره‌هایی از ایده‌های متعلق به نظام‌های دانشی و ارزشی مختلف در افراد درونی می‌شود و ابزارهای فرهنگی معنادهی به زندگی، وحدت خویش را –و به این ترتیب آرامش‌بخشی و معنابخشیِ خویش را- از دست می‌دهند و افراد به جای طی فرآیند بلوغِ فرهنگیِ مبتنی بر ریشه‌های دانش-ارزشِ انباشته‌شده به دریافت‌کننده‌ کولاژی از دانش-ارزش‌های متکثر بدل می‌شوند و بیش از پیش زحمت فهم اندیشه‌های ژرف را (که انتقادی و منسجم هستند) بی‌فایده و ناهمخوان با هویت چندپاره‌ خویش می‌یابند.

ب) به‌دلیل آشنایی بیشتر با زبان‌های خارجی و مهارت‌های رسانه‌ای، نسل‌های جوان‌تر از محتواهای دانش-ارزشِ جدید و میان‌فرهنگیِ بیشتری نسبت به نسل‌های گذشته بهره‌مند می‌شوند. این محتواها -که بیشتر خصلت داده و اطلاعات دارند تا بینش- نه تنها نیاز آنان را به دانش انباشته‌ نسل‌های گذشته می‌کاهد (چون کسب آنها کم‌زحمت‌تر و به‌نمایش‌گذاشتن آنها ظاهرفریب‌تر است)، بلکه اتفاقی رخ می‌دهد که در جوامع سنتی بسیار نادر بود: نسل‌های جوان‌تر می‌توانند به نسل‌های پیرتر بیاموزند و فرآیند انتقال و آموزش را برعکس کنند.

در این شرایط شکاف میان‌نسلی عمیق و ملموس است و نظام‌های دانش-ارزشِ پیشین قابلیتِ خود برای تبدیل‌شدن به بستر باورها و ارزش‌های مشترک اعضای جامعه را از دست می‌دهند

3. نسل‌های جوان‌تر در مقابل نهادهای متولی انتقال نظام‌های دانش-ارزشِ سنتی مقاومت می‌کنند و سبک زندگی خاص خویش را پی‌می‌گیرند. نهادهای متولی اجتماعی‌کردن ذخیره‌های فرهنگی ملی (بخوانید نهادهای متولی انتقال نظام‌های دانش-ارزشِ سنتی) را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: نهادهای رسمی و نهادهای غیررسمی.

در کشور ما که سایه‌ سیاست بر سپهر فرهنگ سنگینی می‌کند و سال‌ها است نهادهای سیاسی یکی از مهمترین اهداف آشکار خود را مدیریت فرهنگی نیز می‌دانند، نهادهای رسمی نقش پررنگی در شکل‌دادن به فرآیندهای اجتماعی‌شدن و از این رو مسئولیت خطیری در پیامدهای آن دارند. در حالت بازنگری‌شده و آرمانی، استراتژی‌های این نهادهای رسمی در طول چند دهه‌ گذشته، می‌توانست تلاش برای از صافی‌گذراندنِ ذخایر ادبیات، موسیقی، فلسفه، عرفان و... کشور توسط بوروکرات‌های کم‌تخصص-اگرچه‌متعهد- نباشد، چرا که اکنون می‌بینیم این ذخایرفرهنگی برای بسیاری از جوانان و نوجوانان جذابیت ندارد و این امر ناشی از معرفی گزینه‌ای و سلیقه‌ای این ذخایرفرهنگی توسط نهادهای رسمی‌ مانند نهاد آموزشی و نهاد رسانه‌ای است.

برعکس، استراتژی یادشده می‌توانست مداراگرتر بوده و به گونه‌ای وسواسی و شدید به تعیین‌کنندگی سفت و سختِ ذخیره‌ دانش-ارزشِ قابلِ انتقال به نسل‌های جدید نپردازد، در آن صورت امروز شاهد دو پیامد دیگرگون بودیم؛ یکی اینکه میان ارزش‌های رسمی و غیررسمی بدین حد واگرایی وجود نمی‌داشت و ملاءِ عامِ زندگیِ ایرانیان با فضای‌خصوصی زندگی آنان آنقدرها شکافِ ریاگونه نداشت و دروغ و تظاهر کارکردی فرهنگی-سیاسی نمی‌یافت، دیگری اینکه با پیدایش و فراگیری رسانه‌های جدید، از طرفی رسانه‌های رسمی کم‌مخاطب نمی‌شدند و از طرف دیگر اعضای جامعه به شناختی بی‌واسطه‌تر از ذخایر دانش-ارزشِ ملی دست می‌یافتند.

در آخر این اشاره کافی است که اگر نهادهای‌رسمی‌یادشده در تضعیف و تعویج فرآیند انتقال ذخیره‌ ‌فرهنگی به اعضای جامعه این نقش طولانیِ سؤال‌برانگیز را بازی نمی‌کردند، احتمالاً شکاف نسلی کمتر و هویت و شخصیت نسل‌های نوآمده منسجم‌تر و در اشتراک بیشتری با نسل‌های پیش بود.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.