ملاقات با قابله ای 73 ساله در روستای مرزی «گرکز »

دلتنگ بچه هایم هستم

گزارش /
شناسه خبر: 490909

هنوز آن شب‌های سرد زمستان را به یاد دارد که در برف و بوران سوار بر قاطر به روستاهای دوردست می‌رفت تا بچه‌ای را به دنیا بیاورد. هنوز صدای گریه‌های نوزادان در گوشش هست. هنوز به یاد دارد که آخرین بچه‌ای را که کمک کرده به دنیا بیاید در کدام روستا بوده و اسمش را چه گذاشته‌اند.

 «اوغلی گورک کوهی» 73 سال دارد. پسران و دختران ترکمن اهل گرکز و دویدوخ و یکه سعود در منطقه جرگلان خراسان شمالی به او «انه» می‌گویند؛ انه به زبان ترکمنی یعنی مادر دیگر. او مادر دوم بسیاری از بچه‌های جرگلان است.
در روستای بزرگ گرکز از هر کسی نشانی «انه» را بپرسی مستقیم می‌برندت خانه او. خانه‌ای خشت و گلی میان باغی سرسبز. خانه‌ انه مثل خود او پیر و فرتوت ولی استوار و محکم. خاطرات زیادی در دل این خانه قدیمی جاخوش کرده‌. همراه با یکی از محلی‌ها برای دیدن انه وارد خانه‌اش می‌شویم. خانه تاریک است و بهم ریخته. او کسالت دارد و با سلام ما از رختخوابش بلند می‌شود.
زن میانه‌قدی که مثل بقیه ترکمن‌‌ها لباس بلندی به تن دارد و چارقد بلندی به سر کرده با تعجب مرا ورانداز می‌کند. انه حال و روز خوبی ندارد چراکه خانه‌اش بهم ریخته است و ظرف غذاهای نَشسته کنار رختخوابش نشان می‌دهد چند روزی است که از شدت بیماری زمینگیر شده.
او از بیماری خود چیزی نمی‌گوید ولی خوشحال است که برای دیدنش به خانه‌اش آمده‌ایم. به ترکمنی به همراهم می‌گوید: «این آقا را نمی‌شناسم از کجا آمده؟ نکند آمده تا پارچه ابریشمی بخرد؟» پیش از اینکه جوابش را بدهیم بسختی از جایش بلند می‌شود و یکراست می‌رود سراغ کمد چوبی زهوار دررفته‌ای و یکی از کشوهایش را باز می‌کند و بقچه‌ای از آن بیرون می‌آورد. گره‌ها را باز می‌کند و پارچه‌ای قرمز رنگ با حاشیه‌ای زربافت بیرون می‌آورد. پارچه را می‌گذارد جلوی من.
«یک ماه و نیم زمان برده که توانستم این پارچه را ببافم. قیمتش هم یک میلیون و نیم است. از آن لباس قشنگی از آب درمی‌آید. حیف است نخری.»
مترجم به او می‌گوید که برای خرید پارچه نیامده‌ام بلکه خبرنگاری هستم از پایتخت که آمده‌ام برای گفت‌و‌گو با او. می‌خندد و می‌پرسد پس دوربینت کجاست؟ به او توضیح می‌دهم که خبرنگار روزنامه‌ام و می‌خواهم بپرسم تا چه زمانی قابلگی ‌کرده و چندتا بچه به دنیا آورده و....
با حوصله جواب می‌دهد:«من از 25 یا 30 سالگی قابلگی می‌کردم. شاید نزدیک به 100 تا بچه را به دنیا آوردم. به دنیا آوردن بچه برای من کاری ندارد. بچه را صحیح و سالم به دنیا می‌آوردم و می‌دادم به مادرش.»
- تا به حال شده بچه‌ای هنگام زایمان از دنیا برود؟
- نه اصلاً، خدا را شکر همه سالم به دنیا آمدند ولی متأسفانه در این بین چندتا از مادرها از دنیا رفتن آن هم به این خاطر که قدرت و توانایی لازم را برای زایمان نداشتند یا اینکه تا سر رسیدن من خیلی درد کشیده بودند. این صحنه‌ها را هنوز به یاد دارم. خیلی دردناک و تلخ بود.
- برای به دنیا آوردن بچه‌ها تا کجاها رفته‌ای؟
همه روستاهای این دور و اطراف اگر کسی به دنبالم می‌آمد، نه نمی‌گفتم حتی اگر شب و نصف شب بود.
- توی کولاک و بوران هم کسی دنبالت آمده بود؟
- تا دلت بخواهد، این منطقه کوهستانی است. زمستان‌ها برف سنگین می‌آید. چند باری توی کولاک که پاهایم تا بالای زانو توی برف بوده برای نجات زن باردار و به دنیا آوردن بچه‌هایش ساعت‌ها پیاده‌روی کرده‌ام.
- برای به دنیا آوردن بچه‌ها، دستمزدی هم گرفتی؟
- نه، اینجا چنین رسم‌هایی نبود ولی معمولاً خانواده‌ها روسری و پارچه و لباس نو هدیه می‌دادند.
- قابلگی را از کجا یاد گرفته‌ای؟
- کسی به من یاد نداد، خدا توانایی‌اش را به من داده، این کار توی وجودم است. شاید برای شماها که از شهر آمده‌اید تعجب‌آور باشد. اگر از زن‌های قدیمی روستا بپرسید همگی خواهند گفت که همه بچه‌هایم را که 3 پسر و 6 دختر هستند، خودم به دنیا آوردم و ناف‌شان را قیچی کردم.
- بچه‌هایی را که به دنیا آوردی به خاطر داری؟
- آنهایی را که سری به من می‌زنند به یاد دارم مثل برادر همین خانمی که حرف‌های مرا برای شما ترجمه می‌کند، من به دنیا آورده‌ام و الان در بجنورد زندگی می‌کند ولی هر وقت به روستا می‌آید برایم هدیه و کادویی می‌خرد و چند ساعتی به من رسیدگی می‌کند مثل یک فرزند واقعی.
اوغلی گورک کوهی  شوهرش را سال‌ها پیش از دست داده و تنها زندگی می‌کند. زمانی که دل و دماغی داشت و چشم‌هایش می‌دید روزها قالی می‌بافت و شب‌ها هم پارچه ابریشمی ولی حالا به زور می‌تواند حتی پارچه ببافد. او زمستان‌ها را بسختی سر می‌کند و اگر به او کمک نکنند از پس زندگی‌اش برنمی‌آید. خانه انه گورک شبیه به خانه‌هایی است که در حال ویران شدن است، بیشتر دیوارها ریخته‌‌اند. از 5 پنجره فقط دوتای آن سرجایشان هستند آن هم بدون شیشه و چفت و بست. اتاقی که انه در آن روزگار می‌گذراند تاریک و نمور است. چشم‌ انه دیگر سو ندارد و دستانش می‌لرزند. به گفته خودش نیاز به کمک فرزندانی دارد که به دنیایشان آورده.
انه از جوانی‌اش می‌گوید زمانی که دست تنها از بچه‌هایش مراقبت کرده، فرش و پارچه ابریشمی ‌بافته، در کشاورزی به همسرش کمک کرده در حالی که هیچ امکاناتی حتی برق در روستا نبوده.
- انه گورک از چه زمانی بازنشسته شدی؟
از 10 – 15 سال پیش که توی روستا خانه بهداشت زدند و اعلام کردند اگر زنی باردار است باید به خانه بهداشت برود و بچه‌اش را توی بیمارستان به دنیا بیاورد دیگر من و قابله‌های دیگر نتوانستیم بچه‌ای به دنیا بیاوریم. اگر می‌فهمیدند قابله‌ای بچه‌ای را به دنیا آورده پاسگاه احضارش می‌کرد. البته من چندباری در همان مدت برای کمک همراه زائوها به زایشگاه می‌رفتم ولی کم‌کم دیگر قابلگی از دور خارج شد. الان مادرهای جوان به خانه بهداشت و بیمارستان شهر می‌روند.
در بین ترکمن‌ها رسم است کودکانی که قابله به دنیا آورده زمانی که او از دنیا می‌رود به قبرستان نمی‌روند. احترام انه واجب است و مادر دوم به شمار می‌آید و بچه‌ها وظیفه دارند در اعیادی همچون عید فطر و قربان به دیدن او بروند.
نوزادانی که انه گورک به دنیا آورده بیشترشان میانسال هستند و تعدادی از آنها برای خودشان توی شهر پست و مقامی دارند. هرازگاهی که گذرشان به گرکز بیفتد حتماً سری به انه می‌زنند ولی یکسالی می‌شود کسی به او سر نزده و مادر دوم دلش برای همه فرزندانش تنگ شده. گریه می‌کند و اشک‌هایش روی گونه‌های چروک و چین خورده‌اش همچون سیلابی در شیارهای کوهستانی فرتوت سرازیر می‌شود. او دلتنگ است، دلتنگ فرزندان و نوه‌هایش.

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.