افسانه شهر پریان

فرهنگی /
شناسه خبر: 481646

اصالت غریب فیلم‌هایی چون رضا نشانه پیشروی مداوم سینمای ایران است؛ برداشت بشدت آرامی از ازدواج و روابط عاطفی مدرن با [چاشنی] کنایه‌های گزنده کمدی وودی آلنی. قهرمان ریشو و بامزه فیلم، رضا (که علی‌رضا معتمدی نویسنده و کارگردان خیلی خوب بازی‌اش کرده)، الگوی رخوت و انفعال است و طنازی بی‌وقفه فیلم دور زنانی چرخ می‌زند که به زندگی او وارد و از آن خارج می‌شوند بی‌ آنکه دردی از او دوا کنند.

 قصه گرچه آرام آغاز می‌شود و بی‌شتاب پیش می‌رود، به اندازه افسانه‌ای که از دل یک شهر پریان بیرون بیاید جذاب است. یک فیلم جشنواره‌ای پرطرفدار برای مشتریان فیلم‌های مستقل ایرانی که ظرفیت‌های بالقوه خوبی دارد.
رضا با آن فوتبال بازی کردن و ریش قرمز و موی بلوندش انگار از وسط وایکینگ‌ها بیرون آمده. او با آن شکم گنده اما قیافه خواستنی‌اش که شبیه اسکاندیناویایی‌هاست مدعی است آخرین بازمانده قبیله‌ای است که قرن‌ها پیش به شهر مقدس اصفهان آمده‌اند. او را خوابیده در آپارتمان پرنور و دلبازی می‌بینیم که پر از اسباب عتیقه است. بلند می‌شود تا همان جا جلوی دوربین لباس‌هایش را عوض کند، بعد دوباره به رختخواب برمی‌گردد.
معلوم می‌شود این کار نوعی طفره رفتن برای به تعویق انداختن مواجهه با بحران عاطفی عظیمی در زندگی اوست. همسرش، فاطی (سحر دولتشاهی)، دارد از او جدا می‌شود. اما این جدایی که بسیار متفاوت از جدایی‌های تلخ بیشتر درام‌های ایرانی، از جدایی [نادر از سیمین] گرفته تا بقیه است، جدایی بین دوستان خوب است. فاطی هم درست مثل رضا آدم خودخواه و خوشگذرانی است. وقتی برای طلاق‌شان پیش قاضی می‌روند وانمود می‌کنند تفاوت‌های لاینحلی با هم دارند. سر آخر فاطی باید برای حامله نبودنش مدرکی ارائه دهد تا طلاق نهایی شود.
رضا که به نظر می‌رسد بعد از 9 سال زندگی زناشویی از تنهایی‌اش به‌شدت ناراحت است، نمی‌داند باید چکار کند. تخم شک را قاضی می‌کارد. در قوانین اسلام زوج سه ماه و 10 روز وقت دارند تا نظرشان را عوض کنند و طلاق را بهم بزنند. فاطی حتی مطمئن نیست که می‌خواهد برود. به نظر او رضا دیگر جذاب نیست. او سربه‌سر رضا می‌گذارد و می‌گوید: «اما هنوز خوشگلی». تسلایی اندک.
از قضا رضا استودیوی معماری جذابی دارد که در آن مکان‌های باستانی و ساختمان‌های تاریخی اطراف شهر قدیمی را مرمت می‌کنند، اما دوران سختی است و او نمی‌تواند روی کارش تمرکز کند. او نویسنده هم هست که وجهی اتوبیوگرافیک هم به شخصیت می‌دهد (معتمدی نویسنده، شاعر و فیلمنامه‌نویس است).
رضا شروع می‌کند به نوشتن داستانی درباره اجدادش و اینکه چطور برای زندگی به اصفهان آمدند. روزگاری دور، پیرمردی صد ساله در راه سفر به حج بیمار می‌شود و هم‌سفرانش او را در بیابان رها می‌کنند و می‌روند. پیرمرد به جای مردن کم‌کم سلامتی‌اش را بازمی‌یابد و حتی دوباره ازدواج می‌کند و بچه‌دار می‌شود؛ اشاره‌ای آشکار به زندگی رضا و امیدی که برای آینده‌ای روشن‌تر دارد.
هر گوشه این کمدی غریب با طنز ملایمش انتظارات مخاطب را بهم می‌ریزد و کسی چه می‌داند چه پیش می‌آید. یک شب رضا از سر ناامیدی آخر وقت به کافه‌ای می‌رود و سعی می‌کند دل گارسون گریان آنجا را به دست بیاورد؛ گارسونی که در واقع صاحب آنجا از آب درمی‌آید. ویولت (ستاره پسیانی) قبول می‌کند دوباره رضا را ببیند و آن دو به‌رغم سلایق متفاوت‌شان (دختر از فضاهای باز خوشش می‌آید و رضا از پیاده‌روی و ماهی‌گیری خسته می‌شود) وارد رابطه می‌شوند. درست همان وقتی که رضا خودش را آماده کرده تا ویولت را برای ناهار به خانه‌اش دعوت کند ناگهان سروکله فاطی دوباره پیدا می‌شود و رضا بی‌ملاحظه ویولت را پس می‌زند.
در پرده آخر در شرایطی عجیب و غریب، رضا با زن سومی (نسیم میرزاده) آشنا می‌شود. وقتی رضا ناگهان مریض می‌شود او سوار بر اسب سر می‌رسد و او را به بیمارستان می‌رساند. رضا هم مثل پیرمرد قصه به نظر می‌رسد که مرده اما به وسیله شاهزاده زیبا نجات می‌یابد و شاید این همان راهی باشد که ادامه مسیر زندگی رضا را رقم خواهد زد.
قاب ثابتی که برای بیشتر نماها استفاده شده چهره‌ای منظم و یکدست به فیلم داده، هرچند بعد از مدتی خسته‌کننده می‌شود، به‌خصوص وقتی که نماها بیش از حد تحمل طول می‌کشد. با این حال فیلمبرداری اغواکننده علی تبریزی لحظات جادویی‌ای مانند رفتن نور از پنجره‌های کرکره‌ای دارد. موسیقی نرم‌آهنگ فیلم همه جا دلپذیر است و هم خواننده زن دارد و هم بازسازی ساکسیفون‌محور ترانه «تابستان» [الا فیتزجرالد].
هالیوود ریپورتر
 

کلمات کلیدی