مردی که با سایه خودش تنها شد

فرهنگی /
شناسه خبر: 480810

دیروز سالروز مرگ خودخواسته ابراهیم منصفی است. مدام می‌گفت: «رامی، رامی» و چنان با ذوق از رامی حرف می‌زد که کم‌کم با رامی آشنا شدم.عصرها، در آن دفتر خیابان ولی‌عصر که پنجره‌اش درست به خیابان باز می‌شد می‌نشست و از رامی می‌گفت و اهمیتش.

ناصرعبداللهی عاشق ابراهیم منصفی بود و هر وقت با ذوق و شوق از چیزی یا کسی می‌گفت مردمک‌ چشم‌هایش بزرگ می‌شد؛ انگار دارد از پسرش نوید حرف می‌زند یا خانواده‌اش. رامی کولی بود. کولی به نظر می‌رسید، نه آن‌طور که جیپسی‌های امریکای لاتین. صدایش از یک ایل و بوم جنوبی می‌آمد و گیتاری دستش می‌گرفت و از چیزی می‌خواند که حتی اگر نمی‌فهمیدی، حتی اگر فالش بود و سر ضرب و میزان نبود، یک جای روح را تلنگری می‌زد که این تلنگر اندوه با شکوهی نصیب آدم می‌کرد که نمی‌دانستی باید با آن چه کنی. بعدتر، گاه‌ گداری پای صحبت‌های رضا صادقی هم که می‌نشستم و فرصت گفت و لطفی بود، حرف از منصفی و زندگی غمگنانه‌اش کم به میان نمی‌آمد. منصفی، الگوی موسیقی و شعر جنوب بود و با آن عصاره اندوهی که داشت و نبوغ ذاتی‌اش در روایت درد، اتفاقی بود در جنوب.
اتفاقی که روی دست خودش مانده بود و هیچ چیز انگار التهاب درونش را ساکن نمی‌کرد. منصفی را ندیده‌ام. عمرمان مطابق به هم نگذشت. اما منصفی را حالا در زمزمه‌های هرکس که می‌بینم گوشم تیز می‌شود و به یاد مردی می‌افتم که رفت با سایه خودش تنها شود. رامی، شعر نوشت و خوب نوشت، آنقدر که شاملو برایش در «خوشه» جا باز کرد و مورد تحبیب بود این مرد گوشه‌نشین جنوب. اما آشنایی و تقریباً همه گیر شدن رامی، شاید به آلبومی که سهیل نفیسی با نام «ترانه‌های جنوب» منتشر کرد و در واقع تنظیم و بازخوانی کارهای رامی بود برگردد. درباره این آلبوم به همین مناسبت در صفحه 6 امروز نوشته‌ایم.