پای حرف های جوانانی که کشف شدند و آنهایی که ناشناخته ماندند

استعدادم حرام شد

گزارش /
شناسه خبر: 477861

چشم می‌دوزند به تلویزیون و جوان‌هایی که دو شب در هفته با ریاضی، هنر و ورزش می‌خواهند خودشان را مطرح کنند. گاهی تأیید و تشویق‌شان می‌کنند، گاهی می‌گویند وارد نیستند و گاهی هم حسرت می‌خورند که چرا نتوانسته‌اند جای آنها باشند و اسم‌شان بیفتد سر زبان‌ها. دوست داشته‌اند مثل آنها استعدادشان را نشان دهند و بعدها پول دربیاورند و از شهرتش لذت ببرند.

جوان‌های این دوره و زمانه شاید چون جسورتر و کمی سرکش‌ترند سعی کرده‌اند در قالب‌های همیشگی و ثابت نگنجند و آنچه واقعاً دوست داشته‌اند انجام دهند و رشته و شغل‌شان را براساس همان انتخاب کنند اما خیلی‌هایشان این گله‌ها را هم دارند که استعدادشان را کسی کشف نکرده یا به آن اهمیت نداده است. شما جزو کدام گروهید؟ آنهایی که راه استعدادشان را رفته‌اند و حالا دل‌شان از خودشان راضی است یا آنها که همیشه با حسرت از استعدادشان حرف می‌زنند و بعد هم یک آه عمیق می‌کشند؟
استعداد برای دل خودم
از پله‌های زیرگذر چهارراه ولیعصر که می‌آیی بالا صدای گیتار می‌پیچد در گوش‌ات. هوا تاریک شده و دستفروش‌ها همان طور که کم‌کم بساط‌شان را جمع می‌کنند حواس‌شان به آدم‌هایی است که دور نوازنده گیتار جمع شده‌اند. یکی از پسرهایی که ایستاده به دوستش می‌گوید: «چه خوب می‌زنه.»
منتظر می‌مانم تا قطعه‌ای که می‌نوازد تمام شود. چند دقیقه‌ای می‌ایستد و جعبه گیتار را باز می‌کند تا سازش را جمع کند و برود خانه. محمد 25 ساله و مهندس عمران عاشق گیتار است و نواختن: «از بچگی دوست داشتم. حواسم به گیتارهایی که در آهنگ‌ها زده می‌شد بود و کلی سی‌دی تک‌نوازی گیتار می‌خریدم. بعد هم رفتم کلاس.»
محمد از همان زمان تا امروز نصف حواسش به درس و رشته‌اش بوده و نصفش به گیتار. البته به قول خودش بیشتر وقت‌ها گیتار برایش اولویت داشته اما از ترس اینکه بقیه نگویند درس نخوانده، دانشگاه هم رفته و لیسانسش را هم گرفته اما هنوز همه عشقش نواختن است و نگاه کردن به چشم کسانی که به صدای سازش گوش می‌کنند.
می‌پرسم تا به حال فکر کرده‌ای بروی جایی و ثابت کنی استعداد این کار را داری؟ جواب می‌دهد: «واقعیتش فکر نمی‌کنم استعداد خاصی دارم. بالاخره موسیقی در وجودم هست که توانسته‌ام یاد بگیرم و بزنم اما اینکه خیلی ویژه باشم یا نه را نمی‌دانم ولی در کلاس‌ها همیشه دوست داشتم به استادم ثابت کنم می‌توانم نوازنده خوبی باشم. اینجا اگر این استعداد را هم داشته باشی و اگر بخواهی عضو گروه‌های موسیقی شوی، باید پارتی داشته باشی و کلی آشنا جور کنی. برای کسی که استعداد داشته باشد اما با کسی آشنا نباشد جایی نیست.»
این حرف خیلی از جوان‌هاست؛ اینکه استعداد دارند اما کسی آنها را نمی‌شناسد یا چون آشنا و پارتی ندارند نمی‌توانند مطرح شوند. «استعدادم حروم شد.» جمله‌ای است که شاید شنیده و حتی خودتان آن را گفته باشید.
ملینا یکی از آنهایی است که این جمله را زیاد می‌گوید. عاشق طراحی لباس است و وقتی این را می‌گوید حواسم به ترکیب رنگ مانتو و شلوار و شال و کیف و کفشش و مدل آنها جمع می‌شود. مانتوی بنفشش با شلوار آبی فیروزه‌ای خوش رنگی ست شده که شاید به نظر خیلی از ما هماهنگ نباشند اما بی‌تعارف قشنگند.
او همیشه لباس‌هایش را همین طور انتخاب می‌کند: «کاری ندارم که چی مد است و بقیه چه چیزی می‌پوشند. خودم چیزهایی که فکر کنم خوبند و به درد فصل می‌خورند انتخاب می‌کنم یا دستی در لباس‌های قدیمی‌ام می‌برم و دوباره درست‌شان می‌کنم تا بتوانم بپوشم. همیشه سایت‌های برندهای مختلف و صفحات مد و لباس اینستاگرام را زیر و رو می‌کنم تا ایده بگیرم. مادر و خواهرم و دوستانم همیشه وقتی بخواهند جایی بروند یا لباسی بخرند نظرم را می‌پرسند یا حتی می‌گویند تو برو برایمان خرید کن.»
با این حال خانواده‌اش زیاد راضی نبودند برود سراغ طراحی لباس و خیاطی با اینکه خودش خیلی دوست داشت مزون داشته باشد و طراحی و خیاطی کند. برخلاف بعضی از هم سن و سال‌هایش زورش به خانواده نرسید و مجبور شد صنایع غذایی بخواند: «همیشه دلم پیش همین طراحی و خیاطی است. دلم می‌خواست اهمیت می‌دادند و می‌توانستم نشان بدهم که چقدر در طراحی و خیاطی کار از دستم برمی‌آید. درست است که الان برای لباس‌های خودم وقت می‌گذارم و به بقیه هم گاهی کمک می‌کنم اما می‌بینم که استعدادم هدر رفته و نتوانسته‌ام از چیزی که استعدادش را داشتم استفاده کنم.»
پول و پارتی
دهه پنجاهی‌ها و دهه شصتی‌ها خیلی وقت‌ها می‌گویند استعدادهایشان ناشناخته مانده اما به دهه هفتادی‌ها هم بیشتر توجه شده و هم خودشان آنقدر جسارت داشته‌اند که خواسته‌هایشان را پیگیری کنند. نمونه‌اش شاید جوان‌هایی باشند که در اینستاگرام کسب و کارهای خودشان را راه می‌اندازند و با همه سختی‌ها خودشان را ثابت می‌کنند و از این استعداد پول هم درمی‌آورند. کوشا و احسان را می‌شود جزو همین جوان‌ها دانست. معماری خوانده‌اند و کارشان طراحی دکوراسیون داخلی است. احسان می‌گوید موفق هستند و راضی از کارشان: «در دانشگاه باهم آشنا شدیم. هر دو عاشق همین رشته بودیم و وقتی حرف زدیم فهمیدیم چقدر کارهایمان مثل هم بوده. مثلاً صفحه و سایت خیلی از طراح‌ها و معمارهای بزرگ را دنبال می‌کردیم و بعد برای هر جایی که می‌رفتیم و می‌دیدیم از خانه تا اداره‌ها در ذهن‌مان طرح می‌کشیدیم و ایده می‌دادیم. سعی هم می‌کردیم بعضی چیزهایی را که لازم داشتیم خودمان بسازیم. مثلاً من دکور اتاقم را از وسایل اضافه و دور ریختنی درست می‌کردم. کوشا هم همین طور بود.»
کوشا کم حرف‌تر است و بیشتر حرف‌های احسان را تأیید می‌کند اما وقتی می‌گویم چه کسی استعدادشان را کشف و کمک‌شان کرده می‌گوید: «یکی از معلم‌هایم برای من این کار را کرد. می‌دید برای مراسم و جشن‌های مدرسه دکور درست می‌کنم و ایده می‌دهم برای همین تشویقم کرد کلاس طراحی داخلی بروم و بی‌خیال استعدادم نشوم. من هم چون دوست داشتم دنبالش رفتم و خانواده‌ام هم تشویقم کردند.»
احسان را پدرش تشویق کرده و به یکی از دوستانش که کارش همین بوده سپرده و او هم توانسته کلی کار یاد بگیرد که حسابی به دردش خورده‌اند. می‌پرسم دوست داشتید جایی بود و مسابقه می‌دادید و خودتان را محک می‌زدید یا مطرح می‌شدید؟ احسان جواب می‌دهد: «الان هم هست از این مسابقه‌ها ولی واقعیتش احساس می‌کنم خیلی حق به حق‌دار نمی‌رسد وگرنه بدم نمی‌آمد من هم این کار را انجام دهم. البته به نظرم من و کوشا بدون این هم در کارمان مطرح هستیم و خیلی‌ها ما را می‌شناسند و کارمان را قبول دارند.»
«استعدادش را ندارد»، «این کاره نیست که، فقط پارتی دارد»، «منم اگر پارتی داشتم الان کشفم می‌کردند.»
چقدر از این جمله‌ها شنیده‌اید یا خودتان گفته‌اید؟ نگاه تلخ و بدبینانه‌ای که به نظر بسیاری از جوان‌ها اتفاقاً خیلی واقع‌بینانه است. آنها معتقدند استعدادشان به دلیل همین آشنا و پارتی نداشتن شناخته نشده است. ویدا یکی از همین جوان‌هاست. آرایشگر است و به قول خودش ابروکار در یکی از آرایشگاه‌های تهران. از کارش راضی نیست و دلش می‌خواسته نقاش شود: «نقاشی‌ام حرف ندارد. نه که خودم بگویم توی مدرسه همه بچه‌ها می‌گفتند اما وضع مالی خانواده چندان خوب نبود که بتوانم خرج هنرستان و وسایل نقاشی را بدهم. رفتم تجربی خواندم و دانشگاه که قبول نشدم آمدم آرایشگاه. از نقاشی کشیدن کارم رسیده به ابرو برداشتن. منم اگر پول داشتم یا کسی هوایم را داشت می‌توانستم نقاشی‌هایم را به 4 نفر نشان دهم و مطرح شوم. اما این چیزها برای ما نیست.»
می‌گویم چرا منتظر ماندی کسی کشفت کند؟ چرا خودت نرفتی دنبال استعدادت؟ بازهم پای پول را وسط می‌کشد و البته می‌گوید که تلاش هم کرده است: «نمی‌گویم خیلی رفتم دنبالش چون واقعیتش از بس حواسم به این بود که پول و پارتی ندارم انگیزه نداشتم. یکبار نقاشی‌هایم را به یکی از استادهای نقاشی نشان دادم. یکی از دوستانم معرفی کرده بود و می‌گفت کارش خوب است. چندتا کارم را که فکر می‌کردم از همه بهتر است جمع کردم و بردم. نگاهی انداخت و تعریف هم کرد اما گفت باید بیایی کلاس تا ایرادهایت را بگیرم و پیشرفت کنی. کلاس‌ها هم گران بود و نمی‌توانستم به مادر و پدرم فشار بیاورم برای همین بی‌خیالش شدم. الان خودم پول درمی‌آورم اما دیگر حوصله‌اش را ندارم. فکر هم می‌کنم دیر شده برای اینکه بتوانم آنقدر در نقاشی اسم مطرحی شوم که بتوانم از کارم پول دربیاورم. الان هم که پول از همه چیز مهم‌تر است. پس همان گاهی برای خودم نقاشی بکشم بهتر است.»

کلمات کلیدی