خاطراتی مستند از ترس وحقارت نیروهای متجاوز از روزهای اشغال خرمشهر

شب های محمره

گزارش /
شناسه خبر: 477848

 

 

             شب‌های محمره

 

اسم فرمانده‌شان سرهنگ احمد زیدان بود؛ تازه آمده بود، آمده بود نگذارد پای سربازان ما به شهری باز شود که فرماندهی و نگهداریش را به او سپرده بودند. به او گفته بودند محمره مثل بالشی است که بصره روی آن آرمیده است!

شهری که فرمانده‌هان قبلی‌اش زحمت زیادی برای ویران کردن آن کشیده بودند؛ چند جایی را هم آباد کرده بودند. آن‌ها یک دکان صرافی در «شارع رئیسی» باز کرده بودند. من هم تصور می‌کردم نام این خیابان رئیسی است.

یک بار از پزشک اردوگاه که در خرمشهر اسیر شده بود پرسیدم این شارع رئیسی کجای خرمشهر است که این همه حادثه آن‌جا اتفاق افتاده است. همین‌جا بود که فهمیدم شارع رئیسی یعنی خیابان اصلی!

سربازان ریال‌های ایرانی را که از بانک‌ها، فروشگاه‌ها، خانه‌ها و حتی از جیب کت و شلوار پدری که از جا رختی آویزان بود دزدیده بودند، در همین دکان صرافی شارع رئیسی به دینار عراقی تبدیل می‌کردند، آن ها با تاکسی‌هایی که در مسیر محمره-بصره تازه راه اندازی شده بود سرخوش با جیب قلمبه شده به مرخصی می‌رفتند.

اسم فرمانده‌شان سرهنگ احمد زیدان بود.

یک روز از افسر جوانی که اسیر بود شنیدم، می‌گفت در همه این ماه‌هایی که در محمره بودم یک شب با خیال راحت توی کیسه خواب نرفتم، از ترس شما! خواب راحتم وقتی بود که مرخصی می‌آمدم و روی تخت خودم می‌خوابیدم... بعد به شوخی می‌گفت ماه‌هاست نخوابیده‌ام، چون در مرخصی هم کابوس شب‌های محمره را می‌دیدم. شب‌هایی که مثل قیر بود، وهم‌انگیز بود! شاید چون برای ما خاک غریبه بود.

یک روز جبار که تکاور ورزیده‌ای بود به من گفت شما از شب‌های محمره خبر ندارید. از ترس تا صبح آب می‌شدیم.

تعریف کرد یک شب هم من دیوانه شدم، همان شبی که گروهبان نگهبان بودم، مرتب و آراسته کلت به کمر حواسم را جمع کرده بودم ایرانی‌ها نیایند، هوا هم گرم بود.

آرام آرام پیراهن فرمم را در آوردم، کمی بعد زیر پوشم را هم درآوردم، کمی بعد شلوارم و کمی بعد... فقط ماند یک فانسقه با کلت دور کمرم! همان‌طور قدم می‌زدم و نگهبانی می‌دادم. شب را نگاه می کردم، کی روز خواهد شد؟ همین موقع یکی از سربازها که از مرخصی برگشته بود و خودش را آن ساعت شب به یگان رسانده بود با من روبرو شد! رفتم جلویش و دست به کمر ایستادم. می‌خواست احترام بگذارد، وقتی مرا با آن شکل و قیافه دید زانوهایش آرام خم شد و با ساک دستی‌اش ولو شد روی زمین، در جا سنگکوب کرد و مرد!

اسم فرمانده‌شان سرهنگ احمد زیدان بود.

او بود که وقتی از حمله ایرانی‌ها با خبر شد به نیروهایش دستور آماده باش داد.

جمله اول تلفنگرام سرهنگ این بود:

ایرانیان آمدند...

وقتی متوجه شد چند سرباز دور و بر قرارگاهش با لهجه اصفهانی حرف می‌زنند فهمید نباید بماند. رفت... اما آغوش میدان مین برایش باز بود. سنگینی پوتین‌هایش یکی از مین‌ها را از خواب پراند! او چند ساعت در میدان ماند، تصور کشته شدن این فرمانده پایه‌های تیپ‌ها و گردان‌ها را لق کرد.

از این خبر سربازان هم خوشحال بودند. از خداشان بود فرمانده زودتر از این‌ها، در این خاک غریب کشته می‌شد.

اسم فرمانده‌شان سرهنگ احمد زیدان بود.

بعد از رفتن همه سربازهای عراقی از خرمشهر، صدام فرماندهانش را خواست بیایند و بگویند چه شد که محمره از دست رفت و دیگر چطور می‌توان محمره را به دست بیاورد.

نوشته‌اند احمد زیدان هم با عصا به این ملاقات آمده بود!

صدام اولین حرفی که آن روز به فرمانده‌هانش زد این بود:

من جلوی خودم مرد نمی‌بینم... شرافت زنان خیابان «النهر» بیشتر از شماست.

این طور نیست سرهنگ...

فرماندهانی که محمره را با همه شب‌ها و روزهایش به ایرانی‌ها داده بودند، ایرانیانی که آمده بودند بگیرند! چاره‌ای جز تصدیق این جمله صدام نداشتند.

شاید توی دل‌شان می‌گفتند، تو که شب‌های محمره را ندیده‌ای!

و شاید بیشتر از همه فرمانده‌ای که اسمش سرهنگ احمد زیدان بود، این جمله را می‌گفت و تکرار می‌کرد؛

تو که شب‌های محمره را ندیده‌ا‌ی...

 

 

                                                                                                 مرتضی سرهنگی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.