اهدای عضو و نگاه جوانان به مرگ و زندگی

چگونه زیستن را به من بیاموز...

گزارش /
شناسه خبر: 474694

ایوان انتظار میدان ولیعصر تهران و جوان‌های جور واجور؛‌ یکی با سر وضعی رسمی منتظر دوستش و آن یکی که تیشرت زرد رنگ پوشیده و همه شش جیب شلوارش را پر کرده از وسیله، بیخیال سر و صدای اطراف، تمام حواسش را داده به موسیقی که از هدفون پخش می‌شود.

پای راستش را که با ریتم بالا و پایین می‌کند خرت و پرت‌های داخل جیب‌هایش هم تکان ‌می‌خورند. تعداد قابل توجهی از دختر و پسرها هم شال سفید دور گردن انداخته‌اند و در تکاپو هستند؛ یکی صندلی می‌چیند، یکی پشت میزی در گوشه‌ای از ایوان اطلاعات‌ می‌گیرد و کارت صادر و آن یکی صدای بلندگوها را تنظیم می کند.
هر کاری که در این ساعت از روز در ایوان انتظار انجام می‌شود به مرگ ارتباط دارد؛ حتی تلاش سفیران جوان که سعی می‌کنند با اطلاع‌رسانی در خصوص اهدای عضو، زندگی را برای عده‌ای به جریان بیندازند؛ باید مرگی در کار باشد تا زندگی ادامه پیدا کند. این جوان‌ها ‌مرگ را پایان نه بلکه ادامه زندگی می‌دانند و با هر کدام‌‌‌شان که صحبت می‌کنم آرزویشان یکی است؛ اینکه به وقت سفر ابدی‌‌شان‌ با مرگ مغزی از این دنیا بروند تا جسم‌شان در نبود آنها زندگی ببخشد.  یلدا گاهی بین زندگی و مرگ تفاوتی نمی‌بیند و گاهی هم امروزش را مهمتر از فردا می‌داند و بهزاد و اصغر هرکاری در این دنیا انجام می‌دهند تا وقتی بار سفر بستند، دیگران با خاطره خوش یادشان کنند.
 هر دو اهل روستای افی از توابع شهرستان اهر هستند. وقتی کم سن و سال بودند روستا را با هم می‌گشتند و حالا که بیست‌ودو ساله هستند تهران را. بهزاد سرقلیان‌زن یکی از سفره‌خانه‌های سنتی اطراف میدان ولیعصر است و اصغر در ساختمان‌های اطراف آرماتور می‌بندد. دو سالی می‌شود که آمده‌اند تهران برای کارگری.
 بهزاد افتخار می‌کند که فقط تا کلاس سوم ابتدایی درس خوانده، برای اینکه ترک تحصیل کرد تا هزینه‌های ادامه تحصیل برادر بزرگ‌ترش تأمین شود. اصغر اما دیپلم گرفته و چند سال قبل که رشته معماری دانشگاه شبانه اهر قبول شد، به‌خاطر اینکه خانواده از پس هزینه‌های ادامه تحصیلش بر نمی‌آمد به دانشگاه نرفت. بهزاد و اصغر مرگ را خیلی ساده‌تر از آن چیزی می‌بینند که بقیه جوان‌ها به آن نگاه می‌کنند. هر دو اتفاق نظر دارند که زندگی مهم‌تر از مرگ است و اگر خوب زندگی کنی خوب هم می‌میری.
حرف آرماتوربندی که پیش می‌آید اصغر بغض می‌کند اما می‌زند زیرخنده تا مثلاً جو را عوض کند؛ «اول که قرار شد آرماتور‌بندی کنم می‌ترسیدم. تا حالا از آن بالا بالاها به زمین نگاه نکرده بودم ولی الان دیگه عادت کردم و یادم رفته که یه روزی مثل چی از ارتفاع می‌ترسیدم. جای اینکه بشم مهندس شدم کارگر. اولش ناراحت بودم که به‌خاطر پول نرفتم دانشگاه، ولی الان نه، چون هم من هم دانشگاه رفته‌ها کار درست و حسابی نداریم‌. 
به نظر خودم که قدر زندگیم رو بیشتر از مهندس‌ها می‌‌دونم. خیلی‌ها حتی مهندس‌ها از پایین به اون بالا و ساختمون نگاه ‌میکنن، اما من هر روز از اون بالا به آدم‌ها و زمین نگاه می‌کنم و هرچی بیشتر می‌گذره سختی‌‌های زندگی برام ساده‌تر می‌شن. یه وقتایی که آدم‌ها به جون هم می‌افتن دلم می‌خواد دستشون رو بگیرم ببرم اون بالا بگم از اینجا به اون پایین نگاه کن. ببین آدمها‌، ماشین‌ها، مغازه‌ها و همه چیزهایی که برای اونا به جون هم می‌افتیم چقدر کوچیک و کمرنگ هستن. خلاصه که خوشحالم توی این سن کارگر ساختمون شدم تا کمک خرج خانواده باشم و فردا روزی که مُردم بگن خدا بیامرز پسر زحمتکشی بود.»
 بهزاد هم به همین سادگی مرگ و زندگی را کنار هم می‌بیند: «وقتی من کم سن و سال بودم پدر و مادرم زحمتم را کشیدن و حالا نوبت منه که جبران کنم. آخرین بچه هستم ولی وظیفه خودم می‌دونم که نصف در‌آمد هر ماهم را بذارم برای خانواده‌ام، نصف دیگه‌ هم خرج خودم و تفریح‌هایی میشه که شب‌ها بعد کار با اصغر می ریم. بیشتر از هر جای تهران تجریش و پاساژ فلکه دوم تهرانپارس رو دوست داریم که شب‌ها خیلی شلوغ میشه؛ زندگی یعنی همین. خوب که زندگی کنی خوب هم می میری. 
من روزی 30 تا 50 قلیان چاق می‌کنم که شنبه‌ها و آخر هفته‌ها بیشتر هم میشه ولی تک تک قلیان‌ها را درست و حسابی میدم دست مشتری. می تونم تنباکو کم بذارم که زود بسوزه و مشتری دوباره سفارش قلیان بده یا می‌تونم توی ظرف‌هاشون غذا کمتر بریزم تا بیشتر سفارش بدن ولی هیچ وقت از این کارها نکردم. باید پول حلال برسونم به خانواده‌ام تا فردا زندگی بهم مزد خوبی بده و برای قبر و قیامتم روشنایی بخرم.»
بهزاد طرفدار پر و پا قرص فیلم‌های هندی است، اما اصغر هر شب با اینترنت موبایل یک فیلم دانلود می‌کند و می‌بیند. دیشب فیلم صحرای سرخ و پریشب دیوار بزرگ را دانلود کرده. به قول خودش این فیلم‌ها را که می بیند بیشتر به این فکر می‌کند که باید شغلش را عوض کند تا زند‌گی‌اش متفاوت شود ولی قرار هم نیست از درستکاری دست بکشد؛ «چون خدارو شکر تا حالا جوری زندگی کردم که کسی به من نگفت تو بدی. به نظر من زندگی از مرگ با اهمیت‌تر هست و مهم نیست همه جای دست و بدنم به خاطر آرماتوربندی خط‌ خطی شده، مهم اینه که می تونم خانواده خودم رو خوشحال کنم.»
 تعریف ساده مرگ و زندگی
یلدا 33 سال دارد و محل کارش چسبیده به‌همین ایوان انتظار است. مو به موی حرف‌های بهزاد و اصغر را گوش داده و جلو می‌‌آید تا به قول خودش دل‌گفته‌های ساده پسرهای جوان را کامل ‌کند: «کاش واقعاً می‌شد مثل این پسرها به زندگی و مرگ نگاه کرد، اما چه کنیم که من و خیلی از جوان‌هایی که شرایطشون شبیه من هست نمی‌تونیم بسادگی از کنار کوتاهی مسئولان بگذریم و بگیم شکر خدا زندگی ساده‌ای داریم و خیالمون راحته که وقت نبود‌نمون هم همه چی آرومه.
 وقتی من جوان، امروزِ بی‌دغدغه‌ای ندارم چطوری می‌تونم به فردا فکر کنم، یا اصلاً گیریم که فکر کنم؛ وقتی امروزم رو به راه نیست چه فرقی داره که فردا روزی وقتی من نیستم چه اتفاقی می‌افته.
وقتی یه جوون هم سن و سال من اون سر دنیا با بهترین امکانات داره زندگی می‌کنه و من این سر دنیا دارم چوب عشقم به میهن رو می‌خورم معلومه که نمی‌تونم مثل بهزاد و اصغرها فکر کنم. منم دوست دارم رفاه داشته باشم، منم می دونم که باید تلاش کنم اما تلاش من اصلاً کافی نیست و همه چیز دست به دست هم میده تا تلاش من اهمیت و ارزشی نداشته باشه. اینه که باعث میشه برای من مهم نباشه بقیه در موردم چی میگن و وقت مرگم که رسید چه اتفاقی میفته یا بعد مرگم چی از من باقی می‌مونه.
شاید چند سال پیش مهم بود که بعد از مرگم برای بقیه حس‌های خوب به یادگار بذارم، اما راستش رو بخوای دیگه این طوری فکر نمی‌کنم و همین لحظه برای من مهم‌تر از هر وقت دیگه‌ای شده. بیرون از ایران قطع به یقین شرایط بهتری هست و بیشتر می‌تونم به زندگی و فردا فکر کنم، ولی من یه وطن‌پرست واقعی هستم و عاشق این آب و خاک. خیلی دردناکه که تعجب نکنم نفر بعدی هم اختلاس کنه و حق من و امثال من رو ببره، اما معنی‌اش این نیست که رفتن رو انتخاب می‌کنم. من اینجا می‌‌مونم و به این امید که ایران هم رنگ خوشی و رفاه ببینه رؤیابافی می‌کنم تا تعریف من هم از زندگی و مرگ بسادگی تعریف اصغر و بهزاد بشه.»
نجات زندگی از مرگ
کم نیستند جوان‌هایی که روزهایشان را هی می‌کنند، اما هستند جوان‌هایی که برای زندگی‌شان اهمیت قائل هستند و بیشتر از هر چیزی به این فکر می‌کنند که هر شب برای این سؤال که امروزت چطور گذشت جواب درست و درمانی داشته باشند.
فائزه یکی از آنها است. متولد سال 71، تنها فرزند خانواده و مشغول درس خواندن برای آزمون دکترای رشته حقوق؛ حالا که موفق نشده جایی مشغول به کار شود و کسی هم نتوانسته دستش را جایی بند کند، بهترین فرصت است که برای اطلاع‌رسانی اهداف انجمن اهدای عضو وقت بیشتری بگذارد. امروز هم آمده تا از اقبال نشان دادن بیشتر به اهدای عضو برای هم سن و سال‌های خودش صحبت کند و از احساس خوبی بگوید که در نتیجه این کار به فرد بازگشته به زندگی و خانواده‌اش اهدا می‌شود.
دلیلش را برای این شور و هیجان در اطلاع‌رسانی که می‌‌پرسم جواب می‌دهد: «زندگی برای من به همون اندازه‌ای اهمیت داره که مرگ. وقتی برای زندگی‌ تا این حد تلاش می‌کنم مرگم هم برای من اهمیت پیدا می‌کنه و برایش تلاش می‌کنم. خوشبختانه با اینکه تنها فرزند پدر و مادرم هستم، با من هم‌عقیده هستن و از اینکه آرزو می‌کنم یک روزی با مرگ مغزی فرصت اهدای عضو پیدا کنم خوشحالند. خودم هم خوشحالم که بهترین یادگاری بعد از رفتنم کارت اهدای عضو منه.»
فائزه روزانه 5 تا 6 ساعت درس می‌خواند، مقاله‌اش را تکمیل می‌کند و برای ورزش و کتاب خواندن وقت می‌گذارد، ‌اما از نظر خودش همه اینها یک طرف، تلاش برای اطلاع‌رسانی در مورد اهدای عضو یک طرف دیگر: «آمار اهدای اعضای بدن افرادی که با مرگ مغزی از دنیا می‌رن در کشور روند افزایشی داشته، اما این اصلاً ایده‌آل نیست چون همچنان توی کشور ما روزانه 7 تا 10 نفر از اعضای حاضر در لیست انتظار پیوند، از دنیا می‌رن. این یعنی اگر توی ایران به طور میانگین هر 3 سال یک هواپیما سقوط می‌کنه و 70 نفر از هموطنان‌مان جان‌شان رو از دست می‌دن، توی سرزمین اهدا هفته‌ای یک هواپیما سقوط می‌کنه. یا اگر در زلزله کرمانشاه 620 نفر از هموطنان‌ از دنیا رفتن هر دو ماه یک‌بار شاهد یک زلزله کرمانشاه توی سرزمین اهدا هستیم.
اینا رو بذار کنار این آمار که در سال حدود 16 هزار نفر از هموطنان به‌دلیل تصادف از دنیا میرن ‌که از این تعداد 8 هزار نفر مرگ مغزی میشن. 3 تا 5 هزار نفر از اونها  قابلیت اهدای عضو دارن اما سال گذشته فقط اعضای بدن 923 نفر اهدا شد. این دلیلش نامهربانی مردم‌، نداشتن پزشک متخصص، نبود بیمارستان، مشکل شرعی و هیچ کدوم اینها نیست .
 مشکل فقط نبود زمینه فرهنگی هست برای همین من خودم رو موظف می‌دونم تلاش کنم تا این مشکل کمرنگ‌تر بشه و نیاز نباشه وقتی یک خانواده‌ای عزیزش روی تخت بیمارستانه و براش تشخیص مرگ مغزی داده شده، تازه 6 تا 80 ساعت وقت بذاریم برای آموزش و اطلاع‌رسانی در مورد این تصمیم با اهمیت که با رضایت به بخشش اعضای بدن فرزندشون، می‌تونن چندین زندگی رواز مرگ نجات بدن.»

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.