خرده روایتی از زخم خوردگان زلزله کرمانشاه پس از 19 ماه

مرثیه ای برای دو زن

سیاسی /
شناسه خبر: 474686

یادش نیست موقعی‌ که زلزله آمد، داشت چه کار می‌کرد. احتمالاً سرش به گوشه‌ای از کار خانه گرم بود، مثل همیشه. حالا خانه‌ای که دیوارهایش انگار می‌خواهند هم را بخورند بس که کوچک است، چقدر کار دارد مگر؟ برای بهناز که دیگر رمقی به جانش نیست، خیلی. تازه «ثروت» هم هست. آها یادش آمد.

 موقع زلزله فقط به ثروت فکر کرده بود که نترسد و قالب تهی نکند. زن ۸۰ ساله مگر چقدر دلش قرص است که از آن صدای هولناک شکستن شیشه‌ها و آن تکان‌های دهشتناک، قلبش یکهو از کار نایستد. ثروت مادر بهناز است. بهناز ۴۵ساله، تنها دخترش که در خانه مانده. چرا شوهر نکرده؟ همه همین را می‌پرسند و بهناز باید بگوید به‌خاطر مادرم که کسی را ندارد و اگر من نبودم سال‌ها پیش جانش در می‌رفت.
البته معلولیت خودش هم هست: «گوشم مشکل دارد که به خاطر مشکل مغزم است. حالا خودم هیچی اما ثروت...»
مادر و ‌دختر توی یکی از واحدهای مسکن مهر اسلام‌آباد غرب زندگی می‌کنند. من چطور با آنها آشنا شدم؟ روزی که برای تهیه گزارشی از مشکلات مردم برای تهیه دارو رفته بودم، همشهری شان که در تهران در به در دارو بود، وقتی فهمید خبرنگارم، از مادر و دختر گفت و سفارش کرد اگر می‌شود، کاری برایشان بکنم چون وضع‌شان خیلی وخیم است. صدای بهناز از پشت تلفن به زنی سن‌دارتر می‌ماند. مدام قربان صدقه می‌رود و دعا می‌کند. می‌گوید الهی به هرچه در زندگی‌ات می‌خواهی برسی.
مادر و‌ دختر به زور و زحمت ساکن آپارتمان نقلی مسکن مهر شده بودند که زلزله کرمانشاه، زندگی‌شان را لرزاند. خرابی‌های خانه باید تعمیر می‌شد تا بشود دوباره در آن سکونت داشت. بخشی از سقف و دیوار ریخته بود.
«گفتند بهتان وام می‌دهیم برای تعمیر خانه. هشت میلیون تومان وام دادند. خانه را به زور تعمیر کردیم، در حدی که قابل سکونت شود. بعد بلافاصله قسطش شروع شد. من به خاطر معلولیت خودم و مادرم، ماهی ۲۷۰ هزار تومان از بهزیستی می‌گیرم که ۱۲۰ هزار تومانش را باید بدهم برای قسط، چیزی نمی‌ماند. درآمد دیگری هم ندارم. من با این وضعیت که نمی‌توانم کار کنم. اگر دو قدم بیرون خانه راه بروم، سردرد و سرگیجه می‌گیرم و غش می‌کنم. کد معلولیت و همه مدارک را هم دارم، اگر کسی خواست کمک بکند همه‌اش را نشان می‌دهم. تازه اگر هم سالم بودم مادرم را نمی‌توانم تنها بگذارم. خواهر و برادر دارم اما آنها هم گرفتارند و گرفتار زندگی خودشان هستند. هرچه سنگ است مال پای لنگ است. میان این همه گرفتاری و بدبختی ما، زلزله هم آمد و درد روی درد گذاشت. »
بهناز آهی می‌کشد و مویه می‌کند: «اینجا مردم وضعشان خیلی بد است. توی همین بیکاری و نداری باید قسط وام بنیاد مسکن را هم بدهند. حالا دستشان درد نکند وام داده‌اند، اما درآمدمان کجا بود؟»
ثروت زمینگیر است. سال‌هاست گوشه‌ای افتاده و توان حرکت ندارد. بهناز صدایش را پایین می‌آورد و می‌گوید: «ببخشید این را می‌گویم، بی‌ادبی است اما توان این را ندارم که برای مادرم پوشک بزرگسالان بخرم. اگر کسی بود که چند بسته پوشک برایمان می‌گرفت، کلی دعایش می‌کردم. من خودم بدنم توان ندارد مادرم را جابه‌جا کنم و مدام بشویم و تمیز کنم. گاهی وسط این کار گریه‌ام می‌گیرد. نه اینکه فکر کنید به خاطر غصه گریه می‌کنم، از درد است. خودم آنقدر کمرم درد می‌گیرد که اصلاً می‌خوام بمیرم. آخرین بار که مادرم را بردیم دکتر یک توضیحی داد که حالا خیلی دقیق نفهمیدم اما گفت که استخوان‌های سرش کم‌کم پودر می‌شود و می‌ریزد. مادرم خیلی هوش و حواسش بجا نیست. همه هم می‌گویند سنش بالاست و دور از جانش مگر چقدر زنده می‌ماند، اما عمر که دست من و شما نیست. آمدیم مادر من با همین وضع ۱۰ سال دیگر هم عمر کرد، چطور باید از عهده‌اش بربیایم؟ مادرم را که می‌بینم از تنها چیزی که نمی‌ترسم، همین مردن است. از اینکه تنها بمانم و پیر و ناتوان شوم خیلی می‌ترسم به خدا. همه‌اش توی دلم می‌گویم کاش زلزله جوری بود که اقلاً می‌مردم، بعد دلم برای بقیه می‌سوزد. همان یک آجر توی سر من می‌خورد، راحت می‌شدم چون خودم توان خلاص کردن خودم را ندارم.»
بهناز به خودکشی فکر می‌کنی؟ با من و من جواب می‌دهد: «نه، خودکشی گناه دارد اما به مردن خیلی فکر می‌کنم. کسانی را سراغ دارم از همشهری‌های خودمان که خودکشی کردند. بیشترشان زن بودند، به خاطر اختلاف خانوادگی و مشکلات و اینها. بعد از زلزله هم شنیدم چند نفر خودکشی کرده‌اند، هم زن و هم مرد.»
بهناز آهی می‌کشد و انگار که زخمی کهنه سر باز کرده باشد، از حسرت‌های به دل مانده‌اش می‌گوید: «الان زن‌های همسن من چندین بچه و حتی نوه دارند. طرف‌های ما که این‌طور است. توی ۳۵ سالگی می‌بینی طرف نوه هم دارد. آنها هم سختی زیاد می‌کشند اما بالاخره زندگی‌شان ثمره‌ای دارد. توی خانه و زندگی‌ خودشان هستند بالاخره. زندگی‌ من که سوخت و تمام شد. اینجا دخترهایی که سنشان می‌گذرد، عاقبتشان همین است. یا یک عمر سربار برادر و خواهر می‌شوند یا آخرش به پیرمردهای زن مرده شوهر می‌کنند تا از یکی جای بابایشان نگهداری کنند. من همینطوری با مادرم خوشم، راستش دیگر چیزی هم از خدا نمی‌خواهم برای خودم. فقط همین که کسی کمک‌مان کند، همین پوشک بزرگسال... به خدا اگر زلزله نمی‌آمد، اگر مجبور نبودیم وام بگیریم، باز اینقدر ناتوان نمی‌شدیم.»
بهناز حرف‌هایش تمام می‌شود و شروع می‌کند به تعارف که اگر کرمانشاه آمدید بیایید خانه ما و اگر کاری داشتید، بگویید و به خدا ناراحت می‌شوم اگر نگویید و حرف‌هایی از این دست. می‌دانم تعارف نیست، خوی مردمش را می‌شناسم که اگر هیچ نداشته باشند، باز رویشان گشوده است و میهمان‌نوازی‌شان سر جا.
زن، همشهری بهناز که دنبال دارو آمده بود هم همین‌طور بود. در همان حال که از شدت خستگی روی پله‌های ورودی داروخانه سیزده‌آبان نشسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود، دعوتم می‌کرد که بروم کرمانشاه چون الان هوا خوب است و هنوز خیلی گرم نشده و می‌شود گردش کرد. همانجا بود که سفارش مادر و دختر را کرد و گفت اینها خیلی بی‌پناهند و اگر کاری می‌توانید برایشان بکنید. حالا دارم به بهناز فکر می‌کنم که زلزله اگرچه سقف بالای سرش را کامل خراب نکرد، اما یک وام هشت میلیونی گذاشت روی دستش. حالا هشت میلیون پول زیادی حساب نمی‌شود، لااقل برای خیلی‌ها که این‌طور است. برای کسانی مثل بهناز اما چرا؛ آنقدر زیاد هست که بارش روی دوش دو زن حس شود. این، تنها خرده روایتی بود از زخم‌خوردگان زلزله؛ از آدم‌هایی که سقف آرزویشان در حد داشتن چند بسته پوشک بزرگسال پایین آمده.
 

کلمات کلیدی