مولوی خوانی کودکان دبستانی در مدرسه ای در قلب اروپا

مولانا، مانکن و باقی قضایا

فرهنگی /
شناسه خبر: 473686



«پیدا شدم
پیدا شدم
پیدای ناپیدا شدم
شیدا شدم
من او بودم
من او شدم
با او بودم
بی او شدم....»
چـــه نیـــاز بـــه یادآوری، که اینها
جرعه‌ای از لبریخته‌های جلال‌الدین محمـــــد بلخــــــی (مولانا)ســــــت؛ صاحب کلام پارسی گویی که عجالتا ترک‌های آناتولی قباله منگوله دار مالکیتش را به‌نام خود زده‌اند و در سرتاسر دنیا به‌عنوان شاعری برکشیده از خاک ترکیه معرفی اش می‌کنند (نکته‌ای که البته موضوع بحث ما در این مجال نیست). کیست که فارسی بگوید و بنویسد و سر سوزن ذوق و به اندازه ارزنی معرفت داشته باشد و شعر شورآفرین و برانگیزاننده مولوی را بشنود و مست از این همه زیبایی از خود بیخود نشود. مگر نه این است که هر گاه دفتر سروده‌های این دردانه شعر و شعور را به دست می‌گیریم، یا اشعارش را به دکلمه و آواز و ترانه از دهان خواننده‌ای می‌شنویم، کیفور از این همه سُکر، به وجد می‌آییم؛ بیخود نبوده که هنگام وداع آخر از یارانش خواست تا بی‌‏دف و نی به زیارت مزارش نیایند. چراکه خوب می‌دانسته سکرانی او پس از مرگش نیز باقی خواهد بود. اما باید این را هم بگویم که با تمام این اوصاف، اخیراً شنیدن همین شعر «پیدا شدم پیدا شدم...» تجربه‌ای بس غریب و احساساتی متناقض برایم رقم زد. آمیزه عجیبی از حسرت و مسرّت. این بار آن سکر ناب همیشگی جایش را به چیز دیگری داده بود که از تأویل و تفسیرش عاجز بودم و شاهد مثالش نیز فیلمی بود که در فضای مجازی انتشار یافت.
در این فیلم چند دقیقه‌ای جمعی کودک دبستانی، ظاهراً، در یکی از شهرهای فرانسه به صورتی آهنگین همراه با پیانویی که مربی‌شان می‌نوازد، مولوی خوانی می‌کنند! آن هم با چه شیوایی و حلاوتی! این تصاویر از سویی به خاطر نفوذ و گستره کلام و نگاه این شاعر، آن هم در میان نوباوه‌های اروپایی که به شیرینی و سلاست شعر «پیدا شدم پیدا شدم» او را می‌خوانند، حسی از غرور و احترام در من برانگیخت و از سویی تمام غم‌های عالم بر سرم هوار شد. ترکیب مبهمی از شادی و شعف از یک سو و بغض و حسرت از سویی دیگر. ترکیب درهم جوش مبهم سرگیجه‌آوری که نمی‌دانستم با آن چه کنم. آن هم تنها چند روزی بعد از غائله «ساسی مانکن» خوانی در برخی مدارس ابتدایی‌مان (که دیگر نیازی به بازگویی ندارد) که در دل و ذهن‌مان نقش بسته بود. بی‌ آنکه بخواهیم حکمی صادر کنیم و آسمان و ریسمان به هم ببافیم، کافی است این دو تصویر روشن را کنار هم بگذاریم و قدری به آن فکر کنیم: اینکه بچه‌های فرانسوی با زبان فارسی زیبا و سلیس مولوی بخوانند و کودکان معصوم ما بی‌آن که خیلی در قید و بند واژگانی که بر زبان می‌آورند، ترانه‌ای بخوانند که هیچ ربطی به سن و سال‌شان هم ندارد؛ گذشته از تأثیر و تأثر اولیه اش، طبعاً روشنگر بسیاری از مسائل فرهنگی جامعه ماست. اینکه چقدر توانسته‌ایم از بضاعت بی‌مانند فرهنگی خود استفاده کنیم. اینکه چه کاشته‌ایم که انتظار درویدن آن را داشته‌ایم. اینکه جای فرهنگ و نقاط قوّت فرهنگی ما کجاست و چه برد و دایره نفوذ عجیب و بی‌نظیری دارد و می‌تواند داشته باشد. هزار اسف که از داشته‌های خود غافل بوده‌ایم و انگار خیلی حواس‌مان به آنها نبوده و در عوض وقت و هزینه و توان مادی و معنوی‌مان را در جاهایی صرف کرده‌ایم که عایدی چندانی برای‌مان نداشته است.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.