اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
در «تحشیه» یادداشت هایی در باب زبان، ادبیات و اسطوره های ایران را می خوانید که بد نیست درباره شان بدانید

قصه بازور

قصه بازور
سهند آقایی پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی

شواهد چنان است که برخی جادوپزشکان (شمن‌ها) در حالت خلسه به کارهایی اعجازگون دست می‌یازیده‌اند و یکی از مهم‌ترین و شناخته‌شده‌ترین آن‌ها این بوده است که سیلاب یا باد و توفان‌هایی به وجود می‌آورده‌اند.

شواهد چنان است که برخی جادوپزشکان (شمن‌ها) در حالت خلسه به کارهایی اعجازگون دست می‌یازیده‌اند و یکی از مهم‌ترین و شناخته‌شده‌ترین آن‌ها این بوده است که سیلاب یا باد و توفان‌هایی به وجود می‌آورده‌اند. در شاهنامه در داستان کاموس کشانی، سپاه ایران پیش از رسیدن رستم شکست‌های پی‌در‌پی سختی از تورانیان می‌خورد. در ابتدای داستان، شمنی به نام بازور که به گفته‌ فردوسی از دانایان سپاه توران است، بر فراز کوه رفته و با جادوگری، برف و بوران سهمگینی را بر سر سپاه ایران فرودمی‌آورد...
«ز ترکان یکی بود بازور نام
به افسون به هر جای گسترده کام
بیاموخته کژی و جادوی
 بدانسته چینی و هم پهلوی»
 میرچاالیاده می‌گوید: شمن‌ مانند همه‌ جادوگران قادر است معجزاتی از نوع معجزات مرتاضان، خواه بدوی یا مدرن انجام دهد امّا علاوه بر این او هادی روح به دنیای مردگان است و ممکن است کاهن، عارف و شاعر نیز باشد.
«چنین گفت پیران به افسون‌پژوه
کز ایدر برو تا سر تیغ کوه
یکی برف و سرما و بادی دمان
بریشان برآور هم اندر زمان»
بازور بر فراز کوه می‌رود و بی‌درنگ برفی سنگین بر سپاه ایران فرودمی‌آورد؛ برف و سرمایی چنان سخت که «رستخیز» را فرایادمی‌آورد.
«چو بازور بر کوه شد در زمان / برآمد یکی برف و باد دمان
همه دست نیزه‌گزاران ز کار / فروماند از برف و از کارزار
از آن رستخیز و دم زمهریر / خروش یلان خاست و باران تیر
بفرمود پیران که یکسر سپاه / یکی حمله سازند ازین رزمگاه
چو بر نیزه بر دست‌هاشان فسرد
ز هر سو سپاه اندرآرند گرد»
باری، صحنه‌ای که در ابیات بالا توصیف می‌شود شبیه «دوزخ» در دین زردشت است؛ و تحملِ سرما و رنج تباهی، بهایی‌ست که پهلوانان سپاه ایران می‌پردازند.
«وزان پس برآورد هومان غریو
یکی حمله آورد برسان دیو
بکشتند چندان از ایرانیان
 که دریای خون شد همی در میان
در و دشت یکسر پر از برف و خون
سواران ایران فکنده نگون
ز کشته نبد جای گشتن به جنگ
 ز برف و ز افکنده شد جای تنگ
سیه گشته بر دست شمشیر دست
به روی اندر افتاده برسان مست
نبد جای گردش بدان رزمگاه
 شده دست لشکر ز سرما تباه»
فردوسی در این‌جای داستان به اختلافِ دینی و آیینی میان ایران و توران پرداخته است. ایرانیان توان جادوگری ندارند و دستشان از زال کوتاه اما به سوی آسمان بلند است:
«سپهدار و گردنکشان آن زمان / گرفتند زاری سوی آسمان
که‌ای برتر از دانش و هوش و رای
 نه بر جای و در جای و نه زیر جای
همه بنده پرگناه توییم / به بیچارگی دادخواه توییم
از افسون و از جادوی برتری / جهاندار و بر داوران داوری
تو باشی به بیچارگی دستگیر / تواناتر از آتش و زمهریر
ازین سخت‌سرما تو فریاد رس! / نداریم جز تو کسی را به کس»
و درنهایت مردی دانش ‌پژوه جای بازور را به رهّام می‌گوید. رهّام به جنگ بازور می‌رود و به محض بریدن دست حریف، آسمان از باریدن بازمی‌ایستد و هوا چون قبل آرام می‌گیرد:
«بیامد یکی مرد دانش پژوه / به رهّام بنمود انگشت کوه
کجا جای بازور نستوه بود / به افسون و تنبل بر آن کوه بود
زره‌دامنش را بزد بر کمر / پیاده بیامد بر آن کوه‌سر
چو جادو بدیدش بیامد به جنگ
 عمودی ز پولاد چینی به چنگ
چو رهّام نزدیک جادو رسید / سبک تیغ تیز از میان برکشید
بیفگند دستش به شمشیر تیز
 یکی باد برخاست چون رستخیز
ز روی هوا ابرِ تیره ببرد / فرود آمد از کوه رهّامِ گرد
یکی دستِ بازورِ جادو به دست
به هامون شد و بارگی برنشست
هوا گشت از آن‌سان که از پیش بود
فروزنده خورشید و گردون کبود»

کپی