اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • پنج شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
شاهنامه خوانی

هفت خان رستم

هفت خان رستم

فردوسی را حتماً می‌شناسید یا حداقل اسمش به گوش‌تان خورده است.

  ابوالقاسم فردوسی طوسی، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و سراینده «شاهنامه» است که در قرن چهارم هجری قمری زندگی می‌کرده است. شاهنامه پر از افسانه‌های خواندنی است و رستم، نام‌آورترین چهره اسطوره‌ای در شاهنامه است. از میان قصه‌های شاهنامه، «هفت‌خان رستم» جزو جذاب ترین داستان‌هاست که قصد داریم در چند شماره آن را برایتان تعریف کنیم. هر شماره یک خان. فردوسی داستان را به شعر سروده و ما آن را برایتان به نثر بازگو می‌کنیم.
کیکاووس، پادشاه ایران و سپاهش در دژی کوهستانی در مازندران به دست دیو سفید اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود. هفت‌خان رستم داستان هفت بلایی است که رستم در راه رسیدن به مازندران و آزاد کردن کیکاووس و سپاهیانش با آنها روبه‌رو می‌شود.
خان اول: جنگ رخش با شیر
رستم از پیش پدرش زال حرکت کرد. او شبانه روز در حرکت بود طوری که راه دو روز را در یک روز طی کرد. بعد به فکر افتاد غذایی تهیه کند. او به دشتی پراز گورخر رسید و اسبش رخش را تازاند و با کمند گورخری شکار کرد و آن را کباب کرد و خورد. آن وقت لگام از سرِ رخش برداشت تا در دشت بچرد و خودش به خواب رفت. در آن دشت شیری آشیانه داشت. وقتی شیر به سوی آشیانه‌اش آمد، کسی را آنجا دید که خوابیده و اسبی در اطرافش در حال چریدن است. شیر با خود گفت: «اول باید اسب را از بین ببرم تا به سوار دست یابم.» پس به سوی رخش تاخت اما رخش با دو دست بر سرش کوبید و دندان‌هایش را به پشتش فرو برد و او را کشت و به این ترتیب جان رستم را نجات داد.  وقتی رستم بیدار شد و جسد شیر را دید به رخش گفت: «چه کسی به تو گفت با شیر بجنگی؟ اگر تو کشته می‌شدی من چگونه به مازندران می‌رفتم؟ چرا نزد من نیامدی و بیدارم نکردی؟ اگر مرا بیدار می‌کردی بهتر بود.» این را گفت و خوابید. وقتی خورشید سر زد رستم تن رخش را شست و زین به روی آن نهاد و به سوی خان دوم رفت. 
کپی