اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹

پویان ِ کرم کتاب

پویان ِ کرم کتاب
یگانه خدامی

از راهرو صدای پا آمد. پویان سریع چراغ موبایلش را خاموش کرد و کتاب را گذاشت زیر بالش و خوابید. مادرش در اتاق را باز کرد و نگاهی به پویان انداخت و رفت. تا صدای پاها دور شد پویان دوباره چراغ را روشن کرد و کتاب را دستش گرفت و غرق شد در قصه.

  این کار هر شبش بود؛ تا ساعت یک و دو شب بیدار می‌ماند و کتاب می‌خواند. تازه در مدرسه هم توی جامیز کتاب باز می‌کرد و می‌خواند. دوستش مهرسام گاهی مسخره‌اش می‌کرد و با هیجان از بازی‌های جدید موبایل تعریف می‌کرد شاید پویان هم بازی کند و با هم کل کل کنند. اما این هم فایده نداشت. در میهمانی، وسط فیلم دیدن و فوتبال نگاه کردن کتاب از دستش نمی‌افتاد. تا کسی اعتراض می‌کرد می‌گفت:«مگه نمی‌گین خوب نیست بچه‌ها همش موبایل و تبلت دستشون باشه؟ خب من کتاب می‌خونم! همه‌جا هم که تبلیغ می‌کنن کتاب خوندن خوبه و یار مهربانه و از این حرفا. پس ولم کنین!» شب قرار بود برای شام بروند خانه مادربزرگ و پدربزرگ. پویان کتابش را گذاشت در کیفش و برد. قبل از شام اینقدر غرق داستان شده بود که نفهمید پدربزرگ نشسته کنارش و به صفحه‌ای که می‌خواند نگاه می‌کند. بالاخره حواسش جمع شد و به پدربزرگ لبخند زد. پدربزرگ گفت:«داستان کتابت چیه؟» او هم گفت: «خیلی باحاله» و داستان را برایش تعریف کرد. پدربزرگ گفت:«به خودم رفتی. هم سن تو که بودم کتاب کرایه می‌کردم و می‌خوندم. وقتی راه می‌رفتم هم کتاب می‌خوندم. چند وقت که گذشت دیدم چقدر کم با بقیه حرف می‌زنم. دوستام توی کوچه زیاد باهام حرف نمی‌زدن. خانم جانم همون روزا بهم گفت پسر هرکاری جایی داره. هرچیزی حدی داره. یه روز عصر کتاب نخوندم و رفتم توی کوچه و قاطی بازی بقیه شدم. اولش انگار غریبه بودم اما بعد همه چیز شد مثل قبل. بازم کتاب می‌خوندم اما توی ساعتای بیکاری. وقتی قرار نبود با دوستام بازی کنم و حرف بزنم یا برم مهمونی. حالا من حرف خانم جانم رو به تو می‌زنم؛ پسر هرکاری جایی داره. هرچیزی حدی داره.» پویان خندید. نگاهی به کتابش انداخت. نشانه را گذاشت میان صفحه‌ای که می‌خواند و کتاب را بست و شروع کرد به حرف زدن با مادربزرگ که خیره به پویان نگاه می‌کرد. راستی می‌دانید به کسانی که خیلی کتاب می‌خوانند، کرمِ کتاب می‌گویند؟  

کپی