طلاقگاه پسر‌ننه

فرهنگی /
شناسه خبر: 393438

قاضی چهره دختر و پسر را ورانداز می‌کند. دختر یک‌طوری عصبانی است که انگار همین چند دقیقه قبل اجرای برنامه فوتبال برتر توسط جواد خیابانی را دیده. پسر دارد به در و دیوار نگاه می‌کند.

ایران آنلاین /قاضی: «کدومتون درخواست طلاق دادید؟»

پسر نفس می‌گیرد که حرف بزند اما دختر با لحنی سریع، قاطع و دشمن‌شکن می‌گوید: «من.» قاضی علت را جویا می‌شود.
دختر: «آقای قاضی من با این آقای ببو ازدواج نکردم، من با مادرشون ازدواج کردم.»
قاضی لب خود را می‌گزد: «اَو! خانم لطفاً از استعارات و تشبیهات و صور خیال هنجارشکن برای انتقال مفهوم استفاده نکنید. مثلاً بگید ایشون استقلال فکری ندارن.»
دختر: «آخه شما نمی‌دونید؛ مادر ایشون در خصوصی‌ترین مسأله زندگی ما (رمز عبور پیام‌رسان وزین سروش) هم دخالت می‌کنه.»
 قاضی رو به پسر: «خب آقا شما در جواب همسرتون چه توضیحی دارید؟»
پسر سر را به سمت مادر می‌گرداند: «مامان حرف بزنم؟ (رو به قاضی) بیخود میگن جناب قاضی!»
قاضی: «این چه طرز حرف زدنه؟ بگید سخنان ناروا بر زبان می‌رانند.»
مادر داماد شیرجه می‌زند وسط بحث: «آقای قاضی این دختر زندگی بلد نیست. پسر من وقتی دوماد شد نودوپنج کیلو بود؛ الان شده نودوسه کیلو!»
قاضی: «آخرین بار کی وزن کردید؟»
مادر داماد: «دیروز عصر.»
قاضی رو به پسر: «شکمتون چطور کار می‌کنه؟!»
پسر برمی‌گردد: «مامان، چطور کار می‌کنه؟!»
قاضی می‌کوبد روی میزش: «بسه دیگه! خجالت بکشید. رعایت ساحت دادگاه رو بکنید.»
مادر داماد: «جناب باور کنید ما تا حالا ساحت دادگاه رو از نزدیک ندیده بودیم... این دختره پای ما رو به اینجور جاها باز کرده... (اشک سوسمار!)»
قاضی رو به پسر: «خب آقا جان، شما که هنوز از شیر گرفته نشدی چرا ازدواج کردی پس؟»
پسر: «بدهکار بودم، واسه وام عقدنامه لازم داشتم.»
در همین لحظه دختر کیفش را به اهتزاز درمی‌آورد که روی صورت پسر فرود بیاورد. قاضی با صدای بلند و اشاره دست: «صبر پیشه کن دخترم. وامی بهش نشون بدم که مؤسسه ثامن به مشتریاش
 نشون نداد!»
مادر داماد از جایش بلند می‌شود: «آقا این دختر زندگی‌کن نیست. من سه سال خونه پدرشوهر زندگی کردم. پدر مرحوم شوهر مرحومم هم چهار تا زن داشت! زندگی نکردم؟ خدابیامرزه پدرشوهرمو. تو سه سال مجبور شد چهار تا ختم بگیره!»
قاضی نفس عمیقی می‌کشد و از دختر می‌پرسد: «بچه که ندارید ان‌شاءا... تعالی؟!» دختر با سر اشاره می‌کند «نه».
قاضی به پسر: «خب شما بالاخره برنامه‌تون چیه؟ می‌خواید چیکار کنید؟»
پسر: «آقای قاضی، وقتی بهشت زیر پای مادرانه، دیگه زن من که برزخ هم نیست! هرچی مادرم بگه.» مادر زیرلب دعا می‌خواند و به سمت پسر فوت می‌کند.
قاضی پوشه‌ای را که مقابلش باز بود می‌بندد: «ببین دخترم، طلاق گرفتن کار سختی نیست، اما ما دوست نداریم کار زوجین به اونجا بکشه. طلاق هم موجب نارضایتی خداست هم عواقب نامطلوبی داره، ولی من اگه جای شما بودم دیگه با همچین ببویی زندگی نمی‌کردم! دیگه خود دانید!»
دختر به روی زانوهایش خم شده، گریه می‌کند. پسر به مادرش نگاهی «گشنمه، کی می‌ریم غذا بخوریم» انداخته و با نگاه به ساعت موبایلش منتظر رأی قاضی می‌نشیند.