سفر رؤیایی صلح با پای پیاده

اجتماعی /
شناسه خبر: 236515

نگاهی به زندگی این مرد از جهاتی ما را یاد تک سوار دنیای ادبیات « دن کیشوت» می اندازد، با سودایی عزیز به نام « صلح». آقای ایبرهارت این روزها به شخصیتی افسانه ای در میان آدم های اهل پیاده روی تبدیل شده؛ او برای پیاده روی در مسافت های بی پایان حتی ناخن های پاهایش را نیز کشیده است تا از ابتلاء به عفونت جلوگیری کند و همین کار نیز تعجب همگان را برانگیخته است.

ایران آنلاین /او حالا دیگر می‌تواند خود را نماد بی‌کم و کاست پیاده‌روی بداند. در 60 سالگی از خانه خارج و راهی یک سفر بسیار طولانی شد. او در این سفر 10 میلیون گام برداشت. چنین چیزی شگفت‌انگیز است. او بعد از سفر نخست، راهی سفر پیاده‌روی دیگری می‌شود، و این بار مسیری طولانی‌تر را طی می‌کند. بعد سفری دیگر و بعد از آن هم سفری دیگر. خیلی زود، او بیشتر ماه‌های سال راه می‌رود و کار به آنجا می‌رسد که او حالا به مردی همواره در حال سفر البته با پای پیاده تبدیل شده است. او ایالت‌ها و بیابان‌های امریکای شمالی را طی می‌کند تا صلح را گسترش بدهد؛ چیزی که خودش نام آن را «تلاش ناامیدکننده برای صلح» گذاشته است.

او اینک به یک نماد تبدیل شده و «پیاده‌»ها با نام‌های افسانه‌ای از او یاد می‌کنند. آنها به خبرنگار گاردین گفتند که این مرد برای جلوگیری از عفونت پا، 10 ناخن پاهایش را با جراحی برداشته و چنین چیزی حیرت‌انگیز است. او هیچ گاه بیشتر از 5 کیلوگرم در کوله‌اش حمل نمی‌کند و حتی مجبور شده تا اجاقی اختراع کند که با برگ و چوب روشن می‌شود و کار می‌کند؛ برای همین او به حمل سوخت هم نیاز ندارد.

در بیش از 15 سال گذشته، او نزدیک به 35 هزار مایل (حدود 56 هزارکیلومتر) پیاده روی کرده است. او ابتدا سراغ سه گانه مسیرهای طولانی امریکا رفت: مسیر پیاده روی آپالاچی (2200 مایل)، مسیر پیاده‌روی اقیانوس آرام (2650 مایل)، و مسیر پیاده‌روی قاره‌ای (3100 مایل). و بعد تا سال 2013، او 11 مسیر پیاده روی ملی کشورش را طی کرد و از چنین تجربه‌ای نهایت لذت را برد. او که به تولد 75 سالگی‌اش نزدیک می‌شد، با حس رضایت درونی و پیروزی قسم خورد که کفش‌های پیاده‌روی‌اش را آویزان کند. امّا بهار سال بعد، دوباره کفش به پا کرد. او گفت این بار قرار است مسیر نیومکزیکو تا فلوریدا را طی کند. مسیری که او نام «حلقه بزرگ امریکایی»  رویش گذاشته است. این مسیر چهار گوشه امریکا را به هم وصل می‌کند. او ادعا کرد که این آخرین پیاده روی طولانی او خواهد بود.

من به عنوان خبرنگار گاردین برای او نامه‌ای نوشتم و از او خواستم که بگذارد چند روزی را همسفر او باشم. پس از مذاکراتی دشوار – او سوءظن عمیق و کاملاً اشتباهی به روزنامه نگاران داشت – قبول کرد که همراهش شوم. اوایل ماه ژوئن بود و او گفت که جایی در تگزاس است. او به من گفت که اگر توانستم پیدایش کنم، به من خوشامد می‌گوید. امّا به خاطر کسی متوقف نمی‌شود و راهش را می‌رود. در روزی که تعیین کرده بودیم، من و خواهرم با اتومبیل از جنوب شرقی هیوستون راه افتادیم و این طرف و آن طرف جاده را نگاه می‌کردیم تا این نماد پیاده‌روی را پیدا کنیم. و او را پیدا کردیم؛ مردی که کنار بزرگراه و در خلاف جهت ترافیک راه می‌رفت.آن اطراف چرخیدیم تا جای پارک گیر بیاوریم. وقتی به او نزدیک شدیم، دستش را برایمان تکان داد. کوله پشتی آبی کوچکی داشت که در حد کوله‌های بچه‌های پیش دبستانی بود. غیر از آن، یک بطری آب پلاستیکی داشت که به کمربندش وصل شده بود.

با لبخند بهمان خوشامد گفت. من پیاده شدم و خواهرم رفت. همسفر من ریش و موهایش سفید بود، پوستش آفتاب سوخته بود و بدنی داشت که به خاطر پیاده‌روی‌های طولانی مقاوم به نظر می‌رسید. حالا آماده بودم تا همراه آقای ایبرهارت چند روز راه بروم و زندگی متفاوتی را تجربه کنم.او 46 روز قبل سفرش را از غرب آغاز کرده و به طرف شرق کشور می‌رود. به دلیل اینکه بخش زیادی از سفر او کنار جاده است، آقای ایبرهارت با بینی نفس‌های کم عمقی می‌کشد تا ریه‌هایش تا حد امکان از آلودگی در امان باشد. روش جالبی است. در سفرهای او، زمان و مکان نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کنند. او هر روز چند ساعت را بدون وقفه راه می‌رود تا بتواند در موعد مقرر سفر را به پایان برساند. در یکی از سفرها، او گم می‌شود و در هوای گرم گرفتار. اگر مردم به او کمک نکرده بودند و به این نماد پیاده روی آب نمی‌دادند، او جانش را از دست می‌داد. اما او با جان و دل چنین ریسک‌هایی را می‌پذیرد تا به قول خودش بتواند پیام صلح را بسط دهد.

به غیر از حشرات، بیشتر حیواناتی را که در سفرهایش دیده، مرده بودند. او به من می‌گوید: «در سفرهایم با لاشه‌های حیوانات مختلفی چون مار، گوزن، راکون و پرنده‌های مختلف رو به رو شده‌ام. شگفت‌انگیز است که مرگ نقش مهمی در سفرهای من دارد. این مرگ‌ها نماد این است که باید زندگی کنیم و اجازه بدهیم بقیه هم زندگی کنند.»
پله پله من آگاه شدم که این مرد چگونه به نماد پیاده روی کشور امریکا تبدیل شد.او این طور از کودکی خود برای خبرنگار گاردین می‌گوید: «من در بچگی عاشق هاکلبری فین بودم. تابستان‌ها با پای برهنه راه می‌رفتم، ماهیگیری می‌کردم و از اسب سواری لذت می‌بردم. پدر در حاشیه شهر پزشک بود و من در پاییز همراه او به شکار بلدرچین می‌رفتم. بعد از فارغ‌التحصیلی از کالج ازدواج کردم و صاحب دو فرزند پسر شدم. من عاشق کمک به دیگران هستم و از چنین کاری نهایت لذت را می‌برم. من همه تلاشم را می‌کردم تا بهترین شرایط را برای خانواده‌ام فراهم کنم. اما همیشه احساس می‌کردم که حفره‌ای در زندگی‌ام وجود دارد؛ احساس می‌کردم چیزی را می‌خواهم، اما نمی‌دانم که چیست.

در سال 1993 بازنشسته شدم و بیشتر وقتم را تنها می‌گذراندم. در همان دوران، روابطم با همسرم دچار مشکل شد و ما 5 سال تاریک و پر از کشمکش را کنار هم سپری کردیم. خیلی از آن دوران چیزی به خاطر نمی‌آورم. پسرها هم دیگر با من حرف نمی‌زدند و سراغم نمی‌آمدند و این خیلی آزاردهنده بود. زندگی واقعاً سخت شده بود.»او به خانه جدیدی نقل مکان کرد. این خانه در نزدیکی کوه اسپرینگر قرار داشت و آقای ایبرهارت مرتب کوهنوردی می‌کرد و از پیاده روی در حومه آن لذت می‌برد. این علاقه همین طور ادامه داشت تا اینکه در سال 1998 و در آستانه 60 سالگی، او تصمیم نهایی خودش را برای پیاده روی‌های طولانی مدت گرفت.چندی قبل از آن، دکتر به او گفته بود که دچار بیماری قلبی است و باید ضربان ساز مصنوعی در قلبش جاسازی شود. پسرانش فکر می‌کردند که پدرشان مدت زیادی زنده نمی‌ماند. اما او پیاده روی سنگینی را آغاز کرد و همچنان با قدرت ادامه می‌دهد.

بعد از یک سال، او به آدمی مذهبی تبدیل شد. اعتقادی که از دیدن کوه‌ها و دشت‌ها در او زنده شده بود. یک روز، در بالای یکی از کوه‌های امریکا وقتی آسمان تاریک و طوفانی شد، فریاد زد: «خدایا، چرا مرا ترک کرده ای؟» اما مدتی بعد که نور خورشید بر او تابید، گفت: «حضور گرم خدای بخشنده را حس می‌کنم.»او می‌گوید: «وقتی به خانه برگشتم، آدم متفاوتی شده بودم. موهایم را کوتاه نکردم. خیلی از وسایلم را دور ریختم و خیلی از کتاب هایم را که حالا به نظرم پوچ بودند به حیاط خانه بردم و آتش زدم.»بعد از طلاق از همسرش در سال 2003 و دادن اموال و دارایی هایش به او و دو پسرش، آقای ایبرهارت به مرد جاده و کوهستان تبدیل شد.در طول سفر سه روزه‌ام با او متوجه شدم که آقای ایبرهارت عمیقاً خدا را باور دارد و از اینکه کوهستان کمکش کرده تا او دوباره خدا را پیدا کند و به چنین رضایت درونی برسد بسیار  خوشحال است.او در آخر، این جمله را می‌گوید: «من همیشه به دوستانم می‌گویم که هر سال که می‌گذرد، من آدم خوشحال‌تر و خوشبخت تری می‌شوم. من مفهوم واقعی زندگی کردن را به پیاده روی مدیونم. زندگی کنید و از زندگی کردن لذت ببرید.»./ روزنامه ایران 

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.