اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • پنج شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹

گفت وگو با حمیدرضا شاه‌آبادی به بهانه انتشار «کافه خیابان گوته»

تاریخ با لهجه رمان و روایت

تاریخ با لهجه رمان و روایت
سایر محمدی

«کافه خیابان گوته» جدیدترین رمان حمیدرضا شاه‌آبادی بتازگی توسط نشر افق منتشر شده است. همزمان رمان «دیلماج» این نویسنده نیز با طرح جلد جدید از سوی همین ناشر تجدید چاپ شده است اثری که جایزه رمان متفاوت را از آن خود کرد.

ایران آنلاین /«دیلماج» بیوگرافی شخصیتی خیالی به نام میرزا یوسف خان مستوفی روشنفکری آزادیخواه است که در اواخر دوره قاجار از ایران می‌گریزد و مدت چند سال را در لندن کنار میرزا ملکم خان سپری می‌کند و در جریان انقلاب مشروطه به کشور باز می‌گردد و توسط یک انجمن فراماسونی جذب حکومت می‌شود و به انسانی خشن و ضد آزادیخواهی استحاله پیدا می‌کند و....

«کافه خیابان گوته» ضمن حفظ استقلال خود به شکلی می‌تواند ادامه رمان «دیلماج» باشد. این رمان داستان عاشقانه کیانوش مستوفی (نوه میرزا یوسف خان مستوفی) عضو سابق یک گروه چپ دانشجویی است که قصد دارد از مردی انتقامی سخت بگیرد. کسی که تنها عشق زندگی‌اش را از او گرفته و باعث شده که چهار سال از بهترین دوران عمرش را در زندان بگذراند. کیانوش زمانی به آن مرد دست پیدا می‌کند که مرد دچار بیماری آلزایمر شده و خود را کودکی هفت ساله تصور می‌کند و...
حمیدرضا شاه‌آبادی متولد 1346 تهران، فوق‌لیسانس تاریخ را از دانشگاه تبریز دارد و هم اکنون رمانی تحت عنوان «کتاب مردگان» برای نوجوانان در دست آماده‌سازی دارد.

آقای شاه‌آبادی برای نوشتن رمان «کافه خیابان گوته» از تجربه زیسته فرد خاصی بهره گرفته‌اید؟ تجربه عضویت در یک گروه چپ دانشجویی و زندان و...؟
معمولاً من بخش‌هایی از زندگی افرادی را که دیده‌ یا شنیده‌ یا مطالعه کرده‌ام در خود جمع می‌کنم و در ذهن پرورش می‌دهم و از ترکیب آنها شخصیت جدیدی خلق می‌کنم. هم در رمان «دیلماج» و هم در رمان تازه‌ام شخصیت‌ها را بر این اساس ساخته‌ام. ضمن اینکه به شخصیت‌های مشهور تاریخی هم توجه داشته‌ام. یعنی آدم‌هایی که در تاریخ حضور داشتند و شخصیت‌های واقعی‌اند. بخش‌هایی از وجود آنها حتی گاهی بخش‌هایی از اسم‌شان را گرفتم و شخصیت‌های جدید با اسامی جدید ساختم.
شما در رمان «دیلماج» سرگشتگی یک انسان روشنفکر دوره قاجار را به تصویر می‌کشید و در رمان «کافه خیابان گوته» شکست و ناکامی یک جوان روشنفکر و چپگرا در دهه پنجاه و شصت را. آیا باید انتظار داشت در رمان بعدی رویدادهای سه، چهار دهه اخیر را سوژه داستان قرار بدهید؟
زمان در کافه خیابان گوته با دیلماج فرق می‌کند. در دیلماج یک زمان خطی داریم که حوادث و رویدادها به ترتیب زمان وقوع روایت می‌شوند و یک دوره تاریخی خاص مدنظر قرار گرفته است اما در رمان «کافه خیابان گوته» روایت خاصی از زمان را در نظر گرفتم. یعنی همزمان دوره قاجار و دوره پهلوی را به شکلی به هم درآمیخته داریم. یعنی آدم‌های دوره قاجار در دوره پهلوی زندگی می‌کنند و بعضی حوادث دوره پهلوی در دوره قاجار اتفاق می‌افتد، مثلاً قرار است تیم کیانوش مستوفی شاه را که به مناسبت پنجاهمین سال سلطنت پهلوی به زیارت شاه عبدالعظیم می‌رود، ترور کند. در واقع اینجا یک نوع آمیختگی بین ماجرای ترور ناصرالدین شاه و ماجرای ترور شاه در دانشگاه تهران وجود دارد. در این قضیه من این دو رویداد و این دو فضای متفاوت را به هم درآمیختم. تلاش کردم روایت متفاوتی از زمان به دست دهم. بنابراین نمی‌توان این دو اثر را به لحاظ تاریخی و زمان با هم مقایسه کنید.
بحث بر سر این است که شما در این دو رمان یک خط تاریخی از دوره قاجار را تعقیب می‌کنید و بعد می‌رسید به دوران پهلوی و در ادامه به دوران اخیر. این دو رویکرد را در آثار نویسندگانی چون محمود دولت آبادی و احمد محمود هم داشتیم. یعنی با استفاده از ژانر داستان تاریخ معاصر را می‌نویسند.

احمد محمود در «همسایه‌ها» از دوران پیش از کودتای 32 شروع می‌کند و در رمان «داستان یک شهر» و «مدار صفر درجه» یک دوره کامل تاریخ معاصر را تا دهه‌های اخیر روایت می‌کند. دولت آبادی هم در «کلیدر» از سال‌های 1320 شروع می‌کند و در آثار بعدی‌اش ادامه می‌دهد تا سرانجام می‌رسد به رمان «زوال کلنکل» و سال‌های اخیر

احمد محمود در «همسایه‌ها» از دوران پیش از کودتای 32 شروع می‌کند و در رمان «داستان یک شهر» و «مدار صفر درجه» یک دوره کامل تاریخ معاصر را تا دهه‌های اخیر روایت می‌کند. دولت آبادی هم در «کلیدر» از سال‌های 1320 شروع می‌کند و در آثار بعدی‌اش ادامه می‌دهد تا سرانجام می‌رسد به رمان «زوال کلنکل» و سال‌های اخیر.
از دو زاویه می‌شود با این موضوع برخورد کرد. کیانوش مستوفی در کافه خیابان گوته ادامه میرزا یوسف رمان دیلماج است. کیانوش نوه میرزا یوسف مستوفی است. او به نوعی ادامه منطقی رفتار و کردار میرزا یوسف هم می‌تواند باشد اما واقعیت این است که من خیلی می‌خواستم خواننده از موضع فلسفی هم با رمان «کافه خیابان گوته» برخورد کند. اینکه آدم‌های آرمانگرا در جهان امروز چگونه رشد می‌کنند و چطور برخورد می‌کنند و خودشان را در آیینه تاریخ چگونه می‌بینند و اینکه نوع نگاه هستی شناسانه‌شان چیست؟ مثلاً خیلی دلم می‌خواست خواننده با آن صحنه رد شدن دو تا کارتن یخچال از اتوبان توجه خاصی داشته باشند چون من فکر می‌کنم این موضوع یک صحنه کلیدی برای فهم بهتر داستان است.
البته در بخش دوم رمان هم وقتی بحث حرکت جمعی به سمت شرق یا حرکت به سمت غرب و بحث کوتاهی و بلندی عمر مطرح می‌شود دقیقاً‌یک نگرش فلسفی بیان می‌شود.
دقیقاً‌ همین طور است. من خیلی مشتاق بودم که خواننده از موضع فلسفی با این اثر مواجه شود، اگرچه کار سیاسی هم هست. سیاست در این رمان به واقع زیرمجموعه فلسفه است. دستاویزی برای رسیدن به نگرش فلسفی است. اینکه آدم‌هایی در این جهان از خود بیگانه و به حال خود رها شده‌اند و در هیاهوی کلانشهرها سر درگم و پریشانند. در عین اینکه آرمانی دارند راهی برای حرکت پیدا نمی‌کنند و سیاست دستاویزی است برای آنها تا خودشان را از این شرایط نجات بدهند. این موضوع در رمان برای من مهم‌تر بود. احساس من این بود که نگرش فلسفی در این اثر باید خیلی خیلی قوی‌تر باشد از نگاه ونگرش سیاسی.
اتفافاً یکی از منتقدان می‌گوید خنثی بودن موضع نویسنده نسبت به تاریخ سبب می‌شود که در نهایت نویسنده نمی‌خواهد آنچه را قدرت از تاریخ روایت می‌کند زیر سؤال ببرد.
این هم باز بر می‌گردد به همان نگاه فلسفی که قبلاً عنوان کردم. در واقع من نمی‌توانم در این اثر موضع‌گیری کنم. به دلیل اینکه اصلاً‌ مسأله‌ام نمایش این شخصیت‌ها در موقعیت فلسفی است نه در موقعیت سیاسی یا در موقعیت تاریخی. در عین حال برداشت‌های خیلی مختلف تاریخی می‌شود از این اثر داشت. اما من در پی این نبودم که قرائتی کلی از تاریخ جنبش‌های اجتماعی ایران داشته باشم. گمان می‌کنم این مشکل را خوانندگانی  پیدامی‌کنند که با
پیش فرض‌های ذهنی خود به سراغ اثر می‌روند و توقع دارند که...
نویسنده به جانبداری از یک جریان خاص بپردازد؟
دقیقاً‌ همین طور است. من احساس می‌کنم اگر نویسنده‌ای یک نوع قرائت خاص از هر موضوع را بر اثرش تحمیل بکند. در واقع ادبیات متن را از اثر خودش گرفته است و چنین اثری تبدیل به داستانی ایدئولوژیک می‌شود حتی نویسنده اگر با نشانه‌گذاری‌های صریح خواننده را برای درک هر نوع مفهومی به یک سمت خاص سوق بدهد، این کار به نوعی گرفتن جان ادبیات از اثر است. ادبیات زمانی به مفهوم واقعی ادبیات است که خوانندگان مختلف بتوانند از آن برداشت‌ها و قرائت‌های گوناگون داشته باشند یعنی هر خواننده‌ درک و دریافت خاص خودش را از آن اثر پیدا کند. اگر به اینجا برسیم اثر ادبی مناسبی خلق کرده‌ایم. در غیر این صورت، اثر ادبی که در نهایت به یک سوی ختم بشود ادبیات نیست.

در ادبیات مدرن و اخیراً در ادبیات پست مدرن نمونه‌های فراوانی از این رویکرد دیده می‌شود. حداقل من در این اثر با توجه به موقعیت آدم‌هایی که در داستان حضور دارند، موضعی جز بی‌طرفی نمی‌توانستم داشته باشم. این خواننده است که در مواجهه با شخصیت‌های داستان له یا علیه یک شخصیت موضعگیری می‌کند. با یک یا چند شخصیت همذات‌پنداری می‌کند. موقعیت فلسفی‌ای که این شخصیت‌ها دچارش شده‌اند، موقعیتی است که آنها در هر شرایط و موقعیتی قرار بگیرند و به هر جایی برسند من نویسنده نمی‌تواند له یا علیه‌شان موضعگیری کند

در ادبیات مدرن و اخیراً در ادبیات پست مدرن نمونه‌های فراوانی از این رویکرد دیده می‌شود. حداقل من در این اثر با توجه به موقعیت آدم‌هایی که در داستان حضور دارند، موضعی جز بی‌طرفی نمی‌توانستم داشته باشم. این خواننده است که در مواجهه با شخصیت‌های داستان له یا علیه یک شخصیت موضعگیری می‌کند. با یک یا چند شخصیت همذات‌پنداری می‌کند. موقعیت فلسفی‌ای که این شخصیت‌ها دچارش شده‌اند، موقعیتی است که آنها در هر شرایط و موقعیتی قرار بگیرند و به هر جایی برسند من نویسنده نمی‌تواند له یا علیه‌شان موضعگیری کند.
اما از زاویه دیگر باید بگویم که به هیچ وجه در پی نوشتن یک رمان تاریخی به معنای مرسوم نبوده‌ام. تاریخ در این رمان یک جور کاراکتر است، کاراکتری که بر شخصیت‌ها تأثیر می‌گذارد و گاهی با آنها ستیز می‌کند. شخصیت‌های این داستان مدام در برابر تاریخ موضعگیری می‌کنند و با آن به مقابله برمی‌خیزند. در واقع جنگ بین تاریخ و شخصیت‌هاست که داستان را پیش می‌برد.
به نظر می‌رسد شما در این رمان در پی یافتن پاسخ چراهایی در جنبش‌های اجتماعی هستید که در تمام طول تاریخ معاصر منجر به ناکامی و شکست شده است و ذهن روشنفکران جامعه را درگیر کرده است. آیا توانستید پاسخی پیدا کنید؟
در رمان دیلماج، من دقیقاً این رفتار را داشتم و نگاهم نیز نگاهی کاملاً سیاسی بود. علل ناکامی‌های حرکت‌ها و جنبش‌های اجتماعی را سیاسی می‌بینم و بر مبنای آن هم نظر دادم. اما در رمان دوم یعنی «کافه خیابان گوته» سعی داشتم از منظر فلسفی با مسائل روبه‌رو شوم. شاید بشود گفت من در نوشتن این اثر مقداری پخته‌تر و باتجربه‌تر عمل کردم نسبت به کار قبلی‌ام. آن نوک تیز گفت‌وگوها در رمان قبلی تبدیل شده به یک نوع موضعگیری متواضعانه‌تر نسبت به حوادث و رویدادها. به جای اینکه مسیر حرکت به سمت سیاست میل کند به سمت فلسفه رفته است. به معنی دیگر در این رمان به شخصیت‌هایم حق بیشتری برای اشتباه کردن دادم./روزنامه ایران

کپی