شلیک به مسافران با تفنگ حباب‌ساز

اجتماعی /
شناسه خبر: 11151

رفتم که رفتم. سربالایی پیاده‌روی شلوغ خیابان سعدی را به سمت ایستگاه دروازه دولت از ترسم دویدم. تو این گرمای نمی‌دانم چند درجه. پنجاه متر جلوتر، با شنیدن صدای پاهایی که به زمین کوبیده می‌شد، برگشتم و دیدم مردی هیکلی به سمت من در حال دویدن است. در یک لحظه که خیال کردم از دید او پنهان شده ام، چپیدم تو قنادی به دید زدن ویترین ها. قناد پرسید: بفرمایید. چه می‌خواستید؟

رئیس ایستگاه: چرا دستفروشی می‌کنی؟
دستفروش وسط راه پله: مگر خودتان اجازه ندادید؟
رئیس ایستگاه: آنجا را نگاه کن، آن شهروند محترم به دستفروشی شما تو راه پله اعتراض دارد.
دستفروش وسط راه پله: کو؟ کدام؟
چشمانش چنان نگاهم کرد که از زنده بودنم پشیمان شدم. رئیس ایستگاه مترو و مرد کیک فروش را رها و خودم را لابه‌لای جمعیت پنهان کردم و بدو به سمت خروجی مترو، پله‌ها را دوتا یکی دویدم. پنج پله بالاتر، همزمان که من از  پشت سر جناب سروان در حال فرار بودم، اوهم یقه دستفروشی دیگر را چسبیده بود که چرا دستفروشی می‌کنی؛ این آقای محترم اعتراض دارد. کجاست؟ کجا رفت آن آقا؟
برگشت و چشمش به من افتاد. با دست مرا نشان دستفروش داد. دستفروش دهان باز کرد چیزی بگوید که خودم را به نشنیدن و ندیدن زدم و لابه‌لای جمعیت به فرارم ادامه دادم؛ الفرار. جناب سروان داد زد:
-‌ کجا؟ بیا ببین...
نفس نفس زدنم را به رخش کشیدم و خواهش کردم صبر کند. مرد دونده که از جلوی قنادی رد شد، عذر خواستم و از قنادی زدم بیرون. دونده هم پیچید تو یکی از پاساژها و رفت دنبال کارش. نگو دویدن او اصلاً دخلی به من نداشت. از کجا باید می‌دانستم؟ سال‌های قبل که گزارش تهیه می‌کردم، دیده بودم دستفروش‌ها به شکل شبکه‌هایی متحد و منسجم فعالیت می‌کنند و هوای یکدیگر را دارند و جاهایی که بساط می‌کنند، نرخ و سرقفلی دارد و اگر کسی مزاحم کسب و کارشان شود خدمتش می‌رسند. تو بگو خبرنگارم. دستفروشان چنان درسی بهت می‌دهند که استادان دانشکده‌های خبر نمی‌دهند.
تا اینجا شروع گزارش من بود. بقیه‌اش را هم بخوانید. آدم «لامپ صد» بشود اما خبرنگار نشود. نمی‌دانید خوانندگان عزیز! که ما چه می‌کشیم از دست این سوژه‌های ترسناک. ایستگاه‌های مترو نمایشگاه جامعه‌شناسی نوین است بلکه لازم باشد در دانشگاه‌های کشور رشته جدیدی به نام جامعه شناسی مترو دایر شود و دانشجو پذیرش کند.

هر ایستگاهی برای خودش یک گرایش تحصیلی محسوب می‌شود. ایستگاه‌های شرقی تهران ماجراهای خاص خود را دارد و غربی‌ها و خط کرج ماجراهایی، جنوبی‌ها و مرکزی‌ها هم هر یک داستان‌های جداگانه دارند. ایستگاه تئاترشهر یکسری ماجرا دارد، ایستگاه گلوبندک یکسری ماجراهای دیگر، ایستگاه سعدی ماجراهای خودش را و در شمال شهر هم ایستگاه‌ها ماجراهای خودشان را دارند. آدرس می‌دهم.

هر ایستگاهی برای خودش یک گرایش تحصیلی محسوب می‌شود. ایستگاه‌های شرقی تهران ماجراهای خاص خود را دارد و غربی‌ها و خط کرج ماجراهایی، جنوبی‌ها و مرکزی‌ها هم هر یک داستان‌های جداگانه دارند. ایستگاه تئاترشهر یکسری ماجرا دارد، ایستگاه گلوبندک یکسری ماجراهای دیگر، ایستگاه سعدی ماجراهای خودش را و در شمال شهر هم ایستگاه‌ها ماجراهای خودشان را دارند. آدرس می‌دهم. مثلاً: میرداماد؛ مسافر بینوا از پله‌ها که می‌خواهد بالا بیاید تا از ایستگاه خارج شود، صدای داد و فریاد می‌ترساندش که نکند آن بالا دعواست. مسافر، اگر از لابه‌لای دستفروشانی که روی پله‌های یک و نیم متری بساط کرده‌اند به سلامت رد شود، روی لبه پیاده‌رو با رانندگان خطی و غیر خطی مسافرکش روبه‌رو می‌شود که داد می‌زنند: مدرس دو نفر، ظفر یه نفر، جردن آقا؟ جردن؟ آفریقا بدو، ونک... آقا ونک؟ خانم آفریقا؟
-‌ ول کن داداش برو کنار راهو باز کن رد شیم
- بفرما رد شو، آقای رابرت دنیرو
- جان؟ چی گفتی؟
- هیچی بابا برو شر نشو بذار کاسبی مونو بکنیم. آقا ونک؟ ونک یه نفر...
این، مختصر شده یکی از جر و بحث‌های میان مسافران متروی میرداماد بود با یکی از رانندگانی که ورودی و خروجی ایستگاه متروی میرداماد را مسدود کرده‌اند برای مسافرگیری و بیخ گوش مسافران فریاد می‌زنند یا تو صورت مسافر انگشت اشاره می‌آورند که آقا ونک؟ خانم ظفر؟ این رانندگان حتی نرده حایل بین پیاده رو و خیابان میرداماد را از جا کنده و متحرکش کرده‌اند تا مسافر را از همین جلوی ایستگاه به داخل ماشین هدایت کنند مبادا مسافر برای رسیدن به ماشین مجبور شود پیاده‌رو را تا بریدگی نرده حدود سی چهل متر جلوتر راه برود چه بسا احیاناً پشیمان شود و بپرد؛ به قول رانندگان. مسافر هم می‌پرد دیگر، درست مثل گنجشکی که تو دام پاره افتاده باشد.
آن از دستفروشان راه پله، این هم از رانندگان مسافرکش. مسافر برای ورود به ایستگاه یا خروج از آن به هر حال باید صحنه‌هایی ناخوشایند ببیند و موانعی را رد کند و دم برنیاورد. به رئیس هم شکایت کند، می‌برندش جلوی فرد متخلف و می‌گویند ببین این از تو شکایت کرده و بعد از آن، آیا مسافر بینوای بی‌پناه جرأت دارد پایش را به این ایستگاه بگذارد؟ پس باید ساکت باشد و موانع را یکی یکی رد کند و وارد مترو بشود یا خارج.
«رد کند. چطور می‌شود مگر؟ ما همین که زحمت می‌کشیم و قطار پر از مسافر را راه می‌بریم و شما را به مقصد می‌رسانیم باید خدا را شکر کنید وگرنه اتوبوس‌ها پر، کرایه تاکسی گران. مسافر هم البته راضی است و از هر صدهزار نفر یکی اعتراض می‌کند بلکه تنها این شما خبرنگارا هستید که مدام سوژه‌ها را داغ می‌کنید و به هر چیزی گیر می‌دهید وگرنه راننده راضی، مترو راضی، از همه مهم تر مسافرهم ساکت و راضی.» این پاسخ یکی از مأموران انتظامات ایستگاه است به سؤال من که چرا داخل مترو مردم آسایش ندارند.
آن روز یعنی 27 مرداد، راه افتادم برای متروگردی و ایستگاه بینی. ایستگاه به ایستگاه کارت کشیدم و بالا رفتم و پایین آمدم. دستفروشان، حالا دیگر از داخل واگن‌های قطار به راهروها و راه پله‌های ایستگاه‌ها نشت کرده‌اند. در یکی از ایستگاه‌ها وقتی پله‌ها را پایین می‌رفتم، مردی با یک کارتن کیک وسط راه پله نشسته بود. پلکان یک و نیم متری، 80 سانتیمترش در اشغال بساط او بود. جمعیت هم متراکم. جمعیت متروسوار دو دسته است. یکی آنهایی که ساعت رسیدن قطار به ایستگاه‌ها را می‌دانند بنابراین، عجله دارند بموقع به پشت خط زرد برسند. آنها پلکان را با دویدن یا حالتی شبیه دویدن پایین می‌روند. دسته دوم مثل من هیچوقت ساعت رسیدن قطارها را نمی‌دانند اما آنها هم به تبعیت از مسافرانی که می‌دوند، پلکان را می‌دوند که اگر ندوند، تنه می‌خورند و چه بسا از پله‌ها بیفتند یا طور دیگری بشود که نباید. در همین دویدن‌ها پای من به بساط کیک دستفروش برخورد کرد و صدای او بلند شد: «اوهوووی.» هرچه فکر کردم دیدم جز خودم «اوهوووی» دیگری آنجا نیست چون پای من خورده بود به بساط کیک. در آن راه‌پله و جای شلوغ و پر از مسافردونده، مجال این نیست که بایستی و یکی به دو کنی. مستقیم رفتم به دفتر رئیس ایستگاه: «سلام. رئیس ایستگاه کدام شما است؟» مردی که نزدیک به در ورودی پشت میز نشسته بود گفت: «بفرمایید.»
جناب سروان خوش قیافه‌ای هم روبه‌روی او نشسته بود و مردی دیگر، آن روبه‌رو پشت کامپیوتر.
- ببخشید قربان! شهرداری از دستفروشانی که تو راه پله‌ها می‌نشینند و راه مردم را سد می‌کنند اجاره پله می‌گیرد؟
همین سؤال کافی بود که رئیس ایستگاه بنای داد و فریاد را بگذارد که کدام پول، کدام اجاره؟ صندلی کنار دستش را پیش کشیدم و شوخی و جدی مثل فیلم‌های هالیوودی خطابش کردم: «اختیارش با خودتان است که عصبانی شوید و فریاد بکشید اما هرچه بگویید ممکن است علیه خودتان استفاده شود.»
-‌ شما کی هستید؟
-‌ یک مسافر مترو
-‌ نه شما انگار یک کاره‌ای هستید
- خبرنگارم اما هیچکاره‌ام
- کارت نشان بدهید
کارتی را نشانش دادم. منطقی شد و صدایش را پایین آورد و حرف زد: «وقتی ما با دستفروش برخورد می‌کنیم و ما را می‌برند بازداشتگاه به نظر شما باید چکار کنیم؟»
- با شما این رفتار شده؟
- بله. دستفروش را گرفتیم و اجناسش را توقیف کردیم و طرف رفت شکایت کرد و مرا بازداشت کردند که حق نداری با دستفروش برخورد کنی. تا مجلس و قوه قضائیه هم این ماجرا کشیده شده برای اینکه دستفروشی در مترو جرم تلقی شود تا اگر اتفاقی افتاد ما مقصر نباشیم.
اسم و رسم رئیس ایستگاه را از روی اتیکت مخصوص سینه‌اش یادداشت کردم. نام جناب سروان راهم قبل از اینکه تذکر دهد نوشتم. هردو تذکر دادند در گزارشم اسمی از آنها نیاورم. موقتاً چشم گفتم و قول دادم حرف‌های منفی‌شان را ننویسم.
جناب سروان رشته سخن را به دست گرفت: «در ایستگاه صادقیه، یکی از همکاران ما که خانم است با دستفروشی برخورد کرد. متأسفانه دستفروش با مأمور ما دعوا کرد و زد و خورد پیش آمد، آن همکار ما را بردند دادگاه و برای دستفروش دیه بریدند. همکار ما محکوم شد و پول دیه را داد و رضایت گرفت. به نظر شما ما می‌توانیم با اینها برخورد کنیم؟»
پرسیدم: «چرا اینطوری می‌شود؟»
رئیس ایستگاه توضیح داد: «در زمان مدیریت مهندس هاشمی بر مترو، ما اجناس دستفروشان را می‌گرفتیم و به شهرداری و از آنجا به بهزیستی تحویل می‌دادیم تا به مصرف مددجویان برسد اما دو تن از دستفروشان که یکی لیسانس حقوق داشت و دیگری فوق لیسانس حقوق بود، رفتند و از مترو شکایت کردند. دادگاه رأی داد که دستفروشی در مترو جرم نیست و کسی حق ندارد اجناس دستفروشان را ضبط کند. بعد از آن، مدیرعامل مترو دستور داد طبق رأی دادگاه عمل شود و به همین دلیل می‌بینید که ما هیچ برخوردی نمی‌توانیم بکنیم. الآن هم البته گاهی ما اجناس‌شان را ضبط می‌کنیم اما اجناسی که قابلیت فساد دارد، صاحبان‌شان می‌روند و شکایت می‌کنند و خسارت می‌گیرند به همین دلیل نمی‌توانیم مدت زیادی نگه داریم و خودمان محترمانه اجناس را پس می‌دهیم و ازشان عذرخواهی هم می‌کنیم.»
مرد پشت کامپیوتر نگاهش را از مونیتور برگرفت و مرا خطاب کرد:
« ببینید! الآن تو واگن‌ها دستفروشانی هستند که برای فروش اسباب بازی حباب ساز، کف صابون به صورت مسافران می‌پاشند یا حرکات دیگری می‌کنند که مسافران را ناراحت می‌کند. مسافران هم گرفتاری‌های خودشان را دارند و نمی‌توانند این رفتارها را تحمل کنند. مسافران به ما شکایت می‌کنند اما ما نمی‌توانیم هیچ کاری بکنیم بخصوص که چندی پیش دستفروشی در مترو جانش را از دست داد، موضوع را حساس کرده است.»
گفتم: مگر ما قانون رفع سد معبر نداریم؟ در حقوق قاعده‌ای داریم به اسم قاعده ضرار. بالاخره باید راه قانونی وجود داشته باشد.
جناب سروان: «داریم. ماده 55 قانون شهرداری‌ها است.»
رئیس: «اما براساس قانون، دستفروشی جرم محسوب نمی‌شود. راه حلش این است که دستفروشی جرم محسوب شود تا ما بتوانیم با آنها برخورد محکم‌تری کنیم.»

ببینید! الآن تو واگن‌ها دستفروشانی هستند که برای فروش اسباب بازی حباب ساز، کف صابون به صورت مسافران می‌پاشند یا حرکات دیگری می‌کنند که مسافران را ناراحت می‌کند. مسافران هم گرفتاری‌های خودشان را دارند و نمی‌توانند این رفتارها را تحمل کنند. مسافران به ما شکایت می‌کنند اما ما نمی‌توانیم هیچ کاری بکنیم بخصوص که چندی پیش دستفروشی در مترو جانش را از دست داد، موضوع را حساس کرده است.»

خنده‌ام گرفت: «نه رئیس این راه‌حلش نیست. قانون درست گفته؛ دستفروشی جرم نیست اما به هر حال مردم توی راه پله‌ها باید راهشان باز باشد و مترو باید برای این مشکل فکری بکند.»
رئیس: «یکصد رشته قطار هر روز در خطوط مترو حرکت می‌کند و مسافران زیادی رفت و آمد می‌کنند. فقط در یک خط مترو روزانه 387 حرکت قطار مدیریت می‌شود و اداره کردن خطوط کاری سخت است. ما مجبوریم روی حرکت و مدیریت حرکت قطارها تمرکز کنیم. باید به مترو کمک شود تا مسائل اجتماعی داخل مترو حل و آسایش مردم تأمین شود. ما دست‌مان برای برخورد با دستفروشان باز نیست، البته دستفروشان هم به هرحال جزو مردمند و نان خود را از این راه به‌دست می‌آورند.»
جناب سروان و رئیس ایستگاه هر دو همزمان پیشنهاد دادند همراهشان به راه پله بروم تا نحوه برخوردشان با دستفروشان راه پله‌ای را ببینم. گفتند، دستفروشان تا ما را می‌بینند جمع می‌کنند و می‌روند اما وقتی ما برمی‌گردیم، باز بساط شان را پهن می‌کنند. دنبال رئیس و جناب سروان رفتم تا ببینم اما چه دیدنی....
حالا یک بار دیگر، ابتدای گزارش را بخوانید.

منبع :روزنامه ایران