printlogo


کاش قصه می خواندم

کد خبر: 467769تاریخ: 1398/2/16 12:55
کاش قصه می خواندم
دوستی می‌گفت بچه که بودم می‌رفتم روی کوه و شهر بی‌قواره‌مان را نگاه می‌کردم و نقشه می‌کشیدم که اگر بزرگ شدم چه محله‌هایی را خراب می‌کنم و از نو می‌سازم. بعد می‌دیدم اول برای اهالی محله‌ای که خراب کرده‌ام، باید فکر کنم و اینکه می‌خواهم اسکانش بدهم و بعد که خانه‌های‌شان آماده شد، بگویم بفرمایید جا برای محله بعدی باز شود.

 بعد با خودم فکر می‌کردم این طور نمی‌شود چون ممکن است استاندار معترض شود یا حتی رئیس جمهور. پس بهتر بود اول رئیس جمهور می‌شدم و کلاً برای همه شهرهای کشور طرحی یکسان ارائه می‌دادم و تمام محله‌های فقیرنشین را با خاک یکسان می‌کردم و از اول خانه‌های زیبا می‌ساختم با ایوانی رو به جنگل و پنجره‌ای رو به خیابان‌های مدرن و شلوغ.
 اما این هم اشکال داشت چون از کجا معلوم کشورهای دیگر حسادت نمی‌کردند و وارد جنگ نمی‌شدند یا اصلاً چرا همین طرح را برای همه دنیا اجرا نکنم؟ 15 سالم که بود دیگر به این تصمیم قاطع رسیده بودم که رئیس سازمان ملل شوم و برای همه جنوب‌شهری‌های جهان مدارس بزرگی بسازم که در آن میدان اسب دوانی و پیست اسکی و آزمایشگاه‌های بزرگ و شهربازی‌های آنچنانی باشد. آشپزخانه همه مادران جهان کابینت‌های درست و حسابی داشته باشد و همه پدرها کت و شلوار دیپلمات بپوشند و ماهی یک بار دست خانواده را بگیرند و ببرند یک جای جهان را نشان‌شان دهند. بعد خودم با پدرم می‌رفتم شبه‌جزیره کریمه که معلم جغرافیا آنقدر تعریفش را می‌کرد و حسابی حمام آفتاب 
می‌گرفتم.20 سالم که شد فهمیدم تا این اندازه بلندپروازی است و بهتر است که فقط فکری به حال کشور خودم بکنم. 
بعد که ازدواج کردم و سرم را از ابر بیرون آوردم دیدم این هم کار ساده‌ای نیست اما می‌توانستم با یک برنامه‌ریزی خوب به استانداری برسم و فکری برای استان خودمان بکنم. بچه‌ها یکی یکی از راه رسیدند و من هم مجبور شدم ترک دیار کنم و در جست و جوی کار راه تهران را در پیش بگیرم. کارم شد گم شدن در جمعیت متروسوار و دویدن از هفت صبح تا 10 شب اما هنوز دنبال راهی بودم تا لااقل با این همه تجربه به‌عنوان شهردار یا رئیس شورای شهر برگردم خراب شده خودمان. این هم نشد. بگذریم، حالا نوه‌ام می‌گوید بابابزرگ جان برایم قصه بگو بخوابم. راستش را بخواهید من هیچ قصه‌ای بلد نیستم که موقع خواب برای نوه‌ام تعریف کنم. من شیپور را از دهان گشادش ‌نواخته‌ام و راه را برعکس آمده‌ام. شاید اگر روی کوه به جای نقشه کشیدن برای شهر قصه می‌خواندم، حالا می‌توانستم کاری برای ساکنان کره زمین هم بکنم. کسی چه می‌داند؟

لینک مطلب: http://www.ion.ir/News/467769.html