printlogo


به رنگ انار...

کد خبر: 23275تاریخ: 1394/8/17 21:27
موزه «پاراجانف» ایروان؛جاذبه‌ای برای دوستداران هنر
به رنگ انار...
نمی شود به ایروان رفت و موزه «پاراجانف» را ندید. یک روز بارانی پاییز با چترهای باز، کوچه منتهی به موزه را طی می‌کنیم. نمای ورزشگاه ایروان مقابل رویمان است؛ درست روبه‌روی در چوبی موزه که به سرسرایی کوچک باز می‌شود و آن طرفش حیاطی جمع و جور و باصفاست.

ایران آنلاین /سمت چپ، ساختمان دو طبقه موزه است که گوشه‌ای از دنیای رنگارنگ فیلمساز بزرگ ارمنی را به تصویر می‌کشد. «سرگئی پاراجانف» یا همان «سارکیس پاراجانیان» ارمنی ها، آنقدر معروف هست که نه تنها در ارمنستان، بلکه در دیگر نقاط دنیا بشناسندش. 90 سال پیش در تفلیس به دنیا آمد؛ از پدر و مادری ارمنی که هردو هنرپیشه بودند و زندگی در دنیای هنرمندانه و شاعرانه‌شان، سارکیس را به هنرمندی آوانگارد تبدیل کرد؛ پیشرو و جلوتر از زمان خود. ورودی موزه، سالن نسبتاً بزرگی است. تابلوهای آویخته به دیوار، هرکدام بیانگر برهه‌ای از زندگی هنرمند فقید هستند. مثل دو تابلویی که درست در بدو ورود، سمت چپ دیده می‌شود. عکس اول مربوط به «نیگیار» همسر اول پاراجانف است که عشق اولش بوده و برادرانش به خاطر ازدواج با او، زیر قطار انداخته و کشته بودندش و عکس دوم «سوتلانا» همسر دوم اوست که برایش پسری به دنیا آورده و به این ترتیب نسلش را ادامه داده، گرچه پسر پاراجانف هیچ گاه ازدواج نکرده و به همین دلیل هم امکان تداوم خاندان هنرمند شهیر از بین رفته است. نکته جالب در این دو عکس، عکسی از خود پاراجانف است که کنار عکس همسر دوم قرار دارد اما نگاهش به تصویر همسر اول و عشق از دست رفته اش است. همین دلدادگی هم بود که ادامه زندگی با او را برای همسر دوم غیرممکن ساخت و عاقبت منجر به جدایی آن دو شد.

عکس‌های دیگری هم در سالن دیده می‌شوند که هرکدام داستان خودشان را دارند. روبه‌روی در ورودی سالن، تصویری بزرگ از پاراجانف به چشم می‌خورد که مربوط به دوران میانسالی اوست و شاید سال‌های آخر عمرش که 66 سال بود. برای یک هنرمند، عمر زیادی نیست. شاید اگر سرطان نیامده بود، پاراجانف هنوز هم زنده بود و شاید شاهکار دیگری همچون «رنگ انار» را خلق می‌کرد؛ فیلمی که از سوی فیلمسازانی چون «گدار» و «فلینی» به عنوان یک شاهکار شناخته شده است. پاراجانف در «رنگ انار» اصول زیبایی شناختی و هنری سینمای خود را به حد اعلا رسانده؛ گرچه فیلم قبلی او یعنی «سایه‌های اجداد فراموش شده» که 4 سال قبل از «رنگ انار» ساخته شد نیز دارای چنین مؤلفه هایی است، اما «رنگ انار» را به واقع فیلمی بسیار هنری و سرشار از نشانه‌ها می‌شناسند؛ ترکیبی از سینما، شعر و نقاشی.  فیلم درباره «سایات نووا» نوازنده معروف ارمنی است. او در لشکر کشی نادرشاه به هندوستان به عنوان نوازنده حضور داشته و در جریان همین جنگ بوده که ولیعهد گرجستان او را به عنوان نوازنده و سفیر مخصوص خود انتخاب می‌کند. سایات عاشق خواهر پادشاه گرجستان می‌شود و همین عشق ناامیدانه است که الهام بخش شعر‌های او می‌شود. سایات عاقبت از دربار، طرد و به‌بندر انزلی تبعید می‌شود و در نهایت در زمان حمله آغا محمدخان قاجار به تفلیس جانش را از دست می‌دهد.  
انار به عنوان نماد کشور ارمنستان، در جای جای موزه پاراجانف به چشم می‌خورد و همان جا هم که مونیتور کوچک، بخش هایی از فیلم را پخش می‌کند.
پخش «رنگ انار» همچون فیلم قبلی پاراجانف، در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع شد و حالا بعد از 47 سال از زمان ساخت فیلم، آوازه آن دهان به دهان می‌چرخد و تماشایش، تحسین تماشاگران و منتقدان رابرمی انگیزد.
  تابلوهایی که با تو سخن می‌گویند
تابلوهـــای «کلاژ» پاراجانــف بسیار معروف هستند؛ تابلوهایی که بیشترشان را می‌توان در طبقه دوم موزه دید و نشان تقابل هنرمند با نظام سوسیالیستی شوروی سابق را در آنها می‌توان یافت. ارمنی‌ها خاطره‌ای جالب از پاراجانف نقل می‌کنند. می‌گویند چند خبرنگار برای مصاحبه با پاراجانف قرار ملاقات داشتند، وقتی به محل ملاقات مراجعه می‌کنند، پاراجانف را خوابیده در تابوتی می‌یابند. پاراجانف در همان حالت و در شرایطی که بی‌حرکت در تابوت دراز کشیده بوده، به تمام سؤالات خبرنگاران پاسخ می‌دهد. آنها در انتها، دلیل کار هنرمند را از او می‌پرسند و پاراجانف جواب می‌دهد:
« در شوروی باید مرده باشید تا بتوانید حقیقت را بگویید» این اقدام و پاسخ شجاعانه، تنها از سوی هنرمندی آوانگارد قابل انتظار است و تابلوهای ساخت دست او هم این مسأله را تأیید می‌کند. همچنین طراحی‌های پاراجانف که خیلی هایشان را در زندان کشیده و صورت‌های هم بندانش را در آنها نقش کرده است. تصویری از خود هنرمند هم در میان طرح‌ها دیده می‌شود که مربوط به همان دوران است. پاراجانف زمانی این طرح را از چهره خود کشیده که سه سال می‌شده خود را در آینه ندیده بوده و با تصور اینکه در این مدت قطعاً شکسته تر شده، چهره جدید خود را طراحی کرده است.
بی پولی، جزو جدایی ناپذیر زندگی پاراجانف در دورانی از زندگی او بوده است. کلاه‌های دست سازش، یادگار همان دوران است. کلاه هایی که هنرمند آنها را می‌ساخته تا به دیگران هدیه کند و حالا در بخشی از موزه، به نمایش درآمده‌اند. همچنین
پیراهن هایی که پاراجانف روی آنها با خودکار طراحی کرده و مطالبی را نوشته است که آنها را هم پیشکش دوستانش می‌کرده که میهمان خانه او می‌شدند و در بشقاب هایی که پاراجانف روی آنها هم طراحی هایی را انجام می‌داده، غذا می‌خوردند. روی یکی از بشقاب‌ها نوشته شده: «لطفاً بعد از خوردن بشویید»؛ ابتکاری جالب از سوی هنرمند. غذا تمام می‌شد و نوشته، آشکار و میهمان، شگفت زده از این شوخی ظریف و هنرمندانه.
خصوصیت بارز آثار هنری و دست ساخته‌های پاراجانف این است که برای ساخت آنها از مواد دورریختنی و زائد استفاده می‌کرده؛ مثل چمدان کهنه و بی‌مصرف خودش که با تغییراتی که روی آن انجام داده، به هیبت فیلی غریب درآمده؛ یک اثر هنری که حالا روی دیوار موزه خودنمایی می‌کند.
بخشی از موزه هم به هدایایی اختصاص دارد که اشخاص مختلف در طول سال‌ها به خود پاراجانف یا موزه او تقدیم کرده‌اند که از آن جمله، تابلوی عکسی است که عباس کیارستمی، کارگردان و فیلمساز به موزه اهدا کرده است. کیارستمی در ارمنستان، هنرمند شناخته شده‌ای است. او را به نام کوچک می‌شناسند؛ عباس. فیلمساز پرآوازه مان در سفر به این کشور و بازدید از موزه پاراجانف، این اثر هنری را به آنجا تقدیم کرده است.
خانه‌ای که پای صاحبخانه به آن نرسید
توجه مخصوص پاراجانف به کودکان را می‌توان در برخی آثار او دید. استفاده از عروسک در کلاژها و تابلوهایش مشهود است. پاراجانف معتقد بوده که سرشت هر انسان از همان دوران کودکی او مشخص است. این اعتقاد را در تابلویی که کودکی چنگیز خان مغول را در آن با عروسکی دست ساز به تصویر کشیده، می‌توان درک کرد. عروسک‌ها در تابلوهای کلاژ او هم نقش پررنگی دارند. پاراجانف علاقه خاصی به تنها پسرش «سورن» داشته و تصاویری از کودکی او نقش کرده که نشاندهنده عمق محبت او به فرزندش است. طبقه دوم موزه با وجود تنوع آثار، زمان بیشتری برای بازدید می‌طلبد. سالن بزرگ و اتاق‌های تو در توی آن با سلیقه خاصی تزئین شده‌اند. فضا آرام و دلنشین است؛ شاید بیشترین چیزی که یک هنرمند به آن نیاز دارد؛ هنرمندی که فرصت نکرد در این خانه که حالا نام موزه را بر خود دارد، زندگی کند. خانه دوطبقه با سرسراهای بزرگ و اتاق‌های دنج، قرار بود خانه هنرمند شهیر ارمنی شود؛ خانه‌ای که کار ساخت آن در سال 1988 میلادی از سوی دولت ارمنستان آغاز شد ولی به دلیل زلزله‌ای که همان سال روی داد، ساختش تا سال 1991 ادامه پیدا کرد و این در حالی بود که پاراجانف یک سال قبل از آن درگذشته بود.
یادبود مرگ پاراجانف البته یک بار هم در زمان حیات او برگزار شده بود. داستان از این قرار است که یکی از دوستان پاراجانف از او عکسی می‌گیرد و پرتره را در قالب پوستری تقدیم هنرمند می‌کند. پاراجانف پوستر را روی شیشه اتومبیل یکی از دوستانش می‌چسباند و در آن لحظه فکری به ذهنش می‌رسد. او تصمیم می‌گیرد برای خودش تشییع جنازه‌ای نمادین ترتیب دهد و اتومبیل را به عنوان ارابه حمل جنازه در شهر می‌گرداند. خبر در شهر پخش می‌شود و مردم، متعجب. «زاوین سرکیسیان» یکی از دوستان پاراجانف عکسی از این مراسم نمادین گرفته که در آن خود متوفی، یعنی پاراجانف، کنار اتومبیل حمل جنازه اش دیده می‌شود. زاوین که از عکاسان معروف و نامدار به شمار می‌رود، حالا مدیر موزه پاراجانف است و وقتی از رفیق قدیمی و درگذشته اش می‌گوید، چشم هایش حالت خاصی دارد؛ پشت میزی مستطیل شکل نشسته، با رومیزی قرمز که گلدانی پر از گل‌های رز سرخ در میان آن نهاده شده و می‌شود حدس زد که پاراجانف هیچ گاه پشت آن ننشسته و بافت لطیف رومیزی رنگین را لمس نکرده است؛ سرخ به رنگ انار...

منبع :روزنامه ایران

 


لینک مطلب: http://www.ion.ir/News/23275.html