به‌ انگیزه اکران «چشمه زاون» ساخته زهرا نیازی

ما گم نمی‌شویم

فرهنگی /
شناسه خبر: 471639

کتاب‌های زاون را دیده بودم و هیچ فکر نمی‌کردم «زاون قوکاسیان» (۷ اردیبهشت ۱۳۲۹-۱ اسفند ۱۳۹۳) این‌همه مهربان و خوب باشد و استاد و دوستی شود که نامش در خاطرم برای همیشه بماند و هر اول اسفندی به کتاب‌ها، فیلم‌ها، قاب عکس‌ها، صندلی‌ها، قهوه‌جوش و فنجان‌های تنهای خانه او و مادرش فکر کنم. خانه و آشپزخانه غمگینی که در آخرین روز زندگی زاون دیدم.

زاون عزیز ما برای درمان بیماری شهریور ماه 93 از ایران رفت. گفت به اتریش می‌رود و دو هفته بعد برمی‌گردد. دو هفته شد شش ماه. شش ماه بعد برگشت و ما را برای تماشای باقی فیلم زندگی تنها گذاشت. بعد از شش ماه بیماری و خبرهای تلخی که از او می‌رسید در همین اول اسفندی که چند خط بالاتر نوشتم برای دیدنش رفتم بی‌آنکه بدانم او چقدر ناخوش‌احوال است. بماند که زاون را در آن شرایط ندیدم تا تصویرش با همان لبخند شفاف در یادم بماند. در آشپزخانه خانه‌ای که دلتنگ بود کنار دختر حسن آقا نشستم و چند کلمه‌ای حرف زدیم. روز بسیار بدی بود. از خانه‌ که بیرون آمدم آرزوی بزرگم دیدن زاون بود در یکی از روزهایی که به موزه سینما می‌آمد، یا دیدن یک فیلم در کنار او و دوستانم، آرزوی سلامتی او. به ترمینال کاوه رفتم تا به تهران برگردم. اتوبوس در جاده بود که پیامک تالار هنر اصفهان رسید.«زاون مهربان ما رفت.» زاون رفت و جای خالی‌اش در اصفهان ماند. حالا زهرا نیازی از شاگردانِ او فیلمی به‌نام «چشمه زاون» ساخته است. فیلمی که با این جمله‌ها شروع می‌شود:«خواب می‌بینم گم شدم. می‌خوام برم سر کلاس تاریخ سینمای زاون قوکاسیان. همه نشانه‌ها درستند ولی راه‌ها بی‌راهه‌اند. هیچ کدوم به دانشگاه سوره نمی‌رسند.» زهرا نیازی در این فیلم خیلی خوب جای خالی زاون را در اصفهان نشان داده است. زاون که زاینده‌ رود بود. رودی زنده، زلال و جاری در شهر. شهری که عاشقش بود. زاون که زنده بود و زندگی برایش سینما بود و اصفهان و پویایی. من یکی از دانشجویانی هستم که از تهران به اصفهان می‌رفتم تا در کلاس‌های مستندسازی شرکت کنم. اصفهانی که همه بهترین‌ها را در کنار هم داشت. در کنار هم‌‌ بودنی که از برکتِ حضور زاون بود. در فیلم دانشجویان دوران طلایی دانشگاه سوره اصفهان از روزهای پرشور دانشجویی خود و بودن زاون گفتند. از جای خالی او. از اینکه نیست تا هر فیلم و نمایش تازه‌ای را ببیند. تا ایده‌ها و فکرهای نو را بشنود و سنگ صبوری باشد در میان این‌همه بی‌پناهی عاشقان هنر. تا بشنود و مثل یک دوست صمیمی و دلسوز حرف بزند و چراغ امید را در قلب یک نفر که عاشق سینماست روشن کند.
فیلم در گروه هنر و تجربه اکران شده است و من آن را در کنار دو خانم بازنشسته در ردیف هشتم سالنِ نمایش خانه هنرمندان دیدم. تیتراژ فیلم که تمام شد چند کلمه‌ای حرف زدیم. دو دوست بودند. یکی از آنها جامعه‌شناس و استاد دانشگاه و دیگری فیزیوتراپیست بود. گفتند هنر و سینما را دوست دارند و گاهی فیلم می‌بینند. درباره فیلم در اینترنت خوانده بودند که «چشمه زاون» درباره یک منتقد و استاد سینمای ارمنی است. خانم جامعه‌شناس گفت ارمنی‌ها فعالیت‌های فرهنگی بسیار ارزشمند و اثر‌گذاری در ایران داشتند و حالا او از دیدن فیلم و آشنایی با زاون قوکاسیان خوشحال است. از دیدن فیلم دلتنگ هم شدم. همین که صدای زاون را از تخت بیمارستانی در اتریش شنیدم، «ساعتی که کند می‌گذشت» و سینما که در کنار همه دردها هم بود. فکر اینکه چرا زاون خندان و مهربان ما به این زودی رفت؟
ما گم نمی‌شویم چرا که هنوز چهارباغ، جلفا، پل خواجو، میدان نقش جهان، مسجد شیخ لطف‌الله، پل شهرستان، خیابان میر و کوچه‌ها و خیابان‌های اصفهان یادمان می‌آورند مردی با قلبی مهربان و عشقی سرشار از این کوچه‌ها گذشته است. معلمی که بخشی از زیبایی اصفهان عزیز ماست. گم نمی‌شویم چون مهم‌ترین درس زاون دوستی، کار و مهربانی است.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.