فالگیری که من باشم

گزارش /
شناسه خبر: 467767

باور کنید من هم اصلاً دوست ندارم توی فامیل و در و همسایه اسمم به‌عنوان فالگیر و سحرنویس و طلسم باطل کن دربیاید اما چه کنم که هرچه دست و پا می‌زنم، بدتر فرو می‌روم. همه‌اش از پا درد مادربزرگم شروع شد و کار کشید به سردرد مادرزن و هی... بقیه‌اش را نگویم بهتر است.

 مادربزرگم فکر می‌کند هرکتابی که دستت می‌گیری کتاب دعا و جادو جنبل است و هرنوشته‌ای لااقل باید به درد قولنج و قار و قور آبروبر شکم بخورد. 
حالا هی قسم بخور ننه جان این «عشق‌های خنده‌دار» میلان کوندراست یا «برادران کارامازوف» داستایوفسکی یا اصلاً «تجربه مدرنیته» مارشال برمن. خیلی راحت می‌گوید می‌دانم، ببین برای زانو درد من 
چی نوشته!
یکبار آنقدر اعصابم به هم ریخته بود که یک برگ از افسانه نیما کندم و گفتم ننه جان آب بکش بخور بعد توی پارچه سبزی بپیچ، شب بگذار زیر متکا و راحت بخواب. راستش را بخواهید همان شد که پا درد از سر مادربزرگ افتاد.
 آرام آرام کار کشید به شب یلدا و تعریف و تمجید فامیل از فال‌های من. دختران دم بخت، زنان در آستانه طلاق، پسران جویای کار، پشت کنکوری‌ها، مادرانی که فکر می‌کردند حسادت فامیل جلوی پیشرفت بچه‌های‌شان را گرفته و... همه و همه می‌خواستند رک و پوست کنده، بگویم چه سرنوشتی در انتظارشان است و چطور می‌شود سایه‌های شوم ناکامی را از زندگی‌شان 
دور کرد؟ اول فاتحه‌ای برای حافظ می‌خواندم و به جان شاخ نباتش قسم می‌دادم و شعر را با آب و تاب قرائت می‌کردم که صاحب فال آنچه در دل دارد از حافظ بشنود.
 بعد گفتند خیلی طولش می‌دهی و یکبار فاتحه خوانده‌ای بس است و زودتر فال ما را هم بگیر.
 صف طولانی شده بود و خیلی‌ها چهار پنج بار پشت هم نیت می‌کردند و می‌خواستند در آن پنج دقیقه تکلیف همه گره‌های کور زندگی‌شان را یکجا 
حل کنم.  بعد گفتند چرا این همه شعر می‌خوانی و این غزل‌ها به چه درد ما می‌خورد، خودت بگو حافظ درباره مشکل من چه می‌گوید و خلاص.
من سعی کردم به رمز و رموز هر شعر اشاره کنم تا شاید دست از سرم بردارند. آخر من و حافظ از کجا می‌دانستیم شوهر اکرم خانم تا آخر هفته می‌آید دنبالش و می‌گوید غلط کردم یا نه؟ برای همین می‌گفتم حافظ از مسیحا نفسی حرف می‌زند که از انفاس خوشش بوی کسی می‌آید! دیدم 
بدتر شد. 
مثلاً اکرم خانم فکر می‌کرد «بوی کسی» آمدن خیلی مشکوک است و من باید خیلی صاف و پوست کنده بگویم که چه خبر است و حرفم را نپیچانم. 
امان از شب یلدا... کار به اینجا کشید که تند تند کتاب را باز و بسته می‌کردم و می‌گفتم ببین احمد آقا! ماشینت توی خرج افتاده و ردش نکنی کار دستت می‌دهد. امروز کاربراتور، فردا رادیاتور، ردش کن خلاص! بعد کار بالا گرفت و مادرخانمم گفت تو اگر داماد خوبی بودی یک طلسم هم برای سردرد  من می‌نوشتی. 
خیلی زود تکه‌ای کاغذ و خودکار خواستم و چیزی شبیه جدول سودوکو برایش کشیدم با چند تا نقاشی شیر و آفتاب و از این جور چیزها. نشان به آن نشان که میگرن از سر مادر زنم افتاده و حالا من نمی‌دانم چه غلطی کنم با این همه کرامات. فامیل می‌گویند اگر پول نگیرم، دیگر سراغم نمی‌آیند و دوست ندارند مجانی کارشان را راه بیندازم. شما بگویید 
من چکار کنم؟

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.