گفت وگو با محمدعلی نجفی، فیلمنامه نویس و کارگردان

نسل من انتخاب می کرد حالا انتخاب می شود

گزارش /
شناسه خبر: 467754

معاشرت و همنشینی با دکتر علی شریعتی به تنهایی کافی بود تا جوانی‌اش را تا حد امکان غنی کند اما فقط این نبود. دوستی با فیلبان، خانه‌ای در خور فیل هم می‌خواهد. او جوانی تشنه آموختن بود، فیلمنامه می‌نوشت، کارگردانی می‌کرد و مجالس و سخنرانی‌های سیاسیون و روحانیون را از دست نمی‌داد.

 او مثل همه هم‌نسلان آرمانگرای خود، خیال رسیدن به جامعه‌ای متعالی در سر داشت. می‌گوید جوان باید چنان خودش را بسازد که نیازی به دیگران نداشته باشد؛ اینکه او را به رسمیت بشناسند، جدی‌اش بگیرند یا برای آرمان‌ها و خیالاتش احترام بگذارند. این شاید یکی از تفاوت‌های نسلی او با جوانان نسل امروز باشد.
 
محمدعلی نجفی می‌گوید این موضوع که من و هم نسل های من اعتقاد داشتیم ما باید خودمان را جدی بگیریم در زندگی من نقش بسیار پررنگی داشت. من در یک خانواده سنتی مذهبی تربیت شدم و تا کلاس نهم که در اصفهان بودیم ساختار زندگی‌ام تحت تأثیر همان فضای سنتی و بافت فئودالی موجود بود تا اینکه به‌دلیل به هم ریختن وضعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در سال 1340 یعنی وقتی که من 15 ساله بودم به تهران آمدیم و همه چیز تغییر جهت داد.
 مهاجرت به تهران در تغییر مسیر فکری‌تان هم تأثیر داشت؟
بدون شک؛ شانسی که آوردم این بود که به دبیرستان دارالفنون رفتم که با مسائل سیاسی و اجتماعی ارتباط تنگاتنگ داشت. همین طور دارالفنون از سمت خیابان لاله‌زار به خیابان استانبول وصل می‌شد و مسجد هدایت هم در این خیابان بود که آیت‌‌الله طالقانی آنجا حضور داشتند که همه اینها باعث شد با مسائل سیاسی و روحانیون سیاسی آشنا شوم. بعد از دستگیری آیت‌الله طالقانی این موضوعات برای من و هم فکرهایم جدی‌تر شد و باعث شد با مسائل جبهه ملی و دکتر مصدق بیشتر آشنا شوم. این فرآیند تا سال 1342 و تبعید امام خمینی(ره) ادامه پیدا کرد اما به قدری مسائل برای من که یک نوجوان 17 ساله بودم اهمیت داشت که قبل از تبعید با دوستم آقای تابشیان به بهانه زیارت قم به دیدار امام خمینی می‌رفتیم. از طرفی چون منزل ما در خیابان سرچشمه و نزدیک بازار بود به طور کامل در جریان جزئیات واقعه 15 خرداد بودم.
 این روحیه که در همان سن و سال، خودتان را در جریان مسائل موجود قرار می‌دادید از کجا نشأت می‌‌گرفت؟
شاید اینکه درحال حاضر برخی دستگاه‌ها می‌خواهند برای جوان تصمیم بگیرند این ذهنیت را به جوان منتقل کند که جدی‌‌اش می‌گیرند یا خیر، اما این برای ما جوان‌های آن نسل اصلاً توجیه نداشت. ما خودمان را در موقعیت خواسته‌ها و میل داشتن‌ها قرار می‌دادیم. من حداقل هفته‌ای یک فیلم می‌دیدم. آن وقت‌ها سینما کریستال لاله‌زار نو فیلم‌های خاص روی پرده می‌برد من روح هیچکاک را آنجا دیدم. مدام رمان می‌خواندم که البته پسر عمویم ابوالحسن نجفی در این علاقه‌مندی بسیار تأثیر داشت. رمان و فیلم باعث شد با جهان هنر و سیاست آشنا شوم که فاصله من را با زندگی سنتی که همه چیز آن تعیین شده بود بیشتر و بیشتر ‌کرد.
 واکنش خانواده نسبت به این فاصله گرفتن چطور بود؟
دیدگاه من و امثال من این بود که دروغ حرام است، اما دلیلی نداشت همه حرف‌های راست را به زبان بیاوریم. آن وقت‌ها می‌رفتم مؤسسه شکوه برای یادگیری زبان انگلیسی. در هفته سه جلسه کلاس داشتم اما خانواده فکر می‌‌کردند پنج جلسه کلاس می‌روم در عوض من آن دو روز را می‌رفتم تئاتر.
 آن رغبت و تلاش را امروز هم در میان جوان‌ها می‌بینید؟
الان برای جوان‌ها همه‌ چیز راحت و آماده است، ‌اما ما انتخاب می‌کردیم و پروژه‌هایی که بر می‌داشتیم تا زمان به نتیجه رسیدن بیشتر به یک سیر و سلوک می‌ماند. مثلاً خود من که برای دانشگاه رشته معماری را انتخاب کرده بودم با اینکه مثل امروز نمی‌شد همه کارش را با کامپیوتر انجام داد، اما چون برای کارهای سخت انگیزه داشتم با اطمینان سراغ این رشته رفتم آن هم در دانشگاه ملی که آن وقت‌ها به لحاظ نوع فضا و دانشجوهایی که آنجا بودند با دانشگاه تهران خیلی فرق داشت.
آن زمان‌ها ما انتخاب می‌کردیم اما الان جوان‌ها انتخاب می‌شوند. ضمن اینکه انگیزه‌مان برای انجام کارهای هنری و سیاسی، ما را با گروهی از روشنفکرهای متدین و دینی مثل مهندس بازرگان، آیت‌الله طالقانی و بویژه دکتر شریعتی آشنا کرده بود و ارتباط نزدیکی با غلامحسین ساعدی، احمد شاملو، بهرام بیضایی و جلال آل‌احمد داشتیم.
 نتیجه و برآیندش چه بود؟
نتیجه و برآیندش این بود که مکانی مذهبی چون حسینیه ارشاد به یک آکادمی تبدیل شده بود و آنجا تئاتر اجرا می‌کردیم. در رأس این فعالیت‌ها دکتر شریعتی بود و مسئولیت برگزاری تئاترها هم با من بود. آنجا تئاتری مثل سربداران به اجرا درآمد. اگرچه سربداران فقط یک شب فرصت اجرا پیدا کرد و حسینیه هم تا مدت‌ها کم فروغ شد، ولی مهم این بود که آن مکان مذهبی به یک جریان تبدیل شد. مدتی هم برای پیدا کردن پاسخ سؤال‌هایمان حتی تا مشهد می‌رفتیم و یک شب یا دو شب پیش دکتر شریعتی می‌ماندیم تا پاسخ بگیرم.
 با این حال می‌شود گفت یکی از ایرادهای جوان‌های نسل امروز این است که سؤالی ندارند؟
دقیقاً. خیلی‌ از جوان‌های امروز اصلاً سؤالی ندارند تا از افرادی که دانش و تجربه بیشتری دارند بپرسند. تعداد زیادی از جوان‌های امروز هم که پاسخ سؤال‌شان را از گوگل می‌گیرند. فرق ما با آنها در این بود که دانش ما محدود بود اما بشدت عمیق، ‌درحالی‌که حالا دانش به وسعت اقیانوس است، اما عمقش به اندازه یک بند انگشت. من نمی‌دانم جوان‌های امروز چقدر به خواندن رمان عادت دارند درحالی‌ که سینما و کتاب مولود مدرنیته است و متأسفانه با اینکه داریم با ادوات مدرن زندگی می‌کنیم متمدن نیستیم و به جای مدرن شدن متجدد می‌شویم.
 سطح توقع‌ها و اشراف‌تان بر خواسته‌ و ناخواسته‌هایتان چطور بود؟
سطح توقع‌های امروز با زمان ما خیلی تغییر کرده. خبری از جریان‌های زیربنایی نیست؛ ما می‌دانستیم چه‌ ‌می‌خواهیم و مهم‌تر اینکه می‌دانستیم چه چیزی نمی‌خواهیم و این انرژی را داشتیم که بگوییم چه چیزی را نمی‌خواهیم. مثلاً یادم هست آن وقت که جوان بودم به من و دوستانم پیشنهاد داده بودند برای تلویزیون کار کنیم و خیلی به من برخورد چون شعار ما این بود که اگر حق از بلندگوی ناحق گفته شود دیگر حق نیست. این را می‌دانستم که سنت مثل غل و زنجیری به دست و پایم عمل می‌کند که اگر الف را بگویم باید ب را هم بگویم بنابراین من با اینکه همسرم در فیلم جنگ اطهر نقش مقابل فرامرز قریبیان را بازی می‌کرد هیچ مشکلی نداشتم و از آنجاکه فردی مثل پدرم اهل روزنامه و تلویزیون نبود بابت در جریان قرار گرفتنش هم نگرانی نداشتم.
 هیچ وقت دیدگاه پدرتان بر شما تأثیر نگذاشت؟
پدرم به‌ خاطر متشرع بودن حسینیه ارشاد را قبول نداشت. اوایل اصلاً نمی‌دانست من آنجا رفت ‌و آمد دارم و وقتی که به این رفت و آمدها شک کرد سعی کرد من را هدایت کند. حتی وقت‌هایی که دکتر شریعتی برای سخنرانی از مشهد به تهران می‌آمد من بعضی شبها از ایشان در منزل خودم پذیرایی می‌کردم. آن وقت‌ها با پدرم در یک خانه نزدیکی‌های میدان خراسان زندگی می‌کردیم اما او نمی‌دانست میهمان آن شبهای من دکتر شریعتی است. یک روز که دکتر ساعت 10 صبح از خانه بیرون رفت یکی از همسایه‌ها ایشان را شناخت و از همین طریق هم پدرم متوجه حضور دکتر شریعتی در منزل ما شد. گفت باید بین من و دکتر شریعتی یک نفر را انتخاب کنی. من گفتم شما که انتخاب شدنی نیستی ولی من دکتر شریعتی را انتخاب کرده‌ام. همین شد که عذرم را خواست و من هم بدون اعتراض پذیرفتم.
حتی پدرم از اینکه یک زن رانندگی کند یا چادر به سر نگذارد مشکل داشت، از طرفی ماهم سر ناسازگاری نداشتیم و هر وقت قرار بود با همسرم که مانتویی بود و رانندگی هم می‌کرد به منزل پدرم بیاییم ماشین را 200 متر دورتر پارک می‌کردیم و همسرم یک چادر مشکی که همیشه در ماشین آماده داشت سر می‌گذاشت و می‌رفتیم خانه پدرم.
سال 58 به‌دلیل ارتباط‌‌هایی که داشتم پیشنهاد یک مسئولیت مهم سینمایی به من داده شد اما تنها تا مرداد ماه 59 در آن مسئولیت دوام آوردم. نمی‌خواستم یک مسئول دولتی باشم و به این خاطر خانواده‌ام را نداشته باشم و با آنها آمرانه برخورد کنم. این تناقض را نمی‌خواستم که تا 8 شب دروغ بگویم و شب که آمدم خانه راست بگویم چون فرزندانم در همان مسیری می‌افتادند که من در نوجوانی و جوانی قرار داشتم. با این تفاوت که اگر پدرم روحانی بود و قائل به رفتارهای سنتی، من به‌دلیل اینکه یک مدیر مهم می‌شدم، فرزندانم هم می‌بایست به خاطر من و موقعیتم، خیلی از مسائل را رعایت می‌کردند. انتخاب یعنی همین.

 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.