چرا جوانان از شب تهران می گریزند؟

پاتوق های شبانه در کوه و کمر

گزارش /
شناسه خبر: 465909

بیشتر راننده‌هایی که ساعت 12 شب به بعد گردنه قوچک را به سمت لواسان پایین می‌آیند، سر پیچ پنجم نیش ترمز می‌زنند، سرشان را از شیشه بیرون می‌آورند و بدون اینکه کلمه‌ای به زبان بیاورند برای حمیدرضا که این سمت خیابان بساط کرده سوت یا بوق ممتد می‌زنند؛ این بوق و سوت یعنی: «داداش یه جا کنار بذار دور بزنم برگردم بالا!»

 جوان‌هایی که این ساعت راهی جاده لواسان- فشم می‌شوند، با رستوران‌‌ها و سفره‌خانه‌های پر زرق و برق کنار جاده که 12 شب به بعد تعطیل می‌شوند کاری ندارند، آنها می‌آیند تا شب را کنار بساط محبوب دایی‌‌حمید صبح کنند. بساطی که همه ابزار آن 40 چهارپایه پلاستیکی و یک آتش پدر و مادردار است.
میلاد دانشجوی حسابداری و یکی از همین جوان‌هاست. معمولاً آخر هفته‌‌ها سر و کله‌اش اینجا پیدا می‌شود. بعضی وقت‌ها تا خود صبح با دوستانش کنار آتش می‌نشینند، قلیان می‌کشند، چای می‌خورند و از هر دری صحبت می‌کنند.‌ بعضی وقت‌ها هم یکی دو ساعت که از نیمه‌شب گذشت برمی‌گردد سمت تهران: «اینجا رو برای اینکه همه‌جور جوانی میاد دوست دارم.
کلی دوست همین‌جا پیدا کردم؛ از شمالی‌ترین محله تهران تا جنوبی‌ترینش. حالِ اینجا خیلی خوبه. یکی با پراید میاد، یکی با بنز، ولی قلیونی که همه می‌کشند یک جوره و همه توی همین لیوان‌های کاغذی چای می‌خورن. حالا بعضی وقت‌ها این دایی حمید ما بال و بلال و دل و جگر هم می‌فروشه، اما الان که می‌بینی جز قلیون و چای از چیزی خبری نیست، ولی انقدر پاتوقش مثل خودش باحاله که هر وقت خدا بیایی بساطش طالب داره.»
پیچ جاده در بلندی قرار گرفته و به‌خاطر سوسوی چراغ خانه‌های پایین دست چشم‌انداز خوبی دارد. این همان چیزی است که ستاره، مریم، ‌سمیرا و مهدیس را این وقت شب به اینجا کشانده. از صدای کشیده ‌شدن لاستیک 206 روی حاشیه جاده، سرها به سمت ستاره که پشت فرمان نشسته می‌چرخد. تا از ماشین پیاده می‌شود چندتا از جوان‌ها برایش دست می‌زنند، یکی هم آن وسط با صدای نه چندان بلند می‌گوید: «برعکس یه سری از دخترها، انگار ایشون پشت ماشین لباسشویی...» که با چشم‌غره ستاره جرأت نمی‌کند جمله‌اش را تمام کند.
دخترها‌ قلیان هلو سفارش می‌دهند با چهار تا چای. چهارپایه‌های پلاستیکی را جوری‌ می‌چینند که پشت‌شان به آتش باشد تا بتوانند سلفی بگیرند. از لحظه‌ای که نشسته‌‌اند یا دارند عکس یهویی می‌گیرند یا سلفی. کاری به‌ کار کسی ندارند، اما ستاره تا یک دختر جوان و امروزی به جمع مشتری‌های دایی‌ حمید اضافه می‌شود سر صحبت را باز می‌کند. از همه دخترها هم یک سؤال مشترک می‌پرسد؛ «از کجا میای؟» دلیلش را که می‌پرسم جواب می‌دهد: «توی تهران‌پارس سالن آرایش دارم. از این دخترها می‌پرسم از کجا میان که اگه به سالن من نزدیک هستن آدرس بدم. یک جور بازار گرمیه دیگه، تازه اگه هربار به غیر از خودشان مشتری جدید بیارن کار خودشان مجانی درمیاد.‌»
اینجا برای ستاره، هم فال است هم تماشا. از آن جوان‌هایی است که خوب می‌تواند از فرصت موجود برای معرفی کارش استفاده کند اما برای مهدیس و بقیه دخترها این‌طور نیست. سر تا پا بوی دود گرفته‌اند، ولی این چیزها اصلاً برایشان مهم نیست. به قول مهدیس حال خوب این وقت شب به این بوی دود می‌ارزد:‌ «بوی دود با یه حمام از بین میره، اما این فاز خوب به این سادگی‌ها پیدا نمی‌شه. خود من خیلی وقتا اینجا رو به هرجای دیگه تهرون ترجیح می‌دم. ساده‌اس اما پر از آرامشه.
پارسال که به دایی‌حمید گیر داده بودن و یه مدت بساطش جمع شده بود من که خیلی غصه می‌خوردم، ولی از وقتی برگشته حداقل هفته‌ای دو مرتبه میام اینجا. اگه آخر هفته باشه و نخوام صبح برم سرکار که تا طلوع خورشید اینجا می‌مونم. از این بالا دیدن طلوع خورشید خیلی می‌چسبه.»
از این پاتوق‌های شبانه مخصوصاً توی جاده‌های خارج از شهر کم نیست و خیلی‌ از جوان‌ها با انگیزه‌های مختلف به آنها سرمی‌زنند. قبل از همه اینکه پاتوق‌های خارج از شهر جای خالی حیات شبانه شهر را برای‌شان پر می‌کند. مریم که با نامزدش هفته‌ای یک بار از تهران می‌کوبند و خودشان را به اینجا می‌رسانند، می‌گوید:
«مسأله اینه که توی شهر از 12 شب به بعد پرنده پر نمی‌زنه. آدم نمی‌دونه چکار کنه. شاید مسئولان فکر می‌کنن اینجوری شهر امن‌تره ولی من می‌گم اتفاقاً شهر خلوت ناامن‌تره. شب مردم مجبورن برن خونه و خیابون‌ها را بسپرن به خلافکارا یا لااقل ماشین بازهایی که توی بزرگراه‌ها کورس می‌ذارن. چرا باید مراکز تفریحی و غذاخوری‌ها شب بسته بشه؟»
نامزدش می‌گوید: «ما چند ماهی هست که نامزد شدیم و هر دو هم شاغلیم. واقعاً روزا وقت نمی‌شه باهم باشیم و حرف بزنیم و ببینیم از زندگی چی می‌خوایم، اینه که لااقل هفته‌ای یک بار با ماشین می‌زنیم بیرون و سر از اینجا درمیاریم. جوونا با انگیزه‌های مختلفی به این جور پاتوق‌ها سر می‌زنن. یکی می‌خواد هوایی به کله‌اش بخوره و یکی غصه‌داره و چه می‌دونم یکی هم حوصله خونواده رو نداره. به هرحال یه شهر زنده نباید شبش تعطیل باشه و باید اماکنی داشته باشه که مردم مخصوصاً جوونا بتونن یه کم از بار استرس و اضطرابشون رو تخلیه کنن. فکر نکنین که هرکی به این جور پاتوق‌های شبانه میاد حتماً ریگی تو کفشش داره یا معتاد قلیونه و از این جور حرفا.»
کمترین امکانات برای گریختن از شب مرده شهر و پناه بردن به پاتوق‌های شبانه، داشتن یک اتومبیل قبراق یا داشتن دوستی است که اتومبیل قبراقی دارد. ماشینی که شبانه وسط جاده روی دستت نماند و کار دستت ندهد. به هرحال بیرون زدن از شهر به خودی خود خطر دارد چه برسد به وقتی که ماشین خرابی‌داری و دست تنها کنار جاده مانده‌ای. امید می‌گوید:
«من دوستی ندارم و گاهی به خاطر فشار درس و دانشگاه و خیال کار و آینده می‌زنم بیرون. همیشه هم این استرس رو دارم که مبادا شب مشکلی برایم پیش بیاید. وقتی توی جمع هستی و دور و برت پره و همه خودشان رو به چیزی مشغول کردن، احساس امنیت‌داری و می‌تونی توی افکار خودت غرق بشی. تهران جایی برای خلوت کردن نداره. جایی نیست آدم یه ساعت بشینه به خودش فکر کنه. چقدر بشینم توی خونه زل بزنم به مامان و بابا، شدم آیینه دق براشون. وقتی هم می‌زنم بیرون واقعاً استرس دارم. شب جاده وهم داره و هزار جور فکر و خیال به سرت می‌زنه.
گاهی با خودم فکر می‌کنم این همه تخریب جنگل‌های شمال و ویلاسازی و در رفتن از تهران برای چیه؟ جز اینه که مردم اینجا آرامش و خلوت ندارن؟ جز اینه که این شهر خراب شده هیچ سرویسی به مردم نمی‌ده؟ چرا من باید این وقت شب راه بکوبم و از تهران بیام اینجا که مثلاً یکی دو ساعت با خودم خلوت کنم؟ من اصلاً اهل قلیون و این چیزام نیستم. اینجا میام که لااقل یه عده آدم سرگشته مثل خودم ببینم و احساس آرامش کنم. خنده داره نه؟»
خنده‌دار باشد یا نه بالاخره هرکسی برای بیرون زدن از شهر انگیزه‌ای دارد. آنها دنبال چیزی در شهر می‌گردند که پیدا نمی‌کنند پس کجا بهتر از کوه و بیابان و پیچ این جاده و آن جاده؟

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.