خون‌آشام‌ در خانه/ 12+

فرهنگی /
شناسه خبر: 465071

شب با صدای جیغ وحشتناک از خواب می‌پرم. با ترس به اتاق پدر و مادرم می‌روم، اما اتاق خالی است و پنجره باز. از پنجره دو خفاش را می‌بینم که در آسمان هستند. با ترس از پله‌های اتاق پایین می‌روم. مادر آنجاست و می‌گوید چیزی نیست و من فقط یک کابوس دیده‌ام. اما چرا مادر آن موقع شب لباس بیرون پوشیده بود؟! در مدرسه می‌شنوم که بیماری عجیبی بین دام‌های روستاییان شایع شده است. آنها لاشه گاوهای مرده را پیدا کرده‌اند بدون حتی یک قطره خون در بدنشان

این خیلی خسته‌کننده است که هرشب رأس ساعتی خاص از مامان و بابا این جمله‌ تکراری را بشنوی که می‌گویند: «خب دیگر وقت خواب است» یا اینکه «بدو برو یا بپر توی رختخوابت»!!! و همه اینها به یک بهانه خلاصه می‌شود: «اینکه فردا باید برای رفتن به مدرسه سرحال باشی؛ بچه‌ها برای خوب رشد کردن به خواب مناسب نیاز دارند.»

من این موضوع را باور کرده بودم؛ اما تا امروز یا بهتر بگویم تا همین امشب.

ماجرا از این قرار است.

نیمه‌های شب، ناگهان با شنیدن یک جیغ وحشتناک از خواب می‌پرم؛ نوعی جیغ که حتی بدن آدم‌های بزرگ را هم به لرزه درمی‌آورد. به همین دلیل من حسابی وحشت زده‌ام. ابتدا از ترس صدایم درنمی‌آید. اما سعی می‌کنم با صدایی بلند بگویم:«مامان، بابا، من خیلی می‌ترسم!!»

کسی جوابی نمی‌دهد. از رختخوابم بیرون می‌آیم؛ زمین زیر پاهایم یخ زده است. در تاریکی شب به کمک نرده‌ها از راه پله تا اتاق مادر و پدرم پایین می‌روم. درحالی که تلاش می‌کنم در اتاق را باز کنم، می‌زنم زیر گریه، می‌خواهم به آنها نشان بدهم که واقعاً می‌ترسم و نمی‌خواهم بیهوده آزارشان بدهم.
در به سختی باز می‌شود. یک جریان شدید از هوای سرد، بدنم را بیشتر به لرزه می‌اندازد و دندان هایم به هم می‌خورد. توی اتاق خواب، تخت مامان و بابا خالی است و پنجره‌ بزرگ اتاق کاملاً باز است. از خودم می‌پرسم: «چه اتفاقی افتاده است؟» همان طور که می‌لرزم، به پنجره نزدیک می‌شوم. بیرون هیچ چیزی، جز دو تا خفاش وجود ندارد.

ترس تمام وجودم را پر کرده است. دوباره پله‌ها را به طرف اتاقم بالا می‌روم. به سختی به نیمه‌های راه پله می‌رسم که می‌شنوم مامان صدایم می‌زند.

دوباره برمی گردم، اوه! او آنجاست. پایین راه پله. دیگر خودم را نگه نمی‌دارم و بسرعت به آغوش مادر هجوم می‌برم. میان هق هق گریه‌هایم ترس عجیبم را برایش توضیح می‌دهم. او مرا می‌بوسد و می‌گوید: «آرام باش عزیزم، چیزی وجود ندارد که بترسی. تو فقط یک کابوس بد دیدی. دیگر تمام شد، آرام باش.» صبح روز بعد با یک صبحانه دلپذیر همه چیز دوباره به حالت عادی برمی‌گردد.

روی میز از فنجان شکلات داغ با نان‌های تست شده همراه مربای تمشک، بخاری بالا می‌آید. وای من عاشق این خوراکی‌ها هستم. با این حال، در راه مدرسه دوباره کابوس آن شب برایم مرور می‌شود و ناگهان به شک می‌افتم. از خود می‌پرسم: «چرا دیشب مامان لباس بیرون پوشیده بود؟ آن هم در نیمه‌های شب!!»

بخش دوم / شیوع بیماری عجیب میان حیوانات

توی مدرسه، با برنده شدن در بازی «گرگم به هوا»، کاملاً همه‌ ترس دیشب را فراموش می‌کنم.

در غذاخوری مدرسه سرآشپز به مناسبت نزدیک شدن به یک جشن ترسناک (هالووین)، برای ما کیک «پای کدوتنبل با سیر» درست کرده. واقعاً کیک خوشمزه‌ای است؛ آنقدر که بعد از غذا، به دیدن سرآشپز می‌روم تا از او دستور پخت آن را بگیرم.

این کار او را بسیار خوشحال می‌کند. گونه‌هایش قرمز می‌شود و لکنت می‌گیرد. با خرسندی برایم روی یک تکه کاغذ دستور پخت را می‌نویسد.بعد از مدرسه و رسیدن به خانه، دستور پخت غذا را برای شام به مامان می‌دهم و می‌گویم: «این غذا خیلی خوشمزه است.» وای، مثل اینکه اشتباهی فاجعه‌آمیز رخ داده. ابتدا او با یک بوسه‌ محکم و صدادار روی گونه‌ام از من تشکر می‌کند، اما یک ثانیه بعد سر من فریاد می‌زند که سیر ماده‌ای آلوده و جادویی است.

او می‌گوید: «من و پدر هیچ وقت نمی‌خواهیم آن را در خانه ببینیم و حتی درباره‌ آن صحبت کنیم.» سپس مرا نصیحت می‌کند که من برای یادگرفتن و انجام کارهای مهم تو را به مدرسه می‌فرستم؛ نه برای یادگیری کارهای بی‌ارزش.بعد با دیدن ناراحتی و بغض شدید من، با لحنی آرام‌تر به من می‌گوید: «تو می‌فهمی، بابا به سیر حساسیت شدیدی دارد. به این دلیل است که خیلی عصبانی شدم. اما برای اینکه تو را خوشحال کنم، امشب یک استیک آبدار و خونی بسیار خوشمزه با سیب زمینی سرخ کرده درست می‌کنم، همان چیزی که تو خیلی دوست داری.»

امشب من مثل یک فرشته به خواب می‌روم، در خوابم خبری از شنیدن صداهای ترسناک و مبهم نیست. صبح نیز با مرور رؤیاهایی خوب و خنده‌دار از خواب بیدار می‌شوم.

وقتی به مدرسه می‌رسم، کسی در حیاط بازی نمی‌کند. هیچ کس کاری انجام نمی‌دهد؛ جز صحبت کردن درباره‌ یک بیماری عجیب و غریب که باعث مردن حیوانات روستاهای همسایه می‌شود. مردم روستا می‌گویند که گاوها شب کاملاً سالم هستند؛ ولی صبح کشاورزان لاشه‌ گاوهای مرده‌ خود را بدون یک قطره خون در بدنشان پیدا می‌کنند.

البته برای ما چندان جای نگرانی وجود ندارد؛ زیرا این روستا از اینجا خیلی فاصله دارد؛ ولی ظاهراً امروز به‌دلیل پیدا شدن لاشه یک سگ مرده با علائم مشابه گاوها، توی محله‌ ما، پلیس به اینجا آمده است. دلیل این همه جار و جنجال و هیاهو در مدرسه میان دانش‌آموزان، همین موضوع است.

بخش آخر/ یک صدای جیغ وحشتناک

امشب دوباره به‌دلیل همان زوزه دلهره آور و شنیدن صدایی عجیب از طبقه پایین خانه از خواب بیدار می‌شوم. من بی‌سروصدا به طرف راه پله‌ها می‌روم و از بالای پله‌ها به پایین نگاه می‌کنم. بابا و مامان آنجا هستند و بسیار خسته به نظر می‌رسند. بابا زیر بغلش یک چیز عجیب و غریب دارد که شبیه یک اسباب بازی پولیشی است.
آنها را صدا می‌زنم: «مامان، بابا؟»
مامان می‌گوید: «چه اتفاقی افتاده است؟ آنجا چه کار می‌کنی؟ می‌خواهی به رختخوابت بروی؟» ولی بابا به من دستور می‌دهد هوا سرد است، هرچه زودتر به رختخوابت برو... به اتاقم برمی‌گردم و روی تخت‌خواب دراز می‌کشم. خواب به چشم‌هایم نمی‌آید و سؤالات زیادی در سرم می‌چرخد. آن عروسک پشمالو در دست پدرم چی بود؟ تولد من که نزدیک نیست و به غیر از این، عروسک‌های پشمالو دیگر به درد سن من نمی‌خورند.
این چنین شد که تصمیم گرفتم ببینم ماجرا از چه قرار است؟ پاورچین، روی نوک پنجه‌هایم، بدون هیچ سر و صدایی، از پله‌ها پایین می‌روم و خودم را به نزدیکی در اتاق مامان و بابا می‌رسانم. خم می‌شوم و از سوراخ کلید به داخل اتاق نگاه می‌کنم. وای، آنجا، از دیدن یک صحنه خیلی ترسناک به لرزه می‌افتم. آنچه که دارم می‌بینم بسیار وحشتناک است. روی تختخواب والدینم دو تا خفاش خیلی بزرگ در حال مکیدن خون یک سگ بیچاره هستند. بی‌اختیار می‌شوم و می‌خواهم فرار کنم؛ ولی در همان لحظه یک فریاد کوچک از دهانم بیرون می‌پرد. ناگهان خفاش‌های بزرگ به شکل مادر و پدرم تغییر قیافه می‌دهند.
من تنها وقت دارم که به طرف اتاقم به سمت بالا بروم، بدون آنکه بقیه ماجرا را ببینم. چند دقیقه بعد، وقتی که بابا در اتاقم را نیمه باز می‌کند، من می‌شنوم که به مامان می‌گوید: «تو مطمئن هستی که او آنجا نبود؟»
من وانمود می‌کنم که خواب هستم. مامان جواب می‌دهد: «تو خودت‌ داری می‌بینی که او مانند یک بچه خوابیده است، تو‌ داری اشتباه می‌کنی و بیهوده نگران هستی.» این چنین بود که به پاسخ همه سؤال‌هایم رسیدم. خفاش‌ها به سیر حساسیت دارند و این دلیل ناراحتی مادرم از دستور پخت کیک کدوتنبل و سیر بود. اما دلیل آن بیماری عجیب و غریب سگ‌ها و گاوها که همه از آن صحبت می‌کردند نیز همین بود... حالا دیگر یقین دارم که والدین من خون آشام هستند!!! ولی آیا این ماجرا درباره‌ مادر و پدر شما هم صدق می‌کند؟ آیا آنها هم هر شب به شما اصرار می‌کنند که زودتر به رختخواب خودت برو؟
منبع: سایت هلو کیدز

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.