بر می گردیم به آن کنج و پناه کوچک و امن

فرهنگی /
شناسه خبر: 463342

باران گرفت و طوفان شد و آب از سر گذشت، از دیوار خانه‌ها گذشت، از سیل‌بند و سرای مردمان گذشت به وقت عید و بعد از ظهری رسید که رود خروشید. از کوهستان‌ها خروشید، دیوانه شد و خروشید تا خاطر خسته مردمان را بیش از پیش به هم بریزد

  قطرات باران در مجموع هم، در خروش هم گذشتند، کوهستان به کوهستان، دره به دره رود و رودخانه‌ها را برداشتند و روستا به روستا را بلعیدند تا به شهرها برسند، به ما برسند که کنج خانه‌مان نشسته بودیم در هراس باران که سخت می‌بارید.نشسته بودیم کنج خانه که خانه پناه‌مان باشد. باران ادامه گرفت، باران ملول شد و ابرها دیوانه شدند و آسمان سقوط کرد و افتاد در کوچه‌ها و آب‌ها از دیوارها بالا رفتند. ما در خانه‌های خود بودیم، از خانه‌ها بیرون زدیم، در کوچه‌ها بودیم که آب ها رسیدند، تمامی آب‌های جهان رسیدند، در آب‌ها شنا کردیم، از کوچه‌ها گذشتیم، خسته بودیم و باران امان نمی‌داد، باید ادامه می‌دادیم، نباید کم می‌آوردیم. باران افزون شده بود و آب افزون شده بود و کوچه‌ها در مجاورت هم پناه ما نشدند، رود شدند، رودخانه شدند. خانه‌ها در کوچه‌ها پناه ما نشدند، بی‌خانه شدیم، بی‌پناه شدیم و برای رسیدن به پناه تازه از خانه‌ها و کوچه‌های همیشه گذشتیم. آب افزون شد، سیل افزون شد، سیل به لانه کبوترها رسید، سیل از دیوارها گذشت، رسیده بودم به شاخه بلند چنار کوچه. کبوترها را دیدم که آرام در باران بر جای خود نشسته‌اند، از لانه کبوترها گذشتم، از کوچه خودمان دور شدم، ابرها خسته نمی‌شدند، آسمان در آب‌ها بود و از کوچه‌ها می‌گذشت و می‌رفت سمت جنوب، انتهای کوچه بودم، در ساختمانی نیمه کاره به تیرهای نیمه کاره سقف آویزان بودم، باران، انبوه و بی‌وقفه می‌بارید و ابرها آسمان را به جایی دور می‌بردند، بعد دیگر چیزی نفهمیدم. در آب‌ها سقوط کردم، خودم را سپردم به جریان پرشتاب آب و باران و کشکان که می‌رفت. از رودخانه با آب‌ها رفتم، با تخته پاره‌ای همراه آب ها از خانه دور می‌شدم که جایی دور شاخه‌ای، درختی، سنگی چیزی مرا در پناه خود گرفت. درخت و ریشه و سنگی که در پناهم گرفته بود را محکم گرفتم، هر چه در توان داشتم. آن قدر که بتوانم در پناه ریشه و سنگ باقی بمانم.ماندم، آن قدر تا باران بند بیاید و شب به سحر نزدیک شود و ابرها از انبوهی جدا شوند. باران بند آمد، آسمان بند آمد، ابرها بند آمدند. حالا در پناه این ریشه و سنگ نشسته‌ام، صدای مرا از جایی دور می‌شنوید، با زخم‌هایی که برداشته‌ام چقدر طول می‌کشد به خانه برسم؟ چقدر طول می‌کشد تا خود را از لای آهن قراضه‌های شهر، از لای آجرهای همه خانه‌ها، از لای همه شاخه‌های شکسته درختان به خانه برسم، به درخت چنار و لانه کبوترها برسم. به کنج آن پناه کوچک امن، به خانه‌ای که همراه باران رفت.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.