ما آدم نداریم

اجتماعی /
شناسه خبر: 463327

در مجموعه یادداشت‌‌هایی که ذیل «انسان‌‌شناس در میدان» در صفحه فرهنگ و زندگی روزنامه ایران منتشر می‌‌شوند، قصد دارم با تکیه و تأمل بر تجربیات کارهای میدانی‌‌ام در سال‌های اخیر، به طرح و بحث درباره مسائلی بپردازم که از روابط میان «انسان‌‌شناس» و «میدان» برمی‌‌آیند، چیزهایی که هم بر انسان‌‌شناسی در ایران و هم بر نقش این گروه از محققان در جامعه معاصر ایران تأثیر می‌‌گذارند.

  خیلی ساده و خلاصه، انسان‌‌شناس‌‌ها انسان را با قرار دادن در بسترهای بزرگ‌‌تری که در آن زندگی می‌‌کند می‌‌فهمند، بسترهایی چون فرهنگ، جامعه، اقتصاد، سیاست و دین. آنها این کار را از خلال پژوهشی میدانی انجام می‌‌دهند، با حضور بی‌‌واسطه و زیستن در همان شرایطی که مردمان دیگر زندگی‌‌شان را سر می‌‌کنند. به همین خاطر، کار میدانی یا مردم‌‌نگاری در قلب انسان‌‌شناسی قرار دارد و اثری تعیین‌‌کننده بر تمامی آن چیزهایی می‌‌گذارد که انسان‌‌شناس می‌‌خواهد به‌‌عنوان دستاوردهای رشته‌‌ای خود به جهان انسانی عرضه کند.
محله مالازینال در تبریز یکی از سایت‌‌های میدانی من است که در پهنه بزرگ حاشیه‌‌نشینان شمال شهر قرار گرفته‌‌ است، محیطی اجتماعی که 13 سال قبل نخستین تجربه میدانی‌‌ام را در آن از سر گذرانده‌‌ام و اخیراً بدان بازگشته‌‌ام تا تحقیقاتم را ادامه دهم. علاوه بر اینکه به درون خانه‌‌ها می‌‌روم و شنونده داستان‌‌های زندگی خانواده‌‌ها هستم، به فضاهای عمومی مالازینال هم می‌‌روم، به گاراژهای ضایعاتی، مسجدها، کلوپ‌‌ها و قهوه‌‌خانه‌‌ها. یکی از محور های اصلی صحبت‌‌هایم با گروه‌‌های اجتماعی مختلف این فضاهای عمومی محله بر سر این بود که چرا مالازینال به مثابه یک اجتماع انسانی گرفتار مجموعه مصایب وخیمی شده و طی دهه‌‌های گذشته تسکین نیافته است. یکی از جواب‌‌های تکراری این بود که «بیزیم آدامیمیز یوخدی» (ما آدم نداریم)، «قاباغا توشن» (کسی که جلو بیفتد.) ناراحت بودند از اینکه شخصی را ندارند که از خودشان باشد و مصایب‌‌شان را به بیرون از محله ببرد، به پیش مسئولان شهرداری و سازمان‌‌های دولتی.
بحث‌‌های زیادی در خصوص رابطه محله مالازینال با سازمان‌‌ها و نهادهای مدیریت شهری در خلال گفت‌‌وگوهایمان با اهالی کردم، اما چیزی از همین جواب‌‌های کوتاه «یاد گرفتم» که می‌توانست به نحوه کردار انسان‌‌شناختی من در میدان کمک کند. این صحبت‌‌ها من را واداشت تا در مورد نقش جدیدی که ممکن بود آن را در محله به عهده بگیرم فکر کنم. وقتی شب‌‌ها از محله به خانه برمی‌‌گشتم، ذهنم مشغول بود: آیا انسان‌‌شناس مالازینال، وقتی اهالی آن می‌‌گویند که آدم ندارند، می‌تواند آدم‌‌شان باشد؟ برای اینکه جواب مثبتی به این پرسش بدهم، باید از نقش‌‌های کلاسیک و قدیمی انسان‌‌شناس به مثابه مشاهده‌‌گر منفعل خارج می‌‌شدم تا به نقش مشارکت‌‌کننده فعال هم برسم. نمی‌‌خواهم کار میدانی‌‌ام فقط به این خلاصه بشود که گوشه‌‌ای بنشینم و ناظر و ثبت‌‌کننده رنج حاشیه‌‌نشینان فقیر تبریز باشم، بلکه می‌‌خواهم قدمی هرچند خیلی کوچک برای کاهش رنج‌‌هایشان هم بردارم. ولی چگونه می‌توانم آدم خوبی برایشان باشم؟ کار ساده‌‌ای نباید باشد.
پرسش‌‌های دیگری هم پیش می‌‌آمدند: چه ویژگی‌‌هایی در انسان‌‌شناس مالازینال باید باشد تا تبدیل به آدم به دردبخوری بشود؟ جواب من چیزی است که قلب کار میدانی در انسان‌‌شناسی را تشکیل می‌‌دهد: دوره‌‌ای از شاگردی طولانی‌‌مدت که من را تبدیل به کسی کند که به‌‌طور گسترده و عمیقی خبردار بشوم از چند دهه تاریخ محلی و از مسائلی که اکنون در محله می‌‌گذرد. سپس، شاید از خلال این درگیری میدانی، آدمی زاییده شود متفاوت از کسی که برای نخستین بار وارد محله مالازینال شد، آدمی دوفرهنگی؛ آدمی که هم در محله زیسته و هم در دانشگاه و شاید این دوفرهنگی بودن بتواند کمک کند که او «جلو بیفتد» و تصاویر و صداهای مالازینالی‌‌ها را در متن‌‌های مردم‌‌نگارانه خود به میان عموم مردم و مسئولان ببرد.

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.